گرداننده : رضا قاسمی نشريه ادبی

صفحه‌ی نخست

مقاله

داستان

شعر

گفت و گو

نمايشنامه

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

تماس

دعوت به مراسم
 کتابخوانی

 

فرانتس کافکا

يک متن قديمی

 

توضیحات:

این قطعه بعد از قطعهء بلند «هنگام بنای دیوار چین» در ششمین دفتر، موسوم به Oktavheft C در 1917 نوشته شده است وعنوانش ("Ein altes Blatt") از کافکاست که ابتدا در همان سال در نشریه دوماهه ای به نام IMarsyas و سپس دو سال بعد در 1919 در مجموعهء پزشک دهکدهII و سپس در سال 1921 در هفته نامه ای در پراگ به نام III Selbstwehr چاپ شده است.

 

I. Marsyas. Eine Zweimonatsschrift, I. Jg., Heft I, S. 80-81 Mitte September 1917.

II.Ein Landarzt. Kleine Erzählungen, Franz Kafka, München und Leipzig: Kurt Wolf, 1919.

III Selbstwehr (Unabhängige jüdische Wochenschrift), 15. Jg., Nr. 37-38, Prag, 30.9.1921.

 

 

نوشته ای قدیمی1

ترجمه ی فرامرز بهزاد

 

چنین پیداست که در دفاع از وطنمان سهل انگاری زیادی شده است. ما تا به حال اعتنائی به این مسأله نداشته ایم و به کسب و کارمان پرداخته ایم؛ اما حوادث اخیر نگرانمان کرده است.

من در میدان مقابل کاخ امپراتوری، یک کارگاه کفاشی دارم. در گرگ و میش صبح، هنوز مغازه ام را باز نکرده ام که مدخل همهء کوچه های منتهی به میدان را پر از افراد مسلح می بینم. اما اینها سربازهای ما نیستند، بلکه از قرار معلوم چادرنشینهائی هستند که از سرزمینهای شمال، به طرزی که درکش برایم محال است، تا به پایتخت، به این پایتختی که فاصله اش تا مرز بسیار زیاد است، رسوخ کرده اند. در هر حال، فعلا که اینجا هستند، و اینطور که پیداست تعدادشان هر روز بیشتر می شود.

به اقتضای سرشتشان در هوای آزاد اردو می زنند، چون از خانه و ساختمان منزجراند. وقتشان را به تیزکردن لبهء شمشیر و نوک تیر، و به تمرین سواری می گذرانند. از این میدان ساکت که همیشه با ترس و لرز تمیز نگه داشته می شده طویله ای به تمام معنی ساخته اند. البته ما گاه و بیگاه سعی می کنیم که از مغازه هامان بیرون برویم و لااقل بدترین کثافتها را از میان برداریم، ولی این کار روز به روز کمتر صورت می گیرد، چون زحمتمان بیفایده است و علاوه بر این، این خطر را هم دارد که زیر سم اسبهای وحشی بیفتیم یا از ضربهء شلاقها زخم برداریم.

حرف با این چادرنشینها نمی شود زد. زبان ما را نمی فهمند. اصلا خودشان هم زبان بخصوصی ندارند. حرفشان را مثل زاغچه ها به هم می فهمانند. این فریاد زاغچه وار دائماً بلند است. راه و رسم زندگی ما برای آنها همان قدر که غیرقابل درک است علی السویه هم هست. به همین علت است که با زبان اشارات میانه ای ندارند. چانه ات را هم اگر از جا درکنی و دستهایت را از مفصل جدا کنی، باز هم می بینی که مقصودت را نفهمیده اند و هرگز هم نخواهند فهمید. اغلب شکلک در می آورند؛ آن وقت است که می بینی سفیدی چشمهاشان جابجا می شود و از دهانشان کف بیرون می زند، اما با این کار نه می خواهند چیزی گفته باشند و نه کسی را ترسانده باشند؛ طبیعتاً این طوراند. هر چه بخواهند برمی دارند. نمی شود گفت که زور بکار می برند. دست که دراز می کنند آدم کنار می رود و همه چیز را در اختیارشان می گذارد.

