گرداننده : رضا قاسمی نشريه ادبی

صفحه‌ی نخست

مقاله

داستان

شعر

گفت و گو

نمايشنامه

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

تماس

دعوت به مراسم
 کتابخوانی

 

پرونده ويژه

کافکا در زبان فارسی

 بهشت*
ترجمه کوروش بيت سرکيس

64 و 65

رانده شدن از بهشت امری است عمدتاً جاودانه: درست است که رانده شدن از بهشت رويدادی است بازگشت ناپذير و زندگی دراين دنيا ناگزير، اما با وجود اين، جاودانگی چنين رويدادی (يا اگر در قالبی زمانمند بگوئيم: تکرار جاودانهء اين رويداد)* اين امکان را برايمان  فراهم ساخته است که نه تنها بتوانيم دائم در بهشت بمانيم بلکه در واقع امر مدام در آنجا باشيم، فرقی هم نمی کند که در اينجا اين را بدانيم يا نه. 

*(عبارت داخل پرانتز را  کافکا در پاکنويس اين گزين گويه حذف کرده است. م)

82

چرا از گناه نخستين شکوه می کنيم؟ بدين علت نيست که از بهشت رانده شديم، بلکه علت رانده شدنمان درخت زندگی بوده است تا نتوانيم ازميوهء آن بخوريم.

83

تنها گناهمان اين نيست که از ميوهء درخت معرفت خورده ايم بلکه اين نيز هست که هنوز ازميوهء درخت زندگی نخورده ايم. گناه آلود وضعی است که بدان دچار شده ايم، صرفنظر از اينکه جرمی در کار باشد يا نباشد. 

84

ما را سرشتند تا در بهشت زندگی کنيم و مقدرساختند تا بهشت در خدمت ما باشد. تقدير ما دگرگون گشته است؛ اما از اينکه بر بهشت نيز چنين رفته باشد سخنی در ميان نيست.

**

از بهشت رانده شديم اما بهشت ويران نشد. رانده شدن از بهشت، به معنايی از خوش اقبالی ما است، زيرا اگر رانده نشده بوديم ناگزير بهشت ويران می شد.

***

خداوند گفته است که در آن روزی که آدم ازميوهء درخت معرفت بخورد، ناگزير است که بميرد. بنا به گفتهء خداوند پيامد آنی خوردن ازميوهء درخت معرفت مرگ خواهد بود و بنا به گفتهء مار (لااقل تا جايی که می شود فهميد) همسان شدن با خدا. هر دو سخن به نحوی يکسان نادرست بوده است. انسان ها نمردند بلکه ميرا شدند، همسان خدا نشدند اما توان  آن را يافتند تا بشوند. هر دو سخن نيز به نحوی يکسان درست بوده است. انسان نمرد، اما انسان بهشتی جان داد، انسان ها خدا نمی شوند اما قادرند آنچه خدايی است را بشناسند.

66

او شهروند آزاد و ايمن زمين است، چون او را به زنجيری کشيده اند، چندان بلند تا پهنهء زمين يکسر در اختيار او باشد، البته فقط تا آن حد بلند که هيچگاه نتواند مرزهای زمينی را پشت سر نهد. اما در عين حال، شهروند آزاد و ايمن آسمان نيز هست، چون او را با همان شگرد به زنجيری آسمانی نيز کشيده اند. هنگامی که می خواهد بر زمين باشد، گلوبند آسمان راه نفس بر او می بندد و هنگامی که می خواهد در آسمان باشد، گلوبند زمين. با وجود اين، همهء امکانات در اختيار او است و او اين را حس می کند؛ بله، او حتا از اينکه همه چيز را به حساب نقصانی در بند نخست بگذارد سر باز می زند.

