نشريه ادبی


نگاهي به كتاب غريبه در بخُار نمك
 
سالياني است همديگر را قصابي مي كنيم
احمد غلامي


آيا واقعيت توهم است يا توهمي كه ما مي بينيم واقعيت دارد .هر آنچه ما مي بينيم پيچيده در شولاي بُخارنمكو درويشنگه خون به قباي ژنده شب است : « ما ساليان سال است كه بد جوري همديگر را قصابي مي كنيم . فاصله ظولاني كُشتن ها هم نتوانسته است بين ما شفقت بر قرار كند .»
احمد آرام نويسنده « غريبه در بُخار نمك » در آستانه ميانسالگي عمروتجربه زندگي خود ايستاده و مي تواند به پشت سر بنگرد و اوهامي را كه چون بختك بر سرزمينش افتاده آنگونه تصويركند كه واقعيت زندگي اش بوده است . از اين رواست كه در فضاي پُرراز و رمز و پُراز كنايه و مه آلود. داستان ذره اي تصنع و خود نمايي ديده نمي شود ، و وهم اينجا وهم افيوني نيست ، وهم زندگيآدم هايي است كه ذره ذره زندگي را چشيده اند در كنار ترس ها، سنت ها و خرافه هايي كه سرنوشت آنان را رقم مي زند . احمد آرام در داستان ِ« غريبه در بُخار نمك » نشان مي دهد هر آنچه را ازسر گذرانده اگرچه پيچيده در شولاي بُخار نمك باشد به وضوح مي بيند و شفاف روايت مي كند ، چرا كه ذره ذره حوادث چون نمك دزيا در پوستش رسوب كرده است .
درسراسر كتاب زندگي موج مي زند و حيرت انگيز است ، زندگي مرواريد گرانبهايي است در دل صدف مرگ . براي كشف زندگي چاره اي نيست جز فرو شدن در مرگ و عمق مرگ و كشف مرگ . در تمام داستان هاي « غريبه در بُخار نمك » ، مرگ حضور جدي دارد با مرگ آغاز مي شود و يا به مرگ مي انجامد، مرگ براي نمايش و نماياندن زندگي . دريا نيلگون اينجا تيره است و آكنده از بُخاري غليظ. دريا به تو مي خوراند ، فربه ات مي سازد و هر آنچه را داده از تو مي ستاند . تو براي زندگي از مرگ تغذيه مي كني و تو دردامي هرچقدرفربه شوي سخت تر مي گريزي . « غريبه در بُخارنمك» اينك مي تواند پس از گذشت ساليان سال رنج هايش را آنگونه واگويه كند كه بوي سياست ندهد . حديث نفس غريبه اي باشد در دياري دوردست كه به گشودن زخم هاي نشسته كه درونش نهادينه شده است و اينك آان را مي تواند مثل همه چيزهايي كه در بخارنمك و توهم هم واقعيت دارند و هم واقعيت ندارند بيان كند ، بدون هيچ كينه كُشي و عقده گشايي و آنكه براي انتقام گرفتن مي رود ، ناچار فريب مي خورد و سرگردان مي شود و خود قاتل جنازه اي مي شود كه هرگز نمي تواند حيثيت اجدادش را نجات دهد . داستانِ « جسد هاي غوطه ور» را مي گويم . روايتي خطي كه مي شكند در روايت هاي ديگر . داستان با روايت پدر آغاز مي شود ، مي شكند در روايت دايي ، دايه و عمو كه انتقام را چاره كار نمي داند . در همه اين روايت ها زبان با تصاويري زيبا همراه است . تصاويرناب و پخته شده كه برداشتي است هنرمندانه از دريا ، ساحل و افسانه ها و زندگي مردم جنوب و توصيف هاي حسي و كارساز و در خدمت فضا و ساخت و ساز داستان : « راننده كه پشتش به همه ي ما بود ، كاپوت اتومبيل را بالا زده بودوبا آفتابه اي آب توي رادياتور مي ريخت . اتومبيل عجيبي داشت كه مانند سوسك سياه بادكرده اي روي چهار چرخش نشسته بود و شكمش مماس با زمين بود …فقط شيشه