گرداننده : رضا قاسمی نشريه ادبی

صفحه‌ی نخست

مقاله

داستان

شعر

گفت و گو

نمايشنامه

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

تماس

کتابخانه دوات

دعوت به مراسم
 کتابخوانی

 

ديدار با مرگی كه زندگیست

(‌ گفت و‌گو با قلی خياط )

فرياد شيری

 

اشاره :
اين گفت وگو به مناسبت انتشار رمان قلی خياط ( داستان مادری که دختر پسرش شد) در ايران صورت گرفته و پيش از اين
، با کاستی هايی، در مجله ی شهرزاد(چاپ ايران، اسفند 1383 ) منتشر شده است. همراه با متن کامل اين گفت و گو آقای خياط يادداشت کوتاهی را فرستاده است که می خوانيد.
دوات

دو سه حرف، از سر ناگزيري :

عاشقان زبان و فرهنگ ايراني را مي‌شود به دو گروه تقسيم كرد. گروه اول، خوشبين، معتقدند كه شعر و ادبيات ما سالم و سر پاست، نه سرما خورده است و نه بيمار است، نه سرفه مي‌كند و نه سردرد دارد. سر به زير و آرام، راه افتاده است و مسير خود را، از اوج قله‌ي كمال گذشته‌اش، رو به سوي اوج قله‌ي كمال آينده‌اش، طي مي‌كند.

گروه دوم، بدبين، بر اين نظرند كه زبان و فرهنگ فارسي در معرض خطر است.

من، قلي خياط، دكتر در ادبيات تطبيقي فرانسوي، پس بالطبع محتاط‌تر و بدبين‌تر از همه، دو پايم را كرده‌ام در يك لنگه كفش و با اصرار اعلام مي‌كنم كه شعر و ادبيات امروزي ما نيمه‌جان است و زبان‌مان در حال احتضار. اين ادعاي بنده ممكن است درست باشد يا نادرست، ممكن است مورد خشم قرار گيرد يا مورد تمسخر... مهم نيست. مهم اين است كه اهل ادب كشور من موضوع را سر سفره بياورد، در باب آن كمي بحث كند، تامل و تفكر كند، اندكي پا سست كرده و از نزديك نبض اين بيمار را...

وظيفه‌ي روشنفكر، در مقابل زبان و فرهنگش، كمتر از وظيفه‌ي وكيل مجلس در مقابل مردمش نيست.

قلی خياط

 

ـ بيست و اندي سال دوري از وطن كم نيست. انگار شما يكباره از همه چيز اينجا دل كنده‌ايد، تا جايي كه مقاله‌هايتان را هم به زبان فرانسه نوشته‌ايد، و حتي رمانتان را. مي‌خواستم دليل روي آوردنتان به زبان فرانسه را بدانم و اينكه چرا تصميم گرفتيد رمانتان را به فارسي برگردانيد و در ايران منتشر كنيد ؟

ـ روی آوردن به يك زبان اجبارا نشان دل کندن از یک زبان ديگر نيست. همزيستی زبان‌ها غالبا از همزيستی انسان‌ها آسان‌تر و پرثمرتر بدست مي‌آيد. آيا هيچ می‌دانيد که شباهت زبان فرانسه به زبان فارسی بیشتر از آن چيزی‌ست که تصور می‌کنیم ؟ ساختار برخی از عبارات، بيان دقيق احساسات درونی، و استفاده‌ی کلام استعارتی گاهی زمينه‌ي چنان مشترکی در اين دو زبان دارند که به راحتی و بدون اتلاف می‌توان از اين‌‌ يکی به آن يکی انتقال‌شان داد. لغت‌نامه‌هاي دهخدا و لاروس پرند از اصطلاحات و واژه‌هايی که طی سال‌ها و قرن‌ها از اين زبان به آن زبان مهاجرت کرده‌اند.

