گرداننده : رضا قاسمی نشريه ادبی

صفحه‌ی نخست

مقاله

داستان

شعر

گفت و گو

نمايشنامه

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

تماس

کتابخانه دوات

دعوت به مراسم
 کتابخوانی

 

 

پرونده ويژه

کافکا در زبان فارسی


1

نشان شهر1

 ترجمهء کوروش بيت سرکيس

در ابتدا همه چيز در بنای برج بابل نظم نسبتاً خوبی داشت؛ نظمی که چه بسا بيش از اندازه بود. يعنی بيش از حد به فکر جهت نما و مترجم و سرپناهی برای کارگران و راه های ارتباطی بودند. چنانکه گویی قرن ها فرصت دارند تا به هر کاری برسند. عقيده ای که در آن روزگار غالب شده بود حتا  کار را به جايی کشانده بود که طرفدارانش ادعا می کردند اصلاً نمی شود بنا را به قدر کافی کُند ساخت؛ البته به هيچ وجه جايز نبود بر اين عقيده بيش از حد اصرار ورزيد و اساساً با اين کار ممکن بود چنان ترس برشان دارد که اصلاً سنگ بنای کار را نگذارند. آن ها در توجيه این عقيده چنين استدلال می کردند: اصلِ کار، انديشهء ساختن برجی است که سر به فلک بکشد. فرع بر اين انديشه، باقی چيزها همه جزء فرعياتند. وقتی آدم به عظمت انديشه ای پی بُرد ديگر امکان ندارد که آن انديشه محو و نابود شود؛ تا وقتی عالم و آدم باقی است، اين آرزوی قدر قدرت هم پا بر جاست که بنای برج را به اتمام برساند. پس با اين حساب نگران آينده نبايد بود، برعکس، معلومات آدم زياد می شود، معماری پيشرفت هايی کرده است و پيشرفت های بيشتری هم خواهد کرد، کاری که يک سال وقت می خواهد شايد تا صد سال ديگر بشود شش ماهه انجامش داد، و تازه هم بهتر و هم با دوام تر. پس چرا حالا تا سر حد مرگ زور بزنيم؟ چنين کاری وقتی مورد خواهد داشت که بتوان اميدوار بود برج را طی يک نسل می شود بالا برد. منتها به هيج عنوان نمی شد انتظار چنين چيزی را داشت. تازه از کجا معلوم که نسل بعدی با دانش متکامل ترش کار نسل قبلی را ناقص نيابد و بنا را خراب نکرده از نو نسازد.

چنين افکاری آن ها را فلج ساخته بود و بيش از آنکه به بنای برج بپردازند سرگرم ساختن شهری برای کارگران شدند. هر قومی می خواست قشنگ ترين محله مال او باشد و اين خود باعث درگيری هايی شد که تا مرز جنگ های خونينی بالا گرفت. ديگر اين جنگ ها تمامی نداشت؛ توجيه تازه ای هم به دست سردمداران داده بود که به علت عدم تمرکز لازم بايستی برج را خيلی کُند و يا چه بهتراينکه آن را بعد از بستن قرارداد صلحی عمومی بسازند. البته وقتشان فقط صرف جنگ نمی شد و در وقفه هايی که ميان آن ها پيش می آمد به سر و وضع شهر هم می رسيدند، منتها اين هم باعث حسادت و جنگ تازه ای می شد. به همين شکل عمر نسل اول گذشت، اما اوضاع نسل های بعدی فرقی با آن نداشت، فقط مهارت صنعت گران بود که مدام رشد می کرد وهمراه با آن، اعتياد به جنگ. مضافاً اينکه نسل دوم و يا سوم به بی هودگی ساختن برج آسمان سای نيز پی برد، با اين وصف وابستگی آن ها به هم بيشتر از آن بود که شهر را ترک کنند.

هر چه قصه و ترانه در اين شهر ساخته اند پر از حسرت روز موعودی است که اين شهر با پنج ضربهء کوتاهِ متوالیِ مشتِ غول پيکری از هم متلاشی شود. نقش مشت بر نشان شهر هم به همين مناسبت است.

1. فرانتس کافکا،  تمثيلات، ترجمهء کوروش بيت سرکيس، کارلسروهه: 2005؛ مشخصات این مجموعهء دوزبانه آلمانی - انگليسی به قرار زير است:

Franz Kafka, Parables, Schocken Books: New York, 1947.

