گفت و گوی پاریس
ریویو با پل آستر
فارسی: علی لاله جینی
بخش يکم
هنر ادبیات داستانی
در سال 1985،
بعد از این که هفده ناشر در نیویورک از چاپ داستان
"شهر شیشهای"، رمان کوتاه اصلیِ سه گانهی
نیویورک، سر باز زده بودند، این داستان توسط
انتشارتSun&Moonpress
در سانفرانسیسکو به چاپ رسید. دو کتاب دیگر اين سه
گانه یعنی رمان کوتاه "اشباح" و "اتاق در بسته" در
سال بعد منتشر شدند. در این زمان پل آستر سی و هشت
سال داشت. به رغم این که او مرتب به کار تحلیل و
ترجمه مشغول بود، و مجموعه اشعار "فضاهای سپید" را
به سال 1980 به چاپ رسانده بود، سر فصل واقعی
حرفهی ادبی او با سه گانهی نیویورک رقم می خورد.
آستر
در
کتاب"
بخور
و
نمیر" در مورد سالهای
پیش
از
انتشار
آثارش
نوشته
است
: شرح
وقایع
شکست
زو
رس
(1997). او در
اواخر
دههی
شصت
در
دانشگاه
کلمبیا
تحصیل می کند
و،
قبل
از
نقل
مکان
به
پاریس،
مدتی
هم
در
یک کشتی
نفت
کش
مشغول کار می شود.
در
پاریس،
از
راه
ترجمه،
به طور بخور نمير امرار
معاش میکند.
مجلهای
کوچک
و
خانهی
نشر
مستقلی
به
نام
" لیوینگ
هّند"
را
با
کمک
همسر
اولش،
لیدیا
دیویسِ
نویسنده،
پايه گذاری می کند.
و در
سال
1972 نخستین
کتابش،
مجموعهی
ترجمهها
با
عنوان "
جنگ
کوچک
اشعار
سوررئالیستی" را
به
چاپ
میرساند.
در سال
1974 به
نیویورک
باز میگردد
و
در
میانهی
کارهای
پر
مخاطرهی
دیگر،
دست
به
فروش
کارتهای
بیس
بالی
میزند که
خود
مبتکر
آنها
بود.
آستر،
پس
از
انتشار
سه
گانه...
، تقریبا
هر
سال
یک
کتاب
به
چاپ
رسانده
است. در سال
1988،
دو
کتاب
از او منتشر شد:"
ابداع
تنهایی"
که
بلافاصله
پس
از
مرگ
پدرش
نوشته بود،و
گزارشی
است خصوصی
و
شهودی
دربارهی
مقام
پدری؛
و
رمان
"در
سرزمین
آخرین
چیزها."
از
دیگر
رمانهای
او
میتوان
به"
قصر
ماه"
(1990)،"
موسیقی
اتفاق"(1991
)،"
لویاتان"
(1995)
و
"دفتر
توهم"
(2002) اشاره
کرد.
آستر
سال
1991 نشان
شوالیه
ی
ادبیات و هنر
را
از
سوی
دولت
فرانسه
دریافت
کرد
و در
سال
1997 به
درجه
والاتری ارتقا
یافت.
وسعت
آثار او
در
خور
ملاحظه
است-
رمانها،
جستارها،
ترجمهها،
اشعار،
نمایشنامهها،
آهنگها
و
همکاری
با
دیگر
هنرمندان
از
جمله
سوفی
کل
و
سم
مسر.
او
هم
چنین
سه
فیلمنامه
دارد:
"دود"
(1995)،"
از
رو
رفتن"
(1995) و"
لولو
روی
پل"
(1998) که
کارگردانی
آن
ها
را
نیز خود
بر
عهده
داشته
است.
نهمین
رمان
او
به
نام"
شب
غیبگو"
امسال
به
چاپ
خواهد
رسید.
گفتوگوی
حاضر
در
پاییز
سال
گذشته
در
انجمن
شعر
اوتربرگ
واقع
در
خیابان
نود
و
دوم
شهر
نیویورک
شروع
شد
و
در
یک
بعد
از
ظهر
تابستان
امسال
در
منزل
او و
همسر
نویسندهاش،
سیری
هاستوت،
واقع
در
بروکلین
به
اتمام
رسید.
او
میزبان
با
صفایی
است،
از
ما
بهخاطر
حضور
کارگرانی که آمده بودند
برای
تعبیهی
دستگاه
تهویه
مرکزی
منزل
قرن
نوزدهمی
اش
که
با
سنگهای
قهوهای
مزین
است،
پوزش
میطلبد
و
سپس
اتاقهای
منزلش
را
به
ما
نشان
می
دهد:
اتاق
نشیمن
با
نقاشیهای
دوستانش
سم
مسر
و
دیوید
رید
تزیین
شده
است.
در
راهرو
جلویی
مجموعهای
از
عکسهای
خانوادگی
بهچشم
میخورد.
دفتر
کارش
در
طبقه
هم
کف
قرار
دارد
که
ردیفی
از
قفسههای
کتاب،
دیوارهایش
را
پوشانده
است--- و
روی
میز
تحریرش هم
البته
همان
ماشین
تحریر
معروف.
مایکل وود:
اجازه
بدهيد
صحبتمان را
با
شیوهی
کار شما
شروع
کنیم.
دربارهی
اینکه
چطور
مینویسید.
آستر:
همیشه
با
دست
نوشتهام.
اغلب
با
خودنویس،
و
گاهی
اوقات
با
مداد-
بهویژه
برای
تصحیحات.
اگر
میتوانستم
مستقیما
با
ماشین
تحریر
یا
با
کامپیوتر
بنویسم،
حتمن
اینکار
را
میکردم.
منتها
صفحه
کلید،
همواره
مرا
مرعوب
کرده
است.
هرگز
قادر
نبودهام
با
انگشتانم
در
آن
موقعیت
به
وضوح
فکر
کنم.
قلم
وسیلهای
بسیار
ابتدایی
است.
احساس
می
کنی
که
واژهها
از
جسمت
بیرون
میجهند،
و
بعدتر
آنها
را
روی
کاغذ
حک
میکنی.