برای من، زبان فارسی و زبان فرانسه جزوء زيباترين و شاعرانه‌ترين زبان‌ها محسوب می‌شوند. شنیدن لهجه‌ي موسيقی‌دار خانم‌های تهرانی به گوش‌هايم همآن‌قدر خوش می‌آيد که صداي ترانه‌وار و کمی لرزان زنان پاريسی. در يکی از يادداشت‌های خصوصی‌اش، مونتسکيو می‌نويسد که ايرانی‌ها زبان فارسی را حرف نمی‌زنند، آن را آواز می‌خوانند. مطمئنم كه مابين مسافران ايرانی در فرانسه، آن‌هایي كه ظرافت گوش مونتسکيو را دارند، برداشت او را نیز خواهند داشت.

چیزی که دو فرهنگ را از هم جدا می‌سازد زبان آن‌ها نیست، رابطه با این زبان است. رمان حاضر ما در اصل به زبان فرانسه و براي خواننده‌ي فرانسوي نوشته شده است. در تمام طول نگارش آن، بيشتر از چهار سال، حتی يک لحظه نيز به ذهنم نرسيد که ممکن است روزی این کتاب در ايران چاپ شود. حقيقت امر اين‌كه چندان تمايلي به اين كار نداشتم. ترجمه و نشرآن به خواست و تلاش ناشر انجام شد‍، يكي از دوستان عزيز... آيا مي‌شود به دوستي كه كودكي‌هاي شما را در گرو خود دارد نه گفت !؟

ـ از همان آغاز رمان شما، « داستان مادری که دختر پسرش شد »، خواننده با یک کار ويژه‌ي قلم برخورد می‌كند، با يک سبک و موسيقی خاص در نگارش متن. آيا اين امر برای شما مهم است ؟

ـ بسيار بسيار مهم، حتی آشکار می‌گويم که اين امر برای من حياتی‌ست. در واقع، غايت هدف من جمله است؛ جمله و جای دقيق يک قيد، یک صفت، یک ويرگول در آن. جمله بايد برقصد، آواز بخواند، به شادترين شکل ممکن روح شما را مغموم بسازد. كار يك نويسنده كمي به كار يك سنگ‌تراش مي‌ماند، به هنرِ يك منبت‌كارِ ماهرِ حرفه‌اي. واژه‌ها را بايد با دقت تمام تراشيد، برید، سائيد، صيقل داد... نويسنده، قبل از هر چيزي، خياط فاخر سخن است، جواهرساز ظريفِ سنگ‌های قيمتیِ زبان. و گر نه، داستان گفتن براي داستان گفتن كار هر مداحي نيز هست. روزنامه‌های صبح و عصر پرند از داستان سرنوشت‌ها و حوادث گوناگون. يکی از شاهکارهای ادبيات فرانسه، « سرخ و سياه » استاندال، مديون دو سطر كوتاه در ستون حوادث يك روزنامه‌ي محلي‌ست.

ـ آيا در طي اين مدت اقامت در خارج از كشور، از اوضاع و احوال ادبيات ايران و تغيير و تحولات آن اطلاع داشتيد ؟

ـ اوه کمابيش ! دورادور، و، اعتراف می‌کنم، با کلی ياس و دلزدگی. اوضاع و احوال ادبيات امروز ايران چندان تعريفي براي من ندارد و تغيير و تحولات آن به نظرم بس ناچيز می‌آيد. بجز چند استثناء که می‌شود روی انگشتان يک دست شمرد، شعر و ادبيات فارسی از بيست سال به اينور هيچ اثر ماندنی به جا نگذاشته است. جای تاسف و تعجب اين‌جاست که ابزار کار و تمام زمينه‌های لازم برای يک رشد سريع و حتی وقوع يک انقلاب واقعی فرهنگی و زبانی در ايران مهيا بود.