86

اساساً از هُبوط تا به حال توان ما  برای شناخت نيک و بد يکسان بوده است؛ با وجود اين درست در همين جاست که به دنبال امتيازات ويژه ای برای خود می گرديم. در صورتی که تازه فراسوی چنين شناختی است که تمايزات واقعی آغاز می شود. علت اينکه ظاهر امور برعکس جلوه می کند دلايلی دارد به قرار زير: هيچکس نمی تواند تنها به شناخت اکتفا کند، بلکه بايد همت کرده متناسب با آن عمل کند. اما ازچنين توانی برخوردار نيست، به همين علت ناگزير می شود خود را نابود سازد، حتا با قبول اين خطرکه بدين وسيله هم باز نشود توان لازم را به دست آورد، اما جز اين آخرين تلاش برای اوهيچ چارهء ديگری نمی ماند. (معنای تهديد به مرگی هم که مبتنی بر منع خوردن ازميوهء درخت معرفت است همين است؛ شايد هم مرگ طبيعی در اصل به همين معنا باشد.) اينک او در مواجه با اين تلاش خود را می بازد؛ کاش می شد از قيد شناخت نيک و بد رها شود و آن را بازپس گرداند، (تسميه: «هُبوط» ناشی از اين ترس است  و می توان آن را تا بدين سرمنشاء دنبال کرد)؛ اما واقعه را نمی شود بازپس گرداند، بلکه فقط می توان مخدوشش ساخت. بدين قصد انگيزه ها پديد آمده اند. تمام دنيا پر از آن هاست، بله، شايد هرآنچه در دنيا می بينيم چيزی جز انگيزهء آدمی در طلب آرامشی به طول يک چشم برهم زدن نباشد. تلاشی که واقعيت و حضور شناخت را قلب می کند تا تازه آن را مبدل به هدف سازد.

* تمثيلات، فرانتس کافکا، ترجمه از متن اصلی کوروش بيت سرکيس، کارلسروهه: 2005؛ مشخصات اين مجموعهء دوزبانه آلمانی - انگليسی به قرار زير است:

Franz Kafka, Parables, New York: Schocken Books 1947.

توضيحات: عنوان «بهشت» برای اين قطعات و سرفصل «اسرائيل» برای اين بخش از گردآورندهء آن است. اين قطعات و آنچه در اين فصل آمده است را اگر بتوان «اسرائيليات» ناميد موجب تفاسيری شده اند که شکاف ژرفی ميان منتقدان آثار کافکا پديد آورده است که پيشينهء آن به تفاسير ماکس برود و مخالفان او می رسد. از جملهء اين مخالفان يکی صادق هدايت است که به کمک حسن قائميان با ترجمهء چندين اثر و «پيام کافکا» در دههء 1320 پيشاهنگ معرفی او به فارسی زبانان بوده است. درچند و چون اين ترجمه ها و نظرات، مقالات انتقادی نيز به زبان فارسی وجود دارد که در فرصت های بعدی نمونه ای ازآن ها را ارائه خواهيم کرد. گزين گويه هايی که با شماره مشخص شده است، به انتخاب و شماره گذاری کافکاست و در دفتری1 به سال 1918 پاکنويسی شده است. هشت قطعه از صد و نه گزين گويهء موجود، در نيمهء دوم 1920 به آن ها اضافه شده است. مأخذ باقی گزين گويه ها دفترهای2 ديگری هستند. 3

  1. Aphorismen-Zettelkonvolut
  2. Oktavheft G, Oktavheft H
  3. Franz Kafka, Kritische Ausgabe: Nachgelassene Schriften und Fragmente II, hrg. J. Schillmeit, Frankfurt/M: Fischer 2002.

 

 ترجمه دوم

بدون عنوان2

ترجمه سياوش جمادی

64 و 65

 رانده شدن از فردوس در اصل ماجرای جاودانه است: از آنجا اين امرحقيقت دارد که رانده شدن از فردوس امری پايان يافته وزندگی خاکی اجتناب ناپذير است. با وجود اين، نه تنها طبيعت ابدی اين ماجرا به ما امکان می دهد که دايم در فردوس بمانيم بلکه بدان معنی است که ما می توانيم مدام آنجا باشيم، خواه آن را در اينجا بدانيم يا در آنجا.

82

چرا بايد از هبوط گنه زاد شکوه کرد؟ به سبب آن نبود که ما را از فردوس برون راندند، بلکه سبب رانده شدگی ما از فردوس، درخت زندگی بود که ما از خوردن ميوهء آن منع شده بوديم.