 

توضيحات: کافکا قطعهء بالا را بدون عنوان در سپتامبر 1920 در دفتری موسوم به Konvolut A در دو بخش نوشته است.i اين قطعه اولين بار در سال 1931 با عنوان "Vom babylonischen Turmbau" در نشريه ای ادبی منتشر شده است.ii ماکس برود در همان سال آن را با نام Das Stadtwappen درمجموعهء هنگام بنای ديوار چين آورده استiii و پنج سال بعد با همين نام در مجموعهء ديگری از کافکا به نام شرح يک نبرد چاپ کرده است.iv

برج بابل يکی از موضوعاتی است که سال های متمادی کافکا را به خود مشغول داشت و ناتمام ماندن اين بنا و هرز رفتن آن، خود نمونهء ساختاری بارزی از آثار کافکاست که اکثراً به صورت تکه پاره هایی بر جا مانده اند. نکته دوم اشاره ای است ضمنی در اين قطعه به شهر پراگ که نقش مشتی را بر نشان خود دارد. زبان طنزآميز کافکا در اين قطعه آشکار است و تلاش کرديم با حفظ وفاداری به متن، ساختار پرتنش و محتوای شيطنت آميز آن را به فارسی برگردانيم. (م)

i. Franz Kafka, Kritische Ausgabe: Nachgelassene Schriften und Fragmente II, Hrsg. J. Schillmeit, Frankfurt/M: Fischer 2002. S. 318-319, 323.

ii. Franz Kafka, „Vom babylonischen Turmbau“, in: Die literarische Welt 7, Nr. 13 (27.3.1931), S. 3f.

iii. Franz Kafka, Beim Bau der Chinesischen Mauer, Hrsg. Max Brod und Joachim Schoeps, Berlin: Gustav Kiepenhauer, 1931.

iv. Franz Kafka, Beschreibung eines Kampfes. Novellen, Skizzen, Aphorismen aus dem Nachlass, Hrsg. Max Brod, Heinz Politzer, Prag: Heinrich Mercy Sohn, 1936.

 

 

2

بيرق شهر2

 ترجمه ی علی اصغر حداد

به هنگام ساخت برج بابل، نخست کارها طبق نظم و قاعده پيش می رفت. بله، حتی چه بسا نظم موجود بيش از اندازه بود. مسئله ی راه نماها و مترجمان، سرپناه کارگران، و راه های ارتباطی بيش از حد ضرور فکرها را به خود مشغول کرده بود، چنان که گويی برای انجام کار قرن ها وقت آزاد در اختيار است. پر طرف دارترين عقيده ی رايج بر آن بود که کارها هر اندازه هم به کندی صورت بگيرد باز کافی نيست. اين عقيده به تبليغ و تأکيد خاصی نياز نداشت؛ هر کس می توانست به سهم خود در ريختن شالوده ی برج تعلل کند. در اين باره اين گونه اقامه ی دليل می شد: اصل کار اين است که برجی تا بلندای آسمان ساخته شود. در مقايسه با اين فکر، هر موضوع ديگری فرعی و بی اهميت است. همين که چنين فکری به تمام و کمال به ذهن خطور کرد، ديگر از ميان نخواهد رفت؛ و تا آن زمان که انسان وجود دارد، آرزوی بزرگ به سامان رساندن اين برج به حيات خود ادامه خواهد داد. پس علتی ندارد که کسی از اين لحاظ نگران آينده باشد. بر عکس، دانش بشری هر روز فزونی می گيرد، هنر معماری پيش رفت کرده است و کماکان پيش رفت خواهد کرد، کاری که ما برای انجام آن به يک سال زمان نياز داريم، چه بسا در صد سال آينده شش ماهه انجام بگيرد، آن هم با کيفيتی بهتر و دوام بيش تر. پس چه ضرورتی دارد که امروز خود را تا آخرين حد ممکن خسته و ناتوان کنيم؟ يک چنين کاری تنها در صورتی معقول می بود که اميد آن می رفت که بتوانيم برج را در طول حيات يک نسل بر پا کنيم. ولی در آن روزگار چنين چيزی امکان پذير نبود و می شد حدس زد که نسل بعدی با دانش وسيع تر خود کار نسل پيشين را ناقص بيابد و هر آن چه را اين نسل ساخته است فرو بريزد تا خود آن را از نو بنا کند. تأملاتی از اين دست نيروهای موجود را فلج می کرد و موجب می شد دست اندرکاران بيش از آن که در انديشه ی ساختن برج باشند به ساخت شهر کارگران بپردازند. گروه کارگران هر منطقه ئی در تلاش بود برای خود زيباترين قرارگاه را برپا کند، اين امر موجب شد اختلافاتی بروز کند و اين اختلافات تا حد کش مکش های خونين بالا گرفت. دامنه ی اين کش مکش ها ديگر هرگز فرو ننشست و اين خود دليلی شد که رهبران بگويند ساخت برج به علت فقدان تمرکز لازم بسيار به کندی صورت بگيرد و يا ترجيحاً تا زمان برقراری صلح همگانی به تعويق بيافتد. در اين ميان اما مردم وقت خود را تنها صرف کش مکش نمی کردند، بل که در وقفه هائی که پيش می آمد به کار زيباسازی شهر هم همت می گماشتند و متأسفانه اين خود موجب بروز رشک و حسد تازه و در نتيجه درگيری های بيش تر می شد. زندگی نسل نخستين اين گونه به سرآمد، ولی نسل های بعدی هم وضعی جز اين نداشتند. از اين ره گذر فقط مهارت صنعت گران روز به روز اوج بيش تر گرفت و اين خود زمينه ی کينه جويی بيش تر را فراهم آورد. گذشته از اين، نسل دوم يا سوم به بی هودگی ساخت برجی به بلندای آسمان پی برد، ولی ديگر مردم بيش از آن با هم درآميخته بودند که بتوانند شهر را ترک کنند.