نوشتن
برای
من
همیشه
آن
کیفیت ملموس
را
بههمراه
داشته
است
. یک
آزمون
جسمانی.
سوآل: و شما برای نوشتن از دفترچه
استفاده می کنید و نه از دسته کاغذ و یا ورقههای
جدا از هم.
آستر: بله، همیشه از دفترچه
استفاده میکنم. و اصرار عجیبی هم برای دفترچه با
کاغذهای شطرنجی با مربعهای کوچک دارم.
سوآل: اما آن ماشین تحریر معروف
المپیا چی؟ دربارهی آن دستگاه خیلی کم میدانیم---سال
گذشته کتاب جالبی با سّم مِسِرِ نقاش به چاپ
رساندید، قصهی ماشین تحریر من.
آستر: این ماشین تحریر را من از
سال 1974 دارم---بیش
از نصف عمرم. آن را دست دوم از یک دوست
همدانشکدهای خریدم، و در حال حاضر باید چهل سالی
از ساختش بگذرد. یادگاری از یک دوران دیگر است،
ولی هنوز هم خوب کار میکند. هرگز خراب نشده.
هرازگاهی مجبورم نوار آن را عوض کنم. منتها ترسم
از این است که یک روزی بیاید و نشود نواری برایش
خرید---و
مجبور شوم به دیجیتال روبياورم، و به قرن بیست و
یکم بپیوندم.
سوآل: داستان پل آستر کبیر. روزی
که برای خرید آن آخرین نوار به بیرون می زنی.
آستر: تا اندازهای براش تدارک
دیدهام. انبار کردم. فکر میکنم شصت یا هفتاد
نوار در اتاقم دارم. احتمالا تا به آخر دست از سرش
برنمیدارم، گرچه گاهی اوقات به شدت وسوسه می شوم
رهایش کنم. اسباب زحمت است و دست و پا گیر، منتها
جلو تنبلیام را میگیرد.
سوآل: چطوری؟
آستر: برای اینکه ماشین تحریر
مجبورم میکند وقتی کار را تمام کردم دوباره از سر
شروع کنم. با کامپیوتر آدم تغیيرها را روی صفحه
انجام میدهد و بعد یک کپی تازه میدهد بیرون. با
ماشین تحریر نمیشود یک نسخهی جدید بیرون داد مگر
اینکه از صفر شروع کنی. به طور شگفت انگیزی
پروسهی ملالآوری است. کتابت را تمام می کنی، و
حالا مجبوری چندین هفته صرف کار کاملاِ مکانیکی
بازنویسیای کنی که پیش تر انجام دادهای. برای
گردن و پشت خوب نیست، حتا اگر بتوانی روزی بیست یا
سی صفحه بنویسی، صفحههای تمام شده با کندی طاقت
فرسایی روی هم تلنبار میشوند. این همان لحظه ايست
که من همیشه آرزو میکنم سراغ کامپیوتر بروم، و
هنوز هر موقع که مرحلهی آخر یک کتاب را پشت سر
میگذرام بهاین کشف میرسم که چقدر این مرحله
اساسی است. تایپ کردن به من این فرصت را میدهد تا
کتاب را به شیوهی جدیدی تجربه کنم، و در جریان
روایت فرو روم و کارکرد آن را در مجموع حس کنم.
این را "خوانش با انگشتانم" مینامم، و حیرتانگیز
است که انگشتانت اشتباهاتی را پیدا میکنند که
چشمانت هرگز متوجه آنها نشدهاند. تکرارها،
ساختهای ناجور و ریتمهای گسسته. همیشه نتیجه
میدهد. وقتی فکر میکنم که کارم با کتاب تمام
است، شروع به تایپ مجدد آن میکنم، و در مییابم
که کارهای زیادی مانده که انجام بدهم.
سوآل: اجازه بدهید برای یک دقیقه
به دفترچه برگردیم. کویین، در شهر شیشهای،
مشاهدات خودش را در یک دفترچهی سرخ ثبت میکند.
آنا بلوم، روایی در سرزمین آخرین چیزها،
نامهاش را در یک دفترچهی آبی مینویسد. در
آقای سرگیجه، والت زندگی نامهی خود را در
سیزده دفتر انشاء دبستانی با جلد ضخیم مینویسد. و
ویلی گ. کریسمس، قهرمان پریشان احوال تیمبوکتو،
تمام آثاری را که در زندگیاش نوشته است کشان کشان
با خودش به بالتیمور می آورد تا آنها را قبل از
مرگش به معلم انگلیسی دبیرستانش بدهد: هفتاد و
چهار دفترچهی "شعرها، داستانها، جستارها،
مدخلهای دفتر خاطرات، لطیفهها، تاملات خودزندگی
نامهای، و نخستین هزار و هشتصد بیت یک شعر
حماسیی در شرف اتمام، روزهای خانه به دوشی".
این دفترچهها در تازه ترین رمانهای شما، دفتر
توهمات و شب غیبگو، هم مطرح میشوند.
چیزی از مجموعه داستانهای واقعی تو نمیگویند،
یعنی از دفترچهی سرخ. این را باید چگونه
تعبیر کنیم؟
آستر: تصور میکنم بهدفترچه
بهعنوان خانهی واژهها میاندیشم، بهعنوان
نهانخانهی افکار و خودآزمایی. من تنها بهنتایج
نوشتن علاقهمند نیستم، بلکه در پروسهی کار
بهعمل چیدن واژهها روی کاغذ علاقهمندم. از من
نپرس چرا. شاید به سر در گمی اولیه از جانب من
مربوط است، نادانی من در مورد ماهیت ادبیات
داستانی. وقتی که جوان بودم، همیشه از خودم می
پرسیدم، واژهها از کجا می آیند؟ چه کسی اینرا
میگوید؟ لحن راوی از منظر سوم شخص در رمان سنتی
وسیلهی غریبی ست. حالا بهآن خو گرفته ايم،
میپذیریم، دیگر آنرا بهپرسش نمیگیریم. ولی
زمانی که مکث میکنی و دربارهاش فکر میکنی، در
آن لحن، کیفیتی مرموز و هراسانگیز وجود دارد. به
نطر میرسد از جایی نمیآید، و برای من این اضطراب
آور است. من همیشه به سوی کتاب هایی کشیده شده ام
که در دو مسیر متفاوت و یا موازی حرکت میکنند،
همزمان که خواننده را برای ورود به جهان فرا
میخوانند، او را به درون دنیای کتاب میکشانند.