83

ما نه تنها از آن رو گنه کاريم، که از ميوهء درخت معرفت خورده ايم، بلکه همچنين از آن روی که هنوز ميوهء درخت زندگی را نچشيده ايم. صرف نظر از آين که تقصيری داشته باشيم، ما در وضعيتی گنه آلود گرفتاريم.

84

ما برای زندگی در فردوس خلق شديم و فردوس برای خدمت به ما ايجاد شد. تقدير و مقصد ما تغيير کرده است، امّا هيچ جا کسی به ما نگفته است، که آيا اين دگرگونی تقدير شامل حال فردوس نيز شده يا نه. 

66

او شهروند آزاد و ايمن زمين است. زيرا که او پای بستهء زنجيری است که آن قدر امتداد دارد، که او را از آزادی در تمام قلمروهای خاکی برخوردار کند امّا نه آن قدر که او بتواند از مرزهای زمين درگذرد. امّا در عين حال او شهروند آزاد و ايمن آسمان نيز هست. زيرا که او پای بستهء زنجيری آسمانی نيز هست که به همان سان امتداد آن اندازه گيری شده است. از آنجا اگر او بخواهد به زمين فرود آيد، آسمان گريبانش را می گيرد و اگر بخواهد به آسمان فرا رود، زمين گريبانش را می گيرد. و با اين همه او از هر امکانی برخوردار و از اين حقيقت آگاه است، در واقع او حتی از اين که کل قضيه را به خطايی نسبت دهد که در پای بندی نخستين رخ داده، سرباز می زند.

86

از زمان هبوط گنه زاد تا کنون در اصل همهء ما برای شناخت نيک و بد از قابليت برابر و يکسانی برخورداريم. با اين همه درست در همين جاست که ما می کوشيم تا از همنوعان خود بهتری و برتری جوييم. امّا تنها در آن سوی اين شناخت است که اختلافات واقعی آغاز می گردد. علت آن که ظاهر امور بر خلاف اين واقعيت جلوه می کند بدين قرار است: هيچ کس تنها به دانستن قانع نيست بلکه هر کس می کوشد تا بر طبق دانش عمل کند. امّا نيروی چنين کاری را به او عطا نکرده اند، از آنجا او لاجرم، حتی به بهای اين خطرکه از نيروی لازم برخوردار نباشد، خود را ويران می کند، امّا سرانجام چيزی جز همين آخرين تلاش برای او باقی نمی ماند. (معنای تهديد مرگ نيز که با تحريم خوردن ميوهء درخت دانش پيوند دارد، همين است. شايد معنای اصيل مرگ طبيعی نيز همين باشد). اينک اين تلاش کاری است که او از انجامش هراسان است. او بهتر می داند که معرفت نيک و بد را کنار بگذارد (مدلول هبوط گنه زاد در همين ترس و تشويش ريشه دارد)، امّا آن چه يک بار رخ داده، نمی تواند کنار گذاشته شود. تنها می تواند مخدوش و تيره و تار گردد. انگيزه و مقصد تمام توجيهات در همين نکته نهفته است. تمام جهان مالامال از اين انگيزه هاست. در حقيقت جهان محسوس شايد چيزی جز همين خودانگيختگی ها و توجيهات انسان در آرزوی يافتن لحظه ای آرامش نباشد. کوششی برای تحريف اين واقعيت که دانش پيشاپيش عرضه شده، کوششی است برای اين که دانش چون مقصدی قلمداد شود که هنوز به آن نرسيده ايم.

2. مأخذ ترجمه، آلمانی است.  بر گرفته از " گزيدهء کلمات قصار" با مشخصات زير:  يادبود ايوب در جهان کافکا؛ همراه با آثاری از کافکا، نويسنده و مترجم سياوش جمادی، تهران: قطره، 1379.

 

 ترجمه سوم

بهشت3

اميرجلال الدين اعلم

64 و 65

بيرون رانده شدن از بهشت در دلالت عمده اش جاويدان است: از اين رو، بيرون رانده شدن از بهشت قطعی است، و زندگی در اين جهان لغو نشدنی است، اما جاويدانی رويداد (يا، به تعبير زمانی، از سر گيری جاويدان رويداد) با اين همه ممکن می گرداند که ما نه همان می توانيم پيوسته در بهشت زندگی کنيم بلکه در واقع امر پيوسته آنجا هستيم، چه باک اگر اين را اينجا بدانيم يا نه.

82

چرا بر فرو افتادن انسان سوگواری می کنيم؟ ما نه به سبب آن از بهشت بيرون رانده شديم، بلکه بيرون رانده شدن ما به سبب درخت زندگی بود تا از آن نخوريم. 

83

ما گناه آلوده ايم نه صرفاً از آن رو که هنوز از درخت شناخت نيک و بد خورده ايم. وضعی که خودمان را در آن می يابيم وضعی گناه آلوده است، بکلّی مستقل از تقصير.

84

ما را چنان صورت بستند تا در بهشت زندگی کنيم، و مقدّر بود که بهشت به کارمان بيايد. تقديرمان ديگر گشته است؛ ولی اينکه آيا اين دگرگونی در تقدير بهشت نيز پيش آمده باشد يا نه، گفته نشده است.

66

او شهروند آزاد و ايمن جهان است، زيرا به زنجيری بسته شده است چندان بلند که به او آزادی دسترس به همهء مکانهای زمينی را می دهد، و با اين همه فقط چندان بلند که هيچ چيز نمی تواند او را به فراسوی مرزهای جهان بکشاند. امّا او همان گاه شهروند آزاد و ايمن آسمان نيز هست، زيرا به زنجيری آسمان [ی] بسته شده که به همان سان طرح ريزی گشته است. چندان که اگر او، مثلاً، رهسپار زمين شود، گردن بند آسمانی اش خفه اش می کند، و اگر رهسپار آسمان شود، گردن بند زمينی اش همان می کند. و با اين همه، امکانها همه از آن اويند، و او اين را احساس می کند؛ افزون بر آن، او حقيقتاً از توضيح دادن بن بست به ميانجی خطايی در زنجيربندی آغازين رو می تابد. 

86

از گاه فروافتادن باز، ما در توانمان به شناختن نيک و بد ماهيتاً برابر بوده ايم؛ با اين همه، درست همين جا است که بر آنيم برتری فردی مان را بنمائيم. ولی تفاوتهای راستين در فراسوی آن شناخت آغاز می شوند. وهْم مخالف اين را می توان بدين گونه توضيح داد: هيچ کس به صرف شناخت نيک و بد در ذات خود خرسند نتواند بود، بلکه می بايد همچنين بکوشد کردارش را با آن سازوار گرداند. باری، نيروی کردن اين کار بر همان سان به او داده نشده است، پس می بايد در کوشيدن در پی اين کار خودش را نابود کند، با قبول خطر به دست نياوردن نيروی بايسته حتا در آن گاه؛ با اين همه، برايش جز اين کوشش فرجامين چيزی نمی ماند. (آن، وانگهی، معنای تهديد مرگی است که به خوردن از درخت شناخت پيوسته است؛ شايد همچنين معنای آغازين مرگ طبيعی باشد.) خُب، انسان روياروی اين کوشش بيم زده می شود؛ برتر آن می شمرد که شناختش را از نيک و بد فسخ کند (تعبير «فرو افتادن انسان» را می توان با آن بيم پی گرفت)؛ وليکن کار انجام شده فسخ شدنی نيست، بلکه آشوبيدنی است و بس. به اين آهنگ بود که عقلی گری هامان پديد آمدند. جهان سر به سر آکنده از آنها است، براستی جهان ديدنی سربه سر شايد چيزی بيشتر از عقلی گری انسانی نباشد که می خواهد دمی برآسايد. کوششی در پی ابطال کردن واقعيت شناخت، نگريستن شناخت به ديدهء هدفی که هنوز هم مانده بر آن دست يافت. 

3.مأخذ ترجمه نامشخص است، به احتمال زياد از زبان انگليسی ترجمه شده است.  تمثيلها و لُغَزواره ها همراه با نامه به پدر، فرانتس کافکا، ترجمهء امير جلال الدين اعلم، تهران: نيلوفر، 1383.

   

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ به مطالب دوات فقط می‌توانید لینک بدهید.

برگشت