جلوي اتومبيل تقريباً نيمه سالم بود و ترك هاي عرضي و طولي آن ، مانند تار عنكبوت بر كوه و درّه تنيده شده بود . سيزده نفر درسه رديف صندلي چوبي كناريكديگر نشسته بوديم ، كوه ها پشت شيشه ترك خورده مي شكستند و از بالاي سقف اتومبيل رد مي شدند…سرهر پيچ پوزه پپهن اتو مبيل ، به خاطر تنگي جاده بالاي درّه مي چرخيد و به جاده اي ديگر كشيده مي شد .» گفتگوي بدون كلام راننده يك چشم اتومبيل با زنش كه اورا باديلم كُشته در ميانه راه در بالاي تپه ، از بخش هاي زيباي داستان ِ« جسدهاي غوطه ور» است .
« جسدهاي غوطه ور» نبرد ميان دريا ، مرگ و زندگي و آدم هايي كه نماينده ظلم و مرگند و آدم هايي كه نسل اندر نسل كشته و مفقود مي شوند و حديث انتقام كشي با تبر اجدادي است . « جسد هاي غوطه ور» بهترين داستان اين مجموعه است و داستان « غريبه در بُخار نمك » روايتي هنرمندانه دارد . وكيل حسن ِنظامي و نماينده چشم هاي مراقبي است كه امانوئل  بينوا را لحظه اي رها نمي كند . در داستان هيچ نشانه اي از اينكه امانوئل سياسي سر خورده و گريخته از ماجراي سياسي است ديده نمي شود ، اما در داستان به خوبي اين موضوع حس مي شود . داستان ، داستان امانوئل بينوا نيست كه در شبه جزيره اي دور افتاده خودكُشي مي كند ، داستان وكيل حسن است كه شخصيت واقعي خود خود را در پي يادداشت هايي كه در كنارجنازه  امانوئل مي يابد ، مي شناسد . آينه اي كه راه گريزي ازآن نيست . حتا شكستن آينه هم ميسر نيست ، چون آينه قبلاً خودش را شكسه است و وكيل حسن مثل كابوسي خود را در ميان جمع و در برابر خود برهنه مي يابد و اگر يادداشت ها و مرگ امانوئل تنها همين ويژگي را داشته كه وكيل حسن را عريان كند ، كاري بس دشوار انجام داده است . « همانگونه كه داشتم مي مُردم » ، تخليه رواني آدمي است در حال احتضار ، اربابي كه دستش آلوده به خون است . او درپايانه عمردوران كودكي اش را به ياد مي آورد كه شيفته آواز پرنده ها و صداي طبيعت بود ، گويا زمان برعكس شده است و او از پيري به كودكي باز مي گردد تا نياكانش را متهم كند . اما اين اتهام حتا در آخرين لحظات نياز او را از ميل به كُشتن باز نمي دارد . او هنوز با اينكه در حال مرگ است قمه نياكانش را در دست دارد تا با آان بتواند عظمت از دست رفته اش را باز يابد . كودكي او فقط پرتو كمرنگي از انسانيت درون اوست كه با شليك اولين گلوله به يوي پرندگان زايل مي شود . چيزي كه سوژه اين داستان به ظاهر تكراي را جلا مي بخشد و آشنايي زدايي مي كند ، شخصيت و پرداخت درخشان آن يعني « بومون » است . وجدان آاگاهي كه در قالب كودكي سرراهي درميان خانواده ارباب ها باليده و همه چيز رامي داند ، حتا مي تواند آينده افراد اين خانواده را زودتر بيان كند .
« عسل دختر مختار » نيز داستان قابل قبولي است و فضاي داستان « آرزوهاي قلب الاسد » صميمي و دلنشين .
در انتظار داستان هاي جديد احمد آرام هستيم و آنگونه كه داستان آخر او « جسدهاي غوطه ور» سال 69 به لحاظ زماني استنباط مي شود ، آرام رويكرد و نگرشي متفاوت از سال هاي گذشته به داستان نويسي دارد .
             روزنامه حيات نوـ بهمن 1380
 
