گرداننده : رضا قاسمی نشريه ادبی

صفحه‌ی نخست

مقاله

داستان

شعر

گفت و گو

نمايشنامه

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

تماس

کتابخانه دوات

دعوت به مراسم
 کتابخوانی

 

رضا قاسمی

اين «مقاله» روزنامه اعتماد از من نيست !

 

اشاره:
مقاله بی سر و ته «آرامش پيش از توفان» را من ننوشته‌ام. قاعدتاَ بايد برای دست اندرکاران اين روزنامه روشن باشد که مقاله با گفت و گو فرق دارد. مقاله بايد قبل از هر چيز انسجام منطقی داشته باشد.
من فقط به چند پرسش خانم اميلی امرايی پاسخ داده ام. همين! حالا برداشته اند همه‌ی سوآل‌ها را حذف کرده‌اند و با چسباندن جواب‌ها بهم از آن «مقاله»‌ای ساخته اند با عنوان فيلمفارسی «آرامش پيش از توفان»! اسم پرويز صياد را هم که برای من هنرمندی‌ست قابل احترام از نوشته من حذف کرده‌اند و به‌جايش نوشته‌اند « آقای هنرمند مهاجر»! يکی دو جا را هم ، برای آن که سر و ته مطلب را به هم بچسبانند، طوری تغيير داده‌اند که منجر شده است به تحريف مطلب. به همه‌ی اين دلايل مطلب «آرامش پيش از توفان» از من نيست.
اصل مطلب، به همان شکلی که من برای خانم اميلی امرايی فرستاده ام، اين پائين است.
در گفت و گوی قبلی همين روزنامه با من، نوشته بودم « در ايران، ما نويسنده ی خوش قريحه کم نداريم؛ يکيش محمود دولت آبادی. اما او را بگذاريد کنار يوسا يا فوئنتس تا ببينيد چقدر سواد او کم است.» تغييرش دادند به:
«در ايران، ما نويسنده خوش قريحه کم نداريم؛ اما آنها را بگذاريد کنار يوسا يا فوئنتس تا ببينيد چقدر سوادشان کم است.»
و به همه‌ی اين دلايل، من با اين روزنامه ديگر گفت و گويی نخواهم کرد.

رضا قاسمی

 

ـ نظرتان درباره اين حرف آقای جمال ميرصادقی که «ادبيات مهاجرت کوچه ی بن بست است» چيست؟

ـ اين حرف آقای ميرصادقی که «ادبيات مهاجرت کوچه ی بن بست است» حرف درستی است حتا اگر به اين معنا باشد که ما نويسندگان خارج از کشور ديگر آثار بهتری توليد نخواهيم کرد( آخر، عمر مفيد هر نويسنده هم حدی دارد. هرچند که اين قاعده هم مثل هر قاعده‌ای استثنائی دارد). چند سال پيش پرويز صياد اين واقعيت را به شکل جالبی بيان کرده بود. عين حرفش يادم نيست. اما مضمون‌اش اين بود که بيست يا بيست و پنج سال ديگر هيچکدام از اين تلویزيون ها، راديوها، تاترها، نشريات، انجمن های فرهنگی و ناشران خارج از کشور ديگر وجود نخواهند داشت. چرا که همه ی نويسندگان و توليدکنندگان اين آثار که ما باشيم در آن هنگام ديگر از دنيا رفته‌ايم و نسل بعدی هم که فرزندان ما باشند به زبان کشورهای ميزبان خواهند نوشت و با رسانه‌های آنها کار خواهند کرد. واقعيت تلخی است. با اينهمه چيزی هست که درستی آن حرف آقای جمال ميرصادقی و اين حرف آقای پرويز صياد را خدشه دار می‌کند: تصور اغلب ما اين بود، که ديگر دوره ی آن افراط و تفريط‌های پس از هر انقلاب فروکش کرده و نسل ماها آخرين نسل مهاجران و تبعيديان خواهد بود. اما با موج مهاجرت تازه‌ای که در اين يکی دوساله اخير راه افتاده انگار می‌توانيم مطمئن باشيم که جای ما را نسل تازه‌ پر خواهد کرد و چرخ آن راديوها، تلويزيون ها و نشريات همچنان به گردش ادامه خواهد داد. اين امر هم که کوچه‌ی ما «کوچه ی بن بست» نيست ظاهراَ بايد خبر مسرت بخشی باشد برای مهاجران، اما نيست. چرا که اين موج تازه‌ی مهاجرت نشانه‌ی يک نابسامانی اساسی است: بيست و هشت سال پس از انقلاب، ما همچنان دور خود می‌چرخيم و سر از جای پيشين درمی‌آوريم. البته اين چرخش به عقب، از آنجا که خلاف طبيعت است، موقتی است. اما هرچقدر هم موقتی باشد، باز کار خودش را کرده و نسل ديگری را به بيرون از کشور پرتاب کرده است؛ چيزی که در نهايت به زيان کشور است و به هيچ وجه هم جبران پذير نيست. می خواهم نتيجه بگيرم که «آن کوچه بن بست» فعلاَ مقداری به طولش اضافه شده و عجالتاَ «بن بست بودنش» زير سوآل رفته است. 

