گرداننده : رضا قاسمی نشريه ادبی

صفحه‌ی نخست

مقاله

داستان

شعر

گفت و گو

نمايشنامه

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

تماس

دعوت به مراسم
 کتابخوانی

 

فرانتس کافکا

يادداشت های  رمان «محاکمه»

ترجمه ناصر غياثی

 

به نازنین دوستم محسن مسعودفر كه بازیابی

 این ترجمه ها را وام دار  تلاش و دانش اویم.

 

اگر می توانی خودت را بكشی، دیگر خودكشی كم و بیش ضرورتی ندارد

15آگوست 1914

چند روزی است كه می نویسم، كاش همینطور بماند. آنگونه كه دو سال پیش کاملن مصون بودم و خزیده در كار، امروز دیگر نیستم. با این وجود معنایى یافتم، زندگی  ِ قانونمندِ خالی ِ جنون آمیزِ مجردىام توجیهى دارد. باز می توانم با خودم گفتگو كنم  و بیهوده به تهى كامل خیره نمى شوم. تنها از این راه  بهبود می یابم.

 

21 آگوست 1914

با امید زیاد آغاز كردن و از هر سه داستان عقب افتادن، امروز با شدتی هر چه بیشتر. شاید این درست است كه كار روی داستان روسی[1] باید همیشه فقط بعد از "محاكمه" انجام

می گرفت. با این امید مضحك، كه آشكارا تنها تكیه بر یک خیالبافی ِ مكانیكى دارد، "محاكمه" را دوباره از سر می گیرم. چندان بىفایده نبود.

 

29 آگوست 1914

عدم موفقیت در پایان یك فصل؛ فصل ِ آغازشده ی زیباى دیگرى را تقریبن و یا خیلی بیشتر، حتما نخواهم توانست به آن خوبى به پایان ببرم كه مطمئنن آن شب می توانستم. اما نباید خودم را ترك كنم، كاملا تنهایم.

 

یكم سپتامبر 1914

در درماندگی مطلق دو صفحه هم ننوشته ام. امروز سخت گوشه گیرم، اگرچه خوب خوابیده بودم. اما مىدانم كه اگر بخواهم از طریق ِعمیق ترین رنج های نوشتن، كه به خاطر بقیه ی شیوه ی زندگىام پایین نگه داشته شده، به آزادی بزرگترى كه شاید در انتظار من است دست یابم، نباید تسلیم شوم. 

 

13 سبتامبر1914

بازهم دو صفحه! نخست مىاندیشیدم كه اندوه ناشی از شكست های اتریش و ترس از آینده (ترسی كه به نظرم مىآید اساسا مسخره و همزمان شرم آور باشد) اساساَ مانع نوشتنم مىشود. این نبود، تیرگیی بود كه مرتب پیدایش مىشود و مرتب باید بر آن چیره شد.

 

7 اكتبر 1914                           

  یك هفته مرخصى گرفته ام تا رمان را به پیش ببرم. تا امروز - شب چهارشنبه است، دوشنبه مرخصىام تمام مىشود- ناموفق بود. كم و ضعیف نوشته ام. اگرچه ازهمان هفته گذشته سیر نزولى داشتم؛ اما این را كه كار به اینجا خواهد كشید، نمىتوانستم پیش بینى كنم. آیا ازاین سه روز می توان نتیجه گرفت  كه من سزاوار نیستم فارغ از كار ِاداری زندگى كنم؟

 

15 اكتبر1914

چهارده روز كار خوب، کم و بیش درك كامل موقعیتم.

 

21 اكتبر 1914

از چهار روز پیش  تقریبا كار نكرده ام، همه اش فقط یك ساعت و فقط چند سطر[...]

 

25 اكتبر 1914

توقف ِ کم وبیش كامل ِ كار. آنچه كه نوشته مىشود، به نظرمىرسد، مستقل نیست، بلكه بازتاب كار خوب گذشته [است].

 

یكم نوامبر 1914

دیروز بعد از مدتى طولانی یك بخش خوب پیش رفت، امروز باردیگر تقریبا هیچ، چهارده روز مرخصىام تقریبا به طور كامل از بین رفته است.

 

3 نوامبر 1914

[...]  دیگر اصلا كار نكرده ام، بخشا به این خاطر كه مىترسیدم، بخش ِ قابل تحملی را که دیروز نوشته ام، خراب كنم. از اگوست تا به حال، این چهارمین روزی است كه طی آن هیچ چیز ننوشته ام.