 
 
گفت وگو با احمد آرام نويسنده كتابِ غريبه در بُخار نمك
اين درياي « زنده خوار» *
 
 احمدآرام سال هاست كه داستان مي نويسد ، اما تاكنون آنها را چاپ نكرده بود . حالا پس از يك دوره فترت ، او آغاز به كار كرده و اولين مجموعه داستانش با عنوان « غريبه در بخار نمك » از سوي انتشارات نيم نگاه چاپ و منتشر شده است . به همين مناسبت با او گفت و گويي كرده ايم كه مي خوانيد .
 احمد غلامي
 
درداستان هاي شما اتفاقاتي رخ مي دهد كه در نگاه اول ، نو نيستند ، چرا چون قبلاً اين اتفاقات را ديده ، شنيده يا خوانده ايم اما نگاه شما به اين اتفاقات ، نگاهي متفاوت است و شما از منظر ديگري نگاه مي كنيد . با اين نگاه ، قصه ها با لحن و زبان خودتان به ما نزديك مي شود كه خيلي تازگي دارد ؟
ـ من با نظر شما موافق هستم . درقصه هاي من اتفاقاتي رخ مي دهد كه با اتفاقاتي كه قبلاً ديده ايم صورت مشترك دارند يا به گفته اي ، نقشه ، طرح يا « پيرنگ » آنها با هم مشترك اند ، واين چون و چرايي حوادث است كه يك لحن خاص را مي طلبد . بايد فراموش نكنيم كه حالا اتفاق وارد بستري مي شود كه شرايط ژئوپوليتيكي خودش را كشف مي كند و جور ديگري مي شود . اين چرخش در درون جوهره ي هرموضوعي وجود دارد چرا چون فريادهاي ما ، گريه ها و حتا مرگ انديشي ها متفاوت اند و جنوب صداي خاص خودش را دارد كه منِ قصه نويس بايد اين صداهارا ازدرون بشنوم . اين صدا وقتي كه به خوبي درك بشود ، بخوبي به گوش ديگران هم مي رسد و بسيار لذت بخش است . اين صدا در روند قصه زبان خودش را كشف مي كند و در اين ميان زبان به سمت بصري شدن مي رود و تصاويري بوجود مي آورد كه از درون با صوت همراه ست . زيراهمنشيني واژگان بومي در كنار واژگان غير بومي به ضرباهنگي منجر مي شود كه ما از اين طريق به صوت درمتن دست مي يابيم ، تصويروصوت در قصه موقعيتي را دامن مي زند تا ماازپس اين ضرباهنگ هابه يك قرائت ذهني برسيم . من اصلاً نمي توانم صداي درياي بوشهر و درياي شمال را يكي بدانم ، براي اينكه در هردو منطقه ي جغرافيايي ، باورهاي ماست كه طبيعت مارا نشانه مي كند و مارا تحت سيطره ي خود در مي آورد . ما باهمين باوربه كشف ضرباهنگ بومي و صوت در واژگان مي پردازيم . حالادر اين مسيرِ تربيتِ منطقه اي مابه چيزهايي ميرسيم كه مادام العمرمارا كنترل كرده است .در فراشد نهايي ، « اتفاق» در قصه هاي من از پس واژگان محلي و داشت هاي فولكلوريك رخ مي نمايد وكوشش دارد تا به نوعي پويايي در زبان برسد . اگر از پس هر اتفاقي مرگ پيدايش بشود ، اين مرگ تاريكيِ مخصوص به خود دارد . شما مرگ در آثارچخوف ، ماركز، بورخس و…ديده ايد ، اما هيچكدام ازاين مرگ ها به يكديگر شباهت ندارند
