|
Davat |
|
|
بهروز شیدا
یك حادثه از دو سکو
(تعمقی در دو نوع شاهنامهخوانی)
( برگرفته از کتابِ تراژدی های ناتمام در قابِ قدرت ـ نشر باران، سوئد)شاهنامه ی حکیم ابوالقاسم فردوسی بیتردید یكی از پراهمیتترین اثار ادبیی سرزمین ما است؛ پژواكدهندهی جنبههای بسیاری از فرهنگ ما. شاهنامه اما در دوران ما تنها به مثابه یك اثر ادبی به میدان نیامده است؛ كه گاه به مثابه تبلور تاریخی پُرغرور بهرخ كشیده شده است، گاه بهمثابه تجلیی روح حماسیی یك قوم ستایش شده است، گاه بهمثابه مبلغ عناصر سركوبگرانهی یك فرهنگ نكوهش شده است. گاه قصهی شاهان خوانده شده است؛ گاه افسانهی پهلوانان؛ گاه پاسدارندهی كاستهای طبقاتی؛ گاه مروج خرد.
شاهنامهی حكیم ابوالقاسم فردوسی از منظرهای بسیار خوانده شده است. همهی این منظرها را اما شاید بتوان زیر دو عنوان تقسیمبندی كرد: شاهنامهخوانی در سطح، شاهنامهخوانی در عمق. هنگامی كه از شاهنامهخوانی در سطح سخن میگوییم، پژوهشهایی را در ذهن داریم كه گرد پیشینهی تاریخیی شاهنامه، زندهگینامهی فردوسی، نوعشناسیی شعر شاهنامه، نسبشناسیی شاهان و پهلوانان و تبارشناسیی افسانههای شاهنامه سامان یافتهاند. هنگامی كه از شاهنامهخوانی در عمق سخن میگوییم پژوهشهایی را در ذهن داریم كه از جمله گرد نوعشناسیی ادبی، روانشناسیی قهرمانان شاهنامه، نگاه فلسفی، مقایسهی انواع ادبی و رویكرد هستیشناسانه به شاهنامه سامان یافتهاند. شاهنامهخوانی در سطح و شاهنامهخوانی در عمق، بر مبنای محورهایی كه بهعنوان موضوع پژوهش برمیگزینند، هر یك بر ارزشها و ضدارزشهای متفاوتی پای میفشارند. جستوجوی این ارزشها و ضد ارزشها موضوع بحث ما است.
برای آغاز بحث اما، نخست باید از میان آثاری كه برمبنای دو نوع شاهنامهخوانی نوشته شدهاند، آثاری برگزینیم. چنین میكنیم. از میان پژوهشهایی كه شاهنامه را در سطح خواندهاند، پنج اثر برمیگزینیم: فردوسی و شعر او اثر مجتبی مینوی، سرچشمههای فردوسیشناسی اثر محمد امین ریاحی، پژوهشی در شاهنامه اثر حسین كریمان، سرگذشت فردوسی بهكوشش ناصر حریری، پژوهشی در اندیشههای فردوسی اثر فضلاله رضا. از میان پژوهشهایی كه شاهنامه را در عمق خواندهاند، چهار اثر برمیگزینیم: حماسه در رمز و راز ملی اثر محمد مختاری، سوك سیاوش اثر شاهرخ مسكوب، تراژدی قدرت در شاهنامه اثر مصطفی رحیمی، شاهنامه فردوسی و فلسفه تاریخ ایران اثر مرتضی ثاقبفر.
در راه مقایسهی دو نوع شاهنامهخوانی نه اثر را ورق میزنیم؛ نخست پنج شاهنامهخوانی در سطح.
1
فردوسی و شعر او اثر مجتبی مینوی در دوازده فصل نوشته شده است. فصل اول، زیر عنوان داستانهای ایرانیان قبل از هر چیز بر این نكته تأكید میكند كه ما ایرانیان دو نوع تاریخ داریم: یكی تاریخ واقعی و یكی تاریخ اساطیری. تاریخ اساطیریای ما در شاهنامه ثبت شده است. مجتبی مینوی آنگاه فشردهای از داستانهای شاهنامه بهدست میدهد؛ از داستان كیومرث، نخستین شاه، تا داستان مرگ یزدگرد، آخرین شاه. در این میان ما ماجراها میخوانیم: شورش جمشید برعلیه خدایان را میخوانیم؛ انسانكشیی ضحاك را؛ خروش كاوه را. مرگ معصومانهی ایرج را میخوانیم؛ عشق زال و رودابه را؛ بیخردیی كیكاوس را؛ هفتخوان رستم را. قتل سهراب جوان تن و دل بهدست رستم جهاندیده را میخوانیم؛ بهخاك افتادن سیاوش را؛ سفر كیخسرو بهسوی آسمان را. ماجراجوییهای بهرام گور را میخوانیم؛ طغیان بهرام چوبینه را؛ داستان باربد را. فصل دوم زیر عنوان مقام زبان و ادبیات در ملیت نوشته شده است. در این فصل مجتبی مینوی بر اهمیت ادبیی شاهنامه تأكید میكند. مینوی معتقد است كه شاهنامه از سهجهت برای مردم ایران اهمیت دارد: نخست اینكه اثر ادبیی بزرگی است، دوم اینكه نسبنامهی یك قوم است، سوم اینكه بهزبان فارسی نوشته شده است. فصل سوم زیر عنوان شور و جوش قومی نوشته شده است. در این فصل مجتبی مینوی بر این نكته پای میفشارد كه جنبشهای دوران فردوسی جنبشهای ناسیونالیستی نیستند. مینوی اگرچه افكار ضد عرب را نشانهی بیخردی میداند، اما از تسلط طولانیی تركان بر ایرانیان اندوهها میخورد. فصل چهارم زیر عنوان فردوسی طوسی نوشته شده است؛ گزارشی از زندهگیی شاعری كه در ثبت سرگذشت او واقعیت و افسانه بههم آمیخته است: حكیم ابوالقاسم فردوسی بین سالهای 325 و 329 هجریی قمری متولد شده است، در سی و پنج سالهگی یا چهل سالهگی سرودن شاهنامه را آغاز كرده است، در سال 400 هجریی قمری نسخهای از شاهنامه را به سلطان محمود غزنوی هدیه كرده است و سرانجام بیآنكه صلهای بابت كار سترگ خود دریافت كند، در سال 411 یا 416 هجریی قمری چشم از جهان فروبسته است. در فصل چهارم در مورد رابطهی سلطان محمود غزنوی و حكیم ابوالقاسم فردوسی، منابع زندهگی نامهی فردوسی و چهگونهگیی تدوین شاهنامه نكتههایی میخوانیم.
فصل پنجم زیر عنوان شاهنامه بنثر فارسی نوشته شده است. در این فصل از منابع شاهنامهی فردوسی با خبر میشویم؛ منابعی چون خداینامه، شاهنامه ابوالموید بلخی، شاهنامه ابوعلی محمدابن احمد بلخی، شاهنامه مسعودی مروزی و شاهنامه ابومنصوری. فصل ششم زیر عنوان فردوسی آفریننده نوشته شده است. مجتبی مینوی در این فصل بر این نكته انگشت میگذارد كه هدف فردوسی از به نظم درآوردن شاهنامه شناساندن زبان فارسی به مردم، تصویر مفهوم استقلال و آزادی و بازگرداندن غرور ملی بهقوم ایرانی است. فصل هفتم زیر عنوان سخنسرائی فردوسی نوشته شده است. در این فصل كه به توصیف تواناییهای فردوسی اختصاص دارد بر این نكته تأكید میشود كه هنر بزرگ فردوسی این است كه افسانههای منثور را با خیال شاعرانه درآمیخته است. فصل هشتم زیر عنوان كم و بیشی نسبت باصل نوشته شده است. در این فصل به كمبودها و افزونیهای شاهنامه در مقایسه با منابع شاهنامه اشاره شده است. بهعنوان نمونه قصهی آرش كمانگیر و چهگونهگیی رویین تن شدن اسفندیار در شاهنامهی فردوسی نیامده است، در حالیكه شاهنامهی فردوسی در سه زمینه چیزی بیش از منابع خود دارد: در زمینهی هنر سخنسرایی، درزمینهی توصیف طلوع و غروب و رزم، در زمینهی لزوم عبرتپذیری از گذر روزگار. فصل نهم زیر عنوان اشعار مورد شك و مردود نوشته شده است. در این فصل به اشعاری توجه شده است كه در تعلق آنها به فردوسی تردید وجود دارد. فصل دهم زیر عنوان یوسف و زلیخا نوشته شده است؛ اصرار چند باره بر این نكته كه قصهی یوسف و زلیخا اثر فردوسی نیست. به گمان مجتبی مینوی یوسف و زلیخایی كه بهنام فردوسی شناخته میشود، در سال 476 هجریی قمری، توسط شاعری كه شمسی تخلص میكرده است، سروده شده است. فصل یازدهم زیر عنوان داستانهای ایران قبل و بعد از شاهنامه نوشته شده است. در این فصل مجتبی مینوی به رواج داستانهای حماسی ـ پهلوانی پس از سروده شدن شاهنامه اشاره میكند. شاهنامه از حدود سال 450 هجریی قمری بهاوج شهرت میرسد و پهلوانان آن آشنای خانهها و مجامع عمومی میشوند. فصل دوازدهم زیر عنوان نخبهای از شاهنامه نوشته شده است؛ گزیدهای از شاهنامه به روایت مجتبی مینوی: شورش كاوة آهنگر، داستان ایرج، نبرد زال با تورانیان، از داستان سهراب، داستان سیاوش، انگیختن گرسیوز سیاوش را و افراسیاب را بر یكدیگر، از داستان فرودِ سیاوش، از داستان بیژن و منیژه، از داستان رستم و اسفندیار.
