/ صفحه ی نخست/ مقاله / داستان / شعر / الواح شيشه ای /  گفتگو / طنز / درباره دوات/

ghassemi3@aol.com

 

چراغ ها را من خاموش می کنم
زيرا
روشن کردن چراغ از توان من بيرون است


ساقی قهرمان
راوی داستان زنی است که در ايران خانه دار ناميده می شود، و در اين طرف دنيا، زنی که افسردگی مزمن دارد.
در آبادان اتقاق می افتد، آبادان شرکت نفت. چهل سال پيش. ( در ساير شهرهای ايران استخدام رسمی برای غير مسلمانان آنزمان سهل نبود. معمول هم نبود. )
به فضای داخلی جامعة مسيحی می پردازد.
سه ماه يا چهار ماه از زندگی کاراکتر رمان را در بر می گيرد. و همين کافی است.
بی هيچ وسيله ای جز توالی ساختگی جمله ها خواننده را درست وسط معرکه داستان قرار می دهد. در واقع صفحات کتاب، و سطرها، به نفع نمايشی زنده محو می شوند.
تا مدتها فکر می کردم چرا بايد اين داستان شاه پريان ( عناصر داستانی شاه و پری استخوان بندی رمان را می سازد) که در واقع لزومی برای نوشته شدن، در ايران آتش گرفته ندارد جايزه بهترين رمان سال را بگيرد .
در پنجاه فصل نوشته شده. انگار در حجم يک پاييز، پنجاه بار فصل عوض شده است. هر فصل بين 2 تا7 صفحه است. طولانی ترين فصل رمان، فصل 7 ، سيزده ونيم صفحه را پر می کند. فصل ها به استثنای دو يا سه فصل، يک ساعت، نيم ساعت بعد، و يا درست از همان جا که فصل قبل تمام شده است شروع می شوند و به بازگويی روند روزمره راوی می پردازند: بچه ها و دوستان چه بخورند، و چگونه بخورند. چگونه و از چه زاويه ای به راوی، که انگار هميشه روی صحنه ايستاده، نگاه کنند.
جمله ها با چنان نظم(1) بی منطقی سر راه هم می نشينند و هم را ادامه می دهند و بی آنکه در هم بپچيند چنان از کنار هم می پرند که انگار راوی، که روی صحنه است، هميشه، با ضربی پرکوب می رقصد. بعد که نوازندگان (که همان بچه ها و دوستان باشند) به خم ماينور می غلتند، جمله ها هم(2) آهسته تر پا ور می چينند و کمتر جلو همديگر می پرند.

1 – صفحه 150 . پاراگراف 5
« قرن نوزده. زنی آمريکايی با مردی انگليسی ازدواج می کند که وارث عنوان لردی است. ترجمه ی وازگن مثل هميشه روان بود و ساده. خانم سيمونيان می داند پسرش می آيد خانه ی ما؟ چرا نداند؟ لرد بزرگ از اين که پسرش با دختری آمريکایی ازدواج کرده دل چرکين است و پسر را از عنوان و ارث محروم می کند. دوقلوها حتما از قصه خوششان می آيد. من که هيچ وقت توی خانه ماتيک نمی زنم. جمله خيلی طولانی است، دو تا جمله اش می کنيم. مدادم کو؟ لابد باز بچه ها برداشته اند. توی اين خانه هيچ چيز هيچ وقت سر جايش نيست. پسر لرد و دختر آمريکايی صاحب پسری می شوند. از کاه کوه می سازی. سر چيزهايی که هيچ به ما مربوط نيست ساعت ها حرف می زند و سر مسايل خودمان ول می کند می رود. چه چيزی مهم تر از بچه ها؟ پسر لرد می ميرد. پدر بزرگ عجب آدم خودخواهی است. طفلک زن آمريکايی. آرتوش خودخواه است. خيلی خودخواه. زنگ در را که زدند از جا پريدم. نرسيده به راهرو ، با دستمال کاغذی ماتيکم را پاک کردم. »

2 –
صفحه 168  و 169. پاراگراف 3و 4 و 5
« لم دادم توی راحتی چرمی و بازش کردم. يکی از کتاب های ساردو بود که گفته بودم نخوانده ام . بالای صفحه ی اول نوشته شده بود" برای کلاريس، که می توانم روزها و روزها به حرف هايش گوش بسپارم. "
کتاب را بستم . اتاق خيلی هم خنک نبود و لی سردم شد. دوباره کتاب را باز کردم و جمله را خواندم. انگشت کشيدم روی نوشته. فکر کردم چه خط نرمی. يکدست و يک اندازه و مورب. خط ارمنی خودم صاف بود. حرف ها را تک تک می نوشتم و ۰ هايم شبيه مستطيل های کوچک بودند. خط اميل انحناهای هم اندازه داشت و به هم پيوسته بود و – نرم. بدحالی و بی حوصلگی کم کم از بين رفت. مثل آب که ريز ريز بجوشد و بخار شود. حس کردم حالم خوب شد.
»



نثر رمان، که کاملا مطابق با اصول دستور زبان است ( و حتی در محاوره کتابی نوشته شده) به عنوان ابزاری برای بيان شکل دادن به متن به کار می رود. يعنی موضوع رمان که تابع روال معمول و قاعده مرسوم و خط مستقيم است، از نثری که تابع روال معمول دستور زبان است برای بيان خود سود می جويد.

رمان، که به فارسی نوشته شده است، در واقع توسط راوی، از ارمنی به فارسی برگردانده می شود . در متن سه بار به اين موضوع اشاره شده .
کلاريس، در صفحة 28، به خود می گويد:" بس کن، لازم نيست اينقدر ارمنی کتابی همسايه ات را به ارمنی محاوره ترجمه کنی." و اين در حالی است که ما جمله های همسايه را به فارسی می خوانيم و از ارمنی کتابی حرف زدنش بی خبريم. اين اشاره ها در دو سه جای کتاب تکرار می شوند و مشخص می کنند که فقط در چند مورد ، مثل گفتگو با خانم نوراللهی، با رانندة اتوبوس و برقکار شرکت، با يوما، با يوپ هانسن، و شاهنده، جمله های فارسی به فارسی نوشته شده اند و باقی داستان به فارسی برگردانده شده است. رمان به فارسی خوانده می شود اما طنين متن ارمنی نيز به موازات آن خوانده می شود و خواننده را دچار دوگانگی می کند. شبيه به همان دوگانگی که زمان گذشته موضوع رمان در تقابل با زمان حال سايه انداخته بر موضوع متن در ذهن بر می انگيزد. قايم موشک بازی زبان، و نيز زمان، به کمک نويسنده ای می آيند که در قرن بيست و يکم با قوانين قرن سوم هجری دهان باز می کند. يا دهان می بندد. که جالب اينجاست که اين دهان بسته است و باز. باز است و بسته. مثل گفتار ارمنی که شنيده می شود و انگار خوانده هم می شود ولی روی صفحه های کتاب پيدا نيست.

داستان به گونه ای نوشته شده که انگار کلاريس- راوی تست حافظه می دهد، دقيق و جزء به جزء، که بعد چی شد و بعد از آن چی شد و بعد کی چی گفت و بعد از آن کی چه کار کرد و بعد من …
يا شايد گزارشی است صادقانه؟ که گاهی به توضيح واضحات می زند.
شايد اين توضيحات دقيق نشان آن باشند که راوی عادت کرده است برای کوچکتری حرکت خود توضيح بدهد و دليل بتراشد و نقطه ابهامی برای تماشاچيان خود باقی نگذارد. اين يکی از معضلات زن ايرانی است. نه؟ هميشه به تعدادی بازجو بازخواست پس دادن. " دو ور ذهن" راوی نيز که يکی خوش جنس و ديگری بدجنس است و مدام اعمال او را زير نظر دارند و بازخواستش می کنند نشان از همان بازجوهای همیشه حاضر دارند و ارتباطی با چند شخصيتی بودن، يا چندگانگی شخصيت، و يا چند صدايی راوی ندارند.