 هر كدام از آنها تاريكي خاص نويسنده اش را به همراه دارد ، همانطور كه مرگ درآثارهدايت ، چوبك وساعدي متفاوت اند . پردازش مرگ درآثار نويسندگان جنوب برآمده از فرهنگي ست كه زبان خاص خود را دارد . شما اگر به قصه هاي اين مجموعه دقت كرده باشيد حضورمرگ درهرقصه باهمان زاويه ديدي اتفاق افتاده كه آتمسفربرآمده در آن قصه ها، زمان ، مكان و شخصيت هايش را رقم زده است .
ـ اين كشف درنوع ديالوگ ها نيز ديده مي شود .
ـ بله ، قصه هايي كه در محيط وهم آور اتفاق مي افتد با زبان خودش اتفاق مي افتد . واين زبان شكل عادي و كليشه اي ديالوگ ها را تغيير مي دهد . در اين روند زبان ابزاري مي شود كه بايد مارا تكان بدهد ، به گفته ي رولان بارت در اينجا: « زبان ، قدرت است .» اين راصادقانه عرض مي كنم كه زبان گويشي بوشهرناشي از ضرباهنگي پُر قدرت است كه گاه ديالوگ ها را جاندار مي كند .
ـ داستان هاي شما با سر راستي و خيلي صميمي روايت مي شود . اغلب ديده مي شود كه در داستان شما داستان ديگري روايت مي شود . شما تا چه اندازه با اين شيوه روايت داستان درداستان موافقيد ؟
ـ ببينيد زماني كه روايت وارد داستان ها و رمان هاشد امكانات خوبي باخودش آورد ، چيزهايي كه يك نويسنده در درون خودش پنهان كرده است حالاازنگاه راوي برملا ميشود ،واين خود ش كشف فضاهايي ست كه اين بارباتغيير زاويه ديد همه چيز رابه اوج مي رساند . در اين بستر، نويسنده با فراغ بال مي تواند مانور بدهد و شيوه هاي سنتي بالزاكي را كنار بزند . همين چيزي را كه اشاره كرديد « روايت داستان در داستان » ، كه منجر به چندلايه شدن آن مي شود و به نظر من نمونه درخشان آن رادر داستان بلند پدروپارامو ي خوان رولفو مي توان يافت : مخاطبان و راوي هاي نامريي كه بين مرگ و زندگي در گذراند وفضايي چند صدايي ايجاد مي كنند . درجنوب ايران ـ خصوصاً بوشهر ـ اين گونه روايت ها مرسوم است و جالب است كه بدانيد فضاي جنوب با فضاي آمريكاي لاتين وحوزه ي درياي كارائيب و يا حتا جاهايي درآفريقا مشتركاتي دارند كه بسيار شگفت انگيز است . اين شباهت ها در شكل ساختاري باورها ، خرافات و سحر و جادو ديده مي شود ، خيلي هم غلو آميز. ما از كوچكي باتمام مظاهرطبيعت حرف مي زديم (اشاره مي كنم به داستان همانگونه كه داشتم مي مُردم ) با دريا بادرخت هابا ماهي هاوحتا با اشياء . اشيايي كه وقتي وارد زندگي ما مي شدند شديداً به آنها وابسته مي شديم . مثلاً اگر رنگ آسمان يا آب دريا تغييرمي كرد به باورهايمان مراجعه مي كرديم ونحوست بون آن را براي خودمان توجيه مي كرديم . بعد به اين مظاهربسيار نزديك مي شديم ، چون ترس در كانون مركزي زندگي قرار مي گرفت ، پس به اوراد ، دعاها وجادوها پناه مي برديم . ما اندك اندك به شكل آن چيزهايي مي شديم كه به ذهنمان هجوم مي آوردند .توجه كنيد ، جاشوهاوماهيگيراني كه بعد از مدت ها پا به خشكي مي گذارند ، شبيه ترسهايشان مي شوند يا شبيه مرگ ، مرگ هاي متحركِ زنده . از اين روست كه مرگ انديشي جاشوها دائمي ست . اصلاً مرگ آنها را راحت نمي گذارد ومرگ انديشي برايشان لذتي را فراهم مي كند تا مدام دراين باره مَتل هايي بسازند كه همه اش دريايي ست . شما اگر بايكي از اين آدمها حرف بزنيد صدايشان آهنگ خاصي دارد ، همان آهنگي كه شخصيت هاي خوان رولفو دنبال مي كنند .صدالبته كه روايت اول شخص اين فضا ها را به اوج مي رساند وچندلايه مي كند .
ـ دقيقاً فضاي داستان هاي شما متاثراز چنين برداشت هايي ست ….
ـ من اگر ذهن قصه پردازي دارم ناشي ازهمين دريافت هاست . قصه ها و لالاي هاو مَتل هاي بومي كه آلوده ي روايت هاي وهم آلود دريايي است . در تمام اين روايت ها داستان ها در داستان ديگري اتفاق مي افتاد ، وقتي مادرم برايم داستان يا مَتلي راتعريف مي كرد در مدت زمان كوتاه از داستاني به داستان ديگر گذرمي كرد ، ازمرگي به مرگي ديگر ، ومن هم با اين مَتل ها به درون هزارتوهايي مي افتادم كه هركدام از آنها داستان جداگانه اي داشت . اين تكنيك داستان گويي از همان ابتدا مرا متاثرمي كرد . چندي پيش داشتم كتاب « كتابخانه بابل » اثر بورخس ، باترجمه خوب كاوه سيدحسيني را براي چندمين بار مي خواندم ، باور كنيد اغلب هزارتوهاي او و تشريح معماري ها ، بامعماري سنتي و پيچ در پيچ بوشهرهيچ تفاوتي نداشت . خانه هايي پُراز ارواح كه به آدم تنه مي زنند ، فضاهايي گوتيك وارو جادويي . تاثير اين شيوه ي گوتيكي را در داستان« جسدهاي غوطه ور» مشاهده مي كنيد . به هر صورت روايت داستان در داستان به اين شكل به من رسيده . بله من به اين شيوه بسيار معتقد هستم .
ـ شما چقدر از سنت نويسندگان بوشهري استفاده كرده ايد يا تبعيت مي كنيد ؟
ـ من در پانزده سالگي با ادبيات راستين آشناشدم و از همان ابتدا صادق چوبك براي من يك الگو شد . درسالهايي كه در دبيرستان درس مي خواندم او به بوشهرآمد . فقط يكبارآمد و درباره هدايت و داستان نويسي سخنراني كرد . خالق داستان « انتري كه لوطي اش مرده بود » با آن هيبت و دانش جذبه ي خوبي برجا گذاشت و نه تنها من بلكه خيلي ها راغب شدند تا با آثار او آشنا شوند . يادش بخير من دبيري داشتم به نام حسن برازجاني اين مرد شريف سري كتاب هاي چوبك را به من داد تا مطالعه كنم . به دليل اينكه ما در شهرمان كتابفروشي نداشتيم من بعضي مواقع كتاب هاي مورد علاقه ام را تا صبح مي نشستم و رونويسي مي كردم از جمله كتاب « چرا دريا طوفاني شد » و« چراغ آخر » و…. گاهي واژگاني از چوبك را مي گرفتم تابراساس آنها و به شيوه ي او داستان بنويسم . در اين راستا كساني مانند منوچهرآتشي و علي باباچاهي هم با انتشار نشريه و جلسات ادبي به ما كمك مي كردند . آتشي آن روزگاركارهاي هنري هم مي كرد مثلاً نمايشنامه مي نوشت و كارگرداني مي كرد كه من و منيرورواني پور وعده اي ديگر بازيگرانش بوديم . آتشي چه آن زماني كه دربوشهر بود و يا زماني كه ساكن تهران شد قصه هاي مرا بادقت مي خواند و تصحيح مي كرد . روي پاي خودم كه ايستادم اولين قصه ام را درسن هيجده سالگي تو مجله « فردوسي » چاپ كردم . اسم قصه « انعكاس » بود .