سرچشمههای فردوسی شناسی، اثر محمد امین ریاحی، مجموعهای است از نوشتههای كهن در بارهی فردوسی و شاهنامه. ریاحی در مقدمهی این كتاب مینویسد: ”مجموعه حاضر، سیر فردوسیشناسی را در هزار سال گذشته، چون آینه روشنی پیش چشم جویندگان میگذارد، تا سابقه ظهور افسانهها و مراحل تحولات آنها را بنگرند، و از افسانهها به حقیقتها برسند، و چهرة تابناك بزرگترین حكیم و شاعر ایران را از پشت غبار قرون و اعصار به روشنی ببینند”.(1) ریاحی اما تنها به جمعآوریی متنهایی كه در طول هزار سال در مورد فردوسی و شاهنامه نوشته شدهاند، اكتفاء نكرده است؛ كه خود فصلی نوشته است زیر عنوان رنج و روزگار فردوسی تا برای نقد نوشتههایی كه در این مجموعه جمعآوری شدهاند، محكی به دست داده باشد.
در فصلی كه محمد امین ریاحی نوشته است، ستایش شخصیت فردوسی و شاهنامهی او محور است. ریاحی اعتقاد دارد برتریای فردوسی بر دیگر گویندهگان و سرایندهگان دوراناش در این نكته ریشه دارد كه او غمخوار و سخنگوی مردم ایران است. فردوسی در شهری بالید كه برای آنكه شخصیتی چون او را در دامان خود بپرورد، همهی ویژهگیهای لازم را در خود داشت. زاده شدن در شهری درخور اما، تنها امتیاز فردوسی نبود؛ كه او از”طبقهای بایسته” نیز برخاسته بود. فردوسی در خانوادهای دهقانی چشم به جهان گشوده بود؛ خانوادهای كه نگهبان سنت و فرهنگ ملیی ایران بودند. محمد امین ریاحی در مقالهی رنج و روزگار فردوسی شهر و خاندان فردوسی را محور قرار میدهد تا روز شمار زندهگیی مردی را بهدست دهد كه”شاهكاری” بیبدیل آفریده است. در این راه او به رابطهی سلطان محمود با فردوسی میپردازد، از سالهای پُر امید و كم امید فردوسی سخن میگوید، از واپسین سرودههای او مثالها میزند، نسخههای مختلف شاهنامه را شناسایی میكند، در مورد تصحیح شاهنامه پیشنهادهایی ارائه میدهد.
محمد امین ریاحی، در سرچشمههای فردوسیشناسی، شصتوسه نوشته در مورد فردوسی و شاهنامه را پیش چشم میگشاید: از فردوسی از زبان خودش تا كین سیاوش، از تاریخ بخارا تا فردوسی حكیم، از عجایبالمخلوقات تا فردوس حكمت از سوزنی، از شاهنامهخوانی در میدان جنگ از جهانگشاه جوینی تا از یك تذكرة معروف از هفت اقلیم. در همهی این نوشتهها ما با منابع شاهنامهی فردوسی آشنا میشویم، واكنش معاصران فردوسی یه حاصل سی سال رنج او را میخوانیم، به كهنترین نسخههایی شاهنامه سر میزنیم و از شاهنامهخوانی در میدانهای جنگ قصهها میشنویم؛ ستایش مكرر شاعری كه به چشم محمد امین ریاحی همتایی ندارد:”و این كتاب شصت هزار بیت شعر است شامل تاریخ ایرانیان، و این كتاب قرآن این ملت است و همه فصیحان ایران همرای و هم عقیدهاند كه در زبان ایشان كتابی فصیحتر از شاهنامه نیست”. (2)
پژوهشی در شاهنامه، اثر دكتر حسین كریمان، پژوهشی است در مورد جغرافیای اساطیریی ایران كه در یك مقدمه و شش فصل نوشته شده است. در مقدمه، از جمله، به تاریخنویسی در ایران باستان و منابع شاهنامه پرداخته شده است. فصل اول جایگاه ری قدیم در شاهنامه را جستوجو كرده است. فصل دوم به وضعیت كاخ اردوان توجه كرده است. فصل سوم به جایگاه كوه البرز در شاهنامه اختصاص دارد؛ به چهگونهگیی تصویر البرز در اوستا تا شاهنامه.
فصل چهارم به جایگاه مازندران در شاهنامه پرداخته است. فصل پنجم چهگونهگیی مازندران مغرب، لشگركشیی كیكاوس به مازندران، جنگ هاماوران و پرواز كیكاوس به آسمان را جستوجو كرده است. فصل ششم به مازندران مشرق توجه كرده است؛ به داستان پادشاهیی كیخسرو؛ به داستان بیژن و منیژه.
حسین كریمان پژوهشی در شاهنامه را اینگونه آغاز میكند: ”فردوسی را باید نمونه كامل قوم ایرانی دانست كه تمام صفات ممتاز و خصال ویژة مردم این مرزوبوم را در خود جمع داشت، در ایران دوستی و ایرانیخواهی در میان همه گویندگان و سرایندگان، كمنظیر بلكه بینظیر بوده است. تجلی شور وطنخواهی و كشوردوستی در تمام گفتار وی در كمال ظهور و بروز است. شاهنامه آینه تمام نمای افكار و اندیشهها و اعتقادات و روحیات و عواطف و احساسات فردوسی است، و بهعبارت دیگر فردوسی نبوغ نژادی خویش را در این اثر نفیس در نهایت دقت و صحت منعكس ساخته است”. (3) حسین كریمان یكسره مفتون”نبوغ” و”عاطفه”ی ایرانیی فردوسی است؛ پس تا دین خویش به این نبوغ و عاطفه ادا كند، همهی ویرانههای جهان را میكاود تا مركز اسطورهایای را بیابد كه پهنهی جولان پهلوانان ایرانی است. ری نخستین شهری است كه پس از شهر كیومرث بنا شده است؛ شهری كه در شاهنامه بهتكرار ظاهر میشود؛ در داستان سیاوش، در داستان رستم و خاقان چین، در پادشاهیی كیخسرو، در داستان زادن اردشیر بابكان، در شرح هنرنماییی بهرام در نخجیر گوران. یكی از مهمترین كاخهایی كه در ری قرار داشته است، كاخ اردوان، آخرین پادشاه اشكانی، است؛ كاخی عظیم كه به عادت پادشاهان اشكانی بر یك بلندی ساخته شده بوده است. البرز در شاهنامه نام مشتركی است برای سلسله كوههایی در هند، بلخ، فارس و قفقاز. البرز همان كوه قاف است كه مركز آن در قفقاز است. در شاهنامه از البرز بسیار یاد شده است؛ در شرح پادشاهیی منوچهر، در شرح پادشاهیی ضحاك، در شرح پادشاهیی گرشاسب. منظور از مازندران در شاهنامه مازندران فعلی نیست. در شاهنامه مازندران به دو محل اطلاق میشود؛ یكی در مغرب، در عربستان و حدود یمن و مصر و شام و دیگر در مشرق، در لاهور و كشمیر و بدخشان و فلات پامیر. در شاهنامه از هر دو مازندران نام برده شده است؛ در پادشاهیی فریدون، در پادشاهیی خسروپرویز، در داستان سیاوش، در پادشاهیی كیكاوس، در داستان بیژن و منیژه. حسین كریمان، در پژوهشی در شاهنامه، به جستوجوی مرزهای جغرافیای اسطورهای میرود؛ به جستوجوی جایگاه زمینی كه كه لگدكوب مركب شاهان و پهلوانان ایرانی است.
سرگذشت فردوسی، به كوشش ناصر حریری، مجموعهی سیزده مقاله است كه پیش از این در نشریهها یا كتابهای دیگری به چاپ رسیدهاند. ناصر حریری سرگذشت فردوسی را با دو نوشته از خود آغاز میكند؛ دو نگاه كوتاه به اوضاع سیاسی ـ اجتماعی، اقتصادیی دوران اول حكومت غزنوی. پس از این دو نگاه، این مقالهها را میخوانیم: سرگذشت فردوسی اثر تنودور نولدكه، زندگی و آثار فردوسی اثر سید حسن تقیزاده، زندگی فردوسی اثر ادوارد براون، زندگی فردوسی اثر بدیعالزمان فروزانفر، زندگی فردوسی اثر دكتر هانس مولر، فردوسی اثر یان ریپكا، فردوسی طوسی اثر مجتبی مینوی، فردوسی اثر ملكالشعراء بهار، عقیدة دینی فردوسی اثر محیط طباطبایی، اعتقاد مذهبی فردوسی اثر محیط طباطبایی، نظری به دین و مذهب فردوسی اثر محیط طباطبایی، فردوسی و سلطان محمود اثر محیط طباطبایی، نگاهی تازه به مقدمه شاهنامه اثر عباس زریاب خویی.
تئودور نولدكه، در سرگذشت فردوسی، به منابع شاهنامه اشاره میكند، روز شمار زندهگیی شاعر را بهدست میدهد، در مورد رابطهی فردوسی با سلطان محمود سخن میگوید. سید حسن تقیزاده، در زندگی و آثار فردوسی، به شرح جزئیات زندهگیی فردوسی میپردازد؛ به اسم و نسب فردوسی، بهاوضاع مالیی او، بهتاریخ پایان تألیف شاهنامه، بهنسخههای مختلف شاهنامه، بهماجرای تقدیم شاهنامه بهسلطان محمود. ادوارد براوان، در زندهگی فردوسی، سرگذشت فردوسی را با توجه به چهار مقالة عروضی و روایت دولتشاه روایت میكند. بدیعالزمان فروزانفر، در زندهگی فردوسی، روزشمار كوتاهی از زندهگیی فردوسی بهدست میدهد و از دلایل علاقهی ویژهی فردوسی به ایران سخن میگوید. هانس مولر، در زندگی فردوسی، به ترجمههایی از شاهنامه، كه به زبان آلمانی در دست است، توجه میكند. یان رپیكا، در فردوسی بار دیگر زندهگیی فردوسی را حكایت میكند. مجتبی مینوی، در فردوسی طوسی، به این سئوال پاسخ میدهد: فردوسیی طوسی كه بود؟ ملكالشعراء بهار، در فردوسی، شرح حال فردوسی را از خود شاهنامه دستچین و تدوین میكند. محیط طباطبایی، در عقیدة دینی فردوسی، تلاش میكند ثابت كند فردوسی مسلمان و پیرو مذهب تشیع است. محیط طباطبایی، در اعتقاد مذهبی فردوسی، بار دیگر اعتقادخویش به شیعه بودن فردوسی را تكرار میكند.
