Davat

   
صفحه‌ی نخست

 داستان

 شعر

 مقاله

 نمايشنامه

 گفت و گو

 طنز

 مواد خام ادبی

 درباره‌ی دوات

 تماس


الین استینگ
 Oline Sting
بر گردان : رباب محب

آیا مرگ مرد است؟
نقدی بر جنسیت مرگ


بر سر در کلیسا ی شمالی گوتنبرگ – جایی که من زندگی می کنم – جمله ای حک شده است که نیازی به یادآوری و تذکر ندارد: « به مرگ بیندیش !»
مرگ در کابوس های کودکانه ام زن سیاه موی ِ لاغر اندامی بود که نگاهی خشک و بی روح داشت. می آمد و گردن مرا با دستان لاغر و کشیده اش می فشرد. فرار فایده ای نداشت. تند هم که می دویدم باز او به من می رسید.
اندکی بعد – در دوران نو جوانی ام – که درباره عشق و مرگ رومانتیک فکر می کردم، این صورت ترش و خشن، چهره ی نرمتری به خود گرفت.
من شعر ها و داستان های بسیاری در باره ی مرگ خوانده ام. کارین بویه ، ادیت سودرگران و استگنه لیوس را در شعر های « زوال ، شتاب و این عروس محبوب ... »
چرا مرگ در هنر و ادبیات اروپای شمالی – از قرون وسطی به بعد – همواره در شمایل مرد تصویر شده است؟ یا چرا در حواشی مدیترانه و فرهنگ اسلامی مرگ چهره ای زنانه دارد؟
کارل اس گوتک پرفسور آلمانی رشته ی هنر و ادبیات دانشگاه هاروارد در مقاله ی پر حجمی به نام« جنسیت مرگ »  نگاهی تازه می کند به جنسیت مرگ. او در این مقاله ی مفصل که سرشار از نمونه ها و شرح جزییات آثار هنری و ادبی دوره های مختلف است به بررسی نگاه اروپاییان به پدیده مرگ می پردازد. تلاش او شرح منظم و ساده کردن تاریخی است که ابدا ساده نیست.
بسیاری گناه متفاوت بودن جنسیت مرگ  در فرهنگ های مختلف را بر گردن متفاوت بودن حرف تعريف در دستور زبان های مختلف می دانند: «Der ted» که در زبان آلمانی مذکر است در زیان های فرانسوی، ایتالیایی و اسپانیایی مؤنث است. تقسیمی عادلانه : مرد در شمال و زن در جنوب!

گوتک بر اين استنباط اخير تاکید کرده می گوید : « استثنا از حکم هم زیاد است.» در «Duidoelogie» اثر راينر ماریا ریلکه مرگ زن است.
در تابلوی "مرگ و دختر" اثر دالی مرگ به صورت شوالیه اسب سواری به نمایش در می آید. درام نویس های فرانسه زبانی چون يونسکو و آنوی به مرگ چهره ای مردانه داده اند.
در ادبیات و دستور زبان قدیم ایتالیا مرگ به شکل «شاه» یا « ارشد و فرمانده » و یا « خدا» ترسیم شده است ، و البته اینها همه مرد هستند.
نا گفته نماند که در بسیاری از زبان ها مرگ فاقد جنسییت است. از این گذشته مشخص نیست که آیا رابطه ی معینی میان جنسییت یک واژه و بر داشت های درونی و ذهنی انسان ها وجود داشته باشد. می گو یند هیچ فرانسوی حتا نمی تواند تصورش را بکند که پاپ به زبان فرانسوی :
«زن » خطاب می شود.Sa Saintete
یکی دیگر از دلایل متفاوت بودن جنسییت مرگ می تواند شکل و ساخت جامعه باشد. در جوامع شکار، مرگ ِ ظالم و خونین به خشونت مردانه تشبیه می شود در حالیکه جوامع روستایی به سبب دچار شدن به بلایای طبیعی چون قحطی ، بیماری و تنگدستی – که خاص جوامع روستایی است – مرگ را به « مادر زمین یا خاک » نسبت می دهند.
چهره ی زنانه ی مرگ « الهه ی مبارز » در سالهای طاعونی 1300ایتالیا در قالب مردانه تصویر شده است. گونک تاکید می کند که در جوامع مدرن تصاویری از این دست کمتر پیدا می توان کرد.
به راستی چه چيزی تلقی های ما را سمت و سو می دهد – که می توان از صفت های نسبت داده شده به مرگ طومارها نوشت : اجل، اجل ِ معلق، رقاص، شکارچی، فاحشه، داروچی، باغبان، عاشق، شاه، اسکلت، راهب و راهبه و...
آنچه جالب توجه است سیمای متفاوت مرگ نیست بلکه « شکل انسانی » مرگ است. شکلی که در همه ی جوامع مشترک است. هیچ جا هیولایی از فضا فرود نمی آید تا دست سردش را بر قلب ما بگذارد. مرگ در لباس یکی از همین آدم های کره ی خاکی بر ما نازل می شود.
« فرانک راننده ی آمبولانس در شیفت شبانه در شهر نیویورک کار می کند. او دویست باری دور می زند. کپسولهای اکسیژن وزوز می کنند و خون به هر سوی می پاشد. همکارش فرانک کنارش نشسته و زیر لب غر و لند می کند. خیابان ها مملو از جن و پری است: آوارگان، بی خانگان، معتادان، فاحشه ها و ... و بیمارستان با انبوه بیمار به تیمارستان شبیه است. فرانک در روپوش سفید از میان تاریکی عبور کرده و راه سردابه را از لابلای این آوارگان می جوید. صورتش شکل صورت عیسی مسیح است. او در صدد نجات یک زندگی است. اما مرگ از او زودتر حضور می یابد و در ِخانه ی بیماران را می زند و فریبشان می دهد. پس فرانک تسلیم قدرت مرگ شده و دست از تلاش برای نجات بیماران بر می دارد و تصمیم می گیرد که دستگاه اکسیژن احضار شدگان به مرگ را قطع کند. این کار می کند و آرام  می يابد. و البته به معشوقه اش هم می رسد. » فرانک پرسوناژ اصلی  فيلم «Bringing out the dead» اثر مارتین اسکورسِس عهد و پیمان خدایی را می شکند و به شیطان می پیوندد. طبعا نصیب او از این همه لعنت ابدی و عشق است.
در اروپا همواره اسطوره ها ی مذ هبی به ادبیات و هنر شکل داده اند. با وجودی که گوتک می کوشد تا از کلی گویی در باره مرگ بپرهیزد – اما چون بر آن است تا گوناگونی تصاویر مرگ را ترسیم کند ، به دام می افتد و سر نخ ِ سخنش به آدم و حوا می رسد و می گوید « گناه فنای انسان بر دوش آنهاست. چرا که خدا حکم جاودانه نبودن انسان را به خاطر گناه ِ آدم صادر کرد. نه به خاطر گناه حوا.» در قرون وسطا اينگونه « مرگ مردانه » می شود. در بسیاری از تصاویر به جا مانده از این دوره – مثل تابلوی « رقص مرگ» - حکایت اخراج آدم از بهشت ترسیم شده است.
در اواخر قرون وسطی – کم کم پیکان گناه به سوی حوا نشانه می رود : آیا گناه فنا پذیری انسان بر گردن حوا نبود؟ آیا این او نبود که اول سیب را گاز زد؟
در یکی از آثار آلدگره وِر (در ابتدای 1500 ) اسکلتی با موهای بلند و پریشان که در دستی سیب و در دست دیگر یک ساعت شنی در دست دارد به نمایش در آمده است. در این دوره گناه زن تنها « فنا پذیر شدن انسان» نیست، بلکه تمایلات جنسی او نیز به یک گناه تبدیل می شود.
در دوره ی رنسانس مرگ تصویر اروتیک شده ای می یابد که به مرور زمان به اوج خود می رسد. به زبان دیگر، قرون وسطا از مرگ رنج می برد و این دوره از « مبارزه خیر و شّر » : «گناه از شّر نیست بلکه شّر است که گناه می زاید.» چرا که این مار بود که انسان ر ادر بهشت فریفت.
ناگفته نماند که لوترانیزم تصویر دیگری به مرگ داد و مرگ را با شیطان مترادف کرد. در یکی از تابلوهای هانس بَلدانگ تصویر زن برهنه ای را مشاهده می کنیم که صورتش را موج دریا به عقب خم کرده است و با بی علاقگی تمام به پوزه ی خندان جمجمه ای اجازه ی بوسیدن می دهد. در این دوره شیطان ِ ملعون چهره ی زنانه ندارد ، بلکه دو جنسی است.
البته ما می دانیم که شاعران و نقاشان بسیاری مرگ را رومانتیک و عاشقانه ترسیم کرده اند: لِسینگ اسکلتهای قرون وسطی را به کنار زده و مرگ و نیستی را جوانکی رنگ پریده با مشعلی در دست به نمایش می آورد ( این آغاز یک تغییر است). در افسانه های این دوره تتانوس در قالب ِ آدم ظریف و رنجوری شکل ایده آل روز گار خود می شود. او داماد همه ی ارواح است، دوست خوبی که وعده ی جاودانگی، آرامش و آسایش می دهد. اما در نیمه ی پایانی سالهای 1800 دوباره زن نقش مرگ را به عهده می گیرد. مادر مرگ چون معشوقه ، سلیطه ، زنِ دست فروش و ... از میان سایه ها سر بر می آورد.« خاتون مرگ آسا* » اثر شارل بودلر ، « بانوی مرگ* » اثر راينر ماريا ریلکه از این دست آثار است. در تابلوی «گوشه ی خیابان» اثر فلیسیین روپ دختر فاحشه ی پیری است که مردان را با ماسکی بر صورت می فریبد.
درام نویس های آلمانی از قبیل مولر و برشت – به مرگ تصویری مادرانه داده اند!
به راستی دلیل اروتیک و فمینیزه کردن مرگ چیست؟ آیا زن انتقامجوی ِ نابخشودنی تنها عکس العملی علیه فرهنگ های راسیونالیست است؟ به نظر گوتک سیمون دوبوار نمونه ی خوبی از این دست است. مرد از زن به عنوان موجود بیولوژیکی می ترسد. زن عادت ماهانه می شود. زن حامله می شود. زن می زاید و انسان بودن مرد را به او گوشزد می کند... رابطه ای میان اسطوره و باور مردم در این تلقی یافت می شود: مرگ را کسی می دهد که زندگی می بخشد.
در قسمت پایانی مقاله شعری از ادیت سودر گران آمده است که روزی آن را در دفتر خاطراتم نوشته بودم:
زندگی مثل مرگ است
زندگی خواهر مرگ است
مرگ چیز غریبی نیست، تو می توانی نوازشش کنی. دستش را بگیری. مویش را بنوازی.
او به تو گلی خواهد داد و لبخندی
تو می توانی صورتت را در میان سینه هاش فروبری و آوای قلبش بشنوی:
وقت ِ رفتن است.