از انبار خود من تا به حال چیزهای نخبه ای به چنگ آورده اند. اما وقتی می بینم که قصاب آن طرف میدان، فی المثل، چه روزگاری دارد، جای شکایتی برایم باقی نمی ماند. هنوز بارش را به داخل مغازه نیاورده که می بینی همه اش را قاپیده و بلعیده اند. اسبهاشان هم گوشت می خورند؛ بارها پیش آمده است که سواری کنار اسبش دراز کشیده، هر کدام یک سر تکه گوشتی را به دندان گرفته اند و با هم می خورند. گوشت فروش می ترسد و جرأت نمی کند که از تحویل گوشت دست بردارد. و ما که به جریان واردیم، پول روی هم می گذاریم و کمکش می کنیم. آخر اگر چادرنشینها گوشت گیرشان نیاید معلوم نیست چه فکرهائی به سرشان بزند؛ البته اگر هر روز هم گوشت گیرشان بیاید، باز هم معلوم نیست چه فکرهائی به سرشان خواهد زد.

این اواخر، قصاب فکر کرد می تواند دست کم زحمت کشتار کردن را به خودش ندهد و صبح که شد یک گاو زنده را به مغازه آورد. این کار را دیگر نباید تکرار کند. اگر اشتباه نکرده باشم، من یک ساعت تمام ته کارگاهم تخت روی زمین دراز کشیده بودم وهمهء لباسها و لحافها و بالشها را روی سرم انباشته بودم، فقط برای اینکه نعرهء گاو را نشنوم که چادرنشینها از هر طرف رویش افتاده بودند تا با دندان تکه هائی از گوشت گرمش را پاره کنند. من تا مدتی بعد از آنکه سر و صدا خوابیده بود هنوز جرأت نمی کردم بیرون بروم؛ خسته، مثل سیاه مستهای دور خمرهء شراب، کنار پس مانده های گاو افتاده بودند.

درست در این وقت بود که گمان می کنم خود امپراتور را پشت یکی از پنجره های کاخ دیدم؛ در موارد دیگر هرگز به اتاقهای بیرونی کاخ نمی آید، همیشه در درونی ترین باغ کاخ روز می گذراند. اما این بار، دست کم به نظر من این طور می آمد، پشت یکی از پنجره ها  ایستاده بود، سرش را پائین انداخته بود و جنجال جلو قصرش را تماشا می کرد.

همهء ما از خودمان می پرسیم: «عاقبتش چه خواهد شد؟ این رنج و عذاب را تا کی باید تحمل کرد؟ کاخ امپراتوری چادرنشینها را به این جا کشانده است ولی نمی داند چطور آنها را بتاراند. دروازه را همانطور بسته اند؛ نگهبانها، که پیش از این همیشه با شکوه و جلال به داخل و خارج کاخ قدم  می رفتند، از پشت پنجره های میله دار تکان نمی خوردند. نجات وطن به ما پیشه ورها و کاسبها محول شده است؛ ولی ما برای چنین تکلیفی ساخته نشده ایم؛ هرگز هم داعیهء قابلیتش را نداشته ایم. سوءتفاهمی در میان است که نابودمان خواهد کرد.

 

1. پزشک دهکده، چند داستان کوچک، فرانتس کافکا، ترجمهء فرامرز بهزاد، تهران: خوارزمی، 1356.

 