محیط طباطبایی، در نظری به دین و مذهب فردوسی، تأكید میكند كه فردوسی شیعه مذهب بوده است. محیط طباطبایی، در فردوسی و سلطان محمود، به داستان معروف رابطهی فردوسی و سلطان محمود اشاره میكند. عباس زریاب خویی، در نگاهی تازه به مقدمه شاهنامه، بر این اعتقاد پای میفشارد كه فردوسی در مقدمهی شاهنامه جهان بینیای را عرضه كرده است كه بیش از هرچیز با عقیدهی حكیمان اسماعیلی نزدیك است؛ عقیدهای كه در كتابهایی چون زادالمسافرین ریشه دارد.
پژوهشی در اندیشههای فردوسی گزیدهای است از داستانهای شاهنامهی فردوسی به روایت فضلاله رضا. فضلاله رضا پژوهشی در اندیشههای فردوسی را در شش دفتر سامان داده است. دفتر اول: از كیومرث تا كاوه، دفتر دوم: فریدون و ایرج، دفتر سوم: رودابه و زال، دفتر چهارم: رستم به دنیا میآید، دفتر پنجم: دلیر تاجبخش و شهریار آزمند؛ گرفتاریهای كاووس و یاریهای رستم، دفتر ششم: رستم و سهراب. فضلاله رضا در پیشگفتارِ پژوهشی در اندیشههای فردوسی ماجرای عشق خویش بهفردوسی را حكایت میكند و بر یكی از نیكبختیهای بزرگِ مردم ایران انگشت میگذارد:”بنظر من از نیكبختیهای بزرگ مردم پارسی زبان است كه آزادمردی در طوس پدید آمد و با فرهنگ ایران عشق ورزید. همت بلند استاد خراسان بهنیروی زبانی گشادهتر از زبان دقیقی و گلستان اندیشهای چون بهشت برین آن كار سترك را بهپایان رساند. یادگاری از او بر جای ماند كه بر زبان و فرهنگ ما سایهای خوش افكندست”.(4)
فضلاله رضا در دفتر اول پژوهشی در اندیشههای فردوسی ضمن روایت داستانها، تفسیرهای خویش را نیز با ما در میان میگذارد؛ گاه انتقادهای خویش به قهرمانان شاهنامه را:”جمشید خویشتن را چندان بزرگ میبیند كه خود را خدای جهان میپندارد، و میخواهد كه مردم او را بندگی كنند. تا اینجا زیاد گره در كار نیست. ... اما اینكه از موبدان و رجال كسی جرأت نكرد به جمشید اعتراض كند و او را از راه خطا برحذر دارد، به نظر من گرهی بزرگ در كار داستانهای پهلوی میاندازد. این خاموشی بیجا بهجای درست و راست و مردانه سخن گفتن و حتی جان بر سر آزادگی و حقگویی نهادن ، در ذهن من لكهای بر دامان نبشتههای اصلی این داستانها میگذارد”. (5) فضلاله رضا در دفتر دوم به رنج فردوسی از روزگارش اشاره میكند؛ در دفتر سوم به كوته نظریی سام در برخورد به عشق رودابه و زال. در دفتر چهارم ماجرای تولد رستم حكایت میشود. در دفتر پنجم تناقض عمیق میان شجاعت رستم و بیخردیی كیكاوس مكرر میشود. در دفتر ششم به مرگ تراژیك سهراب اشاره میشود؛ در این دفتر فضلاله رضا نگاه فردوسی به مرگ را برجسته میكند، رابطهی رستم و تهمینه را دوره میكند، از تربیت سهراب سخن میگوید، از قدرت شگفتانگیز سهراب یاد میكند و سرانجام از ماجرای نوشداروی پس از مرگ سخن میگوید؛ از شاهی كه پدر پسركش را با اندوه خویش تنها میگذارد.
2
پنج شاهنامهخوانی در سطح را ورق زدیم. مكرر میكنیم كه این نوع شاهنامهخوانی گرد پیشینهی تاریخیی اثر، زندهگینامهی فردوسی، نوع شناسیی شعر شاهنامه، نسب شناسیی شاهان و پهلوانان و تبارشناسیی افسانههای شاهنامه سامان یافته است. محورهای شاهنامه خوانی در سطح اما، به تصادف برگزیده نشدهاند؛ كه در دل خویش داوری در مورد یك فرهنگ، یك تاریخ و معنای هستی را نیز مستتر دارند.
نخستین نكتهای كه در شاهنامه خوانی در سطح بهچشم میخورد، عدم حضور نگاه تراژیك است. در نگاه تراژیك هستی پیچیده میشود، شكست و پیروزی به چشمزدنی جا عوض میكنند، جهان از منظر بازندهگان نیز نگریسته میشود، اردوی نیكی را گاه تنها میل بهقدرت پیش میراند. در نگاه تراژیك حقیقت مبهم است و سئوالهای هستیشناسانه پیش از سئوالهای سیاسی، ـ تاریخی مطرح میشوند. در شاهنامه خوانی در سطح نگاه تراژیك وجود ندارد. در شاهنامهخوانی در سطح سه حقیقت مطلق وجود دارد: برجستهگیی منش و هنر فردوسی، برجستهگیی ادبیی شاهنامه، برجستهگیی گفتمان فرهنگ ایرانی. شاهنامه خوانی در سطح صحنهی ستایش نبوغ فردوسی بر بستر ستایش ناسیونالیسم ایرانی است.
در شاهنامهخوانی در سطح تصویر فردوسی تصویری یگانه است؛ تصویر نابغهای محصور در زمانهای سفلهپرور. این تصویر كه در دل روز شمار زندهگی، موقعیت طبقاتی، زادگاه فردوسی و رابطهی شاعر با سلطان محمود ظاهر میشود، تصویری سخت تكراری است؛ یك روایت در نسخههای متفاوت. شاهنامهخوانی در سطح لحظهای از خرج عبارتهای پُر از شگفتی و شیفتهگی در مورد فردوسی دریغ نمیكند؛ از غرق خویش در جذبهی مردی كه خود در اثرش حضوری همیشهگی دارد؛ پارهای از این عبارتها را در كنار یكدیگر بچینیم و بخوانیم؛ صدای منِ مشترك را:”روان من از همان سیزده چهارده سالگی در پنجه این شیر شرزة سخنور افتاد. كدام سخنور گشاده زبان میشناسید كه در شب تیره یخبندان مرغ و ماهی و ماه و مهر را به داروی سخن چنین آرام بخواب سنگین فروبرد. هرچه زمان بیشتر بگذرد شهرت فردوسی نیز بیشتر افزونی میگیرد. با همه این احوال میتوان گفت كه هنوز یك گوشه از سطح حیات این شاعر كماهوحقه بالا نرفته و بسی از مطالب هنوز در بوته اجمال باقی مانده است. فردوسی یك شاعر معمولی نظیر هزاران گویندهای كه در این مرز و بوم به زبان این ملت شعر سرودهاند و دیوانها ترتیب دادهاند، یا داستانسرایی كه منظومهای بدیع و دلنشین آفریده باشد نیست. او حكیم و متفكر و رهبر فكری صاحب درد ملت خویش است و هر ایرانی وظیفه دارد كه در شناختن و شناساندن او در حد امكان بكوشد”. (6)
فردوسی در چشم كسانی كه شاهنامه را را در سطح میخوانند، قهرمانی بیبدیل است؛ این اما تنها ویژهگیی مشترك نگاه آنها به فردوسی نیست؛ روایتهای آنها از روز شمار زندهگیی فردوسی نیز جز یك روایت نیست. در شاهنامهخوانی در سطح بارها زندهگینامهی فردوسی را میخوانیم؛ از زبان خودش، از زبان امین ریاحی، از زبان ملكالشعراء بهار، از زبان ادوارد براون، از زبان نولدكه، از زبان سید حسن تقی زاده، از زبان بدیعالزمان فروزانفر، از زبان مجتبی مینوی و از زبان بسیارانی دیگر؛ یك روایت از چند زبان، بیآنكه روایتی چیزی به روایت دیگر اضافه كند. چنان مینماید كه روایت زندهگیی فردوسی نوعی آیین است كه بدون آن خوانش شاهنامه كامل نمیشود. این آیین هم اما، بهتصادف برگزیده نشده است..
شاهنامهخوانی در سطح زندگینامه، شخصیت و نیت نویسنده را از كیفیت اثر جدا نمیداند. بهروایت شاهنامهخوانی در سطح آفرینش اثری چون شاهنامه جز از شخصیتی چون فردوسی ممكن نیست. به روایت كسانی كه شاهنامه را در سطح میخوانند، در زندهگیی فردوسی چند نقطهی پُر اهمیت وجود دارد: زادگاه او كه طوس است، خاستگاه طبقاتیی او كه طبقهی دهقان است، رابطهی او با سلطان محمود كه روایت ستیز ایرانیای فرهیخته با تركی بیفرهنگ است، آثاری كه در مورد شاهنامه سخن گفتهاند كه چهارمقالة عروضی پُر اهمیتترین آنها است، میزان اعتبار نسخههای گوناگون شاهنامه و عشق بیبدیل فردوسی به ایران و ایرانیت. تصویر مكرری كه از زندهگیی فردوسی در شاهنامه خوانی در سطح ظاهر میشود، هنگام تصویر نگاه او به سرزمین ایران سخت رنگینتر میشود. كسانی كه شاهنامه را در سطح میخوانند، خود را در آینهی نگاه فردوسی به ایران و ایرانیت تماشا میكنند. در نگاه آنان فردوسی منادیی اصالت قوم ایرانی است:”در آن روزهای خواری و زبونی و سرافكندگی، این آزاد مرد دانا دل یكتنه به یاری ایران برخاست و طبع توانا و اندیشه آفرینندة خویش را در خدمت احیاء مفاخر ایران و ایرانی نهاد. او تصمیم گرفت با سرودن داستانهای ملی و تاریخ باستانی سرشار از عظمت و غرور و فر و شكوه ، اقتخارات فراموش شدة روزگاران سرافرازی را بهیاد ایرانیان بیاورد، و روح آزادگی و گردنفرازی و بزرگواری را در آنان بدمد، و عشق بهایران و خشم و بیزاری را در دلهای آنان برانگیزد”. (7) تصویر عظمت ایرانزمین در شاهنامهخوانی در سطح مكرر است؛ باور سوزان به ارج گفتمان فرهنگ ایرانیهم. حسین كریمان از نبوغ نژاد ایرانی سخت میگوید، امین ریاحی بهجلال و شكوه عصر ساسانی مینازد، فضلاله رضا به گفتمان فرهنگ ایرانی دلخوش است. به روایت شاهنامهخوانی در سطح ایرانیان تجسم مطلق نیكیاند. این باور اما، جز بر بنیان ستایش قدرت بنا نمیشود. به گمان كسانی كه شاهنامه را در سطح میخوانند، گوهر گمشدهی فرهنگ ایرانی در كسوت قدرت تبلور پیدا میكرده است. واژههایی كه در شاهنامهخوانی در سطح در ستایش قوم ایرانی میخوانیم، نشان روشنِ باور بهارج قدرت است: شكوه، افتخار، جاه، جلال، غرور، سرافرازی، گردنفرازی.