به تعبیری، نسخه ی ماشین شده به عنوان قهرمان.
بلندیهای بادگیر از آن نوع رمان هاست.
داغ ننگ از نوع دیگری. البته چارچوب ها
غیرواقعیاند، ولی آنها استحکام و اعتباری به
داستانها میدهند که رمانهای دیگر نمیدهند.
آنها اثر را به مثابهی یک توهم مسلم می
گیرند---که فرم های سنتی ترِ روایت، نمیگیرند---و
آنگاه که آدمی "حالت غیرواقعی" اثر را میپذیرد،
اثر به طور متناقضی حقیقت داستان را ارتقا میدهد.
واژهها توسط مولف- خدای نامریی روی سنگ نوشته
نمیشوند. آنها تلاشهای انسانی از گوشت و خون را
باز مینمایند. و این بسیار قانع کننده است.
خواننده در بسط دادن داستان سهیم میشود؛ نه این
که فقط ناظری بی طرف باشد.
سوآل: چه وقت برای نخستین بار
دریافتید که میخواهید نویسنده شوید؟
آستر: در حدود یک سال بعد از این
که فهمیدم بازیکن بیس بال مسابقات دورهایِ اصلی
نخواهم شد. تا شانزده سالگی، بیس بال احتمالا مهم
ترین چیز در زندگی من بود.
سوآل: چقدر در بیس بال خوب
بودید؟
آستر: گفتنش سخت است. اگر ادامه
میدادم، شاید در مسابقات دورهای پایینتر شرکت
میکردم. با خروش گهگاهی قدرت، ضربه خوب میزدم،
ولی دوندهی خیلی سریعی نبودم. در گوش سوم زمین که
معمولا بازی میکردم، بازوی قوی و عکس العملهای
سریع داشتم، ولی پرتاب های من اغلب حساب شده
نبودند.
سوآل: هر کسی که با کارهای شما
آشناست میداند که شما هوادار بازی بیس بال هستید.
تقریبا در همهی کتابهایتان اشارهای به بیس بال
هست.
آستر: من عاشق بازی بودم، هنوز هم
دوست دارم بیس بال تماشا کنم و به آن فکر کنم. بیس
بال، به شیوهی مرموزی، جهانی را برای من گشود،
فرصتی فراهم آورد تا خودم را پیدا کنم. خیلی بچه
که بودم، حال زیاد مناسبی نداشتم. همه نوع مرض
جسمانی داشتم، و اکثر اوقات را با مادرم در مطب
پزشکان میگذراندم- به جای این که با دوستانم توی
کوچه بدوم. چهار یا پنج ساله بودم که قدرت کافی
برای شرکت در ورزش را پیدا کردم. و موقع ورزش چنان
با هیجان خودم را وارد بازی میکردم که انگار
دفعهی آخری ست که بازی میکنم. بازی بیس بال به
من آموخت که چگونه با دیگران زندگی کنم- درک این
که شاید من قادرم چیزی را به دست بیاورم اگر فکرم
را متوجه آن کنم. منتها فراسوی تجربههای شخصی خود
من، زیبایی خودِ بازی، سرچشمهی پایان ناپذیر لذت
است.
سوآل: گذار از بیس بال به نوشتن
گذارغریبی ست---تا اندازهای بهاین خاطر که نوشتن
عملی کاملاً فردی ست.
آستر:
من بهار و تابستان بیس بال
بازی میکردم، منتها تمام مدت سال را کتاب
میخواندم. مشغلهی ذهنی زودرسی بود و تنها پس از
این که مسن تر شدم این مشغله شدیدتر شد. نمیتوانم
تصور کنم کسی که در نوجوانی خواننده مشتاقی نبوده
است، نویسنده شود. خوانندهی واقعی درمییابد که
کتابها جهانی در خودشان هستند و این جهان پربارتر
و جالب تر از هر جهانی است که ما پیش تر در آن سیر
کردهایم. به گمانم این همان چیزی است که مردان و
زنان جوان را به نویسنده تبدیل می کند---کشف شعفی
که در کتابها وجود دارد. آدمی بهاندازهی کافی
سرد و گرم روزگار را نچشیده تا برای نوشتن توشهای
در انبان داشته باشد، ولی لحظهای فرامیرسد که
در مییابد این همانی ست که او برای انجامش ساخته
شده است.
سوآل: تاثیرات اولیه؟ نویسندگانی
که در دبیرستان کتاب هایشان را میخواندید چه
کسانی بودند؟
آستر: آمریکاییها، اغلب . . .
مظنونین همیشگی. فیتز جرالد، همینگوی، فالکنر، دوس
پاسوس و سالینجر. در دوران دبیرستان شروع کردم به
کشف اروپاییها---بیشتر روسها و فرانسویها.
تولستوی، داستایوسکی، تورگنیف، کامو و ژید. و
البته جویس و مان. بهویژه جویس. زمانی که هیجده
ساله بودم، او برای من یک سر و گردن از
نویسندههای دیگر بلندتر بود.
سوآل: آیا بیشترین تاثیر را جویس
روی شما داشته است؟
آستر: بله، برای مدتی. ولی یک
زمانی سعی میکردم مثل رمان نویسهایی که کتاب
هایشان را میخواندم، بنویسم. وقتی آدمی جوان است
همه چیز بر او تاثیر میگذارد و هر از گاهی نظراتش
را عوض میکند. یک کمی شبیه این است که کلاههای
نو بهسر میکند. هنوز سبک خاصی برای خودش ندارد،
از اینرو ناآگاهانه از نویسندگانی تقلید میکند
که مورد تحسین او هستند.
سوآل: برای سالهای متمادی، شما
نویسندگانی را خاطر نشان کردید که بر آثار شما
تاثیر گذاشتهاند. سروانتس و دیکنز. کافکا و بکت.
مونتنی.
آستر: همهی آنها درون من هستند.
یک دوجین نویسنده درون من است، ولی تصور نمیکنم
کار من شبیه کار کس دیگری بهنظر بياید یا احساس
شود. من کتاب آنها را نمینویسم. کتاب خودم را
مینویسم.