ـ صميميت دلچسبي در كارهايتان وجود دارد ، تا چه اندازه اعتقاد داريد كه داستان را بايد براي لذت خواننده نوشت يا خير ؟
ـ اصلاً براين باور نيستم كه براي لذت خواننده بنويسم ، در هر نويسنده اي كسي نشسته كه گوش بزرگي دارد ونخست همو هست كه به حرف هاي ما گوش مي دهد . به اين آدم دروني لذت شنيداري دست مي دهد .همين لذت در نويسنده باعث انگيزه ادامه كار مي شود . اين ارتباط دروني من با منِ ديگربه خلق آثاري منجر مي گردد كه بالطبع باآثار كليشه اي نظير داستانهاي پاورقي روزنامه ها تفاوت خواند داشت چرا چون آن داستانها بيشتر بيروني است . من هميشه تحت فرمانِ درون مي نويسم . درون حرف ها و ديالوگهايي دارد مخصوص به خود ، درنتيجه فضاهايي را رقم مي زند كه گاه پيچيده ، وهم انگيزاست . پالايش ديالوگهاي درون درهنگام پرتاب به بيرون ، به خوبي اثر خودش را مي گذاردوبسيار اصيل و بكر است . هرنويسنده اي براي خودش ديالوگ هايي دروني دارد ،اين ديالوگ ها در شرايط خاصي ظاهر مي شوند ، اين شرايط چيزهايي را پديد مي آورد كه در عصرجديد بسيار هراس انگيز است، زيرا تصاويري ازدرد ورنج به همراه دارد وبديهي است كه اين صداها عامه پسند نيستند . اما خوانندگاني كه به آثارمتفاوت علاقه مند است مي داند كه چگونه خودش را با اينگونه آثارهماهنگ نمايد . همانطوركه خودمن باترفندهاي مختلف خودم را با بعضي آثارهماهنگ مي كنم و مي دانم كه آن آثار به من چيزهايي منتقل خواهند كرد كه سرانجام از اين طريق به لذت متن مي رسم .
ـ هكانطور كه اشاره كردم ، اغلب قصه ها لحن روايت اول شخص دارند كه جا مي افتند و آزاردهنده نيستند . چرا اين قدر به اول شخص راوي مي پردازيد ؟
ـ راوي اول شخص براي من اتكاء خوبي ست . چون دراين حالت احساس راوي كه به هر صورت خود نويسنده است به من نزديك تر است . شخصيت هاي داستاني از درون مي جوشند و مي خواهند كه تعريف خودشان را داشته باشند و هرچه به بيرون پرتاب مي شود اصالت دارد . اصلاً بگذاريد بگويم درجنوب خصوصأ در بوشهرسنت روايت بسياررايج است . همانطور كه پيش تر هم گفتم ،آدم هاي دريايي مثل نقال ها ياپرده خوان ها با همان شيوه و بااستادي تمام حوادثي كه بر آن ها رفته است را تعريف مي كنند . گاه در لابلاي تعريف هايشان به شكلي غريزي از عناصر داستان سود مي برند . وقتي كه دقيق مي شوي در مي يابي كه ساختمان قصه گويي در اين آدم ها چقدرمحكم و با طراوت است . آنها با زيركي خاصي ذهنياتشان را با تمام حوادث و آدم ها روياروي شنونده قرار مي دهند . من يقين دارم كه درانتهاي هرداستان روايي ، خواننده به راوي شبيه مي شود و اين ارتباط بسيار خوبي است .
ضميمه همشهري ـ شماره 47 ـ 4 بهمن 1380
 