ارادهی معطوف به قدرت سایهی خود را بر شاهنامهخوانی در سطح گسترده است؛ نشان ذاتِ نیك یك قوم. هیچ ذات نیكی اما، معنا نمییابد اگر جبههی شری در مقابل نداشته باشد. عناصر شر شاهنامهخوانی در سطح بیگانهگانند؛ اقوام "ناشایستهای" كه جایگزین قدرتی اصیل شدهاند، در میان این اقوام تركان" شر" پُر رنگترند. چنین بهنظر میرسد كه بهچشم كسانی كه شاهنامه را در سطح میخوانند، هرچند كه اعراب نیز شایستهگیی نشستن بر مسند قدرت را ندارند، اما دینی كه با خود بهارمغان آوردهاند بار گناهان آنان را سبك كرده است. بخشی از شاهنامهخوانی در سطح در جهت اثبات شیعهبودن ابوالقاسم فردوسی نوشته شده است. محیط طباطبایی پساز پژوهشهای فراوان بهاین نتیجه رسیده است كه به گمان فردوسی: ”حضرت محمد بهترین پیغمبران است. اسلام ... بهترین ادیان میباشد. ... علی از همه یاران او برتر است. دشمن علی بیپدر و اهریمن است”. (8)
به روایت كسانی كه شاهنامه را در سطح میخوانند، مسلمان بودن اعراب بار "گناه" آنان را سبك كرده است؛ هرچند كه در این مورد تفاوت نظرهایی نیز بهچشم میخورد؛ گروهی بر این باورند كه عربیت را باید از اسلام جدا كرد؛ اولی را مذموم دانست و دومی را هدیهی خداوند.
چنین بهنظر میرسد كه محمد امین ریاحی چنین میاندیشد: ”قبیلههایی از بیابانگردان تازی نواحی سبز و خرم خراسان راغصب كرده بودند. ... بغض و نفرت نسبت بهاین مهاجمان و غاصبان و غارتگران بیگانه و حاكمان دستنشاندة آنها كه بهنام دین و خلافت از هیچ ظلمی خودداری نمیكردند، دلهای عامه مردم را لبریز میداشت”. (9) مجتبی مینوی اما، مخالفت با اعراب را خوش نمیدارد. بهگمان او عربیت و اسلام جدایی ناپذیرند: ”امروز هم هستند مردمانی كه بیجا بر ضد عرب سخن میگویند و یكی دو شعر شاهنامه را دائم تكرار میكنند. اما اینها دشمن زندة قوی را كه مخرب بنیان قومیت و زبان و فرهنگ و ملیت ایران هستند گذاشته و بجان عرب افتادهاند و چنین وانمود میكنند كه عقبماندن امروزی ما از قافله تمدن غربی دنباله تأثیر حمله هزارو سیصدوهفتاد ساله عرب و تسلط افكار عربی است و بعلت اینست كه ما مسلمان شدهایم”.(10) مجتبی مینوی از بیگانهستیزیی كسانی كه اعراب را مسبب عقبماندهگیی ایران میدانند، دلتنگ است، اما خود لحظهای در تحقیر تركان تردید نمیكند:”... حالا كه قوت عرب در ایران شكسته و زایل گردیده بودتسلط ترك جای آن را گرفته بود. آن هم چه تركانی! غلامان دیروزی امیر و سلطان شده بودند و آن اندازه هم عرضه نداشتند كه این مملكت بدست آمده را نگاه دارند، و دائم با تركان دیگر در جنگ و نزاع بودند”. (11)
كسانی كه شاهنامه را در سطح میخوانند، اسلام را میپذیرند، در مورد اعراب اختلاف نظر دارندو تركان را یكصدا دشمن میپندارند؛ جوهر اندیشهی همهی آنان اما، باور به سروریی قوم ایرانی است؛ آزرده از "غلامانی" كه بهگزاف بر جای "سروران" تكیه زدهاند. بهروایت شاهنامهخوانی در سطح همهی ارزش فردوسی در این است كه امكان تغییر این نظم مخدوش را یادآوری میكند؛ تغییر این نظم مخدوش اما، جز با نبردی حماسی ممكن نیست.
به روایت شاهنامهخوانی در سطح نبرد بیامانی كه در شاهنامه، بین ایرانیان با تازیان، تورانیان و رومیان جاری است، نه بیان ویژهگیی نوع ادبیی حماسه كه نشان ارج یك قوم است؛ نشان روح سلحشوری، اجتناب ناپذیر بودن پیروزیی اردوی نیكی. به روایت كسانی كه شاهنامه را در سطح میخوانند، آفرینش نوع ادبیی حماسه یك ارزش است؛ چه هنگامی كه اردوی نیكی و اردوی شر خارج از اثر ادبی حضور داشته باشند، هنگامی كه بازیی قدرت در جهانِ خاكی بهزیان "شایستهگان" مخدوش شده باشد، هنگامی كه تنها راه بازگرداندن نظم طبیعی ستیزی شجاعانه باشد، حماسه دیگر تنها یك نوع ادبی نیست، نوع ادبیی برتر است. در شاهنامه خوانی در سطح حماسه نوع ادبیی برتر است، چرا كه پُر از ستیز است؛ شاهنامه اثر برتر است، چرا كه تصویر كنندهی جوهر اصیل ایرانی است.
كنكاش در مورد نوع ادبیی حماسه، تبیین ابعاد آن، كنجكاوی در مورد نظریههایی كه تلاش كردهاند به این نوع چهارچوب ببخشند، دلمشغولیی باورمندان به شاهنامهخوانی در سطح نیست. تنها چهگونهگیی شعرهای حماسیی فردوسی است كه ذهن آنان را اشغال میكند. زیباییی شعر فردوسی ترجیعبند سخن تمام كسانی است كه شاهنامه را در سطح میخوانند؛ بیآنكه ما دلایل نظریی این زیبایی را بخوانیم: در شاهنامه خوانی در سطح زیباییی شعر فردوسی پیشفرض است.
روز شمار زندهگیی فردوسی، تكرار شكوه قوم ایرانی، تأكید بر ارج نوع ادبیی حماسه، پافشاری بر زیباییی شعر فردوسی، تنها نكاتی نیستند كه در شاهنامه خوانی در سطح حضور دارند؛ كه جستوجوی تبار متن و دوران و شاهان و پهلوانان شاهنامه نیز بهگستردهگی در این نوع شاهنامه خوانی بهچشم میخورد. خاستگاه حوادث شاهنامه را میتوان در اوستا، خداینامه، شاهنامه ابومنصوری، شاهناهه ابولموید بلخی، شاهنامه ابوشكور بلخی و شاهنامه دقیقی جست. شاهنامه در سه بخش اساطیری، حماسی و تاریخی نوشته شده است. بخش اساطیری دوران پیشدادیان را در بر میگیرد، بخش حماسی بهدوران كیانیان میپردازد، بخش تاریخی بر دوران ساسانیان متمركز میشود. پهلوانان شاهنامه نسب خویش در سه دوران میجویند؛ حماسههای كیانی بهاقوام پیش از زردشت منسوباند، حماسههای خاندان زال و رستم در قصههای اقوام سكایی ریشه دارند، حماسههای دوران اشكانی چهرههایی چون گیو و بیژن را به شاهنامه عرضه میكنند. در شاهنامه هجوم سه قوم اهریمنی به ایران را میخوانیم: تازیان، رومیان، تورانیان. شاهنامهخوانی در سطح به شكوه روزهای كهن دل خوش میدارد. شاهنامهخوانی در عمق راه دیگری برمیگزیند. چهار شاهنامه خوانی در عمق را نیز ورق بزنیم.
3
حماسه در رمز و راز ملی، اثر محمد مختاری، با تعریف حماسه آغاز میشود: ”حماسه یك شعر بلند روایی است، در بارة رفتار و كردار پهلوانان، رویدادهای قهرمانی و افتخارآمیز در حیات باستانی یك ملت. ... در هر حماسه یك هیأت مركزی پهلوانی، و به تعبیر حماسه ما یك جهان پهلوان حضور دارد. ... در هر حماسه یك عنصر نیرومند ذهنی، خواه آیینی و ماوراءطبیعی، و خواه اخلاقی و سیاسی، و گاه نیز تاریخی، به آرایش حماسی آن مفهوم ویژهای میبخشد. ... در هر حماسه سفرهای مخاطرهآمیزی روایت میشود، كه یا اساس حركت و مبارزة قهرمان است، و یا انتظام بخش رویدادهای درونی آن؛ و یا بخشی از حركت رویدادها در زندگی قهرمان یا قهرمان اصلی بهآن وابسته است. ... در هر حماسه رویدادهای ناگوار و پر خطر، و دلاورانه رزمی و عاشقانهای روی میدهد كه نمودگاه روحیه و كنش پهلوانان است، و بنمایههایی را تشكیل میدهدكه یكی از ویژگیهای اصلی حماسه بزرگ است”. (12)
محمد مختاری، پس از این تعریف كلی، انواع حماسه را شماره میكند، از پیشینه و خصلت عمومیی حماسه سخن میگوید، تبار راویان داستان،ـ سرودههای كهن را میجوید و عناصر اصلیی دوران قهرمانی را پیش چشم میگیرد. اندكی بعد سه رشته داستانهای حماسهی ملی نیز شماره میشوند و از دوران اساطیری، حماسی و تاریخیی شاهنامه نیز سخن به میان میآید. نكتهی اصلی اما جان حماسه است؛ فضیلت كنش؛ نبردهای شجاعانهای كه در دل تقدیر جاری است. در راه روشن كردن زوایای مختلفِ جان حماسه، محمد مختاری به تفاوتهای حماسه و تراژدی میپردازد و نظریههای نظریهپردازان گوناگون در اینمورد را شماره میكند. پس از چندی به ساختِ عمومیی حماسهی ملیی ایران میرسیم؛ به جهان دو قطبیی حماسهی ملیی ایران كه در آن دو اردوی نیكی و شر درگیر جدالی همیشهگیاند؛ به گروهها اجتماعیی كه در این جهان دوقطبی در كنار یكدیگر زندهگی میكنند؛ به كنش پهلوانیی پهلوانان.