سوآل: به نظر میرسد شما
دلبستگی ای نیز به نویسند گان قرن نوزدهمی امریکا
دارید. اسامی آن ها با بسامد شگفت انگیزی در
رمانهای شما دیده میشود: پو، ملویل، ویتمن،
امرسون، توریو و هاوثورن. بیشتر از همه هاوثورن.
فن شاو، نام یکی از شخصیتهای اتاق دربسته،
از هاوثورن میآید؛ در سرزمین آخرین چیزها
با سرنوشتهای از هاوثورن شروع میشود؛ داستان
"ویکفیلد" هاوثورن، در اشباح، بخشی از
ساختار رمان میشود؛ و در دفتر توهمات یکی
دیگر از داستان های او، "خال مادرزادی،" موضوع
مکالمه ی مهمی است میان زیمز و آلما. برای حسن
ختام، شما در ماه مه امسال جستاری طولانی دربارهی
او به چاپ رساندید: پیشدرآمدی بر بیست روز با
جولیان و بانی کوچولو توسط آقاجون، که "نیویورک
بوکز ریویو" آنرا منتشر کرد. ممکن است چیزی در
مورد این علاقهی دائمی به هاوثورن بگوئید؟
آستر: بیشتر از همهی نویسندگان
گذشته، با او احساس نزدیکی میکنم، کسی که عمیقا
با من حرف میزند. در تخیل او چیزی هست که ظاهرن
انعکاس آن در تخیل من میپیچد ، من مرتب به او
باز میگردم و دائما از او میآموزم. او
نویسندهای ست که ازنظرات محتلف ترسی به دل راه
نمیدهد، و در عین حال روانشناسی خبره نیز هست،
خوانندهی عمیق روح انسان. ادبیات داستانی او
عمیقا انقلابی است و چیزی شبیه آن پیشتر در امریکا
به وجود نیامده است. میدانم که همینگوی گفته است
کل ادبیات امریکا از هاکلبری فین میآید،
منتها من با این گفته موافق نیستم. با داغ ننگ
شروع شده است.
کارهای هاوثورن تنها به داستان و
رمان ختم نمیشوند. من همچنین شیفتهی دفترهای او
هستم، که حاوی قوی ترین و درخشان ترین نثر اوست.
به همین دلیل این قدر مشتاق بودم که چاپ بیست
روز به صورت یک جلد جداگانه صورت بگيرد. این
اثر برای سال های متمادی به عنوان بخشی از یادداشت
های امریکایی در دسترس بوده است، منتها در یک
چاپ دانشگاهی به قیمت چیزی در حدود نود دلار که
تعداد اندکی به خواندن آن رغبت نشان میدادند.
خاطراتی که او دربارهی مراقبت از پسر پنج سالهاش
برای سه هفته، به سال 1851 نوشته، اثر مستقلی است
که میتواند منحصر به فرد باشد. این خاطرات با آن
شیوهی خشک و بی روحش چنان جذاب و بامزه است که به
تمامی تصویر جدیدی از هاوثورن به ما ارائه میدهد،
طوری که اکثرا فکر میکنند او آدمی افسرده یا
رنجدیده نبود، یا فقط این نبود. او پدر و همسری
مهرورز بود، مردی که سیگار خوب و یک یا دو گیلاس
ویسکی را دوست میداشت، او با نشاط، بخشنده و
دلسوز بود. بیش از اندازه خجالتی بود، آری، ولی
آدمی که از لذت های ساده ی جهان بهره میبرد.
سوآل: شما در ژانرهای متفاوتی کار
کردهاید. نه تنها شعر و ادبیات داستانی، بل که
فیلمنامه، اتوبیوگرافی، نقد و ترجمه. آیا برای
شما اینها فعالیتهای متفاوتی هستند و یا تا
اندازهای به هم مربوطند؟
آستر: بیشتر بههم مربوطند تا
نباشند، منتها با تفاوتهای مهم. و البته باید
اینرا نیز از نظر دور نداشت، من فکر میکنم که
مسالهی زمان و به اصطلاح، تحول درونی من مطرح
است. من سالهاست که کار ترجمه یا نقد نکردهام.
بههنگام جوانی آنها مشغلههای ذهنی من بودند،
تقریبا از سنین نوجوانی تا پیش از سی سالگی. در هر
دو دورهی سنی به دنبال کشف نویسندگان دیگر بودم،
به دنبال آموختن اینکه چگونه خودم نویسنده شوم.
دورهی نوآموزی ادبی من. از آن موقع به بعد چندین
خيز ديگر برای ترجمه و نوشتن نقد برداشته ام، ولی
آنقدر نیست که درباره اش بشود حرف زد. و آخرین
شعر را هم سال 1979 نوشتم.
سوآل: چه اتفاقی افتاد؟ چرا از
گفتن شعر دست کشیدید؟
آستر: به مانع برخوردم. به مدت ده
سال همهی انرژیام را روی شعر متمرکز کردم، و بعد
متوجه شدم که خودم را رونویسی کرده بودم، یعنی گیر
کرده بودم. برای من لحظه ی تیرهای بود. فکر کردم
به عنوان نویسنده کارم تمام است.
سوآل: به عنوان شاعر مرگتان فرا
رسید، منتها سرانجام در قامت رمان نویس دوباره
متولد شدید. فکر میکنید این تحول چگونه رخ داد؟
آستر: فکر می کنم این در لحظهای
رخ داد که دریافتم دیگر اهمیت نمیدهم، وقتی که
از اهمیت دادن به ساختن ادبیات سر باز زدم.
میدانم که به نظر عجیب میآید، ولی از آن لحظه به
بعد نوشتن، نوع دیگری از تجربه برای من شد، و
زمانی که، دست آخر، بعد از حدود یک سال دست و پا
زدن در رکود مجبور شدم دوباره راه بیافتم، واژهها
به صورت نثر بیرون زدند. تنها چیزی که اهمیت داشت
گفتن چیزی بود که باید گفته میشد. بدون در نظر
گرفتن قواعد از پیش تثبیت شده، بدون نگرانی از
اینکه شبیه چه چیزی به نظر رسیده است. و این در
اواخر دههی هفتاد بود، و از آن موقع به بعد من
کارم را با آن روحیه ادامه دادهام.