ـ چرا ظرف یکی دو سال اخیر شاهد اتفاق چشمگیری در ادبیات مهاجرت نبوده‌ایم، حتا اگر بحث ممیزی وشرایط پیش رو هم مطرح باشد، در وبلاگ ها و آن سو هم کارهای کمی منتشر شده‌اند، دلیل این سکون به نظرتان چیست؟ 

ـ  به اين پرسش می توان يک پاسخ بدبينانه داد و يک پاسخ خوشبينانه. از پاسخ خوشبينانه شروع می‌کنم: يک دهه ی قبل اينهمه رمان ايرانی نوشته و منتشر نشده بود. حالا می‌توان گفت که تقريباَ همه‌ی حرف ها گفته شده‌اند؛ تقريباَ بيشتر کارها ترجمه شده اند؛ با اين حال آن اتفاقی که بايد بيفتد نيفتاده. يعنی اين توهم که ما در سطحی جهانی قرار داريم درهم شکسته است. پس همه دچار نوعی «آرامش پيش از توفان» شده‌اند. يعنی، آگاهانه يا ناآگاهانه، همگی به اين نتيجه رسيده‌اند که حالا وقت آن رسيده است که رمان ايرانی به پله ی بالاتری صعود کند. يعنی نويسنده دست روی مضامينی بگذارد که جنبه‌ی اساسی‌تری دارند؛ و برای ارتقاء تکنيک‌های روائی و ساختار اثرش هم جان بيشتری بايد بکند. و از همه مهم تر، به خودش اعتماد کند و نگاه ويژه ی خودش را به جهان داشته باشد. از اين منظر، من اين سکون را به فال نيک می گيرم. البته اگر کسی مايل است می تواند همچنان متوسل شود به همان ويژگی تاريخی ما ايرانيان يعنی «حس شهادت و مظلوميت» و همچنان گناه همه مشکلات را بيندازد به گردن سانسور و وضع نابسامان نشر در ايران و اصلاَ هم به روی مبارک نياورد که برای نويسنده ی خارج از کشور که ديگر اين عذر موجهی نيست! گمان می‌کنم اين ديگر بايد روشن شده باشد که نه در زمينه رمان و نه در هيچ زمينه ای ما نمی توانيم آن فاصله ی تاريخی‌مان با جهان غرب را يکشبه پر بکنيم. همينکه با نوشتن هر رمان، حتا اگر شده به اندازه چند ميليمتر، مرزهای زبان فارسی را برای نوشتن رمان گسترش دهيم، همينکه به اندازه ی چند ميليمتر فاصله مان را با استانداردهای جهانی رمان کم کنيم خودش غنيمت است. و برای اين کار، باز تاکيد می کنم، مشکل نويسنده ايرانی سواد است. منظورم هم از سواد فقط فلسفه نيست. البته من هر وقت از سواد حرف می‌زنم نمی‌دانم چرا بی خود و بی جهت فوراَ می‌خواهند ربطش بدهند به «رمان تفکر». فلوبر که نويسنده ی «رمان تفکر» نبود! اما همين فلوبر برای نوشتن رمان سالامبو بيشتر از 1500 جلد کتاب درباره تمدن کارتاژ خوانده بود! بله بيشتر از 1500 جلد ! کدام نويسنده ی ايرانی حاضر است 1500 جلد کتاب درباره تمدن کارتاژ بخواند اگر احياناَ خواست رمانی در اين باره يا درباره موضوعی مشابه بنويسد؟ تنبلی يکی از ويژگی های ملی ماست. تازه، اگر نويسنده ای داشته باشيم که چنين همتی داشته باشد (که شايد تک و توکی داشته باشيم) در کداميک از کتابخانه‌های ايران می تواند دو جلد کتاب (1500 جلد که بايد خوابش را ببيند) درباره تمدن کارتاژ پيدا کند؟ يا اگر خواست از خارج سفارش بدهد، با اين فلاکت اقتصادی و اين تفاوت قيمت ارز، با کدام پول می تواند اين کتابها را تهيه کند؟ با اين بضاعت چطوری نويسنده ايرانی می تواند نقب بزند به اعماق جامعه اش؟ من وقتی از بی‌سوادی يا کم سوادی نويسنده ايرانی حرف می زنم (و هميشه هم تاکيد کرده ام که خودم را هم مستثنا نمی کنم) اشاره ام فقط به تنبلی نيست. بخش مهمی از قضيه برمی گردد به وضعيت جامعه و برهوت فرهنگی ای که نويسنده در آن نفس می زند. تمام شخصييت يک نويسنده تا بيست سالگی است که  شکل می گيرد. چه چيزی جامعه ما چه به لحاظ آموزش (در دوره دبستان، دبيرستان و دانشگاه) و چه به لحاظ محيط فرهنگی( تآترها، نمايشگاه های نقاشی، کتاب‌های منتشر شده و...) به يک جوان بيست ساله می‌دهد که حالا او با چمدانی پر بنشيند به مطالعه ی کتاب‌هائی که برای نوشتن رمانش خواندن آنها الزامی‌ست؟ وقتی بی‌سوادی عمومی است، وقتی برهوت فرهنگی عمومی است بی سوادی نويسنده هم امری می شود عمومی‌. چون هيچ چيزی نمی تواند آسيب‌های آن برهوتی را که نويسنده ايرانی بيست سال اول زندگی‌اش را در آن نفس زده جبران کند؛ حتا اگر اين نويسنده باقی عمرش را بکش کتاب بخواند. درختی را در نظر بگيريد که بيست سال در کوير بسر برده. حالا آن را بياور و بنشان در يک زمين بارآور. بله ميوه می دهد اما اين ميوه کجا و ميوه آن درخت کجا که از همان اول در زمينی بارآور نشانده شده؟