دوگانهگی سیمرغ در حماسه عنوان بحث بعدیی محمد مختاری است. او تأكید میكند كه سیمرغ در شاهنامه هم مقدس است و هم اهریمنی. در دوران كودكیی زال سیمرغ چهرهای مقدس دارد؛ پرندهای مهربان كه زال را همچون مادری میپرورد. بههنگام تولد رستم نیز تقدس سیمرغ رخ میكند؛ طبیبی كاركشته كه رودابه را در زادن كودكی غولآسا یاری میكند. در هفتخوان اسفندیار سیمرغ موجودی اهریمنی است كه بر سر راه پهلوان دام میگذارد. در جنگ رستم با اسفندیار سیمرغ موجودی توأمان مقدس و اهریمنی است؛ پَرش زخم رستم را شفا میدهد و اشارهاش به چوبَ گز وسیلهی مرگ اسفندیار را فراهم میآورد. محمد مختاری اعتقاد دارد دوگانهگیی وجود سیمرغ در شاهنامه نشان حضور دو دیدگاه مذهبی در شاهنامه است؛ مذهب خاندان زال و مذهب اسفندیار. خاندان زال پیرو مذهبی ابتدایی است؛ اسفندیار اما، پیرو آیین زرتشت است. سیمرغ تنها در آیینهای ابتدایی ستایش میشود.
بخش بعدیی حماسه در رمز و راز ملی زیر عنوان سهراب و رستم، یگانگی و بیگانگی نوشته شده است. این بخش با توصیف صحنهی نبرد رستم و سهراب آغاز میشود:”دو سپاه روبهروی هم صف كشیدهاند، و چشم بهراهند تا كی بهدیدار پهلوان خویش شادی آغازند، یا از خیرش به درد نشینند. هردو سو پریشان و منتظرند، اما یك سوی به اندیشه و بیمی افزونتر گرفتارند، و این ایرانیانند، كه دل به مهر رستم سپردهاند، و به نیروی او پایدارند، اما در آن سو كه تورانیانند، كسی را دل به مهر سهراب نیست”. (13) این توصیف اندوهبار اما، صحنهای را میگشاید كه پیش از هر چیز نشان از دو چیز دارد؛ تقدیری دردناك و بحرانی كه آبستن فاجعه است. بحران از خطری برمیآید كه تمامیت یك نظم مقدس را تهدید میكند و بازتاب خویش را در جان پهلوانان درگیر مییابد. تقدیر چنین است كه این بحران بهنفع یگانهگیی نظم مقدس تمام شود. یگانهگیی نظم مقدس در گرو پیروزیی پدر است. پسر اگر كشته شود، پدر میتواند از زخم فاجعه گریبان بدرد. پدر اما اگر كشته شود، یك نظم میمیرد. داستان رستم و سهراب داستان نظمی است كه از نو شدن تن میزند.
بخش بعدیی حماسه در رمز و راز ملی زیر عنوان تازیانه بهرام: آمیزة رهایی و مرگ نوشته شده است. سپاه ایران، در سر راه جنگ با تورانیان، بهدلیلِ بیخردیی طوس، با فرود برادر كیخسرو، به جنگ برخاستهاست. فرود در این نبرد كشته شده است و بهرام، یكی از سرداران سپاه ایران، از ستمی كه بر او رفته است دلی پُر درد دارد. به هنگام جنگ سپاه ایران با یاران فرود تازیانهی بهرام در میدان جنگ جا مانده است. پس از شكستهای مكرر سپاه ایران از سپاه توران، بهرام به میدان جنگ سپاه ایران با یاران فرود برمیگردد تا تازیانهی خویش را بردارد. بهرام تازیانهی خویش را مییابد و در راه بازگشت به سوی سپاه ایران با سپاه توران روبرو میشود، دلیرانه میجنگد و به زخم دشمن میمیرد. بهگمان محمد مختاری تازیانهی بهرام نشان ستمی است كه بر فرود رفته است. بازگشت بهرام به سوی میدان جنگ سپاه ایران با فرود، سفر فرزانهای است كه میخواهد اردوی نیكی را تطهیر كند.
آخرین بخش حماسه در رمز و راز ملی زیر عنوان جنگ بزرگ: برزخ حماسه و اسطوره نوشته شده است. محمد مختاری اعتقاد دارد كه جنگ پایانی میان سپاه ایران و سپاه توران در شاهنامه، جنگ میان جهان حماسی و جهان اسطورهای نیز هست. قهرمان جهان حماسی اگرچه از محیط طبیعیی خویش بالاتر است، اما به جهان خاكی وابسته است؛ قهرمان جهان اسطورهای اما، یكسره ایزد گونه است. در جهان حماسی هم لكههای تاریك در اردوی نیكی بهچشم میخورد و هم تكههای روشن در اردوی شر. در جهان اسطورهای اما هیچ چهرهی شری در اردوی نیكی و هیچ چهرهی نیكی در اردوی شر دیده نمیشود. در جهان اساطیری تمامیت و اجزاء بر یكدیگر منطبقاند. در جنگ بزرگ سپاه ایران و توران، كیخسرو، چهرهی اساطیری، بر رستم، چهرهی حماسی، پیشی میگیرد. در جنگ بزرگ این كیخسرو است كه افراسیاب، نماد اردوی شر را میكشد. به روایت محمد مختاری جنگ بزرگ صحنهی پیروزیی جهان اسطورهی ایرانی بر جهان حماسیی ایرانی نیز هست؛ پژواك صدای فرهنگ مسلط دوران ساسانی.
سوگ سیاوش، اثر شاهرخ مسكوب، در چهار فصل روایت میشود: پیشدرآمد، غروب، شب، طلوع. در پیش درآمد خلاصهای از داستان زندهگی و مرگ سیاوش میخوانیم و در سه فصل بعد گزارش و تأویلی از غروب پدر و طلوع پسر، از كشتن سیاوش در دوران افراسیاب و كاوس و پادشاهیی كیخسرو، از مرگ و رستاخیز.
در فصل دوم شاهرخ مسكوب گزارشی از آفرینش جهان به روایت اسطورهی ایرانی بهدست میدهد:”... جهان را تاریخی است مینوی با آغاز و انجامی دانسته، با سه دوران مینوكی، آمیختگی و”یگانهسازی”. عمر هر دوران سه هزار سال است. در دوران نخست نیكی و بدی جدایند، تاریكی در نور نیامیخته و اهریمن به اهورمزدا هجوم نیاورده. همه بهشت ازلی است. سپس تاخت و تاز اهریمن است و دوران آمیختگی و نیك و بد. زردشت در همین دوران كه در آغاز بیشتر بهكام اهریمن بود یهجهان آمد. سه هزارة آخرین دوران برخاستن پسران زرتشت، سوشیانسهای رستگاری بخش و دیگر جاویدانان و جدا كردن نیكی از بدی است، تا آنگاه كه رستاخیز فرا میرسد، همه چیز نور میشود و همه بهشت ابدی است”. (14) چنین است كه به روایت جهان اسطورهی ایرانی آدمی برای جنگ با اهریمن به گیتی آمده است؛ برای انجام خویشكاری. آنكس كه به خویشكاری تن میدهد اما، قدیسی است كه راز آفریش را یافته است:”عمل به خویشكاری پیمانی است با جهان، با خود و خدا. آنكه از خویشكاری در گیتی بهفروهر خود پیوسته از نیك و بد عالم امكان فرا گذشته و با خدا در وحدت است”. (15) سیاوش از خویشكاران است؛ نادر مردی كه پا بهجهان خاك گذاشته است. هر خویشكاری را اما، تقدیری نیز هست. تناقض زندهگیی سیاوش هم در اینجا است؛ تنسپاری بهتقدیر از یكسو و تلاش برای گریز از آن از سوی دیگر. مسیر تقدیر سیاوش هم از روز بستهشدن نطفهاش رقم خورده است؛ كه پدری دارد بیخرد كه نه شایستهی مقام پادشاهی است و نه شایستهی جایگاه پدری. كاوس نماد بیخردی است و سیاوش نماد وفای بهپیمان. سیاوش برای اثبات بیگناهیی خویش از آتش میگذرد؛ اما سر بهتیغ افراسیاب میدهد كه پیمان شكنی بایستهی او نیست. او اگر برای نجات جسم خویش بكوشد، روح خویش را باخته است. به روایت شاهرخ مسكوب غروب سیاوش، در سرزمین اهریمنیی توران، نشان خویشكاریی مردی است كه جسم و جاناش در جهان اسطورهای ریشه دارد. فرجام او اما، طلوع كیخسرو را به دنبال دارد؛ یگانهای دیگر كه سیاوشگونه خواهد زیست. پیش از این طلوع اما، شبی نیز هست. افراسیاب خواب سقوط خویش میبیند. عامل این سقوط كیخسرو است. سیاوش پیش از آنكه رخت تن از جان بركند شهری زمینی، آسمانی ساخته است؛ گنگ دژ كه نه در آن گرمایی هست و نه سرمایی؛ نه بیماری ونه آزاری. گنگ دژ اما، برای سیاوش خوش یمن نیست، خون او در این شهر میریزد. وارث این شهر كیخسرو است كه سرانجام بهایران میرسد و دودمان افراسیاب برباد میدهد.