ـ منظورتان از اين ابزار کار و زمينه‌های لازم چيست ؟

ـ خلق آثار بزرگ هنری منحصرا در محيط‌های تراژيک روی می‌دهد. منظور از تراژدی، دگرگونی در زندگی‌ يک فرد يا دگرگونی نابهنگام در ارزش‌ها و معيارهای اجتماعی اوست. برحسب مثال، شاعران نوآوری چون بودلر و رمبو، نويسنده‌گانی چون ولتر و شاتوبريان، نتيجه‌ي انقلاب کبير فرانسه هستند که کد و داده‌های اخلاقی و فرهنگی را برای بار اول در اروپا زير و رو ساخت. بورژوازی قرن 19 اروپايی بالزاک و مارک تواين را به ما ارائه داد و سوسياليسم نوزاد روسی، داستايوسکی را. زولا عملکرد عصر صنعتی است. واکنش جنگ جهانی اول، خونين‌ترين جنگ براي فرانسه، غول بی شاخ و دمی‌ست به اسم سلين که زبان کلاسيک فرانسوی را با خشم از هم دريد، تکه پاره کرد، و دوباره به زيباترين شکل از نو ساخت. مابين سال‌های 1929 و 1945، يعنی در عرض کمتر از بيست سال وليکن در يک فضای بعد از جنگ و خلال جنگ، صحن اروپا و بخشی بزرگي از امريکای لاتين اسپانيايی زبان، شاهد ظهور روشن‌فکرانی‌ست که شعر و هنر و ادبيات دنيا را هنوز هم زير سلطه‌ي خود دارند : پروست، کامو، سارتر، پيکاسو، جويس، بکت، بورخس، لورکا، نرودا، گابرئيل گارسيا مارکز...

واژگونی کامل و يکباره‌ي معيارهای اجتماعی و فرهنگی و مذهبی بيست و پنج سال اخير ايران، تجربه‌ي جنگ هشت ساله‌ي وی با عراق، قاعدا بايد شعر و هنر جديدی را ارائه می‌داد، يا به شعر و هنر خود زبان جديدی می‌داد. اما به غير از رکود و رخوت، يا چند اثر خطخطی، تقلید و تقلب بازاری و زارزدن‌های الکی، چيز ديگری به چشم نمی‌خورد. غول‌های از دست رفته‌ای چون احمد شاملو، احمد محمود... متعلق به يک عصر ديگرند. يادآوری می‌کنم که شعر و ادبيات فارسی، در عين حال که ويژه‌گیِ خاص خود را دارد، صاحب بُعد جهانی نيز هست. شاعران و نويسنده‌گان عالی‌مقامی که دست روی دست گذاشته و منتظر نشسته‌اند تا پستچي هوای آزاد و ماسک اکسيژن را بسته‌بندی شده در پاکت کادوئی دم در خانه‌شان بياورد تا ايشان نظر لطفی نموده و دست مرحمتی به روی تن نيمه‌جان زبان و ادبيات ايران بکشند، پهلوانانِ کنارِ گود و دلقک‌های سر برج‌اند. افق ديد اين آقایان از نوک دماغ‌شان فراتر نمی‌رود. آيا اخوان‌ثالث‌ها، دولت‌آبادی‌ها، براهنی‌ها، ساعدی‌ها... از لطف و نعمت بيشتری برخوردار بودند ؟ هر شاگرد دبستانی می‌داند که عرفان و ادبيات ايران، هنر مستی و مستوری را از قرن‌ها پيش ياد گرفته است و بلد است چگونه زنار خود را از درون عبا ببندد. نه، اگر گره مشکلی در کار است، جای ديگری ست.  

ـ بنظر شما اين مشکل کار کجاست ؟   

ـ همين یک ساعت پيش، يکی از دوستان شاعر پر ذوق از ايران برايم ايميلی فرستاد. اين هم متن دقيق پيام : «  قلی جون، اون سافت را هک ميکنم، رايتش ميكنم رو سی. دی، سند ميکنم برات. کيس لاو، بای بای. »

غارت و چپاول زبان و فرهنگ يک ملت احتياج به توپ و تانک و تفنگ ندارد. مردمی که زبانش را امروز اين چنين از ياد ببرد، فردا راه خانه‌اش را به ياد نخواهد داشت. نمی‌دانم آيا در ايران باخبر هستيد يا نه، از چند سال به اينور فرهنگ و ادبيات و عرفان کشور ما را در بازارهای دنيا به حراج گذاشته‌اند. در کتاب‌ها و لغت‌نامه‌های غربی، ابن‌سينا ديگر ايرانی نيست، حلاج و سهروردی کاملا فيلسوف عرب شده‌اند، فردوسی راه بلوچستان را گرفته تا افغانستان و حتي تا هندوستان نيز نقل مکان کرده است، و... خدايا چگونه بايد اين را فهميد، چگونه بايد اين را به ملت خواب‌زده‌ی ايران بخشيد : مولای روم، خداوندگار بلخ، گوهر بی‌همتای عرفان ايران، اکنون ترک از آب در آمده است !

