پرونده ی ويژه
کافکا در زبان فارسی

آگهی تئاتر اُکلاهما
(تکهای از رمان گمشده)
ترجمهی کوروش بیت
سرکیس
نبش یک خیابان، کارل
چشمش به یک آگهی
افتاد که
رویش نوشته شده
بود:
«تئاتری در اُکلاهما
از امروز ساعت شش صبح تا نیمه شب در محل مسابقات
واقع در کلیتون عضو میپذیرد! به تئاتر بزرگ اُکلاهما
بشتابید! این آگهی مختص امروز است و بس! کسی که
هماکنون از این فرصت استفاده نکند تا ابد آن را
از دست خواهد داد! کسی که به آیندهی خود میاندیشد،
جایش پیش ماست!
ما به تک تک شما خوشآمد میگوییم!
کسی که قصد دارد هنرمند شود به ما بپیوندد! تئاتر
ما به تک تک شما نیازمند است، هرکس در جای خودش!
به کسی که تصمیم گرفته است به ما بپیوندد، از هم
اکنون تبریک میگوییم! اما عجله کنید تا بتوانید
قبل از نیمهشب وارد شوید! رأس ساعت دوازده همهی
درها بسته میشوند و دیگر هیچگاه باز نخواهند شد!
لعنت بر کسی که حرف ما را باور نمیکند! برخیزید و
به کلیتون
بشتابید!»
گرچه تعداد زیادی
جلوی آگهی ایستاده بودند اما به نظر نمیرسید زیاد
مورد استقبال قرار بگیرد. تعداد آگهیها زیاد بود،
دیگر کسی به آنها وقعی نمیگذاشت و این آگهی هم
در مقایسه با آگهیهای دیگر طوری بود که چنین
احتمالی را بیشتر میکرد. اولاً که یک اشتباه
بزرگ داشت، در آن هیچ حرفی از دستمزد نبود. مسلما
ً اگر این موضوع ذرهای ارزش داشت، در آگهی ذکری
از آن به میان میآمد؛ نمیشد که جذابترین قسمتش
را فراموش کرده باشند. کسی که نمیخواست هنرمند
شود، اما واضح بود که هر کس میخواست بابت کاری که
میکند دستمزد بگیرد. . . .
بر گرفته از
فرانتس کافکا، گمشده (امریکا)، ترجمهی
کوروش بيت سرکيس، کارلسروهه: مارس 2007؛ مشخصات
این کتاب به قرار زير است:
Franz
Kafka, Der Verschollene, Hrsg. Jost
Schillemeit, Frankfurt/M: Fischer, 2002, S.
387-8.
توضیحات: در آگهیهای
کافکا حرفی از دستمزد نیست، اما اگر قرار باشد
پاداش هرکس در این تئاتر یافتن نقش خود باشد، چه
دستمزدی بهتر از آن!
کافکا هشت فصل از رمان
ناتمام گمشده را بین سپتامبر 1912 تا
ژانویهی 1913 نوشته است و شش فصل را خود نام
گذاری کرده است. بعد از تأخیری بالغ بر یک سال و
نیم دو فصل بعدی، «سفر برونلدا» و «تئاتر
اُکلاهما» و قطعهای کوتاه را بین ماههای اوت و
اُکتبر 1914 مینویسد. این رمان اولین بار با نام
امریکا درسال 1927 به همت ماکس برود منتشر
شده است.
تآتر هوای آزاد اکلاهما
ترجمهی بهرام
مقدادی
در گوشهء خیابانی
کارل یک آگهی دید که روی آن چنین نوشته شده بود:
تاتر اکلاهما امروز برای شرکت خود اعضایی را در
میدان اسب دوانی «کلیتون» از شش صبح الی نیمه شب
میپذیرد. تاتر بزرگ اکلاهما به شما نیاز دارد!
فقط امروز فرصت دارید و دیگر چنین فرصتی به شما
دست نخواهد داد! اگر حالا این فرصت را از دست
بدهید، دیگر هیجوقت نصیبتان نخواهد شد! اگر
دربارهء آیندهء خود فکر میکنید، به ما به
پیوندید! ما همه را میپذیریم! اگر میخواهید
هنرمند شوید، به شرکت ما به پیوندید! در تاتر ما
برای هرکس کاری پیدا میشود، هرکس در آن جایی
دارد! اگر تصمیم دارید به ما به پیوندید، همین
حالا به شما تبریک میگوییم! ولی عجله کنید، تا
بتوانید قبل از نیمهشب ثبت نام کنید! رأس ساعت
دوازده درها بسته میشوند و دیگر باز نخواهند شد!
مرگ بر تمام کسانی که حرف ما را باور ندارند!
برخیزید، و به کلیتون بیآیید!
انبوهی از مردم در
مقابل آگهی اجتماع کرده بودند، ولی به نظر
نمیرسید این آگهی زیاد مورد استقبال قرار بگیرد.
تعداد آگهیها زیاد بود؛ دیگر کسی به آنها اعتماد
نمیکرد. و محتویات این آگهی از همهء آگهیهای
دیگر غیرمحتملتر به نظر میرسید. مهمترین نقصش
این بود که در آن ذکری از حقوق به عمل نیامده بود.
اگر حقوق قابل ذکر بود، حتماً در آگهی به آن
اشارهای میشد؛ دلیلی نداشت مهمترین بخش موضوع
فراموش شده باشد. کسی نمیخواست هنرمند شود، ولی
همه میخواستند در مقابل کار حقوق بگیرند. . . .
بر گرفته از
فرانتس کافکا، آمریکا، ترجمهی بهرام
مقدادی، تهران: هاشمی، 1363، چاپ سوم 1384، ص
269-70.