گوياتر از همه اما، فصل های رمان اند که تمام می شوند، و چند دقيقه بعد آغاز می شوند. با جدا کردن فصل ها، ساعت به ساعت و پشت هم، زويا پيرزاد گوشزد می کند که اين همه شلوغی و اين همه مستوليت و اين همه در که به روی راوی وا، و بسته می شود اين همه دهن که جلو روی او وا و بسته می شود، از حوصله راوی- کلاریس بيرون است. سوپاپ فشار را کی برداريم که خانواده آتش نگيرد؟

چراغ ها را من خاموش می کنم؟

در واقع، در اين رمان چراغ ها را دو تيپ مطرح شده خاموش می کنند: خانم الميرا سيمونيان و آقای آرتوش آيوازيان که کنترل می کنند. خانم کلاريس آيوازيان و آقای اميل سيمونيان که کنترل می شوند. (الميرا مادر اميل است و آرتوش شوهر کلاريس)
الميرا سيمونيان با اتکا به ثروت، تحاشی و تمارض، برای همه زندگی اميل سيمونيان تصميم می گيرد و او را مثل ساک دستی از جايی بر می دارد و جايی ديگر به زمين می گذارد.
آرتوش آيوازيان با اتکا به پول(نان آورخانه بودن)، گوشی که اکثر اوقات کر است، و شکر پاشيدن به در و ديوار خانه، تصميم می گيرد که کلاريس آيوازیان کجا زندگی کند و چطور، تا کجاها برود و کی سر جای خود بنشيند.
اميل و کلاريس در نهايت به کنترل تن می دهند.

چراغ ها را من خاموش می کنم
زيرا
روشن کردن چراغ از توان من بيرون است

زويا شخصيت پرداز فوق العاده ايست. به جز اولين مجموعه قصه اش، مثل همه عصرها( 1990) که فضای رمانتيک معمول بر آن حاکم است، و نويسنده هم در سبک نگارش و هم انتخاب موضوع بلاتکليف می نمايد، در سه کتاب ديگرش همچنان که حوادث را با دقت و واقع بينی شکل داده، کاراکترها را نيز با موشکافی روانکاوانه پرداخته است. در تصوير هر شخصيت به تمام علت های وجودی آن شخصيت نگاه کرده و برايش شناسنامه نوشته است و با استدلالی محکم در داستان را برويش وا کرده است. می توان گفت کلاريس به همان اندازه آناکارنينا زنده و حاضر است و تفاوتش با آناکارنينا اينست که کلاريس افسردگی مزمن! دارد. و شايد بشود همين افسردگی را مايه ای کرد برای بحثی پيرامون زن، زن ايرانی.
داستان يک جفت جوراب ، در مثل همة عصرها، آشکارا از تعقيب جوانی (فعال سياسی) توسط ساواک (برخوردهای برادران کميته ها مشخصات خاص خود را دارد) می گويد که کاراکتر زن داستان در خانه پناهش می دهد. هرگز و در هیچ کجای کارهای او در آن مجموعه و در مجموعه های ديگرش چنين اشاره ای به فضای سیاسی و اجتماعی حاکم بر محيط نويسنده نمی بينيم. اشاره ای که به فعاليت سياسی آرتوش در چراغ ها را... شده است از جنم ديگری است. در همين مجموعه، داستان ملخ ها نگارش کاملا متفاوتی دارد که بعد از آن هرگز ابزار کار نويسنده نشده. در طعم گس خرمالو (1996)، شيوه زويا در داستان نويسی جا افتاده تر و حوزه علاقه اش مشخص تر است. موضوع داستان ها به طور عمده امکان و يا عدم امکان گفتگو بين زوج ها، به طور مشخص، زن و مرد است و اين حس را القا می کند که چنين امکانی اگر نه به دلايل بيولوژيکی، به خاطر شرايط تربيتی، غير ممکن است و می توان کلا از آن صرف نظر کرد. پيشنهاد خيلی خوبی است ولی باز هم به همان دلايل تربيتی، امکان جدی گرفتن چنين پيشنهادی بعيد به نظر می رسد. سه داستان اول طعم گس خرمالو به شيوه ای ظريف و بی نظير با هم تداخل پيدا می کنند در حاليکه دو داستان آخر در فضايی کاملا متفاوت و جدا، هم از سه داستان اول و هم از همديگر، در کتاب معطل می مانند. چهره نمودن کاراکترهای يک داستان در داستان بعدی امکان نگاه کردن به موضوع مورد بحث از زاويه ای ديگر و با نورپردازی متفاوت را ممکن می کند. در يک روز مانده به عيد پاک، مجموعه سه داستان به هم پيوسته که 1997 منتشر شد، نه کاراکترهای داستان که اين بار خصوصيات اخلاقی يک کاراکتر در کاراکتر ديگر، و در کنار خصوصيتی ديگر چهره می نمايد.