و اما برگرديم به پاسخ بدبينانه. واقعيتش اين است که نويسنده ی خارج از کشور همينکه هنوز زنده است و، در هر حدی، هنوز کار می کند خودش هنر است. وقتی بسياری از کارها در ايران قابل انتشار نيست، وقتی نويسنده‌ای اثرش را بايد مجاناَ در پانصد نسخه چاپ کند يا روی نت منتشر کند، وقتی با همه ی اينها هيچ بازتابی نيست، يک نويسنده چقدر می تواند دوام بياورد؟ سردار صالحی اينهمه کار کرده، فکر می کنيد جمعاَ چندتا نقد بر کار او نوشته شده؟ گمان نمی کنم به پنج تا برسد. رضا دانشور چه؟ محمود مسعودی چطور؟ خاکسار چه؟ هرکدام را که نگاه کنی می بينی کم و بيش همين وضع است. خب مگر تا کجا می شود در خلاء فرياد زد؟  تازه مگر عمر مفيد هر نويسند چند سال است؟ نسل قبلی حالا سن شان دور و بر هفتاد است، همنسلان من دور و بر شصت(حالا «نيم متر اينطرف تر يا نيم متر آنطرف تر»).  از اين نسل، حداکثر، يکی دو رمان ديگر می توان توقع داشت، البته اگر با اين اوضاع حال و حوصله ای برايشان باقی مانده باشد. البته حالا نسل تازه ای از مهاجران از راه رسيده است. و برای شکوفا شدن اين نسل هم بايد کمی صبر کرد. هرکسی کشورش را ترک می کند چند سالی طول می کشد تا زير پايش را سفت کند.

 ـ برخی می گویند ادبیات مهاجرت ما مدتی دچار تب تندی بود که یک باره فروکش کرده است. چه قدر با این بحث موافق هستید؟ 

ـ نمی دانم آنچه اتفاق افتاد تب بوده است يا يک اتفاق طبيعی. اما اگر تب بوده باشد و اگر اين تب فروکش کرده باشد علتش را بايد در شرايط سفت و سخت داخل کشور جست. آن تعداد از کتاب های خارج از کشور که در داخل منتشر شده است هنوز يک دهم  آن چيزی هم نيست که در خارج منتشر شده است. 