سوآل: نخستین کتاب منثور شما
ابداع تنهایی است، که بین سال های 1979 و 1981
نوشته شده است. یک اثر غیرداستانی. بعد از آن شما
سه رمان خلق کرده اید معروف به تریلوژی نیویورک:
شهر شیشه ای، اشباح و اتاق
دربسته. ممکن است جای دقیق تمایز میان نوشتن
در دو شکل مختلف را مشخص کنید؟
آستر: حاصل کار یکسان است. نیاز
به روشن کردن تکلیف جملهها یکسان است. منتها، در
یک اثر تخیلی آدمی آزادتر عمل میکند و قابلیت
مانور بیشتری دارد تا در یک اثر غیر داستانی. از
سوی دیگر، آن آزادی می تواند در اغلب موارد کاملا
هول انگیز باشد. بعد چه میشود؟ از کجا معلوم جمله
ی بعدی که مینویسم مرا به لبهی پرتگاه نکشاند؟
تکلیف آدمی با یک اثر اتوبیوگرافیک روشن است،
داستان را از پیش میدانی، و الزامات اولیه اش فقط
گفتن حقیقت است. ولی، این، کار را ساده تر
نمیکند. من برای سرنوشتهی بخش اول ابداع
تنهایی جملهای از هراکلیت را استفاده
کردم---ترجمهی غیرمتعارف ولی خوش ساخت گای دیون
پورت: "اندر کشف حقیقت آماده ی امر غیرمنتطره باش،
چرا که یافتن آن دشوار است و هنگامی که آن را
یافتی شگفت آور است." دست آخر، نوشتن نوشتن است.
ابداع تنهایی شاید رمان نباشد، اما تصور
میکنم این اثر پرسشهای مشابه زیادی را بررسی
میکند که من در ادبیات داستانی بدان ها
پرداختهام. به یک معنا، این کتاب شالودهی کل
آثار من است.
سوآل: و دربارهی فیلمنامهها
چطور؟ شما در ساختن سه فیلم شرکت داشتهاید: دود،
از رو رفتن، و لولو روی پل. چگونه
فیلمنامه نویسی از رمان نویسی تمایز پیدا میکند؟
آستر: از هر نظر متفاوت است---جز
در یک شباهت تعیین کننده. آدمی سعی در گفتن قصه
دارد. منتها ابزاری که در اختیار دارد کاملا بی
شباهت است. رمانها روایت محض هستند؛ فیلمنامه ها
به تاتر شباهت دارند، و مثل همهی نوشتارهای
دراماتیک، تنها واژههایی ارزشمندند که در دیالوگ
به کار میروند. همانگونه که می بينيد، رمانهای
من در مجموع دیالوگ زیادی ندارند، بنابرین برای
کار فیلمنامه مجبور بودم شیوهی کاملا جدید نوشتن
را بیاموزم، به خودم تعلیم دهم چگونه با تصاویر
فکر کنم و چگونه واژهها را در دهان آدمهای زنده
بگذارم.
فیلمنامه نویسی محدودیت بیشتری
از رمان نویسی دارد. نقاط ضعف و قوت خودش را دارد،
چیزهایی را میتواند انجام دهد و چیزهایی را
نمیتواند. برای مثال، مسالهی زمان در کتاب و
فیلم متفاوت عمل میکند. آدمی در یک رمان قادر است
یک دوره زمان طولانی را در یک جملهی واحد
بگنجاند. "صبح هر روز، به مدت بیست سال، تا دکهی
روزنامه فروشی سر نبش رفتم و یک شماره روزنامهی
دیلی بالج خریدم." انجام چنین چیزی در فیلم ناممکن
است. میشود یک آدمی را نشان داد که در یک روز
مشخص توی خیابان برای خرید روزنامه راه میرود،
منتها نه هر روز، آنهم به مدت بیست سال. فیلمها
در زمان حال رخ میدهند. حتی زمانی که از فلاش
بکها استفاده میکنیم، گذشته همیشه تجلیی
نمونهی بارزی از زمان حال است.
سوآل: عبارتی در کتاب ابداع
تنهایی وجود دارد که همیشه مورد علاقه ی من
بوده: "حکایت به مثابهی فرمی از دانش." تصور
میکنم این نظر بسیار مهمی است. این که دانش نباید
در فرم اسناد، بیانيه ها یا توضیحات بیاید.
میتواند در فرم قصهها ظاهر شود، واین عبارت، مثل
يک روح راهنما که پشت داستانها در دفترچهی
سرخ آمده است، مرا تحت تاثیر
قرار میدهد.
آستر: موافقم. من به آن قصهها
بهعنوان نوعی بوطیقای هنر نگاه
میکنم---ولی بدون تئوری، بدون هیچ انبان فلسفی.
این همه چیزهای غریب برای من در زندگیام اتفاق
افتاده است، این همه رویدادهای نامنتظر و نامحتمل،
دیگر اطمینان ندارم که پس از این میدانم واقعیت
چیست. همین قدر میتوانم که دربارهی سازوکار
واقعیت حرف بزنم، نشانه های آنچه را که در جهان
رخ میدهد جمع آوری کنم و آنرا با وفاداری کامل
ثبت کنم. من در رمانهایم از این رویکرد سود جستم.
این یک روش نیست بلکه یک کنش اعتقادی است: عرضهی
چیزها آنگونه که در عالم واقع رخ میدهند، نه
آنگونه که باید رخ دهند و یا ما مایلیم رخ بدهند.
البته رمان ها غیرواقعی هستند، بنابرین آنها دروغ
میگویند (به صریح ترین معنی کلمه)، منتها از طریق
آن دروغها هر رمان نویسی تلاش میکند حقیقت جهان
را بیان کند. چنانچه با هم در نظر گرفته شوند،
داستانهای کوچک در دفترچهی سرخ عرضهی نوعی
موقعیت روی کاغذند مبنی بر این که من چگونه جهان
را میبینیم. حقیقت اساسی دربارهی غیرمنتطره بودن
تجربه. سر سوزنی از قدرت تخیل در آن وجود ندارد.