 
 
 
توفيق قطعي در نوشتن قصه هاي ذهني
 
پيرامون مجموعه قصه « غريبه در بُخار نمك » نوشته احمد آرام
 
منوچهرآتشي
احمدآرام را از دير باز، از سال هاي نوجواني و جواني اش تا امروز كه نيمه جوان است مي شناسم . هنرمندي هميشه جويا و هميشه پويا . او در رشته هاي مختلف هنري ، نقاشي و گرافيك و به ويژه تئاتر و قصه نويسي ، بي توقف كار كرده و نمونه ها ارايه داده است . اين شيوه رويكرد به هنر شايد در مرحله اول، هنرمندي سرگشته و پراكنده را در نظر مجسم نمايد .( چون فراوانند از اين گونه همه كاره هاي هيچ كاره در عرصه هاي هنر و ادبيات ما ) اما با اندك تأملي در همه رشته هايي كه آرام كار كرده به زودي مي توان دريافت كه تمامي اين نمونه ها و جلوه هاي هنري بازگوكننده يك ذهن شخصي و يك شخصيت ويژه هستند كه از ابتدا بايك انگيزه دروني ، كيفيات يك روان تربيت شده در راستاي معيني هستند و هر كدام گوشه اي از اين روال بدبين و تلخ انديش را باز گويي مي كنند ، و طنزي سياه و پُر زخم وزيل از هستي ذهن خلاق خود را به نمايش مي گذارند .
نكته روشن ديگري كه مي توان از اين مجموعه كارها دريافت و بيان نمود اين است كه : اگر تئاتررا رشته اصلي و زبان واقعي آرام بدانيم ، قصه ها صورت تدويني و جمع بندي آن دست آورد اصلي را به دست مي دهند ، و چون تئاتر به خاطر چند صدايي بودن و چند چهرگي اش ، نياز به چنين تدوين جداگانه اي دارد ، قصه ها اين اين كار را به خوبي به انجام رسانده اند . به تعبير ديگري، مي توان ادعا كرد كه در هر يك از اين قصه ها ، يك يا دو نمايش تلخ و خونين و پُرماجرا جا خوش كرده كرده اند كه با يك و تفكيك صوري و معنوي مي توان آن ها را بيرون كشيد و به زبان صحنه تغييرصورت « نه ماهيت » داد، با اين همه بهتر است من در مورد آثار آرام نظر و سليقه خودم را ابراز دارم :
به گمان من ، رشته اصلي آرام ( با توجه به ژانر هاي پيش رو ) قصه نوسي است . ممكن است از نظر كمي ، وزن تئاتر ها بر قصه ها بچريد . خصوصأ كه في المثل تئاترهاي متعددي از او به اجرادر آمده ، درحالي كه قصه هاي او به چاپ نرسيده اند انا دلايل من در مورد فرع بودن تئاتر آرام بر قصه هايش ، استوارتر مي نمايد ، زيرا : اولاً نمايشنامه هاي ايشان نيز به چاپ نرسيده اند تا مورد داوري جدي قرار گيرند ثانياً ( ومهم) اين كه آرام نيز مثل هزاران مشتاقان فراوان ديگر تئاتر بنا به وضعيت روزگار و تحمل مصلحت ها ، تاكنون نتوانسته تئاتر دلخواه خود و در مقايسه با آثار ماندگار تئاتري ايران و جهان به وجود آورد و اجرا كند ، هر چند به خاطر همين كارهايي كه به هر حال امكان به صحنه آمدن را يافته اند ، جوايزي گرفته و تقدير شده است . اما قصه ها وضعيت ديگري دارند آن ها در كمال اطمينان و به دور از مصلحت انديشي ها و بيم از داوري ها ي غير هنري ، نوشته شده اند و از عوارض و غل و غش « خود ويراستاري» به دور مانده اند . هرچند شكل و محتواي قصه ها ، موضوعي براي چنان پيرايش هايي ناخواسته نداشته باشند ،
دراين مجموعه هفت قصه گنجانده شده ، كه هر كدام مي تواند نقد و بررسي جداگانه اي را به خود اختصاص دهد ، با وجود اين ، چنان كه در بالا اشاره شد ، همه اين قصه ها در يك منطقه ، باهم اتصال دروني و يگانگي خاستگاهي پيدا مي كنند و آن منطقه روح سياهنگار و مرگ انگار نويسنده است . بر همه قصه ها ، مرگ سايه سنگيني انداخته ، به گونه اي كه روزني براي ديدار آفتاب نگذاشته است . اين را من از سر نقد و ايراد محتوايي نمي گويم ، برعكس ، اين غلظت تاريكي و سرانجام محتوم تباهي ، ويژگي مهم و شاخص تمامي قصه هااست و جغرافياي ويژه قصه هاي آرام را به ما معرفي مي كند . شايد بتوان چنين ادعا نمود كه : آرام ، هرگز از بيرون ، يا دريچه اي از زندگي ، به آدم ها نگاه نمي كند ، او ابتدا آن ها را به درون سياهچال تقديرشان مي برد ، يا به زبان ديگر آرام ابتدا به درون گورهاي آدم ها مي رود ، با اسكلت و جوارح از هم دريده و تقدير تباهشان روبه رو مي شود . آن ها را در حالي كه مرگ دوم خود را تمرين مي كنند ، زير نظرمي گيرد و بعد وامي داردشان تا ماجراهاي خود را بازگوكنند .
