زنان در اين باره چه مي گويند
کاظم اميري
”من گوشت شدم تا کلمه خدا شود.“
(آنجلا فون فوليگنو)
نظريه ي ليبيدو فرويدي و نقش عقده ي اديپوس در زندگي سکسي - اجتماعي زنان واکنشهاي متفاوتي در ميان زنان برانگيخت و هنوز هم برمي انگيزد. فمينيستهاي
نسل اوّل به فرويد لقب فالوکرات داده و روانکاوي را بمثابه ي بخشي از ايدئولوژي رسمي با خشم و انزجار رد کردند. براي گروه ديگري از زنان برعکس فرويد را اولين روانکاوي بود که پرده از اخلاقِ دروغينِ جامعه ي بورژوايي برداشته و زمينه را براي صحبت در مورد جنسيت فراهم کرده است. با اين وصف، تا زمانيکه فرويد زنده بود، نقدِ معتبرِ شالوده شکني نسبت به نظريه ي زنانگي او شکل نگرفت و پس از مرگش هم مدتها زنانِ روانشناس بر اساس اسلوب و روش او مشکلات و مسائل زنان را تجزيه و تحليل مي کردند. اديت کورتسوايل در بررسي گذشته و حالِ روانشناسي فرويدي
در اين باره مي نويسد: ”در وين آنا فرويد از ايده هاي
پدرش در مقابله با فمينيستهاي اتريشي دفاع مي کرد که براي سوسياليسم هم مي جنگيدند و به اين خاطر در سال 1913 با [آلفرد] آدلر از جنبش کناره گرفته بودند. در فرانسه روانکاوي بدون زحمات ماري بناپارت و اوژني سوکونيکا هرگز بوجود نمي آمد ... و وقتي سپس تر [پس از مرگ فرويد] آنا فرويد و ملاني کلان در انگليس براي بدست گرفتنِ رهبري روانکاوي مبارزه مي کردند، حتي [ارنست] جونس هم مخالفتي با آن نداشت ... البته در امريکا کارن هورني، که در سال 1913 به آنجا مهاجرت کرده بود، از فرويديستها کناره گرفته بود ولي بقيه مثل هلنِ دويچ، اديت ياکوبسون، فيليس گرناکري و خيلي هاي ديگر کم و بيش راه سنتي فرويدي را دنبال مي کردند“ (1).
گروه اولِ زنانِ روانشناس بر اساس داده هاي فرويدي شروع به تحقيق در باره ي بيماريهاي باليني مي کنند. روش بطور عمده قياسي ست و مولفه هاي اصلي عبارتند از: عقده ي اختگي، حسادت به آلت مرد، احساسِ حقارت، فرا- منِ ضعيف يا ناتواني در رشد و استعلا، خودشيفتگي در کنار خودآزاري.
مرحله ي ادپيي محور اين تحقيقات را تشکيل مي دهد. بنا به نظر فرويد، دختر در اين مرحله در تعارض با مادرش قرار مي گيرد و کشش و علاقه اش را متوجه پدر مي کند و آرزو مي کند که از او صاحب ”بچه“اي شود. منشع اين آرزو در وحله ي اول پيداکردن چيزي هم ارز، جايگزيني براي احليل است. اين آرزو محرکِ
اصلي دختر در مرحله ي اديپي است و برخلاف پسر که از ترسِ اختگي اميالش را سريع متوجه ابژه ي بيروني مي کند و در حالت مثبت به عقده ي اديپوس فائق مي آيد، پايانه ي آن براي دختر متعين نيست. پسر رقابتي با مادر ندارد و در مرحله ي اديپي با يک خودشيفتگيِ احليل گرا به راحتي پدر را الگوي خود قرار مي دهد، به عبارت ديگر، فرا - من براي او ارثي است. دختر اما چون ترس از اختگي ندارد، زيرا خود را اخته متصور مي کند، برايش پذيرش و شکل دهي به يک فرا- من سخت است. احساسي که اغلب از کمبود يا فقدانِ احليل در دختران پديد مي آيد، حقيرشماري خود و مادر است.