نمیتواند داشته باشد. آدمی با خود عهد میبندد که
حقیقت را بگوید، و ترجیح میدهد دست راستش را قطع
کند ولی پیمان شکنی نکند. جالب اینجاست که الگوی
ادبیای که من بههنگام نوشتن آن قطعات در ذهنم
داشتم لطیفه بود. لطیفه ناب ترین و اساسی ترین شکل
قصه گویی است. هر کلمه باید منظور شود.
سوآل: با استحکام ترین داستان در
آن کتاب داستان آذرخش است. شما چهارده ساله بودید
وقتی که آن اتفاق افتاد. شما و گروهی از پسرها
برای راهپیمایی به جنگل رفته بودید و ناگهان در یک
طوفان وحشتناک گیر میافتید. آذرخش به پسر بغل
دستی شما اصابت میکند و او را میکشد. اگر ما
بخواهیم دربارهی این که شما چگونه جهان و نوشتن
را میبینید حرف بزنیم، بی تردید اين لحظه به
مثابه لحظهای اساسی به حساب خواهد آمد.
آستر: آن حادثه زندگی مرا تغییر
داد، هیچ تردیدی در آن نیست. یک لحظه آن پسر زنده
بود و لحظه بعد مرده. من فقط چند وجب از او فاصله
داشتم. این نخستین تجربهی من از مرگ اتفاقی بود،
از عدم ثبات بهتآور چیزها. آدمی تصور میکند روی
زمین سفت ایستاده است اما در یک آن زمین زیر پایش
دهان می گشاید و او را میبلعد.
سوآل: برای من از پروژهی داستان
ملی که با نشنال پابلیک رادیو
NPR انجام دادید صحبت
کنید.
آن گونه که من میفهمم،
آنها صدایتان را دوست داشتند و به دنبال راهی
بودند که شما روی آنتن باشید.
آستر: مساله باید مربوط به همهی
سیگارهایی باشد که من در طول سالهای متمادی
کشیدهام. آن صدای گوشخراش توگلويی، نایژهی
گرفته، قدرت تحلیل رفتهی ریهها. نتایج آنرا روی
نوار شنیدهام. صدای من شبیه سنباده کشیدن روی سق
خشک دهان بود.
سوآل: این پیشنهاد همسرتان، سیری
هاستود، بود که شنوندهها داستانهای خودشان را
بفرستند و شما انتخاب کنید و آنها را روی آنتن
بخوانید. داستانهای واقعی دربارهی زندگیی
خودشان.
آستر: به نظرم ایدهی درخشانی
بود. نشنال پابلیک رادیو میلیونها شنونده در
اطراف و اکناف کشور دارد. اگر به اندازهی کافی
داستان فرستاده میشد، احساس من این بود که
میتوانستیم موزهی کوچک واقعیت امریکایی را برپا
کنيم. آدمها آزاد بودند دربارهی هرچه که
میخواهند بنویسند. چیزهای بزرگ و چیزهای کوچک،
چیزهای خنده دار و چیزهای غصه دار. تنها شرط این
بود که قصهها مختصر باشند یعنی بیش تر از دو یا
سه صفحه نباشند؛ و میبایست واقعی باشند.
سوآل: ولی چرا میخواستید چنین
کار عظیمی را تقبل کنید؟ در ظرف یک سال شما مجبور
بودید بیش از چهار هزار داستان بخوانید.
آستر: تصور میکنم چندین انگیزه
داشتم. مهمترین آن کنجکاوی بود. میخواستم دریابم
که آیا آدمهای دیگر هم تجاربی شبیه تجارب منرا
داشتهاند يا نه. آیا من یک جوری عجیب الخلقه
بودم، یا واقعیت به راستی بههمان اندازه غریب و
غیرقابل فهم بود که میپنداشتم؟ با بهدست آوردن
چنان منبع عظیمی از امکانات، پروژه میتوانست
ابعاد يک تجربهی فلسفیی ناب را به خود گیرد.
سوآل: خوب، به کجا ختم شد؟
آستر: خوشحالم که گزارش بدهم که
تنها من عجیب و غریب نیستم. آن بیرون دارالمجانین
است.
سوآل: انگیزه های دیگر کدام ها
بودند؟
آستر: من بیشتر زندگی نوجوانیام
را تنها در یک اتاق گذراندهام و مشغول نوشتن کتاب
بودهام. کاملا در آن اتاق خشنود بودم، ولی زمانی
که در اواسط دههی نود درگیر کار فیلم شدم، لذت
کارکردن با آدمهای دیگر را دوباره کشف کردم.
شاید این برمی گردد به زمان کودکیام که در
تیمهای ورزشی زیادی بازی میکردم. دوست داشتم
بخشی از یک گروه کوچک باشم، گروهی هدفمند که در آن
هر شخص در جهت یک هدف مشترک همکاری میکند. پیروزی
در یک مسابقه ی بسکتبال یا ساختن فیلم---در واقع
تفاوت چندانی وجود ندارد. احتمالا بهترین قسمت کار
برای من ساختن فیلم بود. احساس همبستگی، جوکهایی
که برای یکدیگر تعریف میکردیم و دوستیها. اگرچه
دور و بر سال 1999 ماجراجویی فیلم ساختن من تقریبا
به پایان رسید. دوباره برگشتم به سوراخ خودم برای
نوشتن رمان بدون این که هفتههای متمادی بنی بشری
را ببینم. فکر میکنم به همین خاطر بود که سیری آن
پیشنهاد را داد. نه فقط به دلیل خوب بودن ایده، بل
که به این دلیل که سیری میپنداشت من از کار کردن
با چیزی که آدمهای دیگر هم در آن درگیرند، لذت
خواهم برد. حق با او بود. من به واقع لذت بردم.
سوآل: آیا وقت زیادی از شما
گرفت؟
آستر: نه تا آن اندازهای که در
کارهای دیگرم اختلال ایجاد کند. قصهها بهآرامی و
بهطور مرتب میرسیدند، مادامی که پا به پای
قصههای رسيده پیش میرفتم، چندان بد نبود. آماده
کردن برنامه تقریبا یک یا دو روز طول میکشید،
البته پخش این برنامه فقط یک بار در ماه بود.