چراغ ها را ...

اين رمان را می توان به عنوان صدای ادبيات ارمنی ايران بازخوانی کرد. به هرحال بخشی از هر ادبياتی مسئوليت گزارش دادن را به عهده می گيرد. کاری که زويا در شرايطی به انجامش نشسته که شايد بيش از هر زمان ديگر به آن نياز است. نوشتن رمانی حول محور خانواده و مسايل آشنای آن، برای ايران اسلام زده يک جور غريبگی زدايی از جامعه مسيحی(ارمنی – آشوری) است. شباهت مادر مسيحی کلاريس با مادرهای مسلمان، پسر مسيحی کلاريس با پسرهای مسلمان، شوهر مسيحی کلاريس با شوهرهای مسلمان، و کلاريس مسيحی با همزادان مسلمانش بی نظير است. سبزی پلو ماهی و کوکوی عيد پاک عجيب شبيه سبزی پلو ماهی و کوکوی عيد نوروز است. تا سی چهل سالگی را به شير دادن و از سی چهل سالگی به بعد را با حسرت به زندگی نگاه کردن ماهای مسيحی با ماهای مسلمان فرقی ندارد. شباهت ها آنقدر نزديکند که همچنان که به چهره های عادی معصوميت می بخشند از چهره هايی نیز با فرض ممکن و با توجه به تجربه های قومی- جهانی معصوميت می زدايند. زويا روی شباهت ها انگشت می گذارد. می توانست روی تفاوتها تکيه کند. می توانست روی ناروايی ها تکيه کند. اما به سادگی و با آرامشی غيرقابل باور به جامعه ارمنی ايران قبل از انقلاب می پردازد و هيچ مسئله ای بعنوان مسئله در اين جامعه مطرح نمی کند. ارتباط معمول و غير قابل اجتناب مردم را در خيابانها و ادارات، در برخوردهای روزمره، به شکلی معقول به نمايش می گذارد. ناچيزند اين ارتباط ها. مگر اينکه با توجه به فضای بعد از انقلاب اسلامی بررسی شوند. شايد يکی از دلايل فضاسازی در چهل سال پيش ايران همين باشد که نهايت تضاد را عمده کند و با استفاده از همين آرامش زمينه را برای خنديدن به هيستری حکومت اسلامی در برخورد با جوامع غير مسلمان (غير شيعه) آماده کند.
با انتخاب کلاريس به عنوان راوی، و فضای چهل سال قبل از زمان حال، زويا پشت به فضای موجود مذهبی، و نيز پشت به مسائل حاد موجود در زندگی زن ايرانی کرده، که نه تنها در طول تاريخی دراز با عقب ماندگی فرهنگ حاکم دست به گريبان بوده، از انقلاب 1979 به بعد با مشکل جهش به عقب فرهنگی نيز می جنگد. اما نکته انيجاست که او طوری پشت به موضوع داده است که درست به گونه جهت سنجی معکوس عمل می کند. انگشت اشاره در ذهن به سويی می رود که پشت سر او قرار دارد و آنچه پر رنگ می شود فشار فرهنگی- مذهبی است. در مقايسه با آرامش رخوتناک آبادان شرکت نفت چهل سال پيش، غير ممکن است بياد هتاکی های در کوچه و خيابانهای شهرها نيفتاد. غيرممکن است نگران پاکسازی شدن آرتوش و فروش کليه نبود. غيرممکن است نگران رفت و آمد اميل به آشپزخانه کلاريس و وحشت سنگسار نشد. گزارش زويا گزارش کاملی است. اين رمان بايد نوشته می شد.