از سال‌ها پيش، در حالي‌که وزارت فرهنگ ترکيه با سخاوت تمام دست در جيب کرده، غرغر نقد و مقالات و کتاب‌های گران‌قيمتی را از مولوی، شاعر و عارف معروف ترک !!! به تمام زبان‌های دنيا چاپ می‌کند و به تمام کتاب‌خانه‌های ملی و عمومی دنيا هديه می‌دهد، شما آنجا خوابيد، خوابيد، خوابيد... شما مردمِ هوشمندِ دردمندِ عاشقِ ايران که هنوز هم در را از دار و دوست را از دشمن تشخيص نمی‌دهيد. آب از سرتان گذشته است و ساعت شماطه‌دارتان از نيمه. به بهای چند مبادله‌ی تجاری و بهانه‌ي چند فقره فيلم و برنامه‌ي مضحکِ مبتذلِ ماهواره‌ای، غنی‌ترين و باارزش‌ترين ميراث فرهنگی خود را به يک مشت ارمنی‌کشِ کرد‌کش ارزانی می‌کنيد. شاعران و نويسنده‌گان‌تان درگير درد مزمن چشم هم چشمی و خاله‌زنک بازي‌های خانگی‌اند و نسل جوان آواره‌تان، روی اينترنت برای خود زبان بی سر و ته فنگليش می‌سازد...  

ـ من درد شما را می‌فهم آقای قلی خياط، اما متهم کردن مردم و روشن‌فکران به اين شکل در ايران مرسوم نيست...

ـ به‌به گفتن و کف زدن بی‌مورد نيز در خلق و خوی من نيست، آقای شيری. من دنبال دوست موقت بی‌وفا نمی‌گردم، دنبال دشمن محتشم باوفا می‌گردم، حريف لايق. در کار شعر و ادبيات، هر چه دشمن شما لايق‌تر باشد دوست‌تر خواهد بود. من نيامده‌ام رسم و رسوم بازار را رعايت کنم، آمده‌ام آن را به هم ريخته و زير و رو كنم. كار و شغل من ملاحظه‌کاری و چاپلوسی نيست، خراش دادن ذهن‌هاست.

ـ «دشمن» خطاب کردن يک همکار ادبی، آيا کمی تندروی نيست !؟

ـ وزن هر کلمه درست به اندازه‌‌‌‌‌‌‌‌ی معنای اوست. اولين وظيفه‌ی يک شاعر و نويسنده استفاده‌ي دقيق و بجای واژه‌‌هاست. در زبان پهلوی، دشمن به کسی اطلاق نمی‌شود که قصد جان دارد، بلکه به کسی که دش و دشنام می‌‌‌‌‌دهد، يعني آدم بددهنِ بدخلقی مثل من. اما هر اهل ادب سوته‌دلی مي‌داند که هر دشنامی از روی دشمنی نيست. راجع به تند خوئی من با مردم ايران : گاه‌گاهی اتفاق مي‌افتد که فرزند عاشق رنجور، از روی ناتوانی و خشم، با پدر خود دست به يقه شود...  

ـ از فعاليت‌هاي ادبي‌تان در فرانسه بگوييد و اگر مي‌شود مقايسه‌اي از ادبيات ايران و فرانسه ارائه دهيد.

ـ اوه برادر ! فعاليت‌هاي ادبي من در اين‌جا مدام و بي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌وقفه است اما پشت پرده. کتاب و مقاله و نقد ادبی می‌نويسم و ديگران امضاء می‌كنند. دفتر کار من پشت بوتيک ادبيات قرار دارد، دنبال نام و مقام نمی‌گردم. چند سالی پیش، يکبار دعوت يک برنامه‌ي ادبی تلويزيونی را قبول کردم، برای هفت پشتم کافی‌ست. 

در فرانسه، هر روز بيشتر از شصت جلد كتاب چاپ مي‌شود. ماه سپتامبر و ماه ژانويه دو فصل مهم ادبی بشمار مي‌آيند. در عرض پانزده روز سپتامبر گذشته، چيزي قريب 646 رمان جديد روي ميز كتاب‌فروشي‌ها بود. ماه‌هاي نوامبر و دسامبر فصل جايزه‌هاست. كتابي كه جايزه‌ي « گونكور » را برده باشد مي تواند تا چهار صد هزار نسخه فروش برود، يعني درآمدي بيشتراز شش ميليون يورو. پس با اين حساب همه كتاب مي‌نويسند، همه، باسواد و بي‌سواد، پير و جوان، مار و بيمار... هر ناشري، روزانه، بطور متوسط 250 نسخه كتاب از پست دريافت مي‌كند. دنيای عجيب غريبی‌ست. وزيران ما رمان‌های پليسی می‌نويسند، گوينده‌گان تلويزيون داستان‌های عاشقانه. در واقع، از سی سال به اينور اتفاق مهمی در ادبيات فرانسوی نيافتاده است. البته، هر از گاهی، قلم‌های باارزشی نيز در اين ميان به چشم می‌خورد، ميشل تورنيه، آلن رب- گري‌يه، پاتريک مونديانو... ژولي‌ین گراک يکی از بازمانده‌گان دينوزورهای گذشته است که طاعون را به اين مصاحبه‌ي من و شما، و هر مصاحبه‌ي ديگر راديو و تلويزيونی ترجيح خواهد داد. مترادف ايرانی اين نوع نبوغ ادبی را من پيش شهريار مندنی پور، زويا پيرزاد، رضا قاسمي، و يكي دو نفر ديگر می‌بينم. همنوائی شبانه ارکستر چوب‌ها بنظر من يکی از زيباترين کارهای اخير زبان فارسی‌ست.  

ـ اولين چيزي كه در رمان شما خواننده با آن مواجه مي شود (( مرگ)) است. مرگي كه شخصيت رمان خواننده را به ديدارش مي‌برد. يك مرگ مخوف كه ميراث پدر بزرگ اوست. مرگي كه با خودكشي به دست نمي‌آيد. آيا اين نوعي گردن نهادن به تقدير است يا جبر ؟

ـ هيچ مرگی از روی اختيار نيست، هيچ مرگی. حتی خودکشی، مخصوصا خودکشی. اگر جبر مرگ وجود نداشت، اختيار زندگی بی‌معنی می‌شد. اين‌که رمان من روی صحنه‌ي مرگ باز می‌شود شايد به اين علت است که می‌خواهد بدون اتلاف وقت، بدون حقه و نيرنگ، خواننده را با حقيقتِ پير ِجاودانِ زندگی آشنا کند.

ـ شما سعي مي‌كنيد خواننده را تا دو قدمي مرگ ببريد ولي دوباره به زندگي برمي‌گردانيد. به نوعي اين رمان تعليق بين مرگ و زندگي‌ست . راوي مدام روايت را به تعويق مي‌اندازد. با اين جمله : « برايتان تعريف خواهم كرد » راويت مرگ و روايت زندگي مدام همديگر را قطع مي‌كنند. ولي من فكر مي‌كنم كه روايت مرگ قالب است. حتي در فلاش بك‌ها هم روي مرگ بستگان راوي تاكيد مي‌‌شود. مرگ عموي همنامش، خودكشي دوستش امانوئل، مرگ پدر بزرگ و مادر بزرگ و...  اصلا" چرا مرگ ؟

ـ مرگ، دوست عزيز، آلفا و امگای ماست، آغاز و پايان همه چيز. ما با مرگ زاده می‌شويم و با مرگ می‌ميريم. زندگی خواب کوتاهی مابين دو ساعت مرگ است.

اصطلاحاتی از قبيل «  برايتان تعريف خواهم كرد » يا «  برايتان تعريف می‌کنم »، همانطور که اشاره نموديد، در عين حال که تعليق حادثه و يا حضور مستقيم و زنده‌ی آن‌ را می‌رسانند، جزوء سبک کارمنند. خطاب کردن مستقيم خواننده يکی از ريسک‌دارترين و خطرناک‌ترين سبک‌هاي نگارش است، درست، اما من اين ريسک را می‌پذیرم چون‌که قصد دارم با خواننده‌ام زانو به زانو نشسته و چشم در چشم حرف بزنم. کتابی که خواننده‌اش نتواند مابين دو خط آن داستان شخصی خودش را بنويسد، پشيزی نمی‌ارزد. 

ـ گويا همه چيز در اين رمان مرگ است، مرگي كه مادر همه‌ي ماست. صدايي كه هر از گاهي راوي را مورد خطاب قرار مي‌دهد، صدايي شبيه صداي مادرش... ديدار با يك غريبه كه پيش از آن در غيبتش هم كنار او بوده و در خيابان  قدم زده، ايزا‌بل كه تناسخِ مادر اوست، در صحنه‌اي انگار باردار مرگ است. به جاي اينكه بميرد مرگ را به دنيا مي‌آورد، يكسر به روح تبديل مي‌شود... پرواز مي‌كند... دوباره در جسم ديگر حلول مي‌كند... و روايت مرگ به تعويق مي‌افتد . هميشه دليلي براي زندگي و زنده ماندن هست. به قول ژان پير : ( به اين دليل زنده ماندم كه امروز اين دوست زنده‌ي ديگرم را به ديدن پاريس ببرم .) چرا روايت زندگي در رمان شما از جايي شروع مي‌شود كه شخصيت‌ها با مرگ روبرو مي‌شوند ؟

ـ اگر اشتباه نکنم، اين جمله‌ي مذکور از زبان مارس است، راوی ديگر داستان. کسانی که ادعا می‌کنند که مرگ را بايد از ياد برد تا زندگی را بهتر و آسوده‌تر زيست اشتباه می‌کنند، و يا، دروغ می‌گويند. مرگ را نبايد فراموش کرد، مرگ را نبايد از زندگی جدا ساخت. زندگی بی‌مرگ بی‌معناست، پوچ و خالی و بی‌هدف است. ارزش زندگی و زيبایی‌های دنيا را فقط کسانی درمی‌يابند که از حضور عن‌قريب مرگ آگاه‌اند. هميشه دليلي براي زندگي و زنده ماندن هست.

يک نفر ديشب مرد/ و هنوز نان گندم خوب است/ آب هست/ سيب هست/ تا شقايق هست زندگی بايد کرد.

ـ اشاره به سهراب سپهری ؟

ـ آه ! يادش بخير... اين مرد از جنس آلوده‌‌‌‌‌‌‌ی ما نبود. «بدی» را نمی‌‌‌شناخت، قبول نداشت. هر کجا که هست، دمش گرم و سرش خوش.

ـ و اما زن در رمان شما بار اصليِ روايتِ مرگ را به دوش مي‌كشد : « مرگ کمی شبيه زن است، يا بايد تن او را در آغوش كشيد يا فکر او را از سر بيرون کرد. »

زني كه مادر است، زني كه معشوق است، زني كه كودك است، و...

من فكر مي‌كنم رمان شما از يك مثلث تشكيل شده است، با سه ضلع مرگ – زندگي – زن (عشق)، كه در مركز آن خدا را مي‌بينيم. اما هيچ‌كدام از اين اضلاع قطعيت ندارند . نوعي ترديد در لحن راوي ديده مي‌شود. مدام از خودش سوال مي‌كند : آيا – نمي دانم و ... تنها شخصيتِ ديوانه‌ي رمان است كه با قطعيت و ايمان كامل حرف مي‌زند .

ـ درست، کاملا درست. شخصيت‌های اين رمان، بجز يکی دو استثناء، همه دچار شک و ترديدند. درجه‌ي ايمان و برداشت‌هایشان متفاوت است، سوءتفاهم‌ها بین‌شان زيادند. تن ما را از جنس مرگ ساخته‌اند و روح ما را از جنس زندگی. گفت‌گو بين تن و روح امر آسانی نيست، جشنِ شب‌ نشينیِ پر از شيرينی و آجيل و آب نباتِ راحت‌الحلقوم نيست. ستيز بی‌پايانی‌ست پر از کش و کشمکش، جنگ و جدال، تضاد و دوگانگی. آشتی بين اين دو به کمک نيرويی بدست می‌آيد که عارفان از قرن‌ها پيش، از ديوژن يونانی گرفته تا عين‌القضات همدانی، آن را عشق می‌نامند. زن حضور مجسم و مسلم عشق است، راه ميانبر برای رسيدن به خدا. عاشق کسی‌ست که خدائی شده است، يا از خود بی‌خود شده است. ديوانه اسم دوم عاشق است. 

