بهروز شيدا
زیرِ گذرِ تیغ و تَن
نگاهی به حضورِ لاتها در جسدهای شیشهایی مسعود کیمیایی، تهران
شهر بیآسمانِ امیرحسن چهلتن، کابوسِ سیامک گلشیری، بیبی شهرزادِ
شیوا ارسطویی
برای علی لالهجینیی عزیزم
در میان هزاران شخصیتی که در کوچهها، میدانها، خانهها، زندانها
و ساحلهای رمان فارسی میچرخند، گذری را نیز لاتها قرق کردهاند؛
کف بر دهان، قمه بر دست، خوفانگیز، حاضرجواب، تنپرور، نظرباز.
ویژهگیهای مشترک لاتها چیست؟ مردانهگی؟ پاسداری از سنت؟
سرسپردهگی به قدرت؟ زبان ویژه؟ تنتوانایی؟ در کجای متن بلند
فرهنگ ما ریشه دارند لاتها؟ در اسطوره؟ در حماسه؟ در عرفان؟ در
بارگاه قدرتمداران؟ ویژهگیهای لاتها را در روشنفکران نیز
میتوان پیدا کرد؟ رمان فارسی چهگونه مینگرد به لاتها؟ به
جستوجوی ریشهی لاتها، به سرعت، چشم میگردانیم در متنها. سر
میگردانیم تا از سکوی گذشته چشم بدوزیم به گذر لاتها در
جسدهای شیشهایی مسعود کیمیایی، تهران شهر بیآسمانِ
امیرحسن چهلتن،
کابوسِ
سیامک گلشیری، بیبی شهرزادِ شیوا ارسطویی.
1
در کتاب رستمالتواریخ، تألیف محمدهاشم آصف، رستمالحکما،
نزدیک به سه صفحه به نامهای پهلوانان و زبردستان و گردان
شبرو، عیار، مکار، طرار، خونخوار، چالاک و چابک و چست بیباک1
دوران شاه سلطان حسین صفوی اختصاص داده شده است. رستمالحکما در
توصیف پهلوانانِ دوران شاه سلطان حسین چنین مینویسد: «... هریک
از ایشان در پهلوانی و زبردستی و رزمجوئی مانند رستم و زال و گودرز
و گیو و فرامرز و بیژن و قارن بودهاند و آنسلطان جمشید نشان، در
تنبیه ایشان عاجز بود بسبب آنکه ارکان دولت ایشانرا حمایت و اعانت
مینمودند و هر کار ناصوابی که از ایشان میشد بهمین علت بسیاست
ایشان نمیتوانست پرداخت و عنان و اختیارشان را از کف رها نموده و
بر دوش ایشان انداخته.»2
در توصیف رستمالحکما میتوان نوعی دوگانهگی خواند: رستمها،
زالها و گیوهایی که کار ناصواب میکردند. همهی تاریخ تنتوانایی
در ایران جز این نیست؛ استحالهی پهلوانان به خلافکاران؛
استحالهی پهلوانانی که در آیین مهر ریشههای عمیق دارند.
2
مهرداد بهار در جستاری زیر عنوان آیین مهر در ورزش باستانی
ایران3 بر این نکته پای میفشارد که الگوهای دینی،
عرفانی، شهریاری، پهلوانیی ایران از میترا پدید آمدهاند. پیروان
میترا هم باید جنگآوری بیاموزند، هم بینیازی از لذتهای زمینی در
آیینهایی مردانه.4 میترا نگهبان ایرانزمین است،
پاسدار پیمانها است، خدای جنگ است، خدای روشنایی است، حافظ اسرار
عارفانه است؛ خدای آیینهایی که در غارها برپا میشدهاند؛ زیر
سقفی آسمانگون؛ که آسمان و ستارهگاناش در آیین میترایی جایگاهی
ویژه دارند. در آیین میترایی هر سیاره نشان خدایی است، وظیفهی
فراهم کردن طعام روزی از هفته را برعهده دارد، نام یکی از روزهای
هفته را حمل میکند، با یکی از مراحل هفتگانهی آیین میترایی
ارتباط دارد.5
آیین
میترایی در غارها برپا میشد؛ در کنار رودی یا جویی. رهروان آیین
میترا اما، در شهرها نیز حضور داشتند؛ در معبدهایی که در
زیرزمینها میساختند. در معبد میترایی دو ردیف سکو وجود داشت و
صحنی گود در میان. بنای زورخانهها و آیینهای ورزش باستانی در
معبد و آسمان و سکو و صحن آیین میترایی ریشه دارند.
زورخانهها در زیرزمین، در کنار رودی یا جویی ساخته میشدند؛6
با دو ردیف سکو در دو سو و صحن گودی که در آن پهلوان باید خاک
بخورد و فروتنی بیاموزد. به سفارش آیین زورخانهای پهلوان باید
سحرخیز و پاکنظر باشد، پیمان و مروت پاس بدارد، دست فروافتادهگان
بگیرد، هراس از بددلان به خویش راه ندهد. در آیین زورخانهای
پهلوان پس از ادای نماز صبح ورزش آغاز میکند؛ درست همان هنگامی که
خورشید میترا بر جهان میتابد. در آیین زورخانهای، زنان راهی
ندارند و حرمت پیشکسوت فریضهای است واجب؛ درست مثل آیین میترایی.
پهلوانان زورخانه از میترا تقلید میکنند. در جهان اسطورهی ایران
میترا سرچشمهی آیینهای دینی، عرفانی، شهریاری، پهلوانی است.
عناصر پهلوانی، شهریاری، عرفانی، دینی اما، چون به جهان حماسهی
خاکی میآیند، از یکدیگر جدا میشوند. جدا میشوند تا بار دیگر با
هم بیامیزند.7
3
پهلوان حماسی به قدرتی مقدس تکیه داده است، چه اسفندیاری باشد که
با ارجاسب بیدین میجنگد،8 چه اسفندیاری که با تیر
رستم به خاک میافتد، چه رستمی که دشمنان ایرانزمین به خاک
میافکند. رستم را پهلوانی میترایی خواندهاند. پیوند رستم با
سیمرغ و همانندیهای او با گرشاسب از جمله نشانههای این حکم اند.
سیمرغ زال را به مهر پرورش داده و یاور رستم در ستیز با اسفندیار
بوده است. سیمرغ در کنار خورشید خانه دارد. سام، پدر زال، در کنار
مