گرداننده : رضا قاسمی نشريه ادبی

صفحه‌ی نخست

مقاله

داستان

شعر

گفت و گو

نمايشنامه

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

تماس

دعوت به مراسم
 کتابخوانی

 

پرونده ويژه کافکا در زبان فارسی
فرانتس کافکا

ترجمه کوروش بيت سرکيس

خبر بنای دیوار1

یک قطعه

 

در چنین دنیایی بود که خبر بنای دیوار درز کرد. این یکی هم تأخیر داشت، چیزی در حدود سی سال پس از اعلام شدنش. غروب یکی از روزهای تابستان بود. ده سال بیشتر نداشتم، با پدرم کنار رود ایستاده بودم. متناسب با اهمیتی که چنین ساعتی دارد و اغلب مایهء بحث و گفت و گو بوده است کوچکترین جزئیات را به یاد می آورم.  دستم را گرفته بود، این کار را با علاقه تا اواخر عمرش انجام می داد و دست دیگرش را چنان در طول چپق دراز و بسیار باریکش حرکت می داد که گویی فلوتی در دست دارد. ریش بلند و تُنک و شق و رقش در هوا قد برافراشته بود، زیرا در حین لذتی که از چپقش می برد نگاهش از فراز رود گذشته بود و در آن بالاها سیر می کرد. پس گیسوی بافته شده اش که برای کودکان هیبتی داشت هر چه بیشتر فرو می افتاد و از مالش آن بر ابریشم زربفت جامهء مراسم جشن او نجوایی آرام بر می خاست. درهمین وقت بود که یک کرجی روبرویمان توقف کرد. کرجی بان به پدرم اشاره کرد تا از خاکریز پایین برود و خودش از طرف دیگر بالا آمد. در نیمهء راه به هم رسیدند، کرجی بان چیزی در گوش پدرم زمزمه کرد و برای اینکه به او کاملاً نزدیک شود او را در بغل گرفت. از حرف هایشان چیزی نفهمیدم، فقط ظاهراً می دیدم که چطور پدر آن خبر را باور نمی کند، کرجی بان سعی می کرد حقیقت را ثابت کند، اما پدر باز هم باورش نمی شد.  کرجی بان با شور وهیجانی که خاص دریانوردان است کم مانده بود برای اثبات حقیقت یقهء خود را چاک دهد که پدر قدری آرام شد و کرجی بان با سر و صدای زیادی درون کرجی جست و دور شد. غرق در افکار خویش، پدر پیش من برگشت، چپقش را با ضربه ای خالی کرد و پشت شال کمرش فرو برد. گونه هایم را نوازش داد و سرم را در بغل کشید، این کار را بیش از هر چیز دوست داشتم، مرا بی نهایت خوشحال می کرد، بدین ترتیب به خانه آمدیم. آن جا روی میز حریرهء برنج آماده بود و از آن بخار بر می خاست. چندتایی میهمان جمع شده بودند، داشتند در پیاله ها شراب می ریختند. پدرم بی آنکه به این ها اعتنائی بکند در همان پاشنهء در شروع کرد به گزارش آن چه شنیده بود. طبیعتاً کلمات به طور دقیق یادم نیست، اما معنایشان در آن اوضاع عجیب و غریب که حتی بچه ای را تحت تأثیر قرار می داد، چنان در اعماق وجودم رخنه کرد که دیگر جرئتش را دارم تا به نحوی مضمون آن را بازگویم. این حرف ها را از آن جهت می زنم که افکار مردم را خیلی خوب نشان می داد. پدرم تقریباً چنین چیزی گفت: کرجی بانی ناشناس- تمام کسانی را که معمولاً از اینجا می گذرند می شناسم اما این یکی ناشناس بود- داشت برایم تعریف می کرد که قرار است برای محافظت از خاقان دیوار بزرگی بسازند. گویا قبایل بی ایمان که در میان آن ها شیاطین نیز حضور دارند اغلب در برابر کاخ خاقان جمع می شوند و تیرهای سیاه خود را به سوی خاقان پرتاب می کنند.

 

1. تمثیلات، فرانتس کافکا، ترجمه از متن آلمانی کوروش بیت سرکیس، کارلسروهه: 2004؛ مشخصات این مجموعهء دوزبانه آلمانی - انگلیسی به قرار زیر است:

Franz Kafka, Parables, New York: Schocken Books 1947.

 

توضیحات: قطعهء بالا بدون عنوان، بخش پایانی قطعهء بلندتری است که بعدها ماکس برود آن را «هنگام بنای دیوار چین» نام نهاد و درسال 1917 در ششمین دفتر از دستنوشته های کافکا موسوم به Oktavheft C آمده است.i ماکس برود بخش مذکور را در چاپ قطعهء «هنگام بنای دیوار چین» نگنجانیده است. ii  دلایلی را که می توان حدس زد عبارتند از اینکه کافکا  نقل قول پایان این بخش را خط زده است. iii دلیل دیگرش محتوای جمله ای است که با آن ظاهرا" قطعه اصلی به پایان می رسد و پیش از این بخش واقع شده است. دلیل سوم و شاید مهمتر از دلایل دیگر ناهمخوانی سن راوی در قطعهء اصلی و بخش مذکور است. در قطعهء اصلی راوی بیست سال پیش از بنای دیوار به دنیا آمده است و در این بخش بیست سال پس از آن. iv  به رغم دلایلی که ذکر شد گاهی این بخش نیز جزء قطعهء «هنگام بنای دیوار چین» آمده است. ماکس برود این بخش را برای اولین بار در سال 1937 با عنوان "Fragment zum Bau der Chinesischen Mauer" در مجموعهء  یادداشت ها و نامه هاv ی کافکا و سپس در سال 1954 به عنوان ضمیمه در چاپ سوم شرح یک نبردiv آورده  است. اما عنوان این قطعه در چاپ 1946 و 1947 مأخذ ما که ناشر معتبری است و حقوق کلی چاپ آثار کافکا را داراست "خبر بنای دیوار: یک قطعه"،"Die Nachricht vom Mauerbau, Ein Fragment"  درج شده است. (م)

 

I. Franz Kafka, Kritische Ausgabe: Nachgelassene Schriften und Fragmente I, hrg. M. Pasley, Frankfurt/M.: Fischer 2002, s. 337-57.

II. Franz Kafka, Beim Nau der Chinesischen Mauer, hrgs. Max Brod und Joachim Schoeps, Berlin: Gustav Kiepenheuer, 1931.

III. Franz Kafka, Kritische Ausgabe: Nachgelassene Schriften und Fragmente I Apparatband, hrg. M. Pasley, Frankfurt/M.: Fischer 2002, s. 302.

IV. Hartmut Binder, Kafka Kommentar zu saemtlichen Erzaehlungen, Muenchen: Winkler 1975, s. 218.

V. Franz Kafka, Tagebuecher und Briefe, Prag: Heinrich Mercy Sohn (Gesammelte Schriften. Hrgs. Max Brod und Heinz Politzer, Band VI) 1937, s. 175.

VI. Franz Kafka, Beschreibung eines Kampfes. Novellen, Skizzen, Aphorismen aus dem Nachlass, hrgs. Max Brod und Heinz Politzer, Frankfurt/M.: Fischer 1954, s. 328.

 

 

 ترجمه سياوش جمادی

[بدون عنوان]2

 

. . . چنین بود جهانی که خبر دیوارسازی در آن انتشار پیدا کرد. این خبر همچنین دیر رسید. شاید سی سال از اعلام آن خبر می گذشت. غروب یک روز تابستان بود. در آن زمان من که ده سال داشتم، در ساحل رودخانه در کنار پدرم ایستاده بودم. اهمیت این لحظه که در مورد آن خیلی سخن گفته ام چنان است که من می توانم کوچکترین جزئیات را به یاد بیاورم. پدرم بر سبیل عادت ایام کهولتش، با یک دستش دست مرا گرفته بود و دست دیگرش را روی چپق خیلی باریکش چنان که گویی با فلوتی ور برود، بالا و پایین می کرد. همچنان که چپق می کشید، به بلندی های آن سوی رودخانه خیره شده بود و به همین علت ریش تُنُک، بلند و شق و رقش بالا می رفت و همزمان گیسوان فروهشته در پشت سرش که احترام بچه ها را بر می انگیخت، با خش خش ضعیفی بر روی ابریشم تذهیب شدهء ردایِ مخصوصِ روزِ تعطیلش رو به پایین می سرید. در همین لحظه قایقی به سوی ما می آمد، قایقران در حالی که به سوی  پدرم بالا می آمد، به او علامت داد که از خاکریز پایین بیاید. آنان در میانهء راه به هم رسیدند. قایقران در گوش پدرم چیزی گفت. او دست هایش را به گردن پدرم انداخت تا به او نزدیکتر شود. من از حرف های آنها سر در نمی آورم. آن قدر متوجه شدم که انگار پدرم اخبار رسیده را باور نمی کند. قایقران سعی می کرد او را از صحت خبر مطمئن سازد. پدرم باز هم نمی توانست باور کند. بالاخره قایقران با شور و حرارت خاص ملوانان پیراهنش را تقریباً چاک داد تا به این طریق ثابت کند که راست می گوید. پدرم با مشاهدهء این عمل خاموش شد و در همین موقع قایقران با هیکل سنگین خود در قایق پرید و پاروزنان دور شد. پدرم اندیشناک رو به من کرد، چپقش را تکاند و آن را در شالش فرو کرد، بعد ضربه ای به گونهء من نواخت و سرم را به طرف خود کشید. این کارش را خیلی دوست داشتم. مرا از روحیه و نشاط لبریز می کرد و بدین سان ما به خانه برگشتیم. در خانه ظروف کته روی میز بود و از آن بخار بر می خاست. عده ای مهمان گرد آمده بودند. جام ها پر از شراب بود. پدرم، بی اعتناء به همهء اینها، همان دم در شروع کرد به نقل آن چه شنیده بود. البته من عین کلمات او را به خاطر نمی آورم، امّا آن اوضاع و احوال غیرعادی که به خودی خود برای تأثیر گذاردن بر کودکی کافی بود، چنان تأثیر عمیقی بر من نهاد، که احساس می کنم اکنون قادرم به روایتی سخنان پدرم را بازگو کنم. این سخنان را از آن جهت بازگو می کنم که نمونهء خیلی مشخصی از دیدگاه همگانی را در بر دارد. باری، بگذریم. پدرم چیزی از این قبیل گفت که: [قایقران ناشناسی- من همهء قایقرانانی را که اغلب از این خطّه می گذرند می شناسم، امّا این قایقران ناشناس بود- همین الان به من گفت که قرار است برای محافظت امپراطور دیوار بزرگی بنا شود. زیرا به نظر می رسد که قبایل طاغی و اشراری که در میان آنها هستند،اغلب جلو کاخ امپراطوری جمع می شوند و تیرهای سیاه خود را به سوی امپراطور پرتاب می کنند.]

 

2.ترجمه يی ست از متن آلمانی. برگرفته از قطعهء" دیوار بزرگ چین" با مشخصات زیر:  یادبود ایوب در جهان کافکا؛ همراه با آثاری از کافکا، نویسنده و مترجم سیاوش جمادی، تهران: قطره، 1379.

 

 

ترجمه ی امیر جلال الدین اعلم

خبر ساختن دیوار:3

یک پاره نوشته

 

خبرِ ساختنِ دیوار اکنون در این دنیا پخش شد- چه دیر هنگام هم، سی سال پس از اعلامش. سرِ شبی در تابستان بود. من، ده ساله، با پدرم بر کرانهء رود ایستاده بودم. سازوار با اهمیتِ این ساعتی که بسیار درباره اش بحث کرده بودند، کمترین جزئیات را به یاد می آورم. پدرم دستم را گرفته بود، کاری که تا پایانِ عمرش به آن علاقه داشت، و دستِ دیگرش را بالا و پائینِ چپقِ دراز و باریکش می دواند، انگار که فلوت است. با ریشِ تُنُک و سیخ شده تو هوا، از چپقش لذّت می برد و در همان حال به سویِ بالا، به آن دستِ رود زل زده بود. در نتیجه، بافهء گیس پشت سرش، موضوعِ مورد حرمتِ کودکان، فروتر افتاده بود. و روی ابریشمِ زردوزی شدهء جبهء ویژهء روزهایِ تعطیلش صدایِ خش خشِ خفیفی می داد. در آن دم کرجیی جلوی مان نگه داشت، کرجی بان به پدرم با انگشت علامت داد که از خاکریز پائین بیاید، در حالی که او خودش به سوی پدرم بالا آمد. در نیمه راه به هم رسیدند، کرجی بان چیزی در گوشِ پدرم به پچپچه گفت، برای آنکه جلویِ جلو بیاید او را در آغوش گرفته بود. من نمی فهمیدم چه می گویند، فقط دیدم پدرم به نظر نمی نمود که خبر را باور کند، که کرجی بان کوشید بر راستیِ خبر پابفشارد، که وقتی پدرم هنوز از باور داشتن سر باز زد کرجی بان، با شور و هیجانِ ملوانان، تقریباً جامه را از رویِ سینه اش درید تا راستی را ثابت کند، که به دنبالِ آنْ پدرم خاموش شد و کرجی بان هیاهوکنان تو کرجی اش جست و دور راند. پدرم غرق در فکر رو به من گرداند، چپقش را خالی کرد و به پرِ کمربندش گذاشت، گونه ام را نوازش کرد، و سرم را به طرفش کشید. این حرکت را بسیار دوست می داشتم، بسیار شادم می کرد، و به این نحو به خانه آمدیم. آنجا، از هم اکنون، از حریرهء برنجِ روی میز بخار بر می خاست، چند مهمان آمده بودند، داشتند شراب در جامها می ریختند. پدرم، بی پروا از همهء اینها و همان جا ایستاده بر آستانهء در، آغاز کرد به گفتنِ چیزی که شنیده بود. کلماتِ دقیق را البتّه از یاد برده ام، ولی به سببِ اوضاع و احوالِ استثنائیی که حتّا کودک را افسون می کردند، معنایِ سخنانش چنان در ذهنم نقش بسته که هنوز می توانم گونه ای روایتِ دقیق از گفتهء پدرم را به دست دهم. این کار را از آن رو می کنم که گفته اش بازتابندهء دیدگاهِ همگانی بود. پدر یک همچو چیزی گفت: کرجی بانی ناشناس- من همهء آنهائی را که معمولاً از اینجا می گذرند می شناسم، ولی این یکی ناشناس بود- همین الآن بهم گفت که قرار است دیوار بزرگی برایِ پاس داشتنِ امپراطور ساخته شود. زیرا گویا قبایلِ کافر، در میانشان اهریمنان، اغلب جلوی کاخِ امپراطوری گرد می آیند و تیرهای سیاهشان را به امپراطور می اندازند.

 

3.منابعی که مترجم ذکر کرده است انگلیسی است. می توان نتیجه گرفت که به احتمال زیاد از زبان انگلیسی ترجمه شده است.  تمثیلها و لُغَزواره ها همراه با نامه به پدر، فرانتس کافکا، ترجمهء امیر جلال الدین اعلم، تهران: نیلوفر، 1383.

 


 

   

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ به مطالب دوات فقط می‌توانید لینک بدهید.

برگشت