ساده ترين و سر راست ترين قصه كتاب ، نخستين قصه ـ آرزوهاي قلب الاسد ـ است كه تعدادي كودك براي تصاحب اسكلت ماشيني در زباله داني به سبك جنايتكاران هجوم مي برند و با وجود اين كه ماشين را تصرف مي كنند ، تصوير مرگ يكي از همبازي هايشان ، بالاخره ، قصه را به منطقه روح بيمار و مرگ ناگزير مي كشاند .
دومين قصه ـ همانگونه كه داشتم مي مردم ـ عينأ همان تعبير من است از ذهنيت آرام يعني او مرده هاي گذشته را وامي دارد تا مرگ خودش ( و يگران پيش از خودش ) را مرور كند .
( عسل دختر مختار ) يكي از سه قصه درخشان اين كتاب است ( بعد از غريبه و غريبه در بخار نمك ـ كه اين دو مكمل يكديگر اند ) و تنها قصه اي است كه با وجود حضور مرگ و درياي زنده خوار ، عشق در آن نقش مؤثر دارد . هرچند از اين عشق سخني به ميان نمي آيد . ـ عسل دختر مختارـ قصه ايست روان ، روان ، راحت و با نثري گفتاري و ديالوگ هايي ساده و روشن . گره گاه رواني ـ اجتماعي قصه را باور خرافي به صداي بيگانه خروس و واقعيت فقر اجتماعي و طبقاتي تشكيل مي دهد . ابتدا صداي خروس به اصطلاح منتقدان امروزي ، قصه از آغازبا طرح توطئه ، يعني تعليق ذهن خواننده در حوالي فاجعه بعد از صداي خروس ، آغاز مي شود . بعد بريده هايي از جملات شوم ننه بزرگ از ته انباري است كه مرتب در باره دريا و دريا رفتن « شگون بد» مي زند و حتميت فاجعه را ـ بنا به تجربه ها و مشاهدات قبلي ـ تكرار مي كند . يك گرهگاه نيمه پنهان ديگر هم ، گريه عسل دختر مختار ( پدر راوي ) است ، كه دير تر به راز و رمز آن پي مي بريم . دراواسط قصه اشاره هايي داريم كه قراراست مختار دخترش را به كسي مثل صفر بدهد . در آخرمي فهميم كه دعوا برهمين عسل گريان و عصبي است . عسل ، كه معلوم مي شود خلاف اصرارپدرش علاقه اي به ازدواج با صفر ندارد ، از خانه بيرون مي زند . همين جا معلوم مي شود كه جمله « اگر شب نبود ، گردنشو گوش تا گوش مي بريدم » شامل همين عسل بوده نه خروس . با اين همه نويسنده زيركانه ، اين سر بريدن را بين سرنوشت خروس بي محل و عسل سركش ، معلق مي گذارد و اينحسن شگرد اوست ـ غريبه در بخار نمك ـ قصه درخشاني است كه شايد بتوان با كارهاي ساعدي ، نمونه ذهنيت آن را يافت براي اين هيچ الگوبرداري به آرام زده نشود ، طرح داستان به كلي دگرگونه است و نمونه اش را مي توان در دوراني كه آدم ها را به جرم سياسي تبعيد مي كردند ، و در تبعيد زير نظريك جاسوس شبانه روز تباه را مي گذراند ، در همه جاي ايران ، خصوصأ بوشهر به وفور پيدا كرد . با اضافه كردن اين نكته در ذهنيت آرام ،، درونمايه هاي سياسي هم به درونمايه مرگ انديشي و روان پريشي مي انجامد . ـ غريبه ـ كه گفتم به نوعي مكمل قصه قبلي است ، يعني « مرده بر ساحل افتاده آن تبعيدي » از نگاه دو كودك بازيگوش مورد گفت و گو قرار مي گيرد ، زيباترين و موجز ترين قصه هاي كتاب است و مي توان براي خود آرام سرمشقي را براي ساير آثارش قرا گيرد .
ـ يك نفر از ما مرده است ـ نيز قصه كامل و درخشاني است كه بيش از هر قصه ديگرآرام ، زمينه بومي و مرگ انديشي دريايي و ساحلي دارد ، و درونمايه آن را جن.ن يك جاشوي درمانده تشكيل مي دهد و سر انجام به قصه آخر مي رسيم كه « جسد هاي غوطه ور » باشد . اين قصه پيچيده تر از آن است كه بتوان طرحي از آن به دست داد . قصه اي چند لايه و تو درتو و كابوس گونه ، كه ظاهرأ « كنش يك انتقام » را واگويه مي كند ، و در همان حال ؟ در سير تكويني خود چندين قصه وروايت ديگر را از طريق « فلاش بك » به ميان مي آورد و خواننده را تا آخر سردرگم نگه مي دارد ، بي آنكه از حيرت او بكاهد . اين قصه در قصه ، خود كار جداگانه اي است كه بايد جداگانه هم مورد بررسي قرار گيرد . در مجموع مي توان گفت كه احمد آرام بر آستانه يك توفيق قطعي در نوشتن قصه هاي ذهني قرار دارد كه با اندكي پالايش زباني ، مي تواند به اوج برسد .
       ضميمه هفتگي همشهري ـ شماره 50 ـ 13 بهمن 1380

 

 

صفحه‌ی نخست

داستان

شعر

مقاله

نمايشنامه

گفت و گو

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

تماس

 

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ مگر آنکه به دوات لينک بدهيد.

برگشت