 

30 نوامبر 1914

 

دیگر نمىتوانم به نوشتن ادامه بدهم. به آن مرز نهایى رسیده ام، كه شاید باز باید سال ها  پشت اش بنشینم، تا باردیگر شاید داستانى تازه و بازهم نیمه كاره مانده را شروع كنم. این سرنوشت در تعقیب من است. بازهم سرد و بىمعنی ام، تنها عشقی کهنسال به آرامش تام باقی مانده است. ومن متْل حیوانى، كاملن جدا از انسان ها، دوباره گردن مىچرخانم و می خواهم تلاش کنم در این فاصله باردیگر به اِف [فلیسه][2]  دست پیدا كنم. واقعا هم خواهم كوشید، اگر كه انزجاراز خودم مانعم نشود.

 

2 دسامبر 1914

بدون چون و چرا به كار ادامه دادن، اندوهگین از اینكه امروز امكان پذیرنیست، چون خسته هستم و سردرد دارم، صبح هم كم و بیش در دفتر سردرد داشتم. با وجود بىخوابى و کار در اداره، باید بدون چون و چرا به كار ادامه دادن، امکان پذیر باشد.

 

8 دسامبر 1914

دیروز پس از مدت ها برای نخستین بارتوانایی مسلم برای كار خوب [داشتم]. ولی تنها صفحه ی اول ِ فصل ِ مادر را نوشته [ام]، چون دو شب بود كه تقریبا هیچ نخوابیده بودم، چون فردایش سردردها خود را نشان داده بودند و چون از روز بعد بسیار می ترسیدم. باردیگر اذعان به اینكه نوشته ها همه تكه تكه اند و آنچه در طول بخش زیادی از شب (یا حتى در تمام طول شب) [نوشته ام، همه اش] كم ارزش نیست و اینكه من به خاطر مناسبات زندگی ام محكوم به این كم ارزشى ها هستم.

 

 13 دسامبر 1914

به جاى كاركردن - فقط یك صفحه نوشته ام (تفسیر افسانه) - فصل هاى تمام شده را خوانده [ام] و تا حدودی به نظرم خوب آمد. همواره با این آگاهى كه باید برای هر احساس رضایت و خوشبختى، آن چنان كه من متلن، به ویژه، در برابر افسانه دارم، باید بهایی پرداخت شود، آنهم  بهایی که بعدها باید پرداخت شود، تا هیچگاه سزاوار استراحت نباشم.

 

14 دسامبر 1914

به پیش خزیدن رقت بار كار، شاید در مهم ترین جاهایش، آن جاهایی كه یك شب ِ خوب، بسیار ضرورى می بود.

 

31 دسامبر 1914

 

از آگوست كاركرده [ام]، به طور كلی نه كم ونه بد،  اما نه از لحاظ اول و نه از لحاظ  دوم تا مرز توانایی ام  آنطور كه می بایست، نبوده است، به ویژه به این خاطر كه توانایی من احتمالن ( بی خوابی، سردرد، ضعف قلب) دیگر مدت چندانی دوام نخواهد آورد. به نوشتن این نوشته های نیمه تمام ادامه داده ام: " خاطره هایی از گالدابان "، "آموزگار مدرسه ی دهکده"، " معاون دادستان" و آغازهایی كوچكتر. و از به اِتمام رسیده ها فقط : "در اردوگاه کار اجباری" و یك فصل از "گم شده گان"، هر دو در طول مرخصی ی چهارده روزه. نمی دانم چرا دست به این بررسی كلی می زنم، با من هیچ همخوانی  ندارد.

 

20 ژانویه 1915

 

برای او [فلیسه] هم خوانده ام، جملات به طرز كریهی قاطی می شدند، هیچ ارتباطی با شنونده، كه با چشمانی بسته روی كاناپه دراز كشیده بود و در سكوت گوش می داد[برقرار نشد]. خواهشی سرسری برای بردن و رونویسی كردن از دست نوشته. موقع داستان دربان دقت بیشتر و مشاهده خوب. معنی داستان تازه برایم روشن شد، او هم خوب فهمید، بعد اما با ملاحظاتی زمخت به درونش رفتیم، من شروع كردم.