 
يک متن قدیمی2

ترجمه سودابه اشرفی

این طور که به نظر می رسد ما در بسیاری موارد از سیستم دفاعی کشورمان غافل بوده ایم و دل مشغول کارهای روزانه ی خود، بی تفاوت گذشته ایم. اما حوادثی که اخیرا رخ داده است می رود که مشکلاتی برایمان ایجاد کند.
کارگاه پینه دوزی من درست نبش میدان، روبروی کاخ امپراطوری ست. آفتاب جخ طلوع کرده و کرکره ها را بالا کشیده ام که سربازان مسلح در دهانه ی هر خیابانی که به میدان باز می شود مستقر می شوند. اما این ها سربازان کشور من نیستند. مسلما چادرنشین هایی هستند که از شمال آمده اند. برای من روشن نیست چرا با این که پایتخت از مرز بسیار دور است، آنها به اینجا آورده شده اند- به هر صورت اینجا هستند و به نظر می رسد که هر روز صبح به تعدادشان افزوده هم می شود.
این مردم
بنا به طبیعت خود و از آنجا که از سقف متنفرند، چادرهایشان را زیر پهنه ی آسمان بر پا می کنند. روزها خود را با تیز کردن شمشیرها، تراشیدن سرنیزه ها و تمرین سوارکاری مشغول نگاه می دارند. آنها این میدان پر از صلح و صفا را که همواره با دقت و وسواس فراوان تمیز نگاه داشته می شد بی اغراق به طویله ای تبدیل کرده اند. هر از گاه ما سعی می کنیم از مغازه هایمان بیرون بزنیم و حداقل کثافات غیر فابل تحمل آنها را بروبیم و تمیز کنیم اما این شانس هم این روزها کمتر دست می دهد زیرا که این حمالی بیهوده، ما را در معرض خطرات گوناگونی قرار داده است. از جمله له ولورده شدن زیر سم اسبان وحشی آنها و یا تکه تکه شدن زیر ضربه های شلاقهای شان.
صحبت و گفت و گو با چادرنشینان غیرممکن است. آنها با زبان ما آشنایی ندارند. اگر راستش را بخواهید خودشان هم زبان خاصی ندارند و مثل زاغچه با جیغ و ویغ با هم ارتباط برقرار می کنند. در واقع، زبانشان یک نوع جیغ دلخراش است که مثل صدای دسته ای زاغچه دائم در گوش های ما زنگ می زند.
راه و رسم زندگی ما را نمی فهمند و اهمیتی هم به فهمیدن آن نمی دهند. به همین دلیل، حتا به ایما و اشاره های ما هم بی اعتنا هستند. شما هر چقدر دلتان می خواهد با حرکات دست و صورت با آنها حرف بزنید آنقدر که فک و مچ دستهاتان از جا در برود. باز هم حرف شما را نمی فهمند. هرگز هم نخواهند فهمید. مع
مولا ادا و شکلک در می آورند. سفیدی چشمهاشان بالا می آید و کف دور لبهاشان جمع می شود اما به هیچ وجه منظوری ندارند حتا یک تهدید کوچک! این کار را فقط از روی سرشت شان انجام می دهند. هر آن چه که نیاز دارند می برند. نمی توانید این کارشان را تجاوز و اِعمال زور بنامید زیرا فوراَ به مالتان چنگ می اندازند و شما به سادگی کنار می ایستید و اجازه می دهید هرچه می خواهند ببرند. از کارگاه من هم چیزهای زیادی برده اند اما وقتی می بینم قصابِ آن طرف خیابان چه رنجی از جانب این ها می کشد دیگر شکایتی نمی کنم.
معمولا به محض این که قصاب گوشت روزانه ی خود را تحویل میگیرد، ولگردها حمله می آورند و همه ی آن را می گیرند و می بلعند. حتا اسبهاشان هم گوشت می خورند. بیش تر اوقات سوارکار و اسب روی پهلو، کنار هم دراز می کشند و طوری که یک سر گوشت در دهان اسب و سر دیگرش در دهان سوار است، آن را به دندان می کشند. قصاب، همیشه عصبی و نگران است و هرگز جرات نمی کند تحویل گوشت به دکانش را متوقف کند.
این مشکلِ او کاملا برای ما قابل درک است. حتا برایش اعانه جمع می کنیم که بتواند به کار خود ادامه دهد. اگر گوشت به چادرنشین ها نرسد، کسی چه می داند فکر دست زدن به چه اعمال دیگری از مغزشان خطور می کند. حتا همین حالا که گوشتشان می رسد باز هم معلوم نیست در سرشان چه می گذرد.
همین چند وقت پیش بود که قصاب به فکر افتاد که حداقل خود را از زحمت و مخارج سلاخی خلاص کند. به همین خاطر یک روز صبح، گاوی زنده را با خود به دکان آورد اما هرگز دیگر این عمل را تکرار نخواهد کرد. آن روز من یک ساعت تمام ته دکان روی زمین دراز کشیدم ، سرم را زیر هرچه لباس کهنه و تکه پاره و بالش داشتم پنهان کردم تا صدای ماغ-نعرهای گاو را که از هر طرف به آن حمله کرده، اطرافش جست می زدند و تکه های گوشت تنش را با دندان تکه پاره می کردند، نشنوم.
مدت زیادی طول کشید تا توانستم جر
أت کنم و از پناهگاه بیرون بیايم. ولگردهای غالب، گرد باقی مانده ی لاشه ولو شده بودند- شبیه آدم های مست و خرابی که دور خمره های شراب از حال رفته باشند.
درهمین هنگام تصور کردم امپراطور را کنار یکی از پنجره های قصر دیدم. او معمولا به اتاق های مشرف به خیابان نمی آمد و بیشتر اوقاتش را در اتاق ها و بخش های اندرونی و در باغ می گذراند. اما این بار خیال کردم که او را کنار یکی از پنجره ها دیدم در حالی که سرش را دولا کرده بود و وقایعی را که مقابل قصرش اتفاق می افتاد تماشا می کرد.
"چه چیزی در شرف اتقاق است؟" همه ما این سوال را از خود می کنیم. "تا کی می توانیم بار این رنج را به دوش بکشیم. کاخ امپراطوری این ولگردها را به پایتخت کشانده و اکنون نمی داند چگونه آن ها را پس براند. دروازه ی قصر بسته می ماند. سربازان گارد که همیشه با مراسمی با شکوه و مخصوص، بیرون و درون قصر قدم می زدند، پشت پنجره های بسته نگاه داشته می شوند. محافظت و نجات کشور به ما مردم کارگر و بازاری واگذار شده است- اما ما قادر به انجام چنین وظیفه ای نیستیم و هیچ گاه هم ادعای توانایی آن را نکرده ایم.
این یک جور سوء تفاهم است که به نابودی ما منجر خواهد شد."