در اواخر عمر، گويا حلاج عادت داشت وارد حياط مدرسه شده، عبای خود را باز کند، و با صدای قاطع به مردم بگويد : نگاه کنيد، اکنون در من بغير از «  او » کس ديگری نيست ! ديوانه‌ی رمان من، که در ضمن اسم ندارد، نوعی حلاج روزگار مدرن ماست. 

ـ راستی راجع به اسامی کمی توضيح بدهيد.

ـ اسامی شخصيت‌های اين کتاب مثل پیراهن و پوست به تن‌شان ‌مي‌چسبد. حتما متوجه شده‌ايد که اغلب اين اسامی اسم مرکب‌اند، ژان-پی‌ير، ژان-‌امانوئل، کارل-هانس، مارس الکسای... اين امر دوگانگی و تضاد، و يا پيچيدگی خلق و خوی و طبيعت آن‌ها را می‌رساند. به نظر من هيچ موجودی در دنيا نه مطلقا يانگ است نه مطلقا يي‌نگ، بلکه ترکيبی از اين دو. ما همه خدا و شيطان را يکجا درون خود داريم. 

ـ در بخش‌هايي از رمان « فرو‌پاشي ديوار برلين »، كمي حاشيه رفته و از روايت‌هاي اصلي رمان دور شده‌ايد و به نقد كمونيسم و حكومت‌هاي اروپايي پرداخته‌ايد. چرا و به چه ضرورتي ؟

ـ اجازه بدهيد رک و راست بگويم که خودِ بنده از اين بخش‌ها بيزارم. قصدم به هيچ عنوان اين نبود که نقد و انتقادات اجتماعی و هارت و پورت‌های سياسی راه انداخته، سر خواننده را به درد آورم. اما ضرورت داشت، واقعا ضرورت داشت. پل والری می‌گفت : « آنچه که برايم مهم است، هميشه برايم جالب نيست. » سقوط ديوار برلين يكي از مهمترين اتفاقات قرن گذشته است، حتی شايد مهمترين آن‌ها. در واقع، از نوامبر سال 1989، چهره‌ی دنيا و سرنوشت آن کاملا زیر و رو شده است. پايان جنگ‌های عقيدتی و مرگ ايده‌لوژي‌ها، و حتی شايد پايان خطر احتمالی يک جنگ جهانی سوم، تبادل و تداخل خوش فرهنگ‌ها و نژادها، جبر يک نوع دموکراسی غربی در کشورهای دور و نزديک، نابودی تدريجی هويت‌های مختلف و فقدان توازن قدرت‌های مخالف، تبديل جهان به يک بازار يکسان مصرفی، و... جزوء نتايج خوب و بد اين حادثه‌اند. اين فرضيه امروزه کمابيش مورد قبول آرا عمومی‌ست. اما عده‌ي قليلی در غرب، از جمله فقط دو نفر در فرانسه ( تا آنجايی که اطلاع دارم )، از اين فرضيه فراتر رفته و ظهور يک حکومت فاشيستیِ پليسی را از بطن و شکم همين دموکراسی تاجر پیش‌بيني می‌کنند. يکی از اين دو نفر، روشن‌فکر معروف و بانامی‌ست که معمولا حرفش می‌رود ولی اين بار کسی به او گوش نمی‌گيرد، دومی شخص بی‌نام و نشان بنده است. خلاصه‌وار بگويم که تمام اين حاشيه رفتن‌ها اعلام زنگ خطری بود برای سال‌های آينده‌ي اروپا.

اگر اين توضيحات من نظر شما را متقاعد نمی‌سازند، پس اين را نيز اضافه کنم که مابين دو ادعای توپ و بوق راوی، احساسات عميق وی در اين بخش‌ها بيان شده‌اند. اولين آشنايی خواننده با شخصيت اصلی رمان، حضور هميشه غايب ماری-آنژ، در همين فصل روی می‌دهد.  