به واقع در روانشناسي فرويد اين ”کمبود“، بُود و اساسِِ سکسوآليته و زندگيِ زناشويي را تشکيل
مي دهد. نه تنها در سکس، بلکه در همه ي عرصه ها مرد اکتيو و زن پاسيو است، مرد دوست مي دارد و زن دوست داشته مي شود، مرد مي دهد و زن مي گيرد، مرد مي اندازد و زن مي پرورد، مرد گرم مزاج و زن سردمزاج، مرد غايت بين و زن حالي پرست، مرد دگرآزار و زن خودآزار ست ... قرينه هايي که تا بي نهايت مي توان شمرد. البته فرويد به زنانگي و مردانگيِ ناب اعتقاد نداشت و آن را فقط به
صورت فرضيه ممکن مي دانست و مکرر به دوجنسي بودن انسان اشاره کرده است. با اين وصف، از نظر زنان آنچه در اين ميان لاپوشاني شده، همانا رابطه ي فرادستي و فرودستي ست که خود را در چهارچوب يک سناريوي معين توليد و بازتوليد مي کند.
پژوهش هاي ”تجربي“ زنان روانکاو با زنان بيمار نشان مي داد و مي دهد که عقده ي حسادت به آلت تناسلي و احساس حقارت هسته ي اوليه ي بسياري از بيماريهاي رواني در ميان زنان را تشکيل مي دهد. گزارشات بيماران نشان مي دهد که خيلي از زنان از ”همبايي احليلي“ با پدر و نفرت از مادر رنج مي برند، از هويت زنانه شان راضي نيستند و با آن کنار نمي آيند. از نظر روانکاوانِ زن، احليلمداري در رشد رواني زن و رفتار اجتماعي او نقش مهمي بازي مي کند ولي اين مسئله پيش از اينکه به تفاوتهاي بيولوژيک ربط داشته باشد، محصول روبنا و شرايط تاريخي- اجتماعي است. ايده آلِ جامعه ي بورژوايي ترقي و تکامل فرد است، ولي در اين فرآيند به زن نقش دوم، مددکار، فعل پذير، تکميل کننده ... محول شده است.
ژانين سميرگل از ”حسادتِ مشروع“ صحبت مي کند. حسادت به آلت تناسلي مرد در واقع بيان نمادين يک آرزوي ديگر است: ”زن نمي خواهد مرد باشد، او مي خواهد خودش را از مادر آزاد کند و زن کامل و مستقل باشد“(2). از نظر او کششِ دختر به پدر در دوره ي احليلي ميل کودک براي استقلال و خودمختاري را نشان مي دهد. دختر مي خواهد خود را از سلطه ي مادر آزاد سازد و خود را مستقل کند. سميرگل نتيجه مي گيرد که اگر رابطه ي مادر با دختر طوري باشد که دختر در اين مرحله براي حل مشکلاتش زير فشار قرار نگيرد و رفتار پدر در خانواده طوري باشد که جنبه هاي مثبت و والاي مادري را ارج مي نهد، در اين صورت دختر مي تواند به راحتي با مادر احساس همبايي کند و نياز به آرماني کردنِ ابژه ي
دوم، نفر دوم، ديگري، پدر نداشته باشد. از نظر سميرگل، ”همبايي احليلي“ بيشتر محصول تقسيم ناعادلانه رل هاي اجتماعي است، نقش زنان در جامعه برابر با مردان به حساب نمي آيد و کارهاي خانه هم در اذهان عمومي قرب و ارزش در خور را ندارند(3).
بعضي از زنانِ روانکاو، پشت حسادت ياد شده حسادت اجتماعي سازماندهي شده در جامعه ي بورژوايي را مي بينند که نخست در کانون خانواده شکل مي گيرد و بعد خودش را در اجتماع در بده بستان روزانه بازتوليد مي کند(4). نارسيسمِ عمومي در دامن زدن به اين تفاوتها نقش مهمي بازي مي کند.
