Davat

 

 

 مروری بر رمان «بیگانه»  آلبر کامو

     احسان آگنج

 

« جمله های برگرفته از متن داستان، از ترجمه ی امیر جلال الدین اعلم رونویسی شده اند. »  

«مورسو»، قهرمان "بیگانه" ی داستان، در آپارتمان کوچکی در الجزایر زندگی می کند. مادر او در آسایشگاه سالمندانی در مارنگو ـ در هشتاد کیلومتری الجزایر ـ سال های آخر عمر خود را سپری کرده است. آپارتمان در یکی از خیابان های اصلی شهر قرار دارد و اتاق مورسو در معرض سر و صدای مردم و ترامواهایی است که هر از گاهی از خیابان عبور می کنند. "بیگانه"، با مرگ مادر مورسو آغاز می گردد. تلگرامی از خانه ی سالمندان به دست او می رسد و در آن، زمان خاکسپاری مشخص می شود. لحن بی احساس مورسو در بازگو کردن حوادث، در همان چند جمله ی اولِ داستان، شخصیت عریان او را شکل می دهد: "امروز مامان مُرد. شاید هم دیروز، نمی دانم." مورسو صادق است. صداقت، که بعضی اوقات مبالغه آمیز به نظر می رسد، از او وجهه ای غیر واقعی ترسیم می کند. خواننده هر چه بیشتر در داستان فرو می رود، فاصله ی بیشتری بین او و دنیای اطراف خود احساس می کند. مورسو به مارنگو می رود. شبی را در کنار تابوت مادر می گذراند، و روز بعد، در مراسم خاکسپاری او شرکت می کند. بعد از انجام شدن مراحل اداری به الجزایر بازمی گردد و زندگی طبیعی خود را دوباره از سر می گیرد. او خود اقرار می کند: "اندیشیدم که به هر حال این یکشنبه هم گذشت، حالا دیگر مامان به خاک سپرده شده بود، من کارم را از سر خواهم گرفت و خلاصه، هیچ چیز عوض نشده بود." داستان به دو بخش تقسیم می شود. بخش اول شامل مراسم خاکسپاری مادر مورسو، آشنایی او با «رمون»، و اتفاقات ساده و ملال آور دیگری است که خواننده را به پی گیری ماجرای این شخصیتِ بی احساس و نفرت انگیز، بی رغبت می کند. این بخش با کشته شدن یک عرب به دست مورسو به اتمام می رسد.

جامعه، مورسو را یکباره در خود اسیر می کند. او زیر ذره بین انسان هایی کشیده می شود که فلسفه ی زندگی اش را نمی توانند درک کنند. در این قسمت، "بیگانگی" جای خود را به احساس ترحم عمیقی می بخشد. عدالت، که همه ی مردم بی چون و چرا بر آن اعتقاد دارند، چهره ی واقعی خود را نشان می دهد: "تقصیر این بیگانه چیست؟" این سوالی است که در ذهن خواننده نقش می بندد، و هر چه کامو او را بیشتر در جریانات ذهنی مورسو قرار می دهد، بدیهیاتی که زمانی پایه های فکری او بوده اند بیشتر سست می شوند. در دنیایی که "مادر" به عنوان عزیزترین عضو جامعه معرفی می گردد، مورسو در جواب وکیل، که می پرسد آیا در زمان خاکسپاری غصه دار بوده است، اقرار می کند: "بی شک مامان را خیلی دوست داشتم، اما این هیچ معنایی نداشت. همه ی موجودات سالم مرگِ کسانی را که دوست دارند آرزو می کنند... چیزی که به یقین می توانستم بگویم، آن است که ترجیح می دادم نمرده بود." وکیل از قوانین وضع شده به دست افراد مسوولیت پذیر، به خوبی اطلاع دارد. چه بسا که خود او نیز در بند این قیدها و فشارها دست و پا می زند. او بی شک از گفته ی مورسو سخت مضطرب می شود. مورسو گرفتار قوانینی شده است که برای او وضع نشده اند. او بیگانه ای است که به خاطر بیگانه بودش محاکمه می شود. کامو، کتابش را اینگونه خلاصه می کند: " در جامعه ی ما هر آدمی که در سرِ خاکسپاریِ مادرش نگرید، خودش را در معرض این خطر می آورد که محکوم به مرگ شود."