او نخواهد گفت که دیگری ست.
صورت ِ سبزی نیست بر زمین
مرگ.
با گونه ی گلی – همه جا ست و با همه می گوید
مرگ
صورتش انعطاف پذیر
گونه هایش نرم –
و گوشتالود است –
مرگ.
دست نرمش بر قلبت می گذارد
و خورشید گرم نمی کند ترا که می بویی
دست نرمش.
سرد است
و عاشق ِ هیچکس نیست
مرگ.

نهاد های فرهنگی و اجتماعی، اقسانه های مذهبی و اسطوره ها بهترین اسناد موجودند که می توانند چهره ی تاریخی مرگ را به ما نشان دهند، کاری که از عهده ی دستور زبان ها بر نمی آید.
در پس گفته های گوتک بافت پیچیده ی نهاد ها و تفاوت های فکری – عقیدتی نهقته است. در نوشته ی او تصاویر مختلفی از « جنسییت مرگ» ارایه نمی شود، در عوض از مراجع موج می زند. اما او پرسش ساده ی خود «ما چرا باید به مرگ بیندیشیم؟» را بی پاسخ می گذارد و می گوید:
« نیمه شبی که پسرم مرا از خواب بیدار کند و بپرسد که مرگ چیست، به او پاسخ خواهم داد : حال موقع فکر کردن به این حرف ها نیست. تو عمر دراز خواهی کرد. حال بگیر بخواب! و البته او به خواب نخواهد رفت.» گوتک می افزاید تصویر ساختن از چیزی که وجود ندارد چه سودی دارد؟ ما هرگز نمی توانیم تصویری از مرگ بدهیم و درست به همین خاطر باید به تصویر پردازی بپردازیم. ما با نام بخشیدن به بی نامها و فرم دادن به بی فرم ها – یعنی آنچه که فنای ماست – بی نام ها و بی فرم ها را ملموس و حس شدنی می کنیم.

و آخر : مرگ از زندگی جدا نیست. مرگ جزء لاینقک زندگی است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1- Karin Boye
2- Edith Sِdergran
3 – Stagnelius
4 -Karl S. Gutteke
5 – Maria Rilke Rainer
6- Ionesco & Anauith
7 – Martin Scorsese 8- Lutheranism

9- Hans Baldung
10- Lessing
11- Thatanos
12- Felicien Rop
13- Edith Sِdergran


* La merte – la mort – la morte

* Dame Macabre of Charz Budler

* Madame La Mort of Maria Rilke

* La merte – La mort – La morte


این مقاله در تاریخ شهریور 1382 در مجله «آفتاب» شماره 61 - 60 به چاپ رسیده است

سايت رباب محب : http://www.robabmoheb.com
 

   

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ به مطالب دوات فقط می توانید لینک بدهید.

برگشت