ð
فرويد نارسيسم (خودشيفتگي) را در پيوند و رابطه با عقده ي اديپوس بررسيده است. در اينجا هم، او اسطوره را به نفع و در خدمت نظريه اش تغيير داده است. اسطوره ي نارسيست جدايي بين سوژه و ابژه، بين جسم و روح، آگاهي و ناآگاهي را بيان مي کند. در روايت
اويد، نارسيست در آغاز به صورت موجود دو جنسي توصيف مي شود. زنان و مردان زيادي عاشق نارسيست هستند ولي او همه را پس مي زند، از همه مي گريزد زيرا از رابطه ي جسمي مي ترسد. زيبايي شکننده ي او را دو خصلتِ فلج کننده همراهي مي کنند: غرور و شرم. او محکوم به اين شده که فقط خودش را دوست داشته باشد. يکي از عشاق او ”اِکو“ نام دارد، که همان پژواک يا انعکاس صداست؛ گاهي هم از او به عنوان نوعي نيلوفر ياد
مي شود. در حاليکه نارسيس به اين محکوم شده که فقط خودش را دوست داشته باشد و ناتوان است رابطه ي هماهنگ بين جسم و زبان برقرار کند، طورئيکه نيازهاي جسمي اش را به بيان درآورد و از محدوده ي نگاه، تصوير، عکس-العمل فراتر رود؛ اکو نيز مشکلِ زبان دارد و مي خواهد از طريقِ آميزش با نارسيست زبان را به او باز گرداند و از اينطريق در خود نيز اصوات و جملاتِ تکراري را به يک نظامِ اورگانيکِ زباني تبديل
کند. بالاخره، روزي اکو به نارسيس اظهار عشق مي کند که از طرف او بي جواب مي ماند و اکو به سنگ تبديل مي شود. و نارسيست خسته از نظربازي، خسته از شکار و ازدست دادن طمعه، روزي حينِ نوشيدنِ آب عاشق تصوير خود مي شود. ساده لوحي او که چيزها را فقط در دوردست دوست مي دارد، مانع يک تحول وجودي مي شود: ”اي ساده لوح! بدنبال يک تصوير دورغين چه مي جويي؟ آنچه تو اشتياقش را داري وجود ندارد،
رويت را برگردان، خواهي ديد که آنچه تو دوست مي داري محو خواهد شد، آنچه تو آنجا مي بيني، تصوير خود توست، آن با تو به دنيا مي آيد و با تو از دنيا مي رود، وقتي که ديگر تو نيستي“. بدين ترتيب، در روايت اويد مواجه با خود در آينه ي خود به دريافتِ خود و انحلال در طبيعتِ خود نمي انجامد. نارسيست فقط تصويري از خود را بازتوليد مي کند، بدون آنکه به جسم خود راه پيدا کند،
به جسم خود بياني دهد، و در خود به يگانگي و آرامش دست يابد، به عبارت ديگر، در اين روايت رهاشدگي و رستگاري بدون جسم وجود ندارد. البته تيرزياس، عالم نابينا، ”نيروي عقل“ نزد سوفوکل، که راه حقيقت را به اديپ هم نشان داد، عمر طولاني براي نارسيست پيش بيني
مي کند، البته اگر ”او براي خودش بيگانه بماند“ (5).
فرويد از دو نوع نارسيسم صحبت کرده است: ”نارسيسمِ اوليه“ و ”نارسيسمِ ثانوي“. نارسيسم اوليه يک پديده ي
عمومي ست؛ هر کودکي پس از مرحله ي خودتحريکي دوره اي نارسيست است. در اين مرحله ابژه ي ميلِ کودک خودش است، کودک توجه اش را از مادر به خود برمي گرداند، کودک مي خواهد نيازهايش را مستقلاً برآورده کند. اين مرحله در
سکسوآليته ي کودک بسيار مهم است، زيرا از يک طرف کودک با کارکرد آلتِ تناسلي ، لذت جنسي، آشنا مي شود و از طرف ديگر احساسِ گنگي او را همراهمي مي کند، احساس خودکفايي و عجز کامل. هر چه ميل و علاقه ي کودک جهت دستيابي به ابژه بيشتر باشد، به همان اندازه ليبيدو ي نارسيستي کاهش پيدا مي کند و اعتماد به نفس کودک قوي تر مي شود، به واقع گام هايي که کودک در اين دوره جهتِ شناخت و کسب ابژه بر مي دارد، گام هايي هستند که راه او را بسوي آينده باز مي کنند.
”نارسيسم ثانوي“ کودکي يا کودک سرشتيِ بزرگسالان است. ليبيدوي پس رانده شده، ارضاء نشده به خود سوژه برمي گردد و در حالتِ بحرانِ رواني روي من- ابژه ثابت مي ماند. در اين حالت، نارسيست جهان را به ذهنيت خود محدود ساخته و دوست مي دارد که ديگران او را آنطور که او در نظر دارد و مي خواهد دوست داشته باشند. ردپاي نارسيسم را مي توان در بسياري از بيماريهاي روان رنجوري، از جمله هيستري، مازوخيسم، استمناعِ اتوماتيزه شده و جنون يافت. فرويد در درسگفتاري به گفتگوي مهمي اشاره مي کند که با کارل آبراهام داشته است. آبراهام
معتقد بوده که آدمهاي مبتلا به جنون تواناييِ رسيدن و دستيابي به ابژه ي ميل را ندارند. به اين سوال که پس ليبيدویي که به ابژه منتقل نمي شود چه وضعی پیدا می کند و به کجا مي رود، آبراهام پاسخ مي دهد که ليبيدوي ارضاء نشده به ”من“ برمي گردد و ”در بازگشتِ تعمقي منشاء جنون بزرگ است“ (6).
رانه ي برگشته افسردگي، دلسردي، بي ميلي و هيجانات دروني را تشديد مي کند و سوژه را از واقعيت بيشتر دور مي سازد. در اين حالت سوژه شروع به
آرماني کردن آن بخشي از خود مي کند که از طرف
ديگران پس زده شده و مورد بي حرمتي قرار گرفته است. اين بخشِ سرکوب شده در مواجه با ديگري بخش سرکوب شده ي او را هم ظاهر مي سازد. چنين است که آدم نارسيست خيلي مواقع نقش يک آينه ي محدب را بازي مي کند که در مرکز خودش را ظاهر مي سازد و در پيرامون ديگري را. فاصله ي ايجاد شده، فاصله بين ”من“ و ”من ايده آل“، نتيجه ي عناصر سرکوب شده است: ”آرماني کردن از طرف من شرط سرکوب است. منِ ايده آل خواستار عشق است، همان عشقي که در کودکي از آن لذت برده است. آدم نارسيست به اين منِ ايده آل تبديل شده، مني که خودش را مثل دوران کودکي صاحب ارزش و کمال مي داند
... کسي که نارسيسم اش را به بهاي پرستش اين من ايده آل درست کرده، در واقع در استعلاي رانه هايش ناموفق بوده است“ (7). فرويد بين آدم خودشيفته (نارسيست) و آدم خودبين (اگوئيست) فرق گذاشته است. آدم خودبين در پي تصرف ابژه است و از ديگري به سود و منفعت خود سوء استفاده مي کند، در حاليکه نارسيست خواهان عشق است، حتا شيء زدگي(فيتيشيسم) او از اين مسئله ناشي مي شود. نارسيست شيء دوست است، اما نه هر شي ئی، بلکه آن شيء را دوست مي دارد و همانطور دوست مي دارد که مادرش دوست مي دارد يا مي داشت(8).
فرويد ”نارسيسم اوليه“ را براي شکل گيري فرديت مهم و ضروري مي دانست در حاليکه ”نارسيسم ثانوي“ را هم براي خود سوژه و هم براي
ديگران بازدارنده و مخرب ارزيابي کرده است. البته او در آخرهاي عمرش معتقد بود که انسان در نهايت يک موجودِ نارسيست است و نارسيست هم مي ماند و همه فعاليت ها و تکانه هاي لذت جويانه سرانجام به آنجا ختم مي شوند.
روانکاوانِ زن نارسيسم را جزء کشفيات بزرگ فرويد مي دانند ولي در ضمن معتقدند که او در اينجا هم زن را زير سايه ي مرد قرار داده است. اينکه زنان نارسيست تر از مردان هستند، فرضيه اي زن ستيز در درون امپرياليسمِ تأويليِ مردسالارانه است، که سرچشمه اش همان ”کمبود“يا ”ناپيدا“ست، که طبيعتاً به اين نتيجه گيري مي انجامد: هر کس که کم دارد نيازش به تظاهر بيشتر است.