تمامی افسانه ها و سرودهائی که در اين شهر پديد آمده است آکنده از تمنای فرارسيدن روز معهودی است که در آن شهر با پنج ضربه ی پی در پیِ مشتی غول آسا درهم فرو ريخته شود. هم از اين رو است که در بيرق شهر مشتی را نقش زده اند.

 

2. ترجمه از متن آلمانی؛ فرانتس کافکا، داستان های پس از مرگ، ترجمهء علی اصغر حداد، تهران: تجربه 1378.

 

 3

نشان شهر3

 ترجمه ی امیر جلال الدین اعلم 

نخست، هنگامی که آغاز به ساختن برج بابل گذاشتند، همه چيز منظم و مرتب پيش رفت؛ براستی شايد نظم و ترتيب زياده کامل بود؛ توجه بسيار نمودند به علايم راهنما، مترجمها، منزل کارگران، و جاده های ارتباطی، انگار قرنها پيش رو داشتيد که کار را سرآوريد. در واقع، عقيدهء عمومی در آن زمان اين بود که زياده آهسته نمی توان ساختمان کرد؛ اندکی پافشاری در اين باره بس بود که در ريختن شالوده ترديد به دلتان بياورد. مردم به اين نحو استدلال می کردند: امر ضروری در کل کار عبارت از فکر آن است که برجی بسازيم که به آسمان برسد. در قياس با آن فکر، هر چيز ديگر ثانوی است، و همين که درست و تمام بپروريمش، محال است ناپديد شود؛ تا هنگامی که انسانها روی زمين هستند همچنين آرزوی مقاومت ناپذير کامل کردن بنا هست. پس از اين قرار، لازم نيست کسی دلنگران آينده باشد؛ برخلاف، دانش بشر رو به افزايش است، هنر ساختمان پيشرفت کرده است و پيشرفت بيشتر خواهد کرد، تکه کاری که يک سال وقتمان را می گيرد، شايد در صد سال ديگر در نصف اين مدت انجام گيرد، و همچنين بهتر و ماندگارتر. پس چرا بايد امروز خود را از همهء توش و توان انداخت؟ اين فقط در صورتی معنادار است که بتوان اميدوار بود برج در طی يک نسل ساخته می شود. ولی اميدی به اين نيست. احتمال بسيار بيشتر دارد که در نظر نسل آينده با دانش کامل گشته شان کار پيشينيانشان بد بيايد، و همهء ساخته ها را بکوبند تا از نو آغاز کنند.

چنين انديشه هائی نيروهای مردم را فلج کردند، و آنان بيشتر از برج، پروای ساختن شهری برای کارگران داشتند. هر تيره و طايفه ای زيباترين کوی را برای خودش می خواست، و اين ستيزه ها پديد آورد که کم کم به کشاکشهای خونين انجاميدند.

اين کشاکشها هرگز سرنيامدند؛ آنها به ديدهء رهبران برهانی جديد بودند بر اينکه در نبود وحدت ضروری، ساختن برج بايد بسيار آهسته انجام گيرد، يا براستی مرجح آن است که تا اعلام صلحی همگانی به تعويق افتد. ولی زمان فقط به کشاکش نگذشت؛ در فاصله ها، شهر زيبا گرديد، و اين از بخت بد رشک جديد و کشاکش جديد برانگيخت. به اين گونه زمانهء نسل يکم سپری شد، ولی نسلهای آينده هيچ کدام تفاوتی نکردند؛ جز آنکه مهارت فنی فزونی گرفت و همراه آن فرصت کشاکش. به اين بايد افزود که نسل دوم و سوم بی معنائی ساختن برجی آسمان ياز را دريافته بودند؛ ولی تا آن گاه ديگر همه درگيرتر از آن شده بودند که شهر را ترک گويند.

همهء افسانه ها و ترانه هائی که در آن شهر زاده شدند، از آرزوی روز پيش گوئی شده آکنده اند که شهر را پنج ضربهء پياپی مشتی غول آسا با خاک يکسان خواهد کرد. به همين دليل در نشان شهر مشتی گره کرده هست.

3. احتمالاً ترجمه ای است از متن انگليسی؛ فرانتس کافکا،  تمثیلها و لُغَزواره ها همراه با نامه به پدر، ترجمهء امیر جلال الدین اعلم، تهران: نیلوفر، 1383.

 

   

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ به مطالب دوات فقط می‌توانید لینک بدهید.

برگشت