كیخسرو نوجوان است و شبانی میكند؛ اما همچون همهی شاهان شاهنامه فر ایزدی در او پیدا است؛ پس خطرها و آزمونها پشت سر میگذارد، شاه ایران میشود، افراسیاب را به دیار نیستی میفرستد و آنگاه جهان خاكی را ترك میكند و بهسوی جهان مینوی راه میسپارد. كیخسرو میرود تا در كنار فروهر سیاوش آرام گیرد. سیاوش تن به تقدیر میسپارد تا خویشكاری بهفرجام رسد؛ كیخسرو تقدیر خویش برمیگزیند تا خویشكاری به فرجام رسد. سیاوش در كیخسرو ادامه مییابد.
در سوك سیاوش، اثر شاهرخ مسكوب، سرگذشت سیاوش و كیخسرو و كیكاوس و افراسیاب و فرنگیس و سودابه را میخوانیم، به جهان اسطورهای ایرانی سر میزنیم، در جهان حماسیی ایران میچرخیم و سرانجام در كنار سئوال بزرگ چیستیی انسان دمی مینشینیم.
تراژدی قدرت در شاهنامه، اثر مصطفی رحیمی، در سه بخش نوشته شده است. بخش اول به نظریههایی اختصاص دارد كه در مورد قدرت مطرح شدهاند؛ بخش دوم و سوم به نگاه به داستانهای رستم و اسفندیار و رستم و سهراب در آینهی نظریههای قدرت.
بخش اول با سئوال اصلیی قدرت چیست آغاز میشود و از جمله با جستوجوی ردپای نظریههای قدرت در آنارشیسم، ماركسیسم، اندیشهی روسو و ادبیات ایران شكل میگیرد. در این میان ما با رابطهی قدرت و فساد آشنا میشویم، درمورد مناسبات قدرت و آرمان میخوانیم و به نقش خرافات در پرورش قدرت مینگریم. به گمان مصطفی رحیمی برای شروع بحث تعریف سادهی ماكس وبر رد مورد قدرت كافی است. ماكس وبر گفته است: ”قدرت یعنی تحمیل ارادة كسی بر دیگران”. (16) پس در تحلیل قدرت باید به دوسو نگریست؛ به كسی كه قدرت اعمال میكند و بهكسی كه تن بهقدرت میدهد. قدرت عنصری كارآمد است، قدرت فساد ایجاد میكند، قدرت لباس مشروعیت میپوشد، قدرت از خود بیگانهگی میآفریند؛ حتا اگر مكتبهای گوناگون به قدرت به یك شكل ننگرند. به روایت مصطفی رحیمی آنارشیسم با هر نوع قدرتی مخالف است، ماركسیسم بهقدرت بهمثابه خیری غیر قابل اجتناب مینگرد، روسو دركی خیالی از قدرت دارد، ادبیات ایران از كنار قدرت بیتفاوت نگذشته است؛ ردپای نگاه بهقدرت در شعر حافظ، شعر سعدی، كلیله دمنه و كیمیای سعادت نیز پیدا است. مصطفی رحیمی، دربخش اول تراژدی قدرت در شاهنامه تلاش میكند بنیانهای نظریی خویش در مورد قدرت را با نگاهی گذرا به مكتبها و صحنههای گوناگون برپا كند.
مصطفی رحیمی، در بخش دوم تراژدی قدرت در شاهنامه، بهكاركرد مقولهی قدرت در داستان رستم و اسفندیار میپردازد. رحیمی معتقد است كه گشتاسب نمونهی انسانی است كه اهریمن قدرت جنبههای اهوراییی وجود او را دریده است؛ اسفندیار اما، انسانی است كه در وجود او جنبههای اهورایی و اهریمنی در ستیزند. داستان رستم و اسفندیار با گلهی اسفندیار نزد مادر آغاز میشود كه چرا گشتاسب تاج و تخت بهاو وانمیگذارد. گشتاسب اما، سر ترك قدرت ندارد؛ پس چون جاماسب حكیم پیشبینی میكند كه مرگ اسفندیار بهدست رستم رخ خواهد داد، از فرزند خویش میخواهد كه بهزابلستان رود و رستم را دستبسته بهدرگاه او آورد. اسفندیار سخت بر میآشوبد وشاه را خبر میدهد كه میداند همهی این دسیسهها بهخاطر دور كردن او از تاج و تخت است؛ با اینهمه وسوسهی كسب قدرت در او چنان قوی است كه پیشنهاد شاه را با همهی زشتیاش میپذیرد و بهقصد دربند كردن رستم به سوی خانهی او میرود. رستم اسفندیار را پند میدهد، اما اسفندیار بهعظمت رستم پشت میكند و دستبستهاش میخواهد. رستم بهاین ننگ تن نمیدهد؛ پس گزیری جز جنگ نیست. اسفندیار رویین تن است و غلبه بر او جز بهتدبیر سیمرغ ناشدنی. سیمرغ بهرستم توصیه میكند كه تیری از چوب گز ببرد و به چشم اسفندیار بزند كه تنها نقطهی آسیبپذیر در تنی یك سره آسیب ناپذیر است. رستم چنین میكند و اسفندیار بهخاك میافتد؛ قربانیی قدرتخواهیی خویش و پدر.
مصطفی رحیمی، در بخش سوم تراژدی قدرت در شاهنامه، بهكاركرد مقولهی قدرت در داستان رستم و سهراب میپردازد. مصطفی رحیمی این بخش را با یك حكم و یك سئوال آغاز میكند: “داستان رستم و سهراب در عین سادگی پیچیده است. چرا پدر و پسر قصد جان یكدیگر میكنند؟ دعوا بر سر چیست”؟ (17) گشایش این حكم و پاسخ بهاین سئوال، همهی موضوع بخش سوم تراژدی قدرت در شاهنامه است. به گمان مصطفی رحیمی نخستین عامل فاجعهی حاكم بر داستان رستم و سهراب دشمنیی دو كشور ایران و توران است؛ دومین عامل توهم سهراب در مورد قدرت خویش است؛ سومین عامل میل سهراب به حل همهی سختیها از طریق قدرت است؛ چهارمین عامل بیاعتناییی سهراب بهسازندهگی است؛ پنجمین عامل میل رستم به حفظ قدرت دیوانی است. سهراب بهسودای قدرت به جنگ پهلوانی آمده است كه خود حاصل و حافظ قدرت است.
سهراب كه در توران زمین بالیده است، لشگری میآراید، رهسپار ایران زمین میشود، به مرز ایرانزمین میرسد، سردار ایرانی، هجیر، را دستگیر میكند، بر دختر دلاوری، بهنام گردآفرین، غلبه میكند و در دل همهی سپاهیان ایرانزمین هراس میافكند. گژدهم، پدر گردآفرید، نامهای بهكیكاوس مینویسد و ماجرا را شرح میدهد. كیكاوس بزرگان را بهمشورت میخواند و رأی آنان را سرمیسپارد: درخواست كمك از جهانپهلوان رستم را.
رستم به جنگ سهراب میرود و در او میپیچد. سهراب رستم را زمین میزند و بر سینهی او مینشیند. رستم زبان بهفریب میگشاید كه آیین نبرد این است كه بهحریف شكستخورده فرصتِ دیگری داده شود. سهراب چنین میكند. رستم دست بهدعا برمیدارد و نیروی از دستداده میخواهد. دعای رستم مستجاب میشود. به میدان نبرد برمیگردد، سهراب را شكست میدهد و پهلویش را میدرد. بار دیگر میل بهقدرت حرف آخر را میزند؛ پسری قدرتجو قربانیی پدری قدرتجو میشود.
شاهنامه فردوسی و فلسفه تاریخ ایران، اثر مرتضی ثاقبفر، كتاب مفصلی است؛ در شش فصل: فصل یكم. خودآگاهی ایرانی و پیدایش شاهنامه. فصل دوم. شالودههای فرهنگی شاهنامه. فصل سوم. فلسفه شاهنامه، یا داستان تحقق مینوهای فرهنگی ایرانی. فصل چهارم. جستارهای بنیادی گاهانی در شاهنامه. فصل پنجم. ریشههای شكست. فصل ششم. بهره سخن: كدام فلسفه تاریخ؟ پیش از آغاز فصلها اما، مرتضی ثاقبفر در مطلبی زیر عنوان دیباچه نظری، بنیانهای نظریی نگاه خود به شاهنامه را میچیند. در دیباچه نظری، تعریف حماسهی ملی را میخوانیم، با تعریف هگل در مورد آگاهی و خود آگاهیی تاریخی آشنا میشویم، نكاتی در مورد آگاهی و خود آگاهیی حماسی میخوانیم، با نظریهی باورمندان به ماركس در مورد حماسه آشنا میشویم، نظریهی ارسطو در مورد تاریخ، هنر و حماسه را میخوانیم و با برآیندهای بنیادیی مرتضی ثاقبفر در مورد شاهنامه آشنا میشویم. بهگمان ثاقبفر حماسه از آرمانهای جمعیی جامعه سخن میگوید، حماسه آینهی تمام نمای زندهگیی یك قوم است، قهرمانان حماسه خصلتهای كلی دارند، حماسه روایت زندهگیی قومی است كه شكست خویش را باور ندارد. حماسه تجلیی روح قومی است كه برای تحقق غایتهای مینویی خویش میجنگد.
در فصل اول شاهنامه فردوسی و فلسفه تاریخ ایران از جمله پیشینهی خودآگاهیی تاریخی در ایران، خودآگاهی ایرانی پس از اسلام و پیداییی حماسهها را میخوانیم. ثاقبفر معتقد است تاریخ نویسی در ایران، بهروایت هگل، تاریخ نویسیی اصیل بوده است؛ بهشكل گزارش روزانه و عینیی رویدادها. تیرههای آریایی و بهویژه ایرانی از دیرباز نگاهی حماسی بهجهان داشتهاند؛ به سرچشمهی نیك و بد جهان. فاصلهی روز نابودیی ساسانیان تا تولد شاهنامهی فردوسی پُر است از حماسهها و استقلالطلبیها از یكسو و تعصبها و كوردلیها از سوی دیگر. وظیفهی شاهنامه این است كه وحدت روانیی قوم ایرانی را برقرار سازد.