انتقادِ اصلي زنان به فرويد اينست که او سکسوآليته ي کودک در و تا مرحله ي احليلي را براي دختر و پسر يکسان فرض کرده و از همینجا نتايج غلط يا ناقصی را استنتاج کرده است. پيشتر اشاره شد که در اين دوره تن افزار و” رانه هاي کناري“ کودک تغيير پيدا مي کنند. بنا به نظر فرويد، کودک همینکه با کارکرد آلت تناسلي اش آشنا مي شود خود را با
جنس مخالف مقايسه مي کند و تمنا وميل بدست آوردنِ ”ابژه“، ”غير“ يا ”ديگري“ در او بیدار می شود. در اينجا او با قانون زنا با محارم مواجه مي شود که کودک را مجبور مي سازد با پذيرش ضرورتِ خانواده و آداب آن، ابژه ي ميل جنسي را در بيرون از خانواده جستجو کند. اين پروسه همزمان به معناي نخستين آشنايي کودک با ”اخلاق“ است که تجربه ايست دردآور و اجباري. در اينجا نارسيسمِ کودکانه بخاطر
يک ضرورت اجتماعي براي اولين بار شکسته مي شود.
زنان اين نکته را تأييد مي کنند که مرحله ي اديپي نزد دختر طولاني تر از پسر است ولي استدلال مي کنند که اين موضوع حتما به اين معنا نيست که
مشکلاتِ دختر در اين دوره بيشتر از پسر مي باشد، بلکه اين مشکلات متفاوت اند. در ضمن، طولاني بودن اين پروسه براي دوران بلوغ مابه ازاهاي بسيار مثبتي هم دارد از جمله اينکه احساسِ مسئوليت و بردباري در زنان قوي تر از مردان است.
پژوهشگرانِ زن بر اساس داده هاي تجربي به فرويد ايراد مي گيرند که اولاً: يکسان انگاريِ سکسوآليته ي کودک در اين دوره براي دختر و پسر درست نيست. زيرا رشد و تحولِ تن افزار
نزد دو جنس کاملاً متفاوت است. ثانياً: رابطه ي دختر با مادر متفاوت از رابطه ي پسر با مادر است. دختر خيلي زودتر از پسر بالغ مي شود و زودتر با کارکردِ مادرانه آشنا مي شود. مثال معمولي، بازي دختر بچه با عروسک است. دختر در اين بازي به گونه ي خيالي نقش مادر را براي عروسک بازي مي کند و مي خواهد عشقي را که از خودش سلب شده به اين ابژه منتقل کند. البته اين کار به خاطر واقعي نبودنِ ابژه لطمه اي بر نارسيسم دختر است ولي او در اين
بازي ياد مي گيرد که منتظر بماند، و اينطور معناي صبر و تحمل را مي آموزد که بعدها به او کمک مي کند تا نارسيسم اش را کمتر به خطر اندازد و در مواجه با نارسيسم ديگري نيز مدارا و متعادل تر باشد . پيشتر گفته شد که از نظر فرويد، نارسيست مي خواهد دوست داشته شود و خودش کمتر کسي را دوست دارد، کمتر ريسک مي کند. در ضمن اضافه شد که
نارسيست در استعلاي رانه ها ناتوان است، به عبارت ديگر توانايي اجتماعي شدن، توانايي رشدِ اخلاقي، در او ضعيف است. از نظر زنان اين درست است که زنان بيشتر از مردان مایلند دوست داشته شوند، يا به عبارت ساده تر، از زبان ديگران ”دوستت مي دارم“ را بشنوند، ولي اين قضيه دلايل ديگري هم دارد، از جمله
اينکه زنان در عشق وفادارتر، مصمم تر و متين تر از
مردان هستند و نارسيسم شان خصلت انقلابي دارد، مي خواهد
چيزي به رابطه اضافه کند و آن را به وحدت و يگانگي سوق دهد. کششِ زن به يکبارگي و تکهمسري به اين موضوع ربط دارد(9).
در کل، بسياري از روانشناسانِ زن تلاش مي کنند که پديده ي نارسيسم را از چارچوب ليبيدو بيرون آورده و آن را بيشتر در حوزه ي اجتماعي بررسي کنند. کارهاي اريش فروم در اين زمينه رهگشا بوده اند. فروم، که سعي کرد روانشناسي را با دعا آشتي دهد، بر خلاف خيلي از
متفکرينِ دوره ي خود که در نارسيسم عنصر انقلابي و ضد اجتماعي مي ديدند، معتقد بود که مبارزه با ”نارسيسم بايد وظيفه ي مادام العمر ما باشد. مسيحيان کسي را که به نارسيسم اش غلبه کرده، قديس مي نامند، بودائيان به چنين کسي روشن شده مي گويند و مايستر اکهارت او را انسانِ عادل ناميده است“ (10).