 

 نامه كافكا به ماكس برود

 

تسراو[3] ، اواسط نوامبر 1917

چاره ی بعدی كه خود را  شاید از سال های كودكی عرضه می داشت، نه خودكشی، بلكه اندیشه ی به آن بود. در مورد من این ترسی نبود که باید به طرز خاصی طراحی می شد، تا مرا از خودكشی بازمی داشت، بلكه تنها اندیشه ای بود که به همان ترتیب به بی معنایی می انجامید: " تو، تویی كه هیچ كاری نمی توانی بكنی، می خواهی درست همین یك كار را بكنی؟ چگونه می توانی جسارت چنین اندیشه ای به خود بدهی؟ [اگر] می توانی خودت را بكشی، دیگر خودكشی كم و بیش ضرورتی ندارد و غیرو ."  بعدها كم كم دیدگاه دیگری به آن افزوده شد و من به فكر خودكشی  پایان دادم. آنچه كه حالا  در انتظارم بود،  وقتی علیرغم امیدهایی آشفته، تك و توك لحظاتی خوشبختی و نخوتی اغراق شده، به روشنی به آن می اندیشیدم، ( این «علیرغم» آنچنان به ندرت، تنها تا جایی که نفس کشدین اجازه می داد، برایم قابل  دستیابی بود.) اینها بودند: یك زندگی فلاكت بار، مرگ فلاكت بار.  آخر كلام پایانی رمان محاكمه این است: " انگار  قرار بود شرم پس از او باقی بماند."

 

نامه كافكا به ماكس برود

پراگ اواخر دسامبر 1917

رمان ها را ضمیمه نمی كنم. به یاد آوردن تلاش های گذشته چرا؟ فقط به این خاطر كه آن ها را تا به حال نسوزانده ام؟

[…]  امیدوارم دفعه دیگر كه آمدم، این اتفاق بیافتد. معنی نگه داشتن چنین كارهای  “حتی” از نظر هنری ناموفق  چیست؟ معنی اش این است كه آدم امیدوار است، از این تكه پاره ها تمامیتی ساخته خواهد شد، محكمه استینافی كه وقتی در مضیقه ام، خواهم توانست به سینه اش بگوبم.

می دانم ممكن نیست كه از آنجا هیچ كمكی نیاید. پس با این ها چه كنم؟ آیا آن ها كه

نمی توانند كمكی به من بكنند، باید ضرر هم برسانند، آنگونه كه ــ به شرط  این آگاهی ــ ضروری است؟

 

پس از 1917

گفتگوی كافكا با ماكس برود

[...]  كافكا در طول گفتگو مرتب به رمان، عنوان "محاكمه" داده است.

 

پس از 1917

گفتگوی كافكا با ماكس برود

از نظر فرانتس كافكا رمان نیمه تمام بود. قرار بود پیش از فصل آخر، كه پیش روی ماست، چند صحنه دیگر از محاكمه ی اسرارآمیز توصیف شود . اما از آنجا كه به عقیده ی شفاهن بیان شده ی نویسنده، محاكمه هیچگاه به دادستانی عالی نمی رسید، رمان به یك معنی اصلا تمام شدنی نبود، یعنی قابل ادامه تا ابد.

 

نوامبر 1919

از "نامه به پدر" كافكا

اینجا ضمنن كافی است گذشته را به یاد بیاوریم: من در برابر تو اعتماد به نفس را از دست داده، آن را با یك احساس گناه بی حد و مرز مبادله كرده بودم.( یكبار به یاد  این بی حد ومرزی به درستی  درباره كسی نوشتم: “می ترسد این شرم حتی پس از او هم باقی بماند.“)

 

27 ژانویه 1922

باوجود اینكه اسمم را برای هتل واضح نوشته بودم، باوجود اینكه آنها هم دوبار اسمم را درست نوشته بودند، با اینهمه روی تابلو نوشته شده: یوزف كا. ایا من باید روشنشان كنم یا بگذارم آنها روشنم كنند؟


[1] Erinnerungen an die Kaldabahn خاطراتی از کال دابان

[2] Flice Bauer فليسه باوئر. زنی که کافکا دو بار نامزدی اش را با او بهم زد.

[3] Zürau

 

مأخذ ترجمه :

Franz Kafka

Über das Schreiben

Herausgegeben von Erich Heller und Joachim Beug

Fischer Taschenbuch Verlag

Mai 1983

برای خواندن مطالب ديگر دوات درباره کافکا:

پرونده ی ويژه
کافکا در زبان فارسی

   

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ به مطالب دوات فقط می‌توانید لینک بدهید.

برگشت