... تأمل کن که چون
ماجرای دوست را زيرِ سخن پوشيدهام*
يادداشتی بر رمان
همنوايی شبانهی ارکستر چوبها
رضا قاسمی
نشر کتاب، ايالات متحده امريکا
چاپ اول: بهار ۱۳۷۵ (۱۹۹۶)
در "دانشنامهی مردگان" اثر "دانيلو کيش"** زنی، در کتابخانهی سوئدی، دانشنامهای میيابد دربارهی زندگی پدرش که به تازگی در گذشتهاست. زندگینامهی پدر با شرح جزئيات جغرافيايی و تاريخی: "چنين است که هرکسی نهتنها نزديکانش را بازمیيابد، بلکه در وهلهی اول گذشتهی فراموششدهاش را خواهد يافت. اين سند گنجينهی خاطرات است و تنها مدرک اثباتِ رستاخيز."
يافتنِ موضوعی شايسته، انتخاب طنزگونهی نام و آفريدن جهانی اتوپيايی، میتواند سندی بشود در اثبات رستاخيزی در آرمانشهرمان.
شيوهی کنار آمدن رضا قاسمی با موضوع رمانش، کتابش را به سندی خجسته و گنجينهی خاطراتی دلپذير تبديل کرده که با شعف میتوان بارها خواند.
شايستهترين امتياز "همنوايی شبانه..." نگاهِ دموکراتيک نويسنده است. حتی بینامها، بو و رنگِ زندگیشان را در آن میيابند و دموکراتيکتر آن که در شرح جزئيات، هيچ شخصيتی بر ديگری ارجح نيست. نگاه و شرح با دقت ظريف زيباشناسانه و سرشاری وصف جزئيات زندگی افراد، مجموعهی متافوری را تشکيل میدهند که همهی پيچيدگی دوران زندگی را در بر میگيرد. "همنوايی شبانه..." از اين نظر، رمان زيبا و بینقصی است. در اين بینقصی من شيوهی کنارآمدن نويسنده با موضوع را درنظر دارم وگرنه
میدانم که هيچکاری بینقص نيست.
راوی در لحظهای از روايتش "کتابِ پريشانخاطری" اثرِ "فرناندوپسوا" را برمیدارد: "من در خود شخصيتهای مختلفی آفريدهام. من اين شخصيتها را بیوقفه میآفرينم. همهی روياهای من، به محضِ گذشتن از خاطرم، بی هيچ کم و کاست به وسيلهی کسِ ديگری، که همان روياها را میبيند، صورت واقعيت به خود میگيرد. به وسيلهی او نه من. من برای آفريدن خودم، خود را ويران کردهام."
در "همنوايی شبانه..." نيز چنين حرکتی صورت میگيرد. راوی از خود جدا شده و خود را ويران میکند تا آفرينش صورت بگيرد. راوی آفريده می شود تا نقاب از چهرهی خود برگيرد و رازوارهگی اسطورهايش را بشکند و باز بی خستگی و تأمل و ترديد در لباسی تازه درآيد.
انتخاب شکل برای رضا قاسمی، پيش شرطی است برای حفظ تعادل ميال طنز و تغزل. تعادلی ميان دوشکل از تخيل. تعادل ميانِ بالماسکه و نستالژی. در برخورد و ترکيب اين دو شکل در رمان لحظاتی از آفرينش شعر ظهور میکند، از يکسو تجربهی بسيار حساس لحظهها و از سوی ديگر بازسازی خاطرهها به تصوير و گشودن آن در گريز زدن از واقعيت به رويا. از يک سو میبينی که زندگی همان نقشی است که بازی می کنی و از سوی ديگر با نگاه به واقعيت نقش و زندگی، داستان میآفرينی. داستان زندگی خودت را. با
تخيل و رويا و آموختن سلطه بر آن به دو صورت میزيی و جاذبه ی شعر را درمیيابی.
راهرو، مکانِ رمان، سيارهای است انباشته از آدمها و ماجراها: جنگ، تعقيب، زندان، نابودی، عشق و مهربانی. اين همه را واقعا نمیتوان نوشت، يا کاملا نمیتوان نوشت، پس تاريخ و سرگذشت را با ابزار ادبی میتوان نقش زد. نقش را با چهرهپردازی شخصيتهای دمِدست و دستچينی از اشاراتِ نشانهوار به سرگذشت و خاطره میتوان کامل کرد. رضا قاسمی از عهدهی اين کار برمیآيد. رمان نشان میدهد که تخيل به اندازهی خاطره و سند قابلباور نياز به بازسازی دارد. تخيل در اين رمان نيرويی است
برای تجربهی واقعيت. زيرِ سلطهی واقعيت نرفتن، بلکه آگاهانه تجربهکردن. يعنی شکل بخشيدن به آن. شکلی کاملاً مستقل.
تجربهی آگاهانهی واقعيت، مقاومت کردن در برابر مرگ است و فراموشی. از خواننده انتظار میرود که در زمان خواندن، لحظه به لحظه ماجرا را تجربه کند و برای همين است که يادداشتهای خصوصی نويسنده، شکل رمان میگيرند و خواننده در زمان خواندن، نويسنده را در کنارش دارد. میشود سايهی نويسنده. اما اين حضورِ ملموسِ نويسنده به عکسِ برداشت ظاهری و آشنای آن، آزارنده نيست. "همنوايی شبانه..." موفق شدهاست زندگی در تبعيد را بازتاب دهد، اما تبعيد مفهومِ کليشهای نيست. نامی است برای
مجموعهای از هر شکلِ از خودبيگانهگی. آخرين پردهی يک درام. انتخابی است ميانِ هرآنچه که نامطلوب است: ميان ايده و خاک. و رضا قاسمی برای کشف هويت-که اين هم واژهای کليشهای است- به زبان رجوع میکند و وادبيات، تا همانگونه که کافکا گفته است آرامشش را در "رازوارهگیِ" آن بيابد.
شکلِ ادبی برای رضا قاسمی گونهای کنارآمدن با واقعيت است تا بتواند در برابر سختیهای داستانش مقاومت کند. مقاومت را در صحنههای بازخوانی داستان و يادداشتهايش میبينيم.
ترس، ترديد و دوگانهگی غيرقابل درک موقعيتِ زندگی، دغدغهی همهی نقشورزان حاضر در "همنوايی شبانه..." است که هر کدام به گونهای غربت را تجربه کرده و می کنند. نويسنده به گونهای غيرمسقيم به اين مسايل می پردازد. با نماياندن نشانهی کوچکی از حادثهای بس بزرگتر، آگاهانه جانب داستان را میگيرد تا از کليشه و تکرار بگريزد. مهم اين است که بدانی چگونه دربارهی حوادث بزرگ میتوان بیاغراق سخن گفت.
"پاک گيج شده بودم. میگفتند اريک فرانسوا اشميت کتابِ مرا که خوانده است دقمرگ شده است. درحالی که همين امروز پيش او بودم. میگفتند رعنا خودش را انداخته است زيرِ قطار. در حالی که ساعتی پيش از آنکه به اين روز بيفتم با من تلفنی صحبت کرده بود. از همهی اينها گذشته، کتابِ من اصلا منتشر نشده بود. پس از آنکه ناشران به من يادآور شده بودند که اين کتاب اثرِ پرتی است انداخته بودمش به گوشهای و حتا نمیدانستم کجا. تا روزی که...
با لحنی حقبهجانب گفتم: "کتابِ من هرگز منتشر نشده است." صفحه
۹۳
"حالا، وقتی به ليستِ دور و درازِ کشورهايی فکر میکردم که سالهاست، و در برخی موارد قرنهاست برای استقلال میجنگند، میفهميدم چرا از دست دادنِ استقلال اين قدر آسان است و به دست آوردنش آنهمه. و من که کشورم را ترک کرده بودم برای آنکه به همه چيزِ من کار داشتند حالا احساس می کردم نفرينشدهای هستم که وقتی هم توی قبر بگذارم به جايی خواهم رفت که به همه چيزِ من کار خواهند داشت!" صفحه ۹۲-
۹۳
خطر وقوع حادثه، در هوا معلق است اما تنها به خونسردی و با واژگان ديگری بيان میشود، انگار کودکان بزرگ سال با انتخاب سکوت بخواهند خودشان را در برابر واقعيت بیترحم حفظ کنند. منظور تنها آفريدن داستان است. باقی همه در پردهای از ترديد نهفته است. سند و مدرک می تواند جعلی باشد همچون تخيل که گاه بسی قویتر از هر سندی قانع کننده است. و آيا سند جعلی نمیتواند بيان حقيقت باشد؟ سند جعلی در اينجا رمانی است آميخته از اسناد واقعی و تخيل. تجربهی زبان به مثابهی ابزار بيان
را بايد به آن افزود. کاربرد چنين ترکيبی، از شگردهای بورخس است که بعدها بسيار تجربه شده است، اما در آثار بورخس همه چيز همان است که هست در صورتی که در تجربههای بعدی میبينيم که همه کوشش به کار میرود تا دروغِ بزرگِ تاريخ بیاثر شود. در اين شيوه، بنای يادمانهی باشکوهی بنا میشود که همان ادبيات باشد. اسطوره شکسته میشود تا ادبيات ظهور کند. و آنچه آفريده میشود بر پيشانی زمان حک میشود تا در يادِ جهان بماند.
اعتماد به ادبيات در رمان رضا قاسمی، از زبان راوی رمانش بيان میشود: "دستهای کاغذ، بیصدا، زيرِ دايرهی نورِ کجتاب فرود آمد و به دنبالِ آن فاوستِ مورنائو دوباره ظاهر شد. گويی آن نورِ کجتاب دوای ظهور بود که تا زيرِ آن نمیايستادند به چشم نمیآمدند.
فاوست مورنائو دستهی کاغذ را برداشت: "اگر همينطور پيش برويم گمان کنم آخرسر به فکر خواهيد افتاد هر طور شده فرشِ کاشانی، چند قوطی خاوياری، يا دستِکم، چند کيلويی پستهی اعلا از جايی فراهم کنيد و به خيالِ خودتان قالِ قضيه را بکنيد. شما انگار به هيچ چيز اعتقاد نداريد!"
راست میگفت. ...
خب، میدانيد نويسنده بايد نسبت به قهرمانانش شفقت داشته باشد. پس ماجراها را تعديل يا تحريف میکردم. بهخصوص که اين حالتِ آنها مرا در موضعی قرار میداد که خوشايند بود: ترسِ از ادبيات قویتر است تا ترسِ از روزِ داوری." صفحه ۱۵۵-
۱۵۷
ساعت شنی را برمیگردانی تا زمان را اندازه بگيری. رضا قاسمی با اندازهگيری و محک، کوشيده است تا چيزی به مفهوم آن بيفزايد. بیهوده نيست که لحظاتی از تخيلِ او بيش از هر واقعيتِ واقعی معنا يافته است.
"دانيلو کيش" در "اندرزهايی به نويسندهی جوان" گفته است: "به آمار، ارقام و بيانات رسمی باور مکن: واقعيت را با چشمانِ غيرمسلح نمیتوان ديد."
رضا قاسمی در نگاهش به جهان-چه واقعی و چه رويايی- چشمان تيزبينِ مسلحی دارد و رمانِ "همنوايی شبانهی ارکستر چوبها" اثری است از نويسندهای که ابزارِ کارش را برای بنای يادمانهای مستحکم، به خوبی میشناسد.
_
* بيتی از اوحدی مراغهای: من که از دشمن سخن گويم، تأمل کن که
چون ماجرای دوست را زيرِ سخن پوشيدهام
** دانيلو کيش را مرتضی ثقفيان با چاپ برگردان نوشتهای در مکث، معرفی کردهاست.