سوآل: احساس میکردید که یک کار
همگانی اجرا میکنید؟
آستر: تصور میکنم تا اندازهای
اینگونه بود. فرصتی بود برای درگیرشدن در جنگی
چریکی علیه غول بی شاخ و دم.
سوآل: غول بی شاخ و دم؟
آستر: "مجتمع تفریحی-صنعتی،"
آنگونه که رابرت هیوز منتقد هنری، یک زمانی بهکار
برده بود. رسانهها چیز زیادی به ما عرضه نمیکنند
مگر دربارهی آدمهای معروف، شایعه ها و آبروریزی،
و طریقی که ما خودمان را در تلویزیون و فیلم مجسم
میکنیم چنان تحریفشده و چنان فاسد است که زندگی
واقعی به فراموشی سپرده شده است. آنچه به ما داده
میشود شوکهای خشن و فانتزیهای واقعیت گریز
احمقانه است، و نیروی محرکه ای هم در پس آن است
پول بیشتر است. مردم را احمق فرض می کنند. آنها
دیگر انسان بهحساب نمیآیند، آنها مصرف کنندگان
و پپههایی هستند که برای خرید چیزهایی که احتیاج
ندارند آلت دست قرار میگیرند. بخوان پیروزی
کاپیتالیسم. بخوان اقتصاد بازار آزاد. هرچه که
هست، برای نمایندگان زندگی امریکایی واقعی فضای
بسیار ناچیزی در آن وجود دارد.
سوآل: و شما تصور میکنید پروژهی
داستان ملی همهی اين چيزها را تغییر میدهد؟
آستر: نه، البته که نه. ولی حداقل
من تلاش کردم لطمهی کوچکی به سیستم بزنم. با
فرصتی که در اختیار به اصطلاح مردم معمولی گذاشتم
تا قصههایشان را با شنوندگان در میان بگذارند،
میخواستم ثابت کنم چیزی به نام آدم معمولی وجود
ندارد. جملگی ما حیات درونی پر شوری داریم، همهی
ما از شور و هیجان شدیدی میسوزیم، ما همگی به
نوعی با تجربههای به یادماندنی زنده گی کردهایم.
سوآل: یکی از جسورانه ترین
خصیصههای رمان نخستین شما، شهر شیشهای، این است
که خود شما یکی از شخصیتهای داستان هستید.
نه تنها شما—بلکه همسر و
پسرتان هم. پیشتر اشاره کردیم که شما تعدادی آثار
اتوبیوگرافیکی نوشتهاید، ولی دربارهی ادبیات
داستانی تان چطور؟ آیا مواد اتوبیوگرافیکی را نیز
وارد رمان هایتان میکنید؟
آستر: تا اندازهای، منتها کمتر
از آن چیزی که شما فکر میکنید. بعد از شهر
شیشهای رمان اشباح را نوشتم. غیر از
این که بنویسم داستان سوم ماه فوریه ی 1947-روزی
که متولد شدم-شروع میشود، هیچ اشارهی شخصی ديگری
در آن داستان نیست. اگرچه در اتاق دربسته
چندین ماجرا هست که مستقیما از زندگی شخصی خودم
وارد داستان شده است. ایوان ویش نگرادسکی، آهنگساز
روسی پیر که با فن شاو در پاریس دوست میشود، یک
شخص حقیقی است. وقتی که در اوایل دههی هفتاد در
پاریس زندگی میکردم او را در سن هشتاد سالگیاش
ملاقات کردم و خیلی چیزها دربارهاش میدانم.
جریان این که من به ایوان یخچال دادم در واقع
اتفاق افتاده است --- درست به همان گونهای که
برای فن شاو اتفاق میافتد. همینطور آن صحنه دلقک
بازیای که در آن او برای ناخدای نفتکش صبحانه
میآورد---در میان باد شدید با سرعت هفتاد مایل در
ساعت راه خودش را کم کم روی عرشه باز میکند و در
تقلاست تا سینی صبحانه را محکم نگاهدارد. برای یک
بار در زندگیام به راستی احساس کردم در فیلم
باستر کیتون هستم. و بعد هم آن داستان مسخره است
که در آن راوی دربارهی کار در ادارهی آمار
آمریکا در هارلم به سال 1970 تعریف میکند. کلمه
به کلمه ی آن بخش داستان روایت دقیق تجربهی شخصی
من است.
سوآل: به ما میگویید که این
واقعی است---یعنی شما در واقع آدمهای غیر واقعی
اختراع کردید و برای اسامی آن ها در حکومت فدرال
پرونده درست کردید؟
آستر: اعتراف میکنم
. امیدوارم مصوبات شامل
مرور زمان شوند و گرنه به خاطر انجام این مصاحبه
شاید سر از زندان در آورم. در دفاع از خودم باید
اضافه کنم که سرپرست آن اداره مرا تشویق به این
عمل کرد—به همین دلیل او وارد رمان میشود. "
اینکه وقتی در می زنی باز نمی شود تنها به این
معنا نیست که کسی داخل نیست. دوست من! تو باید از
تخیلت استفاده کنی. از سوی دیگر ما دلمان
نمیخواهد که حکومت ناخشنود شود، میخواهد؟"
سوآل: دربارهی رمانهای بعد از
تریلوژی چی؟ آیا اسرار اتوبیوگرافیکی دیگری هم هست
که مایل باشید با ما در میان بگذارید؟
آستر: دارم فکر می کنم . . . چیزی
نیست که از موسیقی اتفاق . . . یا در
سرزمین آخرین چیزها . . . یا آقای سرگیجه
به خاطرم خطور کند. مگر چند عنصر کوچک در
لویاتان، و یک نکتهی با مزه در
تیمبوکتو---داستانی درباره سگ ماشین نویس. من خودم
را به عنوان هم اتاقی هم دانشکدهای سابق ویلی
وارد کتاب کردم---انستر یا امستر (آقای بونز کاملا
قادر نیست اسم را به خاطر بیاورد)---واقعیت این
است که من زمانی که هفده ساله بودم برای دیدن
خالهام، به ایتالیا سفر کردم. او برای مدتی بیش
از ده سال آن جا زندگی میکرد، و بر حسب اتفاق یکی
از دوستانش دختر توماس مان، الیزابت مان بورجیز،
بود که دانشمند در رشتهی مطالعات حیوانات بود.
روزی برای ناهار به منزل او دعوت شدیم، من خدمت سگ
ایشان، اولی، یک سگ گندهی انگلیسی از نژاد ستر
(نوعی سگ شکاری. م) معرفی شدم. به این سگ آموزش
داده بودند که اسم خودش را با پوزه اش روی ماشین
تحریری که به طور خاصی طراحی شده بود تایپ کند.
این را من با چشم های خودم دیدم. یکی از احمقانه
ترین و شگفت انگیزترین چیزهائی که من تا به حال
شاهدش بوده ام.
سوآل: در لویاتان، راوی حروف اول
اسم شما را دارد---پیتر آرون. و او با زنی است به
نام ایریس، که اسم همسر شماست منتها با املای
برعکس.
آستر: آره، ولی پیتر همسر سیری
نیست. او با قهرمان داستان اولین رمانش---چشم
بسته
Blindfold--- ازدواج کرده
است.
سوآل: رابطه ی عاشقانه
فراداستانی.
آستر: دقیقا.
سوآل: شما اشارهای به قصر ماه
نکردید که بیش تر از سایر رمانهای شما به
اتوبیوگرافی نزدیک است. فوگ همسن و سال شماست، و
در دانشگاه کلمبیا درس میخواند دقیقا همان زمانی
که شما آن جا درس میخواندید.
آستر: خب، میدانم که کتاب به نظر
خیلی شخصی میرسد، منتها تقریبا هیچ چیز در آن
کتاب ربطی به زندگی خصوصی من ندارد. تنها به دو
نکته ی مهم میتوانم اشاره کنم. اولی در رابطه با
پدرم است، و من بدان به مثابهی نوعی انتقام پس از
مرگ می نگرم، نوعی تسویه حساب با گذشته از جانب
او. تلسا یک شخصیت فرعی رمان است، و من چندین صفحه
را به مشاجره ای اختصاص میدهم که میان ادیسون و
تلسا به سال 1890 در گرفته بود و مربوط است به
جریان برق متناوب و مستقیم . افینگ پیر مردی که
قصه را برای فوگ نقل میکند، کلی بد و بیراه بار
ادیسون میکند. خب، معلوم میشود که پدر من پس از
فارغ التحصیلی از دبیرستان، در سال 1929، از سوی
ادیسون به عنوان دستیار آزمایشگاه در منلو پارک
استخدام میشود. او در کارهای برقی بسیار با
استعداد بود. پس از دو هفته کار، ادیسون در
مییابد که پدرم یهودی ست و اخراجش میکند. این
بابا نه تنها صندلی الکتریکی را اختراع کرد، بل که
یهودستیز بدنامی هم بود. میخواستم به خاطر پدرم
حقش را کف دستش بگذارم و با او تسویه حساب کنم.
سوآل: نکتهی بعدی چی؟
آستر: شبی که افینگ توی خیابان
میان غریبهها پول تقسیم میکند. آن صحنه مستقیما
از چیزی گرفته شده که سال 1969 برای خود من اتفاق
افتاد: ملاقات من با اچ.ال. هیومز، معروف به دکتر
هیومز، یکی از بنیانگذاران پاریس ریویو. ماجرای
عجیب غریبی بود، فکر نمیکنم میتوانستم آن را از
خودم در آورده باشم.
سوآل: شما در بخور و نمیر،
یکی دیگر از کارهای اتوبیوگرافیک تان، صفحات خاطره
انگیزی دربارهی دکتر هیومز نوشتهاید. اين کتاب
که عنوان فرعیی اش گاه شمار شکست زودرس است
تقریبا دربارهی تقلاهای شما به عنوان جوانی است
که میخواهد کار پر رونق داشته باشد. چه چیزی موجب
شد که شما این موضوع را انتخاب کنید؟
آستر: همواره میخواستم چیزی راجع
به پول بنویسم. نه راجع به کسب و کار یا سرمایه،
بل که تجربهی نداشتن پول به اندازهی کافی، راجع
به تهیدست بودن. سالهای زیادی دربارهی این پروژه
فکر کرده بودم، و عنوان کار من همواره جستاری
پیرامون نیاز بوده است. خیلی قرن هیجدهمی، خیلی
خشک و خیلی لاکی
Lockean.
نوشتن یک کار جدی فلسفی را
طرح ریزی میکردم، ولی وقتی دست آخر نشستم به
نوشتن، همه چیز عوض شد. کتاب تبدیل شد به قصهی
مشکلات خودم در رابطه با پول، و علیرغم موضوعی
نسبتا غم انگیز، روح نوشتار تا حد زیادی خنده دار
شد.
با وجود این، کتاب تنها دربارهی
من نبود. فرصتی بود که من دربارهی برخی شخصیتهای
متنوع بنویسم که در دوران جوانی ملاقات کرده بودم،
حقشان را ادا کنم. هرگز علاقهمند به کار در یک
دفتر، یا یک کار دائمی کارمندی نبودم. چنین
ایدهای برای من به شدت ناخوشایند بود. بیشتر به
کارهای معمولی جذب میشدم، و همین فرصتی در اختیار
من میگذاشت که وقتم را صرف آدمهایی بکنم که شبیه
من نبودند. آدمهایی که به کالج نرفته بودند؛
آدمهایی که کتاب های زیادی نخوانده بودند. ما، در
این مملکت، گرایش داریم به هوش آدمهای طبقهی
زحمتکش کم بها بدهیم. بر اساس تجربهی من، اغلب
آنها از نظر من به اندازهی کسانی که جهان را
اداره میکنند با هوشند. آنها مطلقا مثل بقیه جاه
طلب نیستند---همین. منتها حرف هایشان بامزه تر
است. هرجا که می رفتم، مجبور بودم برای حفظ
رابطهام با آن ها تلاش کنم. منی که همیشه سرم توی
کتابها بوده. و اغلب همکارهایم با همدیگر دور و
بر من حرف میزدند.
برگرفته از پاریس
ریویو شماره 167
برای خواندن بخش دوم اين گفت و گو اينجا را کليک
کنيد