samedi, 09 avril 2016
بهرام مرادی
فرارِ ماكسیم فوئر ِِمنچومِلوف از گور
و منزلگزیدنِ بستیاندود رومانتوملول بهجای
وی
و منتظرانِ لیستِ ُاسكول نوبلسن
۱
ماكسیم فوئر ِمنچومِلوف، نویسندهیی كه همین
یک هفته پیش در آكادمیی هنرهای برترِ كلامی
به دریافتِ نشانِ داستانسرای ملی نایل شده،
مُرده است و شكلاتپیچشده در كفنی سفید دراز
كشیده روی تختی چوبی در حیاطِ كاخِ هنرهای
ُسنتآوانگارد؛ جایی كه او از سالها پیش تا
همین امروز اجازهی ورود به آنرا نداشته است.
از بلندگوها صدای اوراد و ادعیه پخش میشود.
حیاط مملو از جمعیت است؛ نیمی از اینان در
اكیپهای چند نفره، در حالِ صحبت حولِ این
ضایعهی ادبی و نقلِ خاطرات هستند و نیمی
دیگر سرگرمِ عكاسی و فیلمبرداری. محاط بر
تختِ ِمنچومِلوف، سكوی كوچكیست با یک
میكروفونِ پایهدار. تیترِ درشتِ لاییی
روزنامهی شَترق - كه مجانی بینِ جمعیت پخش
میشود - چنین است: غولانِ زیبا صحنه را ترک
میكنند. و كوچکتر: بعید و دریغ كه كسی
بتواند جای آنها را پُر نماید.
در یک لحظهی مملو از ِوزوز و هوهو،
گردانندهی برنامهی وداع، بویوک افندی
سَردرآخورآسمالری، مردی قویهیكل، مُجریی
برنامهی تلویزیونیی ادبیات در نیمهشب،
بلاخره موفق میشود با پشتیبانیی چندین دست و
هویاهوی اطرافیان از پلههای تقولق بالا
برود و فوتفوتش بر هیسهیسِ پراكندهی
جمعیت فایق آید. افندی سَردرآخور دستها را
روی شكمِ برآمدهاش قلاب میکند، نگاهی
حسرتبار به آسمان میاندازد، ابتدا به مردمِ
سراسرِ كشور، بعد به جامعهی هنری و
خانوادهی محترم و داغدارِ این كهكشانِ ادب
تسلیت میگوید و بعد سرزنشآمیز به شكلاتِ
سفیدِ ماكسیم فوئر چشم میدوزد، غبغبش
تكانكی میخورد و چشماش را میبندد. چند لحظه
سکوت، همراه با آخ و اوخ و فخ و فوخ، فضا را
تسخیر میکند.
بویوک افندی، زیرِ فشاری از اطرافِ سكو،
اعلام میکند تعدادِ زیادی از مفاخرِ شعر و
ادب، بزرگوارانِ ما، لطف فرموده، منت بر ما
گذاشته، در مراسم حاضر هستند و هر كدام چند
دقیقهیی در ارج و قربِ ابرداستانسرای
معاصر، سخن خواهند گفت و باید به عرضِ سروران
برساند که گرچه رأی اهالیی قلم بر این است که
نویسندهی ترکِ سرای فانیكردهمان را در
قطعهی هنرمندانِ این خاکِ هنرپرور به
خاک بسپاریم، اما از طرفی، قاطبهی اهالیی
هنرپرورِ میروژونا اصرار دارند پیكرِ
نویسندهمان را به شهرش عودت داده تا در
قطعهیی اختصاصی كه شاملِ قبه و بارگاه
میباشد، به خاک بسپارند. لهذا خانوادهی
محترمِ ایشان در حالِ شور هستند تصمیمِ
قطعی گرفته و تا آخرِ مراسم به اطلاعِ ما و
شما برسانند.
در میانِ جمعیت، پچپچ گنگی درمیگیرد.
دستهیی را عقیده بر این است همان محافلی كه
توانستهاند در این چند ماههی آخرِ
زندهگانیی ِمنچومِلوف، قاپش را دزیده و
كمابیش او را به جناحِ خاصی از حكومت وصل
كنند، تلاش دارند با وجهالمصالحه قراردادنِ
مُردهی وی، جنگِ قدرتِ خویش را با جناحِ
مقابل پیش ببرند. دستهی دیگر، كه شاملِ
چندین شاعر و نویسندهی سازمان نویسندهگانِ
یستردی هستند، ادعا میکنند محافلی توطئه
كردهاند جسد داستانسرا را از پایتخت دور
كرده، در میروژونای دوردست به خاک سپرده و
سرِ فرصت، آبها كه از آسیاب افتاد، قبرش را
معدوم و بدینوسیله خاطرهی مبارزاتِ ادبیش
را از اذهان پاک كنند. اینان با ایما و اشاره
ادعا میکنند خانوادهی وی تحتِ فشارِ
سیاسیست. دستهی كوچكی هم هست كه رندانه
میگوید چشمش كور دندش نرم این ماکسیم فوئر
ِمنچومِلوف؛ میخواست سرِ پیری، مینشست
وصیتنامهاش را مینوشت. مگر میشود نویسنده
باشی، اینهمه كتاب منتشر كرده باشی و یک چند
خط نگذاشته باشی كجا دفنت كنند؟ این دسته
البته حرفهای دیگری هم میزنند كه گرچه حالا
كه ماكسیم فوئر دستش از دنیا كوتاه شده و
قبیح است پشتِ سرِ مرده حرفزدن، و حرفش را
هم نمیزنند، ولی نمیتوانند لابهلای حرفاشان
نپرانند كه اصلن خودِ گرفتنِ نشانِ
داستانسرای ملی و این قضایا از همان اول
بودار بوده و حالاست كه ماکسیم فوئر چوبش را
بخورد. در این میان، تنها كسی كه حوصلهی
اظهارنظر ندارد، خودِ ماكسیم فوئر است؛ آنهم
درست در یكی از مهمترین روزهای زندهگیش.
از میانِ جمعیت، چند جوان، ابولنقد لقلق
پنهانفسیل را بهطرفِ سكو میبرند. كسی یک
صندلی روی سكو میگذارد. هنگامی كه ابولنقد
لقلق پای پلههای سكو میرسد، ابتدا سكوتی
عمیق، و بعد هیاهو درمیگیرد. سكو چنان كوچک
است و صندلی چنان بزرگ، كه یا میبایست
ابولنقد را روی دست بلند كرده، از جلوی سكو
روی صندلی بگذارند (سكوت، برای تضمینِ
امنیتِ عملیاتیی این حملونقل است)، یا... و
همین یا است كه هیاهو را دامن زده؛ از اطراف و
اكناف نظراتِ مخلتفی ارائه میشود؛ یكی
میگوید صندلیی كوچکتری بیاورند، دیگری
معتقد است جنابِ پنهانفسیل میبایست
بهخاطرِ احترام به ماكسیم فوئر هم كه شده،
چند دقیقهیی پادرد و كمرِ خمیده و قوز و
پروستاتش را فراموش كرده و سرپا بیایستد.
بلاخره آن "یا" به این طریق اجرا میشود كه
اول صندلی را برداشته، بعد دو سه جوان از
پرسپكتیوهای مختلف زیربغل و پاها و كمرِ
ابولنقد را میچسبند و میگذارندش روی سکو و
یكی دیگر از پشت، صندلی را به موازاتِ
نشیمنش میگذارد و وی مینشیند. لرزشِ سرِ
ایشان چنان است که انگار به تکتکِ آدمها و
اشیای این مراسم سلام میكند. ضخیمیی عینک،
چشماش را درشت كرده و موهای دماغ و جاهایی از
صورتش که چپهتراش نکرده، از چند متری دیده
میشود. ابولنقد جاگیر كه میشود، كتابی را
بالا میآورد و اعلام میكند این اولین
كتابِ ماكسیم فوئر است كه توسطِ وی به
طبع رسیده است. عكاسها مدام جا عوض میکنند
و دوربینشان را زوم میکنند تا بتوانند
تصویری شفاف بگیرند؛ چیزی كه در نتیجهی
همكاریی توطئهآمیزِ كتاب و دست و صدا ـ و
كلهی ابولنقد ـ امكانپذیر نیست. ابولنقد با
وجودِ تكرارِ اینكه كسالت دارد و در
زمرهی صاحبانِ عزاست، ده دقیقه راجع به
موضوعِ حیاتیی تاریخِ نقدِ ادبی حرف میزند
كه اگر كسی بتواند سرجمعش كند، انگار راجع به
منتقدیست كه اولین بار نقدِ مُدرن را در
مملكت باب كرده است. مراسمِ پایینآوردنِ
وی، با همان آدابی همراه است كه بالا رفته و
بلافاصله بویوک افندی روی سكو جلوس میکند.
دستها روی شكم قلاب، سر قدری به راست خمیده
و با كمکگیریی خالصانه از حروفِ اضافه، قدری
در محاسنِ ماكسیم فوئر سخن میگوید و یكی
دیگر از شیفتهگانِ داستانسرای ملی را دعوت
به چند كلمه درددل میكند.
مردی لاغراندام، با ریش و مویی سفید و بلند،
روی سكو میآید. او كسی نیست جز چاهكن فون
پسپسامدرن، شاعری با شعرها و تئوریهای
بحثانگیز؛ و از دو جهت با ماكسیم فوئر
سازگار: یكی اینكه دورادور با وی فامیل است،
دیگری اینكه میروژوناییست. چند كلمه درددلِ
فون پسپسامدرن، شعریست طولانی كه نه تنها
جملهها، كه كلماتش هم ناتمام میماند. فون
پسپسامدرن موافقین و مخالفینِ سرسختی در
میانِ جمعیت دارد. یكی از این مخالفین،
سبیلوچریک دوربینبهکول، خبرنگاریست كه
میانِ جمعیت میگردد و از چهرههای هنرمندان
عكس میگیرد. قدی بلند، شانههایی پهن، سری
بزرگ، ابروانی ژولیده و سبیلی پُر و آویزان
دارد. سبیلوچریک بیتوجه به درددلهای شكستهی
فون پسپسامدرن، با صدای بم از سوژههاش
میخواهد كنارِ همدیگر بیایستند، لبخند
بزنند، دستشان را دورِ شانهی هم بیندازند،
از خانمها هم میخواهد طوری كنارِ آقایان
بیایستند كه حمل بر چیزی نشود و: تیلیک تیلیک
تیلیک. چند نفری، به سبیلوچریک اعتراض میکنند
و احترامِ مراسم را یادآوری میکنند. تعدادی
هم خودشان را به وی میرسانند تا در تیررسِ
نگاهش باشند و تیلیک، و تیلیک. كه فون
پسپسامدرن، با صدایی رسا آخرین بندِ شعرش را
میخواند: و تیلیک. تی به وزنِ یا، به قوتِ
لام، به رفتِ كاف، تیلیک لی ککک، آه.
پایین كه میرود، بویوک افندی بالا میآید و
با صدایی حزین میگوید علاقهمندانِ زیادی
مایل به ادای دین میباشند كه با توجه به
ضیقِ وقت، امکانپذیر نمیباشد و اگر دخترِ
گرامیی ماكسیم فوئر حالشان كمی جا آمد، برای
شما از فضایلِ پدرِ گرامیشان خواهد گفت. و
لازم است به عرض برساند كه خانواده همچنان
در حالِ شور هستند، مراسم كه تمام شد، ما این
عزیزان را تنها میگذاریم، به جای خلوتی
بروند، تصمیم گرفته به ما اعلام نمایند. صداش
را کمی بالا میبرد و اضافه میکند من كه
امیدوارم تصمیمِ این عزیزان مطابقِ تصمیمِ
یک ملتِ هنرپرور و هنردوست باشد.
از پشتِ سرِ وی، پایینِ سكو، چهرههای
موژیک نیتكین پرولتاریا وُ اسكول نوبلسن، در
حالِ جروبحث با جنیفر ِمرسده ای میروژ
تانكروئندیا نمایان میشود. جنیفر ِمرسده
بالِ شالِ محلیی میروژونایی را كه روی سرش
انداخته تکانتکان میدهد. نوبلسن نوکِ سبیلش
را تاب میدهد، پُکهای عمیق به پیپِ خاموشش
میزند و سخت مواظبِ کیف سامسونتش است (در
این کیف، لیستِ بلندبالایی از نویسندهگان و
شاعرانِ درگذشته و روبهموت است. از نظرِ
نوبلسن پاسداشتِ مرگِ ادیبان، خود ژانرِ
ادبیی نابی است). این دو، نویسندههای
سرشناسی اند. اولی، نویسندهییست كه جادو و
جنبل را به ادبیاتِ ملی اهدا کرده است؛ دومی
از سنِ نوزده سالهگی اعلام كرده اولین
ابداعگرِ سیالذهن در تمامِ منطقه است و
سالهاست جایزههای فراقارهییی بسیاری را رد
کرده؛ جنگ، جنگِ سیالذهن و جادوست و لاجرم
هیجانانگیز؛ جنگی حقیقی كه بهرغمِ
حرفونقلهای ادبی و بیادبیی بسیار، هنوز به
نتیجهی دندانگیری نرسیده است. ُاسكول نوبلسن
كه هنوز دچارِ شوکِ كنارگذاشتنش از
گردانندهگیی برنامه است ـ امری كه در تمامِ
مراسمی اینچنین حقِ خودش میداند ـ سعی دارد
جنیفر ِمرسده را قانع كند بگذارد او روی سكو
برود و پردهی توطئهیی مهلک بر ضدِ ادبیاتِ
مملكت را جلوی همگان كنار بزند. نوبلسن معتقد
است یک آدم ـ بخصوص یک نویسنده ـ میبایست كمی
هم سیالیتِ ذهنی داشته باشد، لحظه را دریابد.