مورسو به دنیای اطراف خود به سردی می نگرد. او حاظر نمی شود تا زمانی که "دیگران" او را مجبور نکرده اند، خود را عضوی از جامعه بداند. کامو در گفته های او بارها بر این احساس تاکید کرده است. وقتی ماری به او پیشنهاد ازدواج می دهد، مورسو به راحتی پیشنهاد او را می پذیرد و می گوید که او را بدون شک دوست ندارد، با این وجود می تواند با او ازدواج کند. حتی تاکید می کند که اگر زن دیگری به او این پیشنهاد را بکند باز هم به حتم پیشنهاد او را رد نخواهد کرد. و در جای دیگر، به رمون می گوید که دوست بودن با او اهمیت چندانی ندارد. حتی وقتی نوبت به مادر خودش می رسد، حاظر نمی شود تابوت او را باز کند تا او را برای آخرین بار ببیند. "...اما همه می دانند که زندگی ارزش زیستن ندارد. به راستی، آگاه بودم که چندان اهمیتی ندارد که آدم در سی سالگی بمیرد یا در هفتاد سالگی چون، طبیعتاً، در هر دو مورد، مردها و زن های دیگری زندگی خواهند کرد، و آن هم هزاران هزار سال." از نظر مورسو مرگ روزی به سراغ همه ی انسان ها می آید و اهمیتی ندارد که امروز جان مادر او را گرفته باشد. باید باز هم تاکید کنیم که مورسو صادق است. گفته های او در محدوده ی منطق بسیاری از همان افرادی که از حکم اعدام او ابراز خوشحالی کرده اند، درست و بی اشکال به نظر می رسد. این واقعیت است، مرگ روزی جان همه ی انسان ها را خواهد گرفت. حتی دادستانی که با لحن قاطعش مورسو را محکوم به اعدام می کند آن را به خوبی می داند. اما آیا یک انسان، با تعریفی که در جامعه از انسان بودن شده است، اجازه دارد دنیایی برای خود بسازد که در آن، گریستن برای مرگ مادر، یا شکستن قلب همنوع، اهمیتی نداشته باشد؟ و این در حالی است که او می تواند حداقل با "تظاهر"، وظایف شهروندی اش را به خوبی انجام دهد؟ کامو در "بیگانه" شخصیتی خلق کرده است که زندگی بسیاری از افراد را زیر سوال می برد. بازپرس، یکی از افرادی است که در نقطه ی مقابل مورسو قرار می گیرد. او با سوالات همیشگی، ذهن مورسو را به خود جلب می کند، و در موقعیت مناسب، گریزی زیرکانه به خاکسپاری مادر می زند. این در سوالات قاضی و دادستان نیز به وضوح دیده می شود. آنها مورسو را به "گریه نکردن" محکوم می کنند، و وقتی که وکیل مدافع این بازجویی را مسخره می شمرد دادستان با غرور، و با لحنی که قلب حضار را می لرزاند می گوید: "بله، من این آدم را متهم می کنم که مادری را با دلی سیاه دفن کرده است." وکیل، بیگانه نیست. او این گفته ها را به خوبی درک می کند. تا جایی که حتی باعث می شود مورسو احساس کند که از صحنه ی این بازی محو شده است، و عده ای خارجی، در دنیایی دیگر در حال تشریح کردن او هستند. او می خواهد از خود دفاع کند. اما همه چیز آنقدر واضح و روشن است که مورسو مجبور می شود خود را تسلیم این بیگانگان کند. او انسانی را کشته است، و مرگ در انتظار او ست. کامو لحظه های آخر زندگی مورسو را آنقدر زیبا به تصویر می کشد که خواننده ی بی طرف، خود را ناگزیر در مخمسه ای پیچیده می یابد. حوادث ساده و بی اهمیتی که در چند فصل آغازین کتاب، داستان را حول محوری مبهم چرخانده اند، اکنون همه دست به دست هم می دهند تا مورسو را به زیر تیغه ی گیوتین بکشانند. "انتظار مرگ" بارها مورد توجه نویسندگان قرار گرفته است. تولستوی در "مرگ ایوان ایلیچ" و هوگو در "آخرین روز یک محکوم" ظاهر پیچیده و پنهانِ مرگ را به دقت ترسیم کرده اند. روزهای پایانی زندگی، بی ذوق ترینِ انسان ها را شاعر می کند و بی فکرترینِ آنها را به اندیشیدن وا می دارد. مورسو نیز، از این لحظه های بینهایت طولانی و فلسفی در امان نمی ماند.

"...به جانب ماری نگاه نکردم. فرصتش را نداشتم چون رئیس به طرز غریبی بهم گفت که در میدانی عمومی به نام مردم فرانسه، سرم را خواهند برید." فصل پایانی کتاب در سلول تنگ و کوچک مورسو آغاز می گردد. او به فرار می اندیشد و دائماً خود را ملامت می کند که چرا در طول زندگی اش هیچ گاه به این لحظه ها توجهی نکرده است. حتی تا جایی پیش می رود که تصمیم می گیرد اگر از این مخمصه رهایی یابد به تماشای همه ی اعدام ها برود. اکنون از نظر او مراسم اعدام تنها موضوع جالب در زندگی آدمی است. افکار مورسو به تدریج تغییر می کند. او برای اولین بار در زندگی اش به گذشته و آینده می اندیشد. و این همان مورسو ای است که جواب دادستان را ـ در ذهن خود ـ اینگونه داده بود: "...دلم می خواست دوستانه، تقریباً مهربانانه، سعی کنم برایش توضیح بدهم که من هیچ وقت نتوانسته ام از چیزی پشیمان بشوم. من همیشه به چیزی که می خواست رخ بدهد، امروز یا فردا، مشغولم..." کامو، لحظه ی مردن را در افکار مورسو ترسیم می کند. گیوتین، ماشین دقیقی است که مجرم در زیر تیغه ی آن "محتاطانه، با کمی شرم و بسیاری دقت" کشته می شود. فرار، کم رنگ می گردد. و در جایی که دیگر هیچ امیدی برای او باقی نمانده است، مورسو آرزو می کند که ای کاش دستگاه به درستی کار کند! او به خدا اعتقاد ندارد. با کشیش زندان گلاویز می شود و او را متهم به همکاری با دیگران می کند:

"...زدم زیر نعره و بهش فحش دادم و گفتم دعا نکند. گریبان قبایش را گرفته بودم. تمام ته دلم را با فورانی آمیخته از شادی و خشم به رویش می ریختم. خیلی مطمئن به نظر می نمود، نه؟ با این همه، هیچ کدام از اطمینانها و یقینهایش به تار موی زنی نمی ارزید. او حتی مطمئن نبود که زنده است چون مثل یک مرده زندگی می کرد..."

"بیگانه"، در حالی به پایان می رسد که مورسوی بی احساس، نفرت انگیز، و گناهکار، "بی تفاوتی مهر آمیز دنیا" را با آغوش باز پذیرفته است، و آرزو می کند که ای کاش، در روز اعدامش، تماشاگران بسیاری با فریادهای نفرت بارشان به پیشواز او بیایند.

کامو، با استفاده از شخصیت های پیچیده ی «مورسو»، «رمون»، و «سالامانو» ی پیر، خواننده را برای مدتی از دنیای اطراف خود بیرون می کشد و در جایگاه قضاوت قرار می دهد. سالامانو، هشت سال است که با سگش زندگی می کند. آن دو آنقدر به یکدیگر وابسته شده اند که به گفته ی مورسو، شباهت های زیادی در رفتارشان به وجود آمده است. وابستگی پیرمرد به سگ، یادآور وابستگی های رقت بار دنیای مدرن غربی ای است که مورسو، رمون، سالامانو، و مادر مورسو را مجبور به زندگی در انزوا کرده است. پیرمرد سگ را کتک می زند، سرش فریاد می کشد، و هر لحظه آرزوی مرگش را می کند. با این وجود وقتی سگ گم می شود، احساس تنهایی و کمبود، خواب و خوراک را از او می گیرد. مورسو سالامانوی تنها را این گونه توصیف می کند: "...تختخوابش جرق جرق صدا کرد. و از صدای یواش غریبی که از تیغه ی اتاق می گذشت، پی بردم دارد گریه می کند. نمی دانم چرا به مامان اندیشیدم..." تنهایی سالامانو، مورسو را به یاد مادرش می اندازد. مادر نیز در حالی مرده بود که در گوشه ای دور از حیات، به جز عده ای هم صحبت پیر ـ که آنها نیز از اجتماع و خانواده اخراج شده بودند ـ کسی را نداشت. مورسو در آخرین لحظات زندگی اش یک بار دیگر به یاد مادر می افتد. مرگ، این واقعیت مبهم، مورسو را وا می دارد که روزهای ناامیدی او را درک کند. عربی که به دست مورسو کشته می شود، دشمن رمون است. او هیچ ارتباطی با مورسو ندارد و آن دو حتی یکدیگر را نمی شناسند. اما جامعه، و دنیایی که مورسو را به طرز بی رحمانه ای اسیر کرده است، حوادث را طوری در کنار هم می چیند که مورسو، تفنگ به دست، نه تنها مرد عرب را می کُشد، بلکه به جنازه ی بی جان او چهار مرتبه شلیک می کند. این حادثه ای نیست که دادستان، قاضی، و دیگر چشم هایی که به او خیره شده اند، از آن به راحتی بگذرند. او از دیده ی انسان های مسوولیت پذیر، جنایتکاری بیش نیست، و وجود او خطر بزرگی برای جامعه محسوب می شود. مورسو به راستی یک "بیگانه" است.

صفحه‌ی نخست

داستان

شعر

مقاله

نمايشنامه

گفت و گو

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

تماس

 

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ مگر با ذکر مأخذ و لینک به سایت دوات

برگشت