چراغ ها را من خاموش می کنم!

داستان اگر از زبان راوی سوم شخص بازگو می شد باز با همين جزئياتی که در اين رمان آمده روبرو بوديم اما راوی اول شخص عدسی را روی هر گوشه ای که زوم می کند نه تنها تصوير آن گوشه را بلکه بار قضاوت راوی اول شخص را هم همزمان حمل می کند. زيبايی ويولت بعدی شيطانی می گيرد و زيبايی اميل معصوم می نمايد. کم حرف بودن خصوصيتی خوب، و خوش سروزبان بودن خصوصيتی بد به نظر می آيد. ما به داستان از ديد راوی اول شخص نگاه می کنيم. در مرحله بعد به خود راوی اول شخص نگاه می کنيم.

کلاريس با اطرافيانش طوری حرف می زند که انگار حرفهايش را از قبل ضبط کرده و حالا دارند پخش می کنند. می داند سر چه ساعتی بايد دکمه را بزند و صدای خود را بشنود که می گويد: "دست و رو شستن، روپوش در آوردن، کيف پرت نمی کنيم.." می داند کی بايد جلو ديگران کدام جمله را بگويد و کی کداميکی جمله را.
می شود گفت که با اين ترتيب او با دنيای بيرون اتباط ندارد و در زمان حال زندگی نمی کند. اما با دنيای بيرون ارتباط دارد و در زمان حال زندگی می کند. سه بار در طول رمان می گويد "اما وقت ديگری نبود و همين حالا بود" و بايد همينجور رفتار کنم و همين را بگويم. يعنی به زمان حال و چگونگی آن آگاه است. نقش خود را در زمان و مکان حال می شناسد. آيا به طور طبيعی به زمان و مکان حال آگاه است يا از سر اعتراض است که با ذره بين به اطراف خود نگاه می کند و ريزترين جزئيات را می بيند.
معتقد است که آدم کم حرفی است ، اما بی وقفه در حال حرف زدن است: با خودش و درباره خودش. معتقد است که با اطرافيانش متفاوت است اما اعتقاداتی شبيه به ديگران دارد و زندگی اش مثل ديگران می گذرد و در جريان حوادث همانجور عمل می کند که بقيه. ترجيح می دهد در چهارچوب امن سنت ها باقی بماند و آن افسردگی مداوم را با سيگاری گاهگاهی تسکين دهد.