ð
انتقادات زنان به روانکاوي فرويدي نخست پس از سالهاي شصت به شالوده شکني اين نظريه مي انجامد. به واقع نقدي که از دهه ي چهل نسبت به نظرات فرويد جريان داشت در دهه ي شصت بارور مي شود. در اين دوره در ميان جنبش هاي فکري مختلف پيش از همه ساختارگرايي، که خود را
در بسياري زمينه ها مديون فرويد مي دانست، زمينه را براي بازخواني از تاريخ جسم و ”نظام خلوت“ فراهم مي سازد و در قلمرو
روانکاوي سمينارهاي ژاک لاکان چشم انداز تازه اي
براي بررسي تاريخ احليلمداري باز مي کند. در نقد زنان نسبت به نظريه ليبيدو و سکس شناسي فرويدي نيز افق تازه اي گشوده مي شود. زنان در شالوده شکني اين نظريه، ”بازنمون و همزمان رازوارگيِ زنانگي“ را در آن کشف مي کنند که اين بار تحت عنوان ”اختگي“ خود را اسطوره اي کرده است (11). از آنجا که قصد ما در اينجا بررسي تاريخ جنبش زنان نيست، بلکه مقصود فراهم آوردن زمينه ايست معين براي بررسي اسطوره هاي اديپوس و نارسيسم در متن ادبي ، در زير نگاهي به نظرات دو متفکرِ زن در اين زمينه مي اندازيم:
لوس ايريگاري و ژوليا کريستوا.
کتاب ”آينه ي جنسِ ديگر“، اثر لوس ايريگاري، به قصد
نشان دادن تاريخِ تأويل با فرويد شروع و با افلاطون به پايان مي رسد. نويسنده نخست به روشِ فرويد ايراد مي گيرد که متکي به تقليد از آناتومي است و داده هاي بيولوژيک را به عرصه ي روانکاوي بسط داده است: کالبدشکافي يک مرده، يک جسد. او با استناد به جمله اي از فرويد، که ”ما هنوز زنانگي را نمي شناسيم“ نتيجه مي گيرد که او جسد زن را در آزمايشگاه باز کرده و بدان روحِ مرد را دميده است. کل کتاب در واقع شالوده شکني همين بازنمون است، ديدن خود در آينه ي ديگري، در حاليکه ديگري فقط بصورت ”مدل“ استفاده شده و ”همان“ را با وارياسيونهاي مختلف منعکس ساخته است. از نظر ايريگاري، در کلِ روانشناسي کلاسيک زن غايب است، زن به زبان خود در باره ي روان خود حرف نزده است، بلکه در يک بازنمونِ فرهنگي نقشِ نمادين و تکمله را داشته است. او براي اثبات گفته هايش نخست به تحليل فرويد از مرحله ي احليلي و اديپي از رشد دختر برمي گردد که سکسوآليته ي دختر را نامتعين ارزيابي مي کند. از نظر ايريگاري قرار نبوده چيزي روشن و متعين شود، زيرا بازنمون فرهنگي، با تعيين نقش هاي اجتماعي، جايگاه معيني را از قبل براي او تعيين کرده است. به عبارت ديگر،
”عقده ي اديپوس براي اين نيست که تفاوتِ جنسيت ها
را بيان کند، بلکه براي آنست که بطور اجتماعي- نمادين قانونِ پدر را حاکم کند. اين پدر اغلب فقط ابژه ي اولش را دوست دارد ولي زبان بين او و اين ابژه ي دور از دسترس ظاهر مي شود، زيرا او آن را به حد يک ايده آل ارتقاء داده و قانون، قانوني که تحت آن لوگوس عمل مي کند، آن را طوري محاصره کرده که رابطه ي جنسي را غيرممکن مي سازد“(12). بدين جهت، دختر مجبور است در جريان مراحل يادشده از ”قانون پدر“ اطاعت کند و سکسوآليته خود را متناسب با سکسوآليته ي مرد شکل و جهت دهد.
اينکه مرد متعين و زن نامتعين است، سابقه اش به قدمت تاريخ است و ايريگاري براي نشان دادن ردپاي آن تا افلاطون به عقب برمي گردد. و براي توضيحِ تاريخِ سوژه در گفتار مردسالار از قصه ي غار نزد سقراط استفاده مي کند، آنجا که سقراط انسانها را به غارنشينانِ زنداني تشبيه مي کند، که با دست و پاي بسته به سايه هاي روي ديوار نظاره رفته اند. از نظر ايريگاري ما در اين قصه شاهد ايده ي کنهسالي هستيم،
اينکه هستي از يک ماده و زمينه اي حادث مي شود که
سرمنشاء آن را انسانها نمي توانند براي خودشان تصور بکنند، ”زيرا آنها به
زنجير کشيده شده اند، زنجيري که مانع مي شود که
آنها جنسيت شان را تغيير دهند يا سرشان را برگردانند، بسوي نور، همچنين بسوي آغازه، بسوي پروترون (تبار، پدر)، اما در حقيقت بسوي هيستريا (زهدان، آغوشِ مادر)“ (12). ايريگاري توضيح نمي دهد که ميلِ بازگشت به آغازه، به سرچشمه از کجا مي آيد و آغازه چيست، ولي بر اساس تحليل ساختاري از اين قصه به دوگانگي جسم و روح در انديشه (ي غربي) انگشت مي گذارد. در اين انديشه جنسيت مثل سايه هايي روي ديوارهاي زندان ديده شده، بدون
اينکه به جهتِ خودِ جنسيت نگريسته شود. زيرا ”نگاه فقط حقِ برتر پدر است“ و ”قانون پدر شرايط گمانه زني و انعکاس را رد مي کند. اين قانون، شرايط فيزيکي و رياضي، مي توان حتا گفت، ارتباط ديالکتيکي براي بازنمون در آينه را انکار مي کند“. ايريگاري پارادخش هاي مختلف از جمله، رابطه ي نگاه و جسم، آينه و خود، بازنمون اجتماعي و نقش فرد در آن ... را بسيج مي کند تا پارادخشي
را توضيح دهد، اينکه همه ي گفتارهاي مردسالارانه ”رو بسوي نامعلومي“ دارند و متکي به ”قانونِ پدر“ هستند که خود را از نسلي به نسل ديگر منتقل مي سازد: ”منطبق بر «گفتار پدر» پسر از تصوير خود، از تفکر خود، از بيوگرافي خود صرفنظر مي کند. او شبيه به آينه ها مي شود، آينه ها او را به يک خالق- آرکيتيپِ ايده ي ثابت تبديل مي کنند، در ضمن معماري اين آينه ها هم موثر است که به شکل يک هيرارشي
بسوي نيکي (پدر) قد کشيده است“ (13).
از نظر ايريگاري سکسوآليته ي زن هميشه در چارچوب اين گفتار و براساس پارامترهاي مردانه تعيين و تعريف شده است، و زنانگي محملي براي گمانه زني و فراافکني روحي- رواني بوده است. حتا سئوالاتي نظير اينکه آيا زنانگي و مردانگي يک دسته بندي طبيعي ست يا محصول شرايط تاريخي - اجتماعي ، به تکرار و بازتوليد اين گفتار دامن مي زنند. ايريگاري حتي دسته بندي ”سکس“ و ”هويت جنسي“ را هم رد مي کند و بيشتر به تفاوتهاي جنسي
انگشت مي گذارد، زيرا اولاً هويت از ميل جنسي جدا نيست، ثانياً آنچه تا به حال تحت عنوان هويت تعريف شده، بر بستر گمانه زني مردان و ارزش مصرفي براي آنها صورت گرفته است. به اعتقاد ايريگاري، در نظام پدرسالار، ”اقتصاد مبادله ي خواهش“ در اختيار مردهاست و زنان تنها از ارزش مبادله اي برخوردارند که خودش را عمدتاً بر اساس سه چهره ي کنهسال، مادر،
زنِ باکره و فاحشه بازتوليد مي کند. کارکرد مادرانه اساس مبادله را در اين اقتصاد تشکيل مي دهد(14). به لحاظ نشانه شناسي، اين سيستم، مدام دوگانه سازي مي کند، بالا و پايين، و دور بر فقط ابتذال و هرزگي ست. نشانه، اصل و ريشه، نحو و صرف، دستور زبان ... مي آفريند، تا زن را بپوشاند، و بعد به او شکلِ ايده آل بدهد و در واگشت خيالي در خلوت او را تکه پاره کند يا از او شريکي بسازد که هرزگي را در زبان علني کند.
ايريگاري، برخلاف خيلي از فمينستها به ايده ي ”ذات“، ذات مردانه و ذات زنانه، اعتقادي ندارد، ولي اغلب در جدل ها،
به عبارت ديگر، در پلميک هايش زن را والاتر و با فرهنگ تر از مرد توصيف مي کند، و اينطور در اجتناب از همسان سازي و قطب گرايي اسطوره اي بنام زنانگي
از ”تفاوت“ اسطوره مي سازد. به واقع، موفقيت نوشتارهاي ايريگاري هم در پلميک آنها نهفته است، با اين وصف، پلميک او حرافي صرف نيست، بلکه در طنزِ شکننده اش خلاءاي را در گفتار مردسالارانه نشان مي دهد، که با تحديد جنسيت به جنسِ مرد حضور زن را خيالي کرده است. او در جاهاي غيرجدي - چگونه مي توان در مورد چيزهايي مثل ”حسادت به احليل“ جدي صحبت کرد؟- حرفهاي بسيار جدي مي گويد که فقط مي توان در يک مکانِ خالي، جايي بيرون از گفتار، جايِ
خنده، درکشان کرد؛ آنجا که روانشناسي با همه ي تاريخ اش به پايان مي رسد.
ادامه دارد!
منابع و پانوشت ها
1- Edith Kurzwei: Freud und die Freudianer/Geschichte und Gegenwart der Psychoanalyse in Deutschland, Frankreich, England, Österreich und den USA, Stuttgart 1993, S. 253-254.
2- Janine
Chasseguet-Smirgel (Hrsg): Psychoanalyse der weiblichen Sexualität, Frankfurt/Main 1974, S. 166.
3- Ebenda, S. 139.
4- Vgl. Margarete Mitscherlich: Müssen wir hassen? Über den Konflikt zwischen innerer und äußerer Realität, München 1976, S. 17-23-24.
5- Ovid: Metamorphosen/Das Buch der Mythen und
Verwandlungen, Frankfurt/Main 1992, S. 75 u. 102.
6- S. Freud: Vorlesungen zur Einführung in die Psychoanalyse und neue Folge, Studienausgabe I,
Frankfurt/Main 1975, S. 400-4001.
7- S. Freud: "Zur Einführung des Narzissmus", Studienausgabe III, Frankfurt/Main 1975, S. 60-61.
8- S. Freud: "Eine Kindheitserinnerung des Leonardo da Vinci", Studienausgabe 10, Frankfurt/Main 1975, S. 239.
9- Vgl. Béla Grunberger: "Beitrag zur Untersuchung des Narzissmus in der weiblichen Sexualität", in: Anmerkung Nr.2, S. 97-120.
روانکاوان زن اغلب از اين
گزاره حرکت مي کنند که زنان ذاتاً خواهان تکهمسري هستند، و گرچه توضيحي در باب مفهوم «ذات» ندارند ولي تجربه شان با بيماران اين را نشان داده است. ر. ک.:
Helene Deutsch: Psychologie der Frau, 3. Auflage, Frankfurt/Main, S. 185.
10- Erich Fromm: Von der Kunst des Zuhörens/Therapeutische Aspekte der Psychoanalyse, Weinheim und Basel 1991, S. 220.
11- Vgl. Renate Schlesier: Konstruktion der Weiblichkeit bei Sigmund Freud/Zum Problem von Entmythologisierung und Remythologisierung in der Psychoanalytischen Theorie, Frankfurt/Main 19981, S. 11-12.
11- Vgl. Renate Schlesier: Konstruktion der Weiblichkeit bei Sigmund Freud/Zum Problem von Entmythologisierung und Remythologisierung in der Psychoanalytischen Theorie, Frankfurt/Main 19981, S. 11-12.
12- Luce Irigaray:
Speculum/Spiegel des anderen Geschlechts, Frankfurt/Main 1980, S. 304.
کلمات PrÓteron و hystéra در ترجمه ي آلماني هم به لاتين هستند.
13-Ebenda, S. 303-304, 381 u. 407.
14- Vgl. Luce Irigaray: Das Geschlecht, das nicht eins ist, Berlin 1977, S. 22-33,177-198.