ـ فکر می کنید در نسل جدید مهاجران ایرانی شاهد اتفاقی باشیم یا این که اگر کاری هم صورت بگیرد ديگر به زبان فارسی نخواهد بود؟

ـ بايد ديد منظور از نسل جديد چيست. اگر منظور فرزندان امثال من باشد بايد بگويم که اينها اگر چيزی نوشته باشند يا در آينده بنويسند به زبان فارسی نيست و نخواهد بود. و البته در اين صورت هم محصول کار اينها را نمی توان به پای پيشرفت ادبيات فارسی گذاشت. مگر کارهای سرژ رضوانی را که پدرش ايرانی مهاجر بود اما خودش هر کاری که نوشت به زبان فرانسه نوشت می توان به پای افتخارات ادبيات فارسی گذاشت؟ اصليت نويسنده فقط به درد بيوگرافی‌اش می خورد. تنها کار نويسنده‌ای را می‌توان به پای ادبيات ايرانی گذاشت که به فارسی نوشته شده باشد. کسی که مثلاَ به انگليسی می‌نويسد اگر خدمتی هم بکند به ادبيات انگليسی کرده، نه ادبيات فارسی. البته ما که از بابت افتخارات ملی چند قرنی‌ست در مضيقه‌ايم می‌توانيم همچنان پز بدهيم که فلان نويسنده‌ای که حالا توفيقی بدست آورده ايرانی‌ست. دروغ هم نگفته‌ايم.  اما نبايد فراموش کرد که مرزهای هر زبانی را فقط شاعران و نويسندگانی که به آن زبان می‌نويسند گسترش می‌دهند. و اگر به اين گفته ی ويتگنشتاين اعتقاد داشته باشيم که «مرزهای زبان من همان مرزهای جهان من است» انوقت می‌فهميم که نوشتن به فارسی چقدر اهميت دارد برای پيشرفت کشور. آنوقت می فهميم چرا کشوری مثل فرانسه برای گسترش زبان فرانسه اينهمه در آفريقا و جاهای ديگر دنيا پول خرج می کند و چرا نويسندگان خارجی‌ای را که به زبان فرانسه می‌نويسند اينهمه تحويل می‌گيرد و به شکل‌های مختلف تشويق می‌کند. يک نمونه‌اش دو جايزه گنکوری است که تا به حال به دو نويسنده عرب داده اند: طاهر بن جلون مراکشی و امين معلوف لبنانی؛ جايزه ای که هنوز از نويسنده‌ی بزرگی چون ميشل هوئلبک فرانسوی دريغ شده است. بنابراين، به اين نسل جديد نمی‌توان ايراد گرفت که چرا به زبان کشور ميزبان می‌نويسد و نه زبان فارسی. اين حق طبيعی هرکسی‌ست که انتخاب کند به خود خدمت کند( با نوشتن به زبان کشور ميزبان) يا به زبان فارسی. مضافاَ اينکه اين طفلکی‌ها اصلاَ زبان مادری‌شان را به درستی بلد نيستند و اغلب وقتی دور هم جمع می شوند به زبان کشور ميزبان با هم صحبت می‌کنند. اما اگر منظور شما از نسل جديد کسانی باشد که اخيراَ و با اين موج تازه مهاجرت به خارج آمده‌اند بی هيچ ترديدی اينها هم آثار درخشان خودشان را خواهند نوشت و هيچ دليل منطقی‌ای وجود ندارد که مرزهای ادبيات ما را چند پله جلوتر نبرند. اما تصور می‌کنم بخش مهمی از اين نسل تازه، با «عبرت گرفتن» از تجربه نسل ما، و با توجه به موفقيت کسانی مثل مرجان ساتراپی و آذر نفيسی، شروع کنند به نوشتن به زبان کشور ميزبان. 

ـ شما منتظریک اتفاق درادبیات مهاجرت ما هستید یا این که فکر می‌کنید قرار است با حرکاتی آهسته و پیوسته رو به رو باشیم؟ 

ـ من پيشگويی نمی‌دانم. «يک اتفاق» امری‌ست که البته هر لحظه ممکن است رخ بدهد؛ چه در داخل، چه در خارج از ايران. مگر ظهور هدايت يا نيما، در آن برهوت فرهنگی اوايل قرن، يک اتفاق نبود؟ اما اگر قرار است ادبيات کشوری مرزهای ملی را به قول مقاله نويسان «درنوردد» بايد منتظر «يک جريان» بود، آنهم جريانی آهسته و مداوم، نه «يک اتفاق». و اين امری‌ست که به گمان من رخ خواهد داد. آدم خيلی بايد ابله باشد که گمان کند با مرگ او يا «نسل او» جهان از حرکت باز خواهد ايستاد.


 

   

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ به مطالب دوات فقط می‌توانید لینک بدهید.

برگشت