ـ راوي جاهايي كه از ايمان و خدا حرف مي زند، احساس مي‌‌‌‍‍‍‍‍‌‌‍‍‌‍‍‌‌‍‌‍‍‍‍‍‌‌شود دارد نظريه‌ي نيچه ( مرگ خدا) را مطرح مي‌كند. چرا ؟

ـ براي اينكه اين نظريه‌ جزوء دشوارترين، دردناكترين، و نيز رايج‌ترين نظريه‌هاي فلسفي بشمار مي‌‌رود. خطر آن از سود آن بيشتر است. فقط عده‌ی قليلي توانسته‌اند راه نجات و آزادي خود را درآن بيابند. نيچه فيلسوف بزرگي بود با غرور و ادعاي بجا. مريدان امروزي او روشن‌فكراني هستند با غرور و ادعاي بي‌‌جا. راوی داستان ما، جوان مغرور و متکبر پرادعايی است که از غرور و تكبر و ادعاي دنياي امروزي خسته و دلزده است. در واقع او گرفتار همان درد و مرضي شده است كه از آن انتقاد مي‌كند. جايي درگوشه‌ي هوش و انديشه‌اش احساس مي‌كند كه مذهب و عشق دو شرط لازم براي بقای اوست، اما هنوز نمي‌داند چگونه خداي واقعي را از خداي كاذب تشخيص دهد. در مسير ماجراهاي رمان، به مرور اين‌كه از غرور و تكبر بي‌جاي خود دور خواهد شد، به نوعي از انديشه‌ي عرفاني روي خواهد ‌آورد كه درآن حضور الوهيت ديگر نه سد راه است و نه دست و پاگير، بلكه آزادگر. 

راوی ديگر كتاب، ژان-پی ير، درست عكس و نقطه‌ی مقابل اين راوي مذكور ماست. من شخصا به انسانیت و فروتنی این یکی علاقه‌ي ويژه‌ای دارم.   

ـ محور روايت ها بر بستر يك افسانه‌ي قديمي پيش مي‌رود. در اين مورد توضيح بيشتري بدهيد.

ـ يكي از ستون فقرات كتاب همين افسانه‌ي قديمي‌ست : اسب‌هاي زيبا و هولناكي که از دل زمان‌هاي گذشته شيهه مي‌كشند و سرنوشت امروز ما را تغيير مي‌دهند... دلم مي‌خواست حوادث و ماجراهاي رمان، به‌ويژه قصه‌ي عاشقانه‌ي آن، ريشه‌ در تاريخ گذشته و افسانه‌هاي كهن داشته باشد. محل اتفاق اين افسانه، بروتاين، منطقه‌اي‌ست واقع در غرب شمالی فرانسه. موقعيت جغرافيائي این استان كمي به آذربايجان ايران مي‌ماند ولي عملكرد تاريخي آن بيشتر شبیه خراسان و بلوچستان فردوسي است، يعني سرشار از صدها و هزارها افسانه‌ي كوچك و بزرگ. مابين اين افسانه‌های بي‌شمار، آني‌ که دقيقا فکر و نظر مرا برساند وجود نداشت. پس در نتيجه، سر تا پاي افسانه‌ي اسب‌هاي جنگل اولگوت ساخته و پرداخته‌ي ذهن نويسنده از آب درآمد. البته شرح تمام مکان‌ها، از خود جنگل گرفته تا پرتگاه‌هاي ساحلي، کوچه خيابان‌هاي شهر و دهکده، همه بدون استثناء دقيق و واقعی‌اند، حقيقت امر اما اين‌که تا به امروز من پايم را در بروتاين نگذاشته‌ام...

ـ با وجود اين‌همه انس و الفت و درآمیختگی با زبان و فرهنگ فرانسوی، آيا هنوز هم آنجا احساس غربت می‌کنيد ؟

ـ آغوش شاعران، آقای شیری عزیز، همیشه از سفر پر است ! کسانی مثل من که در دنيايی زندگی می‌کنند که آن را دوست ندارند و دنيايی را خواب می‌بينند که وجود ندارد، هر کجا که بروند احساس غربت خواهند کرد. از اين که بگذريم، ملالی نيست جز دوری شما.

 

تماس با قلي خياط : goli.kayat@club.fr

   

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ به مطالب دوات فقط می‌توانید لینک بدهید.

برگشت