جنیفر ِمرسده چشماش را درشت میکند، كفِ
دستاش را به هم میكوبد و میگوید یادش نرفته
که درست سه سال و سه ماه و سه روزِ پیش، در
مراسمِ خاکسپاریی جیمز موریاعی، همین شخصِ
نوبلسن بود كه رفت پشتِ میكروفون و ادعا كرد
موریاعی، قبل از مرگ، آخرین رمانِ وی را
شاهكار نامیده و نادرجرقهیی در ادبیاتِ ملی
و دیگران باید بروند سماق بمکند و همین ادعای
کذب باعث شد که رمانِ هوشربای جنیفر ِمرسده
روی دستِ ناشر باد کند و اصلا و ابدا اگر
بگذارد غیرِ خودش کسی نطق کند. در این میان،
موژیک نیتكین پرولتاریا، از موقعیت استفاده
كرده و روی سكو میپَرد. سیالذهن و جادو كمی
حواسشان پرت میشود، ولی به بحثشان ادامه
میدهند.
موژیک نیتكین، سبیلِ سفیدِ پُروپیمانی دارد.
عینکِ ضخیمش را جابهجا میكند و دستش را
ابتدا به سوی ماكسیم فوئر، و بعد به سویی
نامعلوم تكان میدهد (و با هر تکانِ دستِ وی،
دوربینها به آن سمت نشانه میروند) و با
صدایی که میلرزد، میگوید نعشِ این عزیز
دلالتگرِ مظلومیتِ قبیلهی قلم است. نعشِ
این گرامی نویسنده سندیست بر پشتكردنِ وی
به دنیایی كه تا زنده بود جور دید و زخمزبان.
من حقیقتن زبانم قاصر است از بیانِ تأملاتی
كه بر وی رفت و همچنان بر این طایفه میرود.
موژیک نیتكین، چند لحظه به جماعت نگاه میکند
تا شاید چشماش بتواند بگوید آنچه میخواهد
بگوید و در لحظهیی كه كلمات روی زبانش فرم
گرفته و دهانش میرود باز شود، صدای كوبشِ
طبل و سنج از بیرونِ محوطهی كاخِ هنرهای
ملی بلند میشود. سرها به آنطرف میچرخد.
عدهیی به خیالِ آنكه عواملِ مرموزی قصدِ
برهمزدنِ مراسم را دارند، سریعن منافذِ
فرار را شناسایی كرده و به اندامشان
آمادهباش كامل میدهند. موژیک نیتكین
پرولتاریا خم میشود و در اطرافِ سكو دنبالِ
یكی میگردد ماجرا را برای وی توضیح دهد. خبری
از بویوک افندی نیست. مردی جلوی سكو ظاهر
میشود كه با احترامِ تمام سر به سوی صدا
گرفته است. او كسی نیست جز اسكلت زهلهدرآ،
برادرزادهی ماكسیم فوئر كه حالا سمتِ
بزرگِ خانواده را بر دوش میكشد. سیاه پوشیده
و دندههاش را میتوان شمرد (از این نظر
كموكسری ندارد) موها و سبیلِ سیاهش، تكه
گونیی قیرمالیشدهییاند روی صورتش.
چشمهای درشت و خزیدهشده در قعرِ سرش، او را
شبیه مردانی کرده که عمری تلاش میکنند بلکه
نقشِ دراكولا را ایفا نمایند. موژیک نیتكین
به او متوسل میشود، اسكلت زهلهدرآ نگاهی
خشمگین به وی میکند كه نتیجهاش دست
تكاندادنهای موژیک و پایینآمدن از سكو و
سینهبهسینهشدنش با بویوک افندیست.
دستهی طبل و سنجیها به محوطه وارد میشود و
چند جوانِ گردنكلفت براشان راه باز میكنند.
دیلماج چشمفراخ جلوی دسته راه میرود و با
حركاتِ یک رهبرِ ورزیدهی اركستر، با
چشمانی رعبانگیز، دستهاش را رو به جماعت
بالا برده و انگشتِ اشارهاش را تكان میدهد
و با جدیتِ فراوان به چشم تکتکشان خیره
میشود. طبالها چند جوان سیاهپوشِ
میروژونایی هستند. صدای جرینگجرینگی كه
میآید حاصلِ كوبشِ دو تكه آهن است در
دستهای تعدادی مرد و یک زن. این زن كسی نیست
جز جنیفر ِمرسده ای میروژ تانكروئندیا كه
بهناگاه از بحث غیبش زده و نوبلسن را گذاشته
به حالِ خودش تا با كمکگیری از سیالذهن
همچنان با وی بحث كند (و در حالیکه گوشهی
سبیلش را میجود، جای احتمالیی جنیفر ِمرسده
را در لیستش تنظیم كند). جنیفر ِمرسده بالِ
شالش را به شیوهی زنانِ میروژونایی به سر
انداخته، قیه میكشد، ِكل میزند و سعی دارد
با دو تكه آهن، به دنبالِ ریتمِ تندِ
طبالها بدود. دسته، به رهبریی دیلماج
چشمفراخ (كه به چندین زبانِ جهانی و بومی
تسلط دارد و اخیرن در مصاحبهیی اعلام كرده
اگر مجوز بگیرد، دستبهنقد ۳۷ كتاب برای
انتشار دارد) آرامآرام به ماكسیم فوئرِ
شكلاتپیچ نزدیک میشود، چند دور دورش میچرخد
و راهش را بهطرفِ جایی كه خلوتر است ادامه
میدهد.
جنیفر ِمرسده راه كج میكند و سینهبهسینهی
بویوک افندی میایستد و با صورتی خونگرفته و
دهانی كفكرده به وی خیره میشود. اگر
باقیمانده سروصدای طبالها نباشد، خبرنگارها
احتمالن خواهند توانست سوژهی جذابی از این
رویارویی برای باروركردنِ بحثهای ادبی
بسازند (بعدها، برخیها مدعی خواهند شد كه
جنیفر ِمرسده زده تو گوشِ بویوک افندی یا
میخواسته بزند، یا تهدید كرده كه خواهد زد یا
گفته كسانی را خواهد فرستاد كه بزنند؛ ولی
هیچكس نخواهد بود كه معلوم كند چرا جنیفر
ِمرسدهیی كه به آن راحتی میتواند پرواز كند
و حتا در حینِ پرواز هم بنویسد، نمیتواند در
این بُرههی تاریخی از پسِ بویوک افندی برآید
كه:) بویوک افندی روی سكو میپَرد و اعلام
میکند حالا به سخنانِ كاتبالسلطنه
فیالكهكشان شولوموف گوش فرامیداریم. جنیفر
ِمرسده دارد با چاهكن فون پسپسامدرن
یکیبهدو میکند و یک پاش را مرتب روی پلهی
اولِ سكو میگذارد و باز برمیگردد به بحثِ
جادوییش كه یکهو متوجهی كاتبالسلطنه
فیالكهكشان میشود كه روی سكو ایستاده. جنیفر
ِمرسده صیحهیی از ته دل میكشد، بالِ شالش
را دورِ سر تكان میدهد، از میانِ تعدادی
اندام میگذرد و بعد از خواندنِ یک ِورد به
زبانِ میروژوناییی دورهی نوسنگی و فوتیدن به
دورِ خودش، تو یكی (یا آنطور كه برخی
خبرنگاران بعدها ادعا خواهند کرد: در
اندامهای زیادی) ناپدید میشود.
چشمانِ كاتبالسلطنه را به سختی میشود از
میانِ ابروهای پُرپشتش دید. سالهاست كه هیچ
عكاسی نتوانسته از این صورت، عكسی به اتفاقِ
چشمهای وی بگیرد. به همین علت عكاسها،
ناامید از این صورتِ نافتوژنیک، دنبالِ
سوژههای دیگری میگردند كه طبیعتن
داغترینشان جنیفر ِمرسده ای میروژ است كه
چون غیب شده، به افرادی نزدیک میشوند كه
احتمالِ میدهند وی در آنها حلول كرده. هنوز
كاتبالسلطنهی استخوانی، انگشتهای به
بلندیی خیزرانش را طرفِ جمعیت نشانه نرفته
است كه سروصدای تعدادی زنِ جوان و پیر از
جایی كه ماكسیم فوئر دراز کشیده بلند میشود.
اینها بالای سرِ ماكسیم جمع شده و به صورتِ
وی خیره شدهاند. از قرار اسكلت زهلهدرآ
تصمیم گرفته آبش را از بویوک افندی جدا كند و
در حینی كه افندی سرگرمِ حراست از سكو و
میكروفونش است، دستور داده بندِ كفنِ
ماكسیم فوئر را باز كنند تا زنهای آشنا
بتوانند صورت وی را قبل از وداعِ قطعی نظاره
كنند. دختری جوان، كه درست بالای سرِ ماكسیم
فوئر ایستاده، بالاپایین میپَرد، جیغ میكشد
و سعی میكند اشک بریزد؛ حالاتی كه عدهیی را
اطمینان حاصل میشود وی كسی نیست جز دخترِ
ماكسیم فوئر. بویوک افندی بلاخره میتواند با
گروگذاشتنِ ریشِ چاهكن فون پسپسامدرن و
نگاههای غیضآلودِ كاتبالسلطنه فی الكهكشان
شولوموف، اسكلت زهلهدرآ را قانع كند كه اگر
هم میخواهد رهبری را در دست بگیرد، با
هماهنگیی بویوک افندی سردرآخورآسمالری باشد.
زهلهدرآ با اكراه قبول میکند و ماكسیم فوئر
به موقعیتِ شكلاتپیچیش برمیگردد و صدای
كاتبالسلطنه در حیاطِ کاخ به گردشی رعدآسا
درمیآید. میگوید چنان چو تو دلیری نزاد عالم
دهر، چنان چون تو نیز نخواهد زاد اصلن. البته
كسی بهیاد ندارد (حتا اعضای ارشدِ سازمانِ
نویسندهگانِ ِیستردِی) كه ماكسیم فوئر در
زندهگانی دلیریی خاصی كرده باشد (از حق
نباید گذشت، هیكلِ قوی و سبیلِ انبوه و
بخصوص نگاه نافذش، وقتی با منتقدی شاخبهشاخ
میشد، چنان انتظاری را در مخاطب ایجاد
میكرد) ولی همهگی میدانند كاتبالسلطنه
فیالكهكشان، متخصصِ به حماسهدرآوردنِ
مدرنترین دستاوردهای روز هم هست؛ ماكسیم
فوئر كه جای خود دارد. کاتبالسلطنه هم
طرفداران و مخالفینِ سرسختِ خودش را دارد.
اما انگار دستِ روزگار خواسته در چنین روزی
مخالفینش زیادتر باشند. كسی به وی توجهیی
نمیكند.
سبیلوچریک دوربینبهکول همچنان عكس میگیرد
و گاهی كه آبش با برخی توی یک جوب نمیرود،
با زبانی كنایی متذكر میشود به نفعته با
طایفهی خبرنگارا و عكاسا مهربونتر باشی
عزیز. هماكنون دارد این جمله را به شاعری
بهنامِ آنورِآبی کجابودیتاحالا میگوید.
آنورِآبی كنارِ مارگریتآشفته شهرت و
اینترویو ِدلا هیاهوهیچ ایستاده و دستش را
گذاشته روی دریچهدوربینِ سبیلوچریک و تأكید
میكند ابدن نمیگذارد از او عكس بگیرند (این
را با لحنی میگوید انگار مخفیانه به اینورِ
آب رسیده). در این حین دختری جوان با ضبطِ
كوچکی در دست نزدیک آنها میشود و با چشمانی
خمار و لبخندی آرتیستی، به مارگریتآشفته شهرت
میگوید مارگریتآشفته خانوم، منو به این آقا
معرفی نمیكنین؟ ِدلا هیاهوهیچ نگاهی سرسركی
به دخترِ جوان میکند و زیرلب چیزی میگوید و
به سیگارش پُک میزند. دخترِ جوان که فقط یک
خبرنگارِ جوانِ تصادفن مؤنث است، یکهو برق
چشمهای خمارش را به آنورِآبی کجابودیتاحالا
میدوزد و میگوید ِا سلام. حالتون خوبه؟
من میخوام با شما یه مصاحبه بكنم. آنورِآبی
چپچپ نگاهش میکند، شمردهشمرده میگوید
خانوم من مصاحبه نمیكنم. همین فرصت برای
سبیلوچریک كافیست كه تیلیکش را بزند و
بیسروصدا از صحنهی یک آنورِآبی كه معلوم
نیست چرا اینقدر تاقچهبالا میگذارد، و
دخترِ جوانی که مطمئن است با چرخزدن تو
یکیدو تا مراسم و چند مصاحبهی کوتاه،
خبرنگار خواهد شد، دور شود.
بویوک افندی سردرآخور میگوید هماكنون یكی از
شاگردانِ زندهیاد ماكسیم فوئر ِمنچومِلوف
شعری برای ما میخواند. و هنوز پایین نرفته،
همان دختری كه بالای سرِ ماكسیم فوئر جزع و
فزع میكرد، پشتِ میكروفون قرار میگیرد و
عدهیی را به سرگردانی دچار میکند كه فكر
میكردند او دخترِ ماكسیم فوئر باید باشد.
جماعت همچنان سیگار دود میکند، دنبالِ جایی
میگردد بنشیند، حرف میزند، شایعهپراكنی
میكند و گاهی، گاهگداری گوش میكند. از
شایعات یكی هم این است كه جنابِ آندره
دونژوان دیژیتالین، دوستِ گرمابهوگلستانِ
ماكسیم فوئر در مراسم حضور ندارد. این شایعه
البته حقیقت دارد. آندره دونژوان شاعریست
كه هیچگاه در مراسمِ تشیحجنازه و ختمِ كسی
حضور نمییابد، هیچگاه هم در وصفِ مرگ
نمیسراید، ترجیح میدهد تركتازِ همیشه
دویست کیلومتر سرعت در ساعتِ صحنههای لطیف و
ناز باشد.
و عاقبت بویوک افندی با سری افكنده، جبینی
ِگرهگره، چشمانی خونآلود، بغضی متراكم،
پشتِ میكروفون قرار میگیرد و اعلام میکند
نعشِ این عزیز را كه چشمِ ماست، خانوادهی
محترمش تصمیم گرفتند در میروژونا دفن نمایند.
نگاهی غضبآلود به ماکسیم فوئرِ شکلاتپیچ و
اسکلت زهلهدرآ میاندازد و صدا را یک پرده
بالاتر میبرد: آهای میروژوناییها، این شما و
این هم جسدتان. از سكو پایین میپَرد و جنیفر
ِمرسدهیی در جهتی نامعلوم ناپدید میشود.
۲
اما گوری خالی، در قطعهی هنرمندان، همچنان
ِسور ایستاده است و منتظرِ مشترکِ گرامیش
است. تعدادی، از جمله َسمنرو همیشهباكره،
مائوبرو هوببوق، تروتس سبیلكفتار،
گاگولهبومغلتونه سانسورشیفته، صفاسینک
پیفپیفیان، ستونه منجیچی و پلنگگوز
چالهمیدون، كه ظاهرن بنابر مرزبندیهای
سفتوسخت با چیزها و كسانی، در مراسمِ كاخِ
هنرهای برترِ کلامی شركت نكردهاند، بیخبر از
فرارِ ماكسیم فوئر از همین گوری كه جلوش
ایستادهاند، از ساعتی پیش سرگرمِ مصاحبه با
خبرنگاران و آمادهکردنِ سخنرانی هستند.
گاگولهبومغلتونه سانسورشیفته، لباسی پوشیده
كه از اندامش فقط سفیدیی پیشانی و لپها و
دستها پیداست. دهانش را به میكروفونِ
خبرنگارِ صدای فرهنگِ پالایشیافته چسبانده
است و میگوید چرا سینمای ما جهانی شد؟ دِ
جواب بدین دیگه. نمیدونین؟ چون تونس از
سینمای مبتذل خلاص شه دیگه. یعنی دیگه نذاشتن
اون بیاخلاقیای گذشته تكرار شه دیگه. ادبیاتِ
ما هم جهانی میشه وقتی نذارن بیحیایی توش
راه پیدا كنه دیگه. نظارت كه هیچی، من
طرفدارِ حذف هسم. اون حذفی كه خودِ نویسنده
با علاقه انجامش بده تو همون مرحلهی نوشتن
دیگه. اگه كسی بخواد بیعفتی كنه، مجبور
میشیم جلوشونو بگیریم دیگه.
آنورترک پلنگگوز چالهمیدون، كه تازهگی به
بالای شهر اسبابکشی کرده و زور می زند
باتربیت باشد، دارد با جوانکی حرف میزند که
میگوید منتقد است، میگوید عاشقِ نوشتههای
اوست، میگوید کیف میکند از وفورِ حروفِ گاف
و جیم و كاف در نوشتههای او و پلنگگوز
برافروخته میگوید اولن اینا نوشته نیستن و
داستانن، دومن من میخوام ئی فرهنگِ
جاكشپرورِ بیفرهنگی رو ریدمون كنم و تا
میخواهد به سومن برسد، فراموش میكند چه
میخواسته بگوید و یادِ سگش میافتد كه در
خانه تنهاست و متفكرانه میگوید حتمن داره
شعری سگانه میگه پفیوز.
صفاسینک پیفپیفیان، در حالی كه هر وقت عكاسی
میخواهد به او نزدیک شود، روژلبش را تازه
میكند و عینکش را تمیز و بالِ شالِ
هندیش را طوری روی سر استوار میكند كه درجه
عرفان و سیرِ شبانهروزیش در معنویت، در عكس
بیفتد، به خبرنگارِ صدای هنرِ آسمانی ـ
شبكهی ۷۹، میگوید باید برگردیم به اصلیتِ
خودمون باور كن. هی میگن اونوریا از كتابای
مقدسشون استفادهی ادبی كردن و چی. مگه ما
كتاب نداریم؟ چی كه داریم، خوبشم داریم.
پُرِ احساسه، پُرِ قصهاس، پُرِ پُرِ
ادبیاته. اگه ما نتونستیم استفاده بكنیم به
كتاب چه؟
در این حین زنگِ موبایلِ سَمنرو همیشهباكره
بلند میشود. سَمنرو، گرچه سالیانِ درازیست
كه در رأسِ لیستِ روبهموتیهای ُاسكول
نوبلسن قرار دارد، اما همچنان عزمش جزم است
نشان دهد آن لیست را چَپه نوشتهاند و اخیرن
به تمامِ وسایلِ مدرنِ ارتباطی مجهز شده
است. آنورِ خط ُاسكول نوبلسن است (كه خود را
فرزندِ رضاعیی سَمنرو میداند و افتخار
میكند صاحبِ خودكار بیگِ سَمنرو است كه
اولین شعرهاش را با آن نوشته). سَمنرو عصبانی
چیزهایی میگوید و مكالمه را قطع میكند،
میرود بالای تپهخاکِ بالای گور میایستد و
با صدای ملیحش اعلام میكند توطئه موفق شد.
آه ای میروژونای خائن. پایین میآید و با
تعدادی هوادار از گورستان خارج میشود.
خبرنگاران، به خیالِ اینكه این جمله سرآغازِ
شعری تازه، و خروج وی از گورستان نوعی حركتِ
شعری (یا آنطور كه یكی از آنها با صدای بلند
اعلام میکند «این پرفرمانس - شعره») است،
ابتدا مبهوت میمانند و بعد دنبالِ وی
میدوند.
ستونه منجیچی، زنی سابقهدارتر از سَمنرو در
لیستِ روبهموتیها، كه دارد شدید و غلاظ از
اونی كه میآد، اونی كه خواهد اومد، امیدِ
امیدآفرینِ فرهنگِ كهنسالِ ما،
الهامدهندهی فرهنگِ یه ملت، میگوید و
تعدادِ زیادی خبرنگار دورش جمع شدهاند و او
به همه پسرمدخترم خطاب میكند، وقتی یکهو
میبیند دور و ورش خالی شده، هاج و واج
میماند و از این و آن میپرسد چی شده
دخترمپسرم؟ اومد؟ خودشونن؟ آخ كه من فداش شم
الاهی. بهش بگین منم اینجام.
در همین هنگام تعدادی آدم، بازماندهی
مراسمِ فرارِ ماكسیم فوئر به میروژونا، به
قبرستان پا میگذارند. سبیلوچریک
دوربینبهکول، در حالیكه حرفاش بوی چلوكباب
و پیاز میدهد، دارد برای ستونه منجیچی ماجرا
را با لحنی که انگار گول خورده است، توضیح
میدهد: بعدشم به هوای آوردنمون به اینجا،
اول بردنمون رستوران. گاگوله بومغلتونه
عینکآفتابیش را جابهجا میکند و میگوید
وا، حالا اجرِ مُرده رو ضایع نکنین دیگه.
سبیلوچریک با صدایی كه به اندازهی وجناتش
بزرگ است، میگوید خب راس میگم دیگه. خواستن
بخرنمون. دروغ میگم؟ و دوربینش را زوم
میكند طرفِ صفاسینک پیفپیفیان. صفاسینک
بلافاصله نوکِ خودكار را لای دندان میگذارد
و به دوردستها، آنورِ قبرها، جایی كه هیچی
نیست، چشم میدوزد. تیلیک كه به گوشش میرسد،
سرش را نرم برمیگرداند طرفِ سبیلوچریک و
عشوه میآید: مرسی. سبیلوچریک بیاعتنا رد
میشود و میگوید از تو نگرفتم که. صفاسینک
انگار نشنیده، یا انگار اصلن آن مرسی را خرجِ
هوا کرده، كه لبخندش را نثارِ همان دخترِ
ضبطصوت بهدستی میکند كه در كاخِ هنرها سعی
داشت با آنورِآب مصاحبه كند. دختر، شاد و
خندان ضبطش را روشن میكند. صفاسینک میگوید
ِا دختر، هنوز یاد نگرفتی اصولِ كار رو؟
اول باس هماهنگی كرد. و شروع میکند به
ردیفكردنِ تعدادی سؤال و بعد از هر جملهیی
تأكید میكند، فهمیدی؟ اول این سؤال رو
میكنی، بعدش اون یكی اولی رو كه گفتم.
اینجوری مصاحبه یه ساختارشكنیی ساختارمند
میشه.
در میانِ كسانی كه تازه به جمع پیوستهاند،
شاگردانِ جوانِ ماكسیم فوئر، به سركردهگیی
آشتر داغكاسه ـ كه اول انگار دخترِ ماكسیم
فوئر بود و بعد شد نویسندهی جوانی كه شاگردِ
وی بوده ـ جلوهی بیشتری دارند. جمعن هفت
نفر، پنج دختر و دو پسرِ جوان اند. پسرها
موی بلند دارند و ریشی ُتنک. یکی از دخترها
سراپا صورتیست؛ از كلاه و پالتوی پُرزدار و
كفشهای كتانیی آخرین مُدل تا رنگِ آرایشِ
صورت. و حالا این جمع، وارثانِ بلافصلِ
ماكسیم فوئر ِمنچومِلوف اند كه میداندار اند.
آشتر داغكاسه مدام روی تپهخاکِ بالای قبر
میرود و با صدای جیغجیغوش كسی را به
خواندنِ شعری یا ابرازِ نطقی یا
تعریفكردنِ خاطرهیی دعوت میكند. اسكلت
زهلهدرآ كه معلوم نیست با چه جرئتی عموی
ابرداستانسرایش را تنهایی، روانهی میروژونا
کرده و از چه جهتی به گوری كه دیگر موضوعیت
ندارد فرود آمده، كنارِ دیلماج چشمفراخ
ایستاده است. انگار ابهتش را در كاخِ هنرهای
کلامی جا گذاشته است.
مارگریتآشفته شهرت جایی دورتر از گور ایستاده
و سیگار میكشد و گاه كنارِ كسی میایستد و
عكس میگیرد و گاه به سؤالِ زنی یا مردی كه
رد میشود جواب میدهد (میپرسند خانوم اینجا
كی رو خاک میكنن؟ میگوید نویسنده. میپرسند
نویسندهی چی؟ میگوید نویسنده دیگه عزیزم.
میگویند نه، منظورم اسمِ فامیلشونه.