در فصل دوم شاهنامه فردوسی و فلسفه تاریخ ایران به شالودههای فرهنگیی شاهنامه نگاه میكنیم. بهگمان مرتضی ثاقبفر دین، حماسه و اسطوره سه پایهی اصلیی روح یك قوم هستند. در راه گشایش ابعاد گوناگون این سهپایه، مرتضی ثاقبفر اسطوره را از منظر نظریههای گوناگون تعریف میكند، بهدین و فلسفهی زرتشت میپردازد و به جاپای اسطوره ودین در حماسهی ایرانی نگاه میكند. ثاقبفر تأكید میكند كه میانآنچه زرتشت با زبانی فلسفی باز میگوید و آنچه اسطوره با زبانی خرافاتی بیان میكند تفاوت چندانی نیست.
در فصل سوم شاهنامه فردوسی و فلسفه تاریخ ایران داستان تحقق مینوهای فرهنگیی ایران را میخوانیم؛ ژرفای فلسفهی شاهنامه را. بهگمان مرتضی ثاقبفر:”شاهنامه اثری است كه از نظر شناخت درست درونه و ژرفای فرهنگ ایران باستان، بسا از كتابهای دینی پهلوی كه در همان زمان نوشته میشدند، فراتر رفت و چه در میدان”نظر” و چه در پهنه”عمل”، توانست بخشی از روح واقعی فرهنگ ایران را بنمایاند”. (18) در راه اثبات این حكم مرتضی ثاقبفر، در فصل چهارم، ابعاد نقش خدا و آفرینش، پیوند میان انسان و خدا، نبرد میان نیكی و بدی، تخالف و توافق جهان مینوی و جهان خاكی را جستوجو میكند.
در فصل چهارم شاهنامه فردوسی و فلسفه تاریخ ایران به تأثیر جستارهای بنیادیی گاهانی در شاهنامه مینگریم؛ زیر سه عنوان اصلیی منش نیك، بهترین راستی، شهریاری آرمانی. منش نیك مجموعهی همهی اندیشهها و كردارهای نیكویی است كه از روی الگوی ایزدیی بهمن پدید آمدهاند؛ اندیشهها و كردارهایی چون خرد، یزدانپرستی، دانش، كوشش، امید و شادمانی. بهترین راستی جلوهی پر رنگ یكی از پُراهمیتترین جنبههای فرهنگ ایرانی است؛ نقشی همیشهگی در سنگنوشتهها، شاهنامه و اوستا. در فرهنگ ایران راستی برابر دین است، برابر دولت است، برابر اخلاق است، برابر میل بهخویشكاری است. شهریاریی آرمانی بزرگترین مینویی دین زرتشت است؛ هم غایت آفرینش و هم الگویی برای رسیدن بهاین غایت. شهریاری در فرهنگ ایران جستاری است دینی و شهریار نیك گردآورندهی ویژهگیی همهی آدمیان در خویش.
در فصل پنجم شاهنامه فردوسی و فلسفه تاریخ ایران، بهدلایل اقتصادی، سیاسی، نظامی، دینی و طبیعیی شكست ایرانیان از تازیان مینگریم؛ به دستگاه مینوشناسیای كه سببساز این شكست شد:”هر دستگاه مینو شناسی بهطور طبیعی و بنا بهگوهر مینو شناختی خود چونان یك شمشیر سحرآمیز دو دم است: بهعنوان یك دستگاه اندیشگی درچیده و همبافت از پراكندگی ذهن جلو میگیرد و به آن یگانگی میبخشد و این جنبه مثبت آن است. اما درست بههمان دلیل درچیدگی و همبافتی استوار خود و همان نیازی كه ذهن بهوحدت دارد، این دستگاه فكری چونان سدی نیرومند در برابر اندیشههای تازه و بویژه دستگاههای اندیشگی نوین و یا مخالف، از خود مقاومت و سرسختی نشان میدهد. این مقاومت تا هنگامی كه ارگانیزم جامعه با پرسشهای حیاتی نوین روبهرو نشده نباشد كه دستگاه مینوشناختیاش قادر به پاسخگویی به آنها نباشد، كار خود را بخوبی انجام میدهد. لیك از دمی كه فشار واقعیتهای عینی از مرز معینی بگذرد، آنگاه این جنبه پایداری كننده و مثبت تبدیل به جنجالی فكری برای ندیدن یا نادیدهگرفتن واقعیت میگردد و ارگانیزم را همراه با دستگاه مینو شناختی خویش رو بهشكست میكشاند”. (19)
در فصل ششم شاهنامه فردوسی و فلسفه تاریخ ایران به دو نوع فلسفهی تاریخ مینگریم. مرتضی ثاقبفر معتقد است كه در شاهنامهی فردوسی دو فلسفهی تاریخ بهروشنی بهچشم میآیند؛ فلسفهی تاریخ اوستایی، فلسفهی تاریخ ایرجی. بر مبنای فلسفهی تاریخ اوستایی هدف تولد انسان بر پهنهی خاك یاوریی اهورامزدا است در مسیر ستیز با اهریمن؛ یاریی اردوی نیكی تا اردوی شر به خاك افتد. بر مبنای فلسفهی تاریخ ایرجی اما، گریز از جهان خاكی، بیزاری از جاه، دفاع مظلومانه از حقیقت و شهادت طلبی معنای هستی را میسازد. تاریخ ایران صحنهی جدال این دو فلسفه است.
4
نخستین عنصری كه در شاهنامهخوانی در عمق بهچشم میآید، پرداخت بهویژهگیهای گوناگون نوع ادبیی حماسه است. به روایت كسانی كه شاهنامه را در عمق میخوانند، حماسه نه نوع ادبیی برتر كه تنها یكی از انواع ادبی است؛ نوع ادبیای كه در آن حضور اردوی نیك و اردوی شر الزامی است. از همینرو نیكیی ایرانیان در شاهنامه نه بهمعنای نیكیی تردید ناپذیر قوم ایرانی؛ كه نشانهی نیاز یك قوم است بهباز تعریف خویش در نوع ادبیای كه شجاعت و ستیز را تقدس میبخشد؛ حماسه نشان میل سوزان یك قوم بهبازگشت بهدوران قهرمانی است؛ راهی برای درمان زخم شكست:”دورة قهرمانی كه دورة ارزشهای نظامی و حكمروایی است، دورة برآمدن افتخار در مادینرین شكل آن نیز هست تا افتخار به آرمان انسانها تبدیل شود. از اینرو جوهر”بینش پهلوانی” در پی افتخار از راه كنش است. انسان بزرگ كسی است كه از موهبت كیفیتهای عالی تن و روان برخوردار باشد، و آنها را بهمنتهی درجه بكار گیرد، و ستایش و آفرین همگان و همقطارانش را بدست آورد”. (20)
بهروایت شاهنامهخوانی در عمق حماسه تنها یك نوع ادبی است و حضور ایرانیان، به مثابه اردوی نیكی در شاهنامه تنها تصویر یك قوم از چشم خود آن قوم. دو عنصری كه سبب میشوند كه شاهنامه صحنهی پسركشیها، محافظهكاریها و بیخردیها نیز باشد. به روایت شاهنامه خوانی در عمق قطرهای از خون سهراب و اسفندیار بر دست پاسداران نظمی است كه خود را اردوی نیكی میخواند؛ بر دست گشتاسب و رستم و كیكاوس و طوس:”... سهراب طرحی دارد دگرگونكننده. بههم ریختن نظام توران و ایران كار كوچكی نیست. با بههم ریختن این نظام همه چیز بههم میریزد. و رستم این را بر نمیتابد”. (21)
نوع شناسیی ادبی، جستوجوی ویژهگیهای حماسه و نگاه انتقادی به بازیگران این نوع ادبی از عناصر اصلیی شاهنامه خوانی در عمق است. در شاهنامهخوانی در عمق بیخردیی طوس فرود را به خاك میافكند، تلاش برای حفظ نظم پدران سهراب را بهخون میكشد، میل بهقدرت اسفندیار را قربانی میكند و خود طلبیی كیكاوس سیاوش را میكشد. شاهنامهخوانی در عمق گاه زوایای فاجعه بار اكنون را در دل فلسفهی یك تاریخ میجوید؛ هرچند كه همهی كسانی كه شاهنامه را در عمق میخوانند به این اثر از یك زاویه نمینگرند.
كنكاش در فلسفهی تاریخ ایران زمین یكی از دلمشغولیهای همیشهی كسانی است كه شاهنامه را در عمق میخوانند، آنان به جهان اسطورههای ایرانی مینگرند، بهعناصر مینویی فلسفهی تاریخ ایران میرسند، جاپای اسطورهها را در جهان حماسیی شاهنامه جستوجو میكنند، از تقدیر و اختیار در جهان حماسی و جهان اسطورهای سخن میگویند، دلتنگیهای نوع انسان را در چهرههای اسطورهای و حماسیی شاهنامه مینگرند.
شاهرخ مسكوب، در سوك سیاوش، به نوع انسان توجه میكند؛ به سئوالهای هستیشناسانهای كه دردل همهی انواع ادبی، متنهای فلسفی، هستیهای روزمره پیدا است. شاهرخ مسكوب به پاسخ متفاوتی مینگرد كه هستیی سیاوش به سئوالهای همیشگی میدهد: آرمان چیست؟ تكلیف كدام است؟ خویشكاری چیست؟ رابطهی تن و جان كدام است؟ نیكی چیست؟ پلیدی كدام است؟ جاودانهگی چیست؟ مرگ كدام است؟ شاهرخ مسكوب، در سوك سیاوش، موضوع انسان را در شكل حماسه میخواند تا محتوایی را ترسیم كند كه از پاسخ سیاوش به این موضوع فراز آمده است. پاسخ سیاوش اما، یكی از بسیار پاسخهای ممكن است؛ پاسخ انسانی كه اسارت در حلقهی تن را نمیتواند وبیدلسپردن به كلیتی آرمانی زندهگی نمیداند.