از جزئيات زندگی روزمره راوی با خبريم. اينکه چند بار در روز گردگيری می کند، و کره را چطور روی نان می مالد و چگونه و چرا گاهی دلش بی هوا تپيدن می…
اما هيچ وقت جز برای يک دقيقه، وارد اتاق خواب نمی شويم. ما اصلا نمی دانيم در آن اتاق خواب چه می گذرد. کلاريس هيچ چيز بروز نمی دهد. با توجه به اطلاعاتی که در رمان آمده اگر خيلی علاقمند باشيم می توانيم حدس بزنيم که بعد از اينکه آرتوش به اتاق خواب رفت و کلاريس هم چند دقيقه ی عد چراغ ها را خاموش کرد و به اتاق خواب رفت و رفت زير لحاف، آرتوش که احتمالا بيدار مانده، می چرخد طرف کلاريس و کلاريس مثل همه خانم هايی که خانم اند ، دراز کشيده بماند. آرتوش که با وجود پول زياد و رتبه بالا، به خانه اعيانی نقل مکان نمی کند و ماشين نو نمی خرد، تا در رختخواب هم با کارگران سراسر جهان همدردی کرده باشد ، به احتمال خيلی زياد، کارش را زود تمام می کند.
بعد کلاريس هم خوابش می برد.
چرا می خواهيم بدانيم در اتاق خواب اين دو چه می گذرد؟ همين کافی نيست که در داستان می خوانيم کلاريس خيلی تشنه و گشنه است؟ اما در خلال رمان يک چيز ديگر را هم می خوانيم. ناروايی فيزيکی- جنسی در اتاق خواب که از مسائل عمده زن ايرانی است (چه مسلمان و چه مسيحی) در اين رمان به فکر هيچ يک از کاراکترهای داستان خطور نمی کند. يکی ديگر از جهت هايی که در ارتباط معکوس با عقربة جهت سنج به چشم می آيد.

سوفی، در آخر داستان، وقتی که کلاريس آخر قصه ای را برای بچه ها می خواند، می گويد کاش همة قصه ها خوب تمام می شدند. اشاره ای به قصه گونه بودن رمان. در واقع قصه کلاريس و اميل در همان مقطع زمانی به سر رسيد. يا قصه ای که کلاريس برای خود بافت.
شاهزاده ای برای نجات دختر از چنگ عناصر بد می آيد. زيبا و مهربان و محبوب است. چون از قرون گذشته به زمان حال آمده، به جای ثروت بی حساب، مهارت های متعدد دارد.
دختر باريک و بلند و مغموم است. به معنويات (ادبيات) اهميت می دهد و با مرغ و ماهی مهربان است.
خواهر- ناخواهری – هوو- رقيب حسود دارد.
گرفتار پدر- شوهر زورگو و بی ملاحظه است.
مشکل اين جاست که آينده قصه در گذشتة کلاريس اتفاق افتاده و پيشاپيش، شاهزاده ای دست او را گرفته و در قصری نشانده است. اين تداخل آينده در گذشته راه آرزو را و در نتيجه، اختراع راه های تازه را می بندد.


چراغ ها را من خاموش می کنم

نمی دانيم چند سال از آن پائيز ملخ زده گذشت يا چند روز تا کلاريس تصميم بگيرد آنچه بر او گذشته بود را موبه مو، برای کی؟ برای خودش؟ بازگو کند. اما می دانيم نگاهی است به گذشته. و باز زمان حال مقطع بازگو کردن در پرده می ماند و تصويری که به دست می دهد زنی است که فضای پيرامونش را اگر از زمينه داستان حذف کنيم به اسکلت فرهنگی- جنسی زن ايرانی می رسيم و به اين سئوال که همسر خوشبخت آرتوش، مادر خوشبخت آرمن، خواهر خوشبخت آليس، دختر خوشبخت خانم وسکانيان آيا زن خوشبختی است؟
آيا حق خوشبخت بودن دارد؟
آيا حق رد کردن خوشبختی اهدايی را دارد؟
آيا حق دارد ؟ آيا حق انتخاب دارد؟ اگر حق انتخاب دارد آيا شرايط انتخاب دارد؟ آيا سرنوشت او هميشه انتخابی بين ديوانگی در" نماگرد" و سلامت موضعی در "خانه ای در خيابانی" است؟ آيا جامعه راه سومی و راه چهارمی برای او باز می کند؟ آيا چاره ای جز خاموش کردن چراغ ها خواهد داشت؟

سپتامبر 2003

 

 

 

 

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ مگر آنکه به دوات لينک بدهيد.

برگشت