Kafka, Frantz (1962), "An Old Page",
In: Lynskey, Winfred (Ed), Reading Modern Fiction, Selected Stories With Critical Aids, Charles Scribner’s Sons, New York Fourth Edn., pp. 316-20.
 

 

 

نوشته ای کهن3

ترجمه امیر جلال الدین اعلم

 

چنان می نماید که انگار در نظام دفاعی کشورمان بسیار غفلت شده است. تا کنون دلمشغولش نشده ایم . به کار روزانه مان پرداخته ایم؛ ولی چیزهائی که به تازگی پیش آمده اند کم کم نگرانمان می کنند.

من یک کارگاه کفاشی در میدان جلو خانِ امپراطور دارم. هنوز در نخستین روشنی سپیده دم کرکره هایم را بالا نکشیده ام  که سربازان سوار را می بینم که از هم اکنون دم دهنهء هر خیابانی که به روی میدان باز می شود مستقر شده اند. ولی این سربازان مال ما نیستند، آشکارا بیابان گردانی اهل شمال اند. آنها جوری که برایم فهم ناپذیر است به زور راهشان را به درون پایتخت گشوده اند، هرچند که تا مرز راه درازی هست. باری، اینجا هستند؛ همچو می نماید که هر بامداد عده شان بیشتر است.

آنها، بنا برطبیعتشان، در هوای آزاد اردو می زنند، زیرا از خانه بیزارند. سرشان را به تیز کردن شمشیر، تراشیدن تیر، و تمرین اسب سواری می گذرانند. این میدان آرام را، که همیشه بدقت پاکیزه نگهداشته می شد، آنها حقیقتاً به آخر مبدل گردانده اند. ما البته گاه گاه از دکانهایمان بیرون می شتابیم و دستِ کم بدترین کثافتها را پاک می کنیم، ولی این هر چه کمتر پیش می آید، زیرا زحمتمان بیهوده است و بعلاوه ما را در خطر آن می اندازد که زیر سم اسبهای وحشی بیفتیم یا از ضربه های شلاق فلج شویم.

سخن گفتن با بیابان گردان ناشدنی است. آنها زبانمان را نمی دانند، براستی اصلاً زبانی از خودشان ندارند. عین زاغچه ها با یکدیگر ارتباط و تماس می گیرند. جیغ جیع زاغچه وار همیشه در گوشمان هست. راه و رسم زندگی مان و نهادهایمان را نه می فهمند و نه پروائی از فهمیدنشان دارند. و لذا رغبتی ندارند که حتا از زبانِ اشاره مان سر دربیاورند. با حرکاتِ سر و دست باهاشان حرف می زنید تا آرواره ها و مچهاتان در برود و انگار نه انگار، منظورتان را نمی فهمند و هرگز نخواهند فهمید. بسا ادا اصول در می آورند؛ آن وقت سفیدی چشمهایشان بیرون می زند و دهنشان کف می کند، ولی هیچ قصدی از این ندارند، تهدید هم نه؛ این کار را می کنند چون در طبیعتشان است که بکنند. هر چه لازم داشته باشند، بر می دارند. نمی شود اسمش را گذاشت به زور گرفتن. چیزی چنگ می زنند و شما بسادگی کنار می ایستید و به حال خودشان می گذاریدشان.

از انبار من نیز خیلی چیزهای خوب خوب برداشته اند. اما شکایتی نمی توانم بکنم وقتی که می بینم قصاب، مثلاً، آن ور خیابان چی از دستشان می کشد. همین که گوشت را تو می آورد، بیایان گردان همه اش را از او می قاپند و لُف لُف می خورندش. حتا اسبهایشان گوشت می بلعند؛ چه بسا سواری و اسبش کنارِ هم دراز کشیده اند و هر کدام سرِ شقهء گوشتی را گرفته اند و گازش می زنند. قصاب ترس خورده است و جرئت نمی کند جلویِ تحویل گوشت را بگیرد. ولی ما این را می فهمیم و اعانه جمع می کنیم که او کار و بارش را بگرداند. اگر بیابان گردان گوشت گیرشان نیاید، کی می داند که به فکرِ چه کاری بیفتند؛ وانگهی کی می داند که ولو هر روز گوشت گیرشان بیاید چه فکری به سرشان می زند.

همین  تازگی قصاب اندیشید که دستِ کم زحمتِ ذبح را نکشد، و این بود که یک روز صبح نره گاو زنده ای را آورد. اما دیگر هرگز جرئتِ این کار را نخواهد کرد. یک ساعتِ آزگار تهِ کارگاهم تخت دراز کشیدم و هر چه رخت و پتو و بالشی که داشتم به کله ام کشیده بودم تا نعره هایِ آن نره گاو را نشنوم که بیابان گردان از همه سو رویش می جهیدند و با دندانهایشان تکه هائی از گوشتِ زنده اش را می دریدند.

مدتها سر و صدا خوابیده بود تا دل به دریا زدم و بیرون آمدم؛ عینِ مستان دورِ چلیک شراب، آنها دور مانده هایِ لاشه از پا درآمده بودند.

درست در همین موقع بود که گمانم خودِ امپراطور را دمِ پنجرهء کاخ دیدم؛ معمولاً او هرگز به این اتاقهایِ بیرونی پا نمی گذارد بلکه همهء وقتش را در باغِ اندرونی می گذراند؛ ولی این بار- دستِ کم این جور به نظرم نمود – او دمِ یکی از پنجره ها ایستاده بود و با سرِ خمیده پیشامدهایِ جلو خانِ کاخش را تماشا می کرد.

همه از خودمان می پرسیم: "چه خواهد شد؟ تا کی می توانیم این بار و عذاب را تاب بیاوریم؟ کاخِ امپراطور بیابان گردان [را] اینجا کشیده است اما نمی داند چطور پس براندشان. دروازه بسته است؛ نگهبانها، که زمانی همیشه بیرون و درون رژه می رفتند، پشتِ پنجره هایِ میله دار قرار گرفته اند. به عهدهء ما پیشه وران و کاسبکارها افتاده که کشورمان را نجات بدهیم؛ اما از پسِ همچو وظیفه ای بر نمی آئیم؛ هرگز هم ادعا نکرده ایم که توانائی اش را داریم. این یک جور سؤتفاهم است، و خانه خرابمان خواهد کرد."

 

3. مجموعهء داستانها، فرانتس کافکا، ترجمهء امیر جلال الدین اعلم، تهران: نیلوفر، 1378.

 

   

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ به مطالب دوات فقط می‌توانید لینک بدهید.

برگشت