مرتضی ثاقبفر نیز در شاهنامه فردوسی و فلسفه تاریخ ایران دردل نگاه به حماسهی ملی سئوالهای همیشهگی را میپرسد؛ او اما، نه دلنگران نوع انسان است و نه پاسخ همهی قهرمانان شاهنامه به سئوالهای همیشهگی را همارز میداند. به گمان مرتضی ثاقبفر پاسخ قهرمانان شاهنامه به سئوالهای هستیشناسانه را به دو گروه میتوان تقسیم كرد: پاسخ باورمندان به فلسفهی اوستایی، پاسخ باورمندان به فلسفهی ایرجی. پاسخ باورمندان بهفلسفهی اوستایی را ما در واژهی حماسه میخوانیم و پاسخ باورمندان به فلسفهی ایرجی را در واژهی عرفان. باورمندان به فلسفهی اوستایی ارج جهان خاكی را موعظه میكنند و برای آرامش تن و جهان دلاورانه میجنگند. باورمندان به فلسفهی ایرجی اما، جهان خاكی را ناچیز میانگارند، آرامش تن خویش را بههیچ میگیرند و دل به جهان مینوی میبندند مرتضی ثاقبفر پاسخ باورمندان به فلسفهی ایرجی به سئوالهای هستی شناسانه را طلیعهی تسلط اهریمنیان بر ایران زمین میداند. برای ثاقبفر سئوالهای هستیشناسانهی قهرمانان شاهنامه تنها یك پاسخ درست دارد؛ برای او شادیی انسان عصر مهمتر از دل مشغولیهای نوع انسان است.
مصطفی رحیمی نیز، در تراژدی قدرت در شاهنامه سئوالهای هستیشناسانه میپرسد. پاسخ بهاین سئوالها را او اما در قلمرو چهگونهگیی روان آدمی جستوجو میكند. برای او میل به قدرت پاسخِ خطایی است كه انسان به میل خویش به جاودانهگی میدهد. رحیمی پاسخ پارهای از قهرمانان شاهنامه به سئوالهای هستی شناسانه را نمیپذیرد و پاسخ گروهی دیگر را تصویر نمیكند. مصطفی رحیمی داستانهای شاهنامه را امروزین میكند تا بهروان انسان جنبهای فرا تاریخ ببخشد.
محمد مختاری نیز، در حماسه در رمز و راز ملی، بهسئوالهای هستیشناسانهی قهرمانان شاهنامه نظر میكند. هرچند كه پاسخ انسان حماسیی درگیر در تاریخ را نه برخاسته از بنبستهای گزیرناپذیر كه برخاسته از ساختی فرهنگی مییابد كه ریشهی سرگردانیها و ویرانیهای ما را در خویش مستتر دارد. سئوالهای هستیشناسانهی حماسه در رمز و راز ملی در غبار جستوجوی ریشههای تاریخیی یك قوم محو شده است شاهنامهخوانی در عمق از كنكاش در نوع ادبیی حماسه به فلسفهی تاریخ ایران میرسد و از فلسفهی تاریخ ایران راه به سئوالهای هستیشناسانه میگشاید. موضوع سئوالهای هستی شناسانه را اما، نه تنها در جهان حماسی كه در جهان اسطورههای ایرانی نیز باید جستوجو كرد؛ موضوع یكی است؛ پاسخ هم؛ حتا اگر شكل و محتوای پاسخ ناهمگون بنماید.
در شاهنامهخوانی در عمق تا سئوالهای مشترك نوع انسان را بیابیم با جهان اسطورهی ایرانی روبرو میشویم؛ یك روایت بر زبانها؛ بر زبان شاهرخ مسكوب نیز:”در ازل اهورمزدا بود و اهریمن و جهان نور بود و جهان ظلمت، هر یك از دیگری جدا. آنگاه كه هنوز شب نبود و روز نبود،”روزی” كه اهریمن از اعماق تاریك بیرون آمد و نور را دید كه زیباست خواست بر آن دست یابد و چون هجوم آورد، جنگ جهانگیر نیك و بد درگیر شد”. (22)
شاهنامهخوانی در عمق جهان حماسههای ایرانی را در آینهی جهان اسطورهها مینگرد؛ اما از یاد نمیبرد كه جهان اسطورهها جهانی یكسره عاطفی است كه هرگز با انسان درهم نیامیخته است؛ حال آنكه جهان حماسی در نزدیكی با انسان تاریخی سنگینیی عقل را بر شانه حس كرده است. با این همه شاهنامهخوانی در عمق نبرد اسطورهایی خیر و شر را بنیان حماسهی ایرانی مییابد و تفاوت جهان اسطورهای و جهان حماسی را در جنبههای مشترك آنها مستحیل. جستوجوی دوگانهگیهای اسطورهای در جهان حماسی دلمشغولیی كسانی است كه شاهنامه را در عمق میخوانند.
محمد مختاری، در حماسه در رمز و راز ملی، ریشهی همه رنجها و واماندهگیها را در جهان اسطورهی ایرانی میجوید؛ در نبرد همیشهی نیكیی بیخلل و شر بیخدشه. به روایت محمد مختاری پیروزیی رستم بر سهراب پیروزیی نظم مستقر بر نوجویی است، مرگ بهرام نشانهی سلطهی مطلقبینی است و دوگانهگیی سیمرغ در شاهنامه نشانهی تسلط یك صدا در جهان اسطورهای.
مرتضی ثاقبفر، در شاهنامه فردوسی و فلسفه تاریخ ایران، شالودههای فرهنگیی شاهنامه را در جهان اسطورهی ایرانی میجوید؛ در آفرینش جهان مینوی؛ در آفرینش گیتی كه راهی است برای به تحقق كمال هستی تا مرگ مغلوب شود. در جهان اسطورهی ایرانی جهان مادی از جهان مینوی جدا میشود تا در فرجام خویش بار دیگر با جهان مینوی بیامیزد. شاهنامه جز آینهی جهان اسطورههای ایرانی نیست؛ روایت پیكار در راه نیكی تا یگانهگیی جهان خاكی و مینوی ممكن شود كالبد شكافیی انواع ادبی، تعین ابعاد نوعادبیی حماسه، نگاه به فلسفهی تاریخ، نگاه به سئوالهای هستیشناسانه، روانشناسیی قهرمانان شاهنامه، نگاه به جهان حماسیی ایران در آینهی جهان اسطورهای از جمله عناصر شاهنامهخوانی در عمق است. نكتهی دیگری نیز اما، باقی است. شاهنامهخوانی در عمق برای یافت پاسخ سئوالهای خویش نظریههای نظریهپردازان غربی را نیز بهكار میگیرد. كسانی كه شاهنامه را در عمق میخوانند، نخست تصویر انسان تاریخیی ایرانی را در آینهی چهرهی انسان نوعیی ایرانی مینگرند؛ آنگاه انسان نوعیی ایرانی را در آینهی انسان نوعیی همهی جهان و این همه را در آینهی نظریههایی كه انسان نوعی را نشانه رفتهاند.
در شاهنامه فردوسی و فلسفه تاریخ ایران نگرش هگل بهتاریخ را میخوانیم؛ نگرش فروید و میرچاالیاد به اسطوره را؛ نگرش هگل به حماسه را. در تراژدی قدرت در شاهنامه نگرش راسل و ماركس و لنین بهقدرت را میخوانیم؛ نگرش افلاطون و ارسطو را؛ نگرش روسو را. در حماسه در رمز و راز ملی تعریف ارسطو در مورد حماسه را میخوانیم؛ تعریف لوكاچ را؛ تعریف یاكوبسون را. نگاه به سئوالهای هستیشناسانه از منظر نظریهپردازان غربی نیز فضای شاهنامهخوانی در عمق را پُر كرده است.
5
شاهنامهخوانی در سطح و شاهنامهخوانی در عمق را تفاوتهای بسیاری از یكدیگر جدا میكند؛ شاهنامهخوانی در سطح بهبرتریی قوم ایرانیدلبسته است؛ به نبوغ فردوسی باور دارد، حماسه را نوع ادبیی برتر مییابد، تاریخ را چون سلسلهای از حوادث بههم پیوسته میخواند، چشم بر سرنوشتِ تراژیك نوع انسان میبندد. شاهنامهخوانی در عمق حماسه را نوعی میان انواع میپندارد، متن را مهمتر از نویسنده مییابد، در فلسفهی تاریخ ایران جستوجوی خطا میكند، اندوه انسان نوعی را چشم میدوزد. در جهان حماسیی شاهنامه حادثهها میگذرد. تماشاچیان بر دو سكو نشستهاند. گروهی غم”شوكت قومی” میخورند. گروهی اشكهای پایای جهان را مینگرند.
مراجع:
1ـ سرچشمههای فردوسی شناسی، محمد امین ریاحی، تهران، 1372، ص3
2ـ همانجا، چنین شعری در زبان عرب پیدا نمیشود، ابن اثیر، ص291
3ـ پژوهشی در شاهنامه، حسین كریمان، تهران، 1375، ص 27
4ـ پژوهشی در اندیشههای فردوسی، فضلاله رضا، تهران، 1374، ص هفده
5ـ همانجا، ص 23
6ـ پژوهشی در اندیشههای فردوسی، ص هفده و نوزده. پژوهشی در شاهنامه ص 28. سرگذشت فردوسی بهكوشش ناصر حریری، تهران، 1373، فردوسی، ملكالشعراء بهار، ص 163. سرچشمههای فردوسی شناسی، ص 5
7ـ سرچشمههای فردوسی شناسی، ص 6
8ـ سرگذشت فردوسی، عقیدة دینی فردوسی، محیط طباطبایی، ص258
9ـ سرچشمههای فردوسی شناسی، صص 16 و 17
10ـ فردوسی و شعر او، ص 33
11ـ همانجا ص 30
12ـ حماسه در رمز و راز ملی، محمد مختاری، تهران، 1368، ص 21
13ـ همانجا، ص 197
14ـ سوگ سیاوش، شاهرخ مسكوب، تهران 1370، ص 19
15ـ همانجا، ص 29
16ـ تراژدی قدرت در شاهنامه، مصطقی رحیمی، تهران، 1369، ص11
17ـ همانجا، ص 213
18ـ شاهنامه فردوسی و فلسفه تاریخ ایران، مرتضی ثاقب فر، تهران، 1377، ص 153
19ـ همانجا ص 319
20ـ حماسه در رمز و راز ملی، ص 49
21ـ تراژدی قدرت در شاهنامه، ص 241
22ـ سوگ سیاوش، ص 17
بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ به مطالب دوات فقط می توانید لینک بدهید.