میگوید... چه میگوید؟) و هر بار که سیگارش
تمام میشود، به كسی كه در كنارش ایستاده
میگوید من یه سر برم تو جمع نگن مارگریتآ چرا
نمیآد اینجا. بَده دیگه. در حینِ یكی از
این آمد و رفتهاست كه سینهبهسینهی مردی
درمیآید و وحشتزده عقب مینشیند. مردیست
نردبانوش، ارخالقنمدی به تن و كلاهنمدیی
بلندی به سر دارد كه نردبانش را نردبانتر
میكند و كشكولی آویزانِ دستِ چپ و چوبی
كوتاه به دستِ راست دارد، ریشی سیاه تا به
ناف رسیده و چشموابرویی سیاهتر آذینبندِ
صورتش است. سرش را از جایی در آسمانها به
طرفِ جثهی کوچکِ مارگریتآشفته میگیرد و
صدای ظریفش را تو صورتِ او میفوتد همشیره
مُرده كیه؟ مارگریتآشفته عینکش را برمیدارد
تا او را اینقدر نزدیک نبیند و سكسكه میكند
یه نویسنده. نردبان میگوید ها، شاعر، شاعرِ
فورهر. پولمند بوده؟ مارگریتآشفته میگوید
آسمونجُل بود بابا (این جمله نشان از
بازگشتِ اعتمادبهنفسش از جایی در آسمانها
میدهد). طرف میلندد سیام نكن ضعیفه. از ئی
همه جماعتی كه اینجا جَم شدن و پکوپُزشون
برمیآد پولمند بوده. و یکدفعه، صداش را جایی
حولوحوشِ مارگریتآ میتركاند: یا هو، یا
میشا، فورهر میشا، جانم میشا، جانم فدای تو
میشا. و نرم و آهسته، چوبش را تكانتكان
میدهد و با طمأنینه به طرفِ جماعتِ دورِ
گور حركت میكند. مارگریتأ در حالی كه سعی
میكند صفاسینک را پیدا كند تا دستورِ بازگشت
به حالتِ آرامشِ كاملِ مدتیشن را برای
بارِ صدم از او بگیرد، دور و برِ گور
میچرخد و صفاسینک را پیدا نمیكند.
صفاسینک آن بالاست، بالای تپهی بالاسرِ گور
و دارد نطق میكند. جایی ایستاده است تا دو
تاجگلِ بزرگِ سازمانِ نویسندهگان
ِیستردِی و صنفِ شاعرانِ قدماییی زمانی
کراواتی و حالا ریشپرفسوری درست پشتِ سرِ
وی قرار داشته باشد. عكاسها: تیلیک تیلیک
تیلیک. یكی دارد ستونه منجیچی را راضی میكند
حالا تا امیدش بیاید، چند خاطره از ماكسیم
فوئر برای جمع تعریف كند. ستونه راضیبشو
نیست. تكرار میكند آخه آقامون ناراحت میشه
من تو انظار آفتابی شم. گاگولهبومغلتونه به
او میگوید به گوشش نمیرسه دیگه ستونه
خانوم. خیلی وقته خودشم رفته همون طرفا كه
ماكسیم جون رفت دیگه. نیتتون باس پاک باشه كه
هس دیگه. و برمیگردد طرفِ دخترِ صورتی و
میگوید ایش، این نسل هم كه اصن فیمینیسم
سرش نمیشه. باباجون یه خرده اعتمادبهنفسم
واسه زن خوبه دیگه. دخترهی صورتی پچپچ
میکند ولی آخه قربونت برم، فدات شم، میگی
من چیکار کنم؟ گاگوله میگوید همون که گفتم
دیگه. باور كن معجزه میكنه. یه سفره نذر كن،
كتابت چاپ میشه. مگه نشنیدی وقتی جنها اون
رمانمو دزدیدن من یه سفره نذر كردم و پیدا
شد؟ وا نشنیدی؟ همه روزنامهها نوشتن. و
یکدفعه انگار یكی از جنهای رماندزد را جلوش
دیده باشد، جیغِ كوتاهی میكشد ِا ِا ِا
اونجا رو.
"اونجارو" دارد سلانهسلانه به ردیفِ گورها
نزدیک میشود و چون هیچكس شک ندارد كه این
اونجارو، همان اونجارو است که هیچوقت در
چنین مراسمی شركت نمیكند، بنابر این با
دیدنش كسی هم شک نمیكند كه یكی خودش را به
شكلوشمایلِ او درآورده تا دومین سورپرایزِ
این روزِ بهیادماندنی باشد. این سورپرایز،
قدی دارد به قامتِ آندره دونژوان دیژیتالین،
با همان سبیلِ ظریف، موهای بهدقت بهعقب
شانهشده، دستمالگردن به گردن، نگاهی
دونژوانی و چشمانی كشاف. صفاسینک دومین
فردیست كه اونجارو را از بالای تپه میبیند
و در یک حركتِ غریزی، بالِ شالش را روی
شانه میاندازد و پشتِ چشم نازک میكند و
فیالبداهه شروع میكند به تعریف و تمجید از
شعرهای ماكسیم فوئر (البته تا این لحظه كسی
خبر ندارد كه ماكسیم فوئر شاعر هم بوده) و
مقایسهی او با شاعرانِ همنسلش و سربسته،
بدونِ بردنِ اسمِ اونجارو، او را به زیرِ
نقدی جانانه با چاشنیی مدیتیشنِ فلفلدار -
ویژهی ادبیاتناب- میگیرد.
خبرنگارِ صدای فرهنگِ پالایشیافته به
اونجارو نزدیک میشود و تا مطمئن شود خودِ
خودش است، چند سؤالِ انحرافی، به بهانهی
آزمایشِ صدا از وی میكند كه یكیش هم
علایقِ مشترکِ غذایی او و ماکسیم فوئر
ِمنچومِلوف و ذائقهی كسبِ لذایذِ دنیوی كه
منجر به ترکِ مكروه لذایذِ اخروی خواهد شد،
است. همین سؤالها كافیست تا خبرنگار قانع
شود با خودِ آندره دونژوان دیژیتالین طرف
است. آندره، با لحنِ افسرانِ تزاریی فراری به
پاریس، آرام و شمرده میگوید داشتیم در منزل
ماوقع را از طریقِ رسانههای شنیداری دنبال
میكردیم. بعضِ كسان ادعاهای كذبی كردند كه
باعث گردید عزممان را جزم كرده به این مجلس
آمده و این ادعاها را تكذیب نماییم. كدام
ادعاها؟ این سؤالیست كه قاعدتن باید خبرنگار
بکند؛ اما او دارد میپرسد از خاطراتتان با
مرحوم ماکسیم فوئر در كافه شولقلقل بگویید.
آندره دونژوان ادامه میدهد، این بحثِ ماست.
جنبشِ سترگِ سدهی پیشین، راه را برای
شكوفاییی ادبیاتِ ما فراهم نمود كه یكی از
مؤلفههاش پالایشِ تولیداتِ ادبیست. این را
من سالها قبل به ثبوت رسانیدهام. حالا اگر
مُشتی تازهازتخم درآمده حرفهای ما را تكرار
میكنند، نباید گذاشت قدرِ دیگران پامالِ
كلهی پُربادِ جوانی گردد. و خبرنگار با
زبلیی تمام میفهمد حالا وقتِ چند سؤال در
بارهی بحثِ روزِ فنآوریی فرستادنِ
موشکهای رهاییبخش به خورشید است.
در همین حین، در گوشهیی دیگر، عدهیی مشغولِ
شور هستند كه با گورِ خالیی ماكسیم فوئرِ
سمتگیریشده به طرفِ میروژونا چه بكنند.
اینترویو ِدلا هیاهوهیچ، كه زمانی سمتِ ریاست
بر سازمانِ نویسندهگان ِیستردِی را داشت و
خود را صاحبعزای واقعیی این واقعهی فرهنگی
میداند، دارد با همكاری دیلماج چشمفراخ،
مُخِ اسكلت زهلهدرآ را میزند كه راضی شود
این گور، همچنان خالی، ولی به نامِ ماكسیم
فوئر بماند تا به گونهیی نمادین رهروانش را
سیراب كند. اسكلت زهلهدرآ از حرفهای ِدلا
هیاهوهیچ (كه سعی میكند چندان ادبی نباشد تا
این بندهخدا حالیش بشود و كمكم دارد ناامید
میشود و هی چشم میچرخاند بلكه پلنگگوز
چالهمیدون را پیدا كند) چیزی دستگیرش
نمیشود و دیلماج چشمفراخ ناچار وظیفهی
مترجمی را بهعهده میگیرد. اسكلت زهلهدرآ
ناگهان قدش راستتر میشود و دندههاش قابلِ
شمردن، صداش را صاف میکند و چیزهایی منومن
میکند. ِدلا هیاهوهیچ بلافاصله دفترچه
یادداشتش را از كیف بیرون میآورد و با
خودكار به طرفِ زهلهدرآ میگیرد. او كمی به
كاغذِ سفید خیره میشود و تا میآید خودكار
را بگیرد، یكی سرمیرسد و چیزی درِ گوشش
میگوید. این یكی كسی نیست جز فون پسپسامدرن.
اسكلت خودكار را پس میدهد و چیزهایی میگوید
كه خلاصه ترجمهاش، ِدلا هیاهوهیچ را ناچار به
لبگزیدن میكند.
در این طرف، بالای گور، شاگردانِ ماكسیم فوئر
تصمیم گرفتهاند به عملی شاعرانه دست بزنند و
آشتر داغکاسه، یكی از تاجگلها را كج میکند
و شروع میکند به پَرپَركردنِ گلهای سفید و
ریختنشان در گور. لحظاتی كه این كار را
میكند، سر بلند کرده و خطاب به جماعت، با
صدایی لطیف فریاد میكشد بالابلندِ كمرباریک،
یه بالابلندِ كمرباریک بیاد گل پَرپَر کنه.
برخی سرها به گردش درمیآید بالابلندِ
كمرباریک را كه انگار میبایست شاعرهیی جدید
باشد كشف كنند. این برخی سرها، جوانتر اند؛
آنهایی كه سن و سالی ازشان گذشته میدانند
اصولن جستوجوی ـ حتا ـ یک بالابلندِ
كمرباریک در میانِ شاعران و نویسندهگان –
اعم از یستردی و تو دی - كارِ عبثیست؛ پس
آشتر داغکاسه به ناچار خودش وظیفهی شاعرانهی
پَرپَركردنِ دستهگلِ به آن بزرگی را تا به
آخر انجام میدهد و بعد پیشنهاد میدهد حالا
كمی روش خاک بریزیم و این یكی دستهگل رو
بزاریم روش.
در همین لحظه است که دو گوركنِ جوان و یک
قاریی پیر به گور نزدیک میشوند.
فراخواندنِ آنها كارِ ِدلا هیاهوهیچ است كه
ترجیح داده بهجای سروكلهزدن با زهلهدرآ،
سرِ گور را بپوشاند تا شاید بعدن بتواند جایی
زهلهدرآ را گیر بیاورد و امضاش را مصادره
كند. گوركنها و قاری، ابتدا دور و برِ گور
قدری بالاپایین میروند و با چشمانی كاركشته،
به دنبالِ مشترکِ جدید میگردند. در عمرِ
گوركنی و قاریخوانیشان گوری مملو از ُگل را
نبسته و برای ُگلها ِورد نخواندهاند.
در فاصلهی نه چندان دوری، بالای سنگلحدِ
سیاه شاعری دیگر، كه چندین سال قبل در مراسمی
كمابیش چنین، به اینجا آورده بودندش، چندین
مردِ جوان جمع شدهاند و یكی از آنها شعرهای
شاعرِ گورسیاه را از حفظ، و با صدایی شبیه یک
خوانندهی آنورِآب، با لحنِ شاعرِ،
میخواند. جوان، با چشمهای بسته، موهای
سیاهش را به دستِ نسیم سپرده و گاهی چشماش
را باز میكند و دور و بر را میپاید (هنوز
مانده تا بداند بالابلندِ كمرباریک را باید
جاهای دیگری جستوجو كند).
مردِ ارخالقنمدی، حالا كنارِ آندره
دونژوان دیژیتالین ایستاده و به حرفهای او
گوش میدهد و چشمش به دستهای اوست.
خبرنگاران و عكاسها وسایلشان را جمع میكنند
و رستوراننرفتهها، قرارمدار میگذارند.
شاگردانِ ماكسیم فوئر، همچنان بالای گورِ
ُگلها ایستاده و شعر میخوانند.
۳
حالا شش ماه بعد است، همین دیروز بستیاندود
رمانتوملول، شاعرِ بیجانشین، فوت كرد. لاییی
روزنامهی تترقملی - که بهجای روزنامهی
توقیفشدهی شترق منتشر میشود - تیتر زده:
رمانتو رفت، نیچه در گلو شکست. بازماندهگان
تصمیم گرفتهاند رمانتوملول را به جای ماكسیم
فوئر ِمنچومِلوف به گورِ ُگلها بسپارند.
اینبار هم همان آدمها به گورستان آمدهاند.
وسطِ بهار است و باران میبارد. رئیسِ
گورستان، تمامِ امروز را به مشترکِ جدید
اجازهی ورود به گور نمیدهد. بهانهاش این
است كه بستیاندود رمانتوملول باید از خودِ
امپراتورِ تازهبرتختنشسته، بارت
ِکلاینایدیوت، برگهی ترخیص داشته باشد (ولی
در واقعیت مطمئن نیست كه این یکی هم از گور
فرار نكند؛ نمیداند کجا خوانده که
هنرمندجماعت اهلِ فرار است). و بستیاندود
رمانتوملول همچنان صبورانه انتظار میکشد و
ُاسکول نوبلسن که باز هم نوبلِ امسالش را
گفته بدهند به یکی دیگر، لیستش را بالاپایین
میکند و اولین سطرهای ُرمانی را در ذهنش
مینویسد که در جدیدترین مصاحبهاش با
خبرگزاریها تأکید کرده دنیا را تکان خواهد
داد.
برلین فوریه دو صفر شش
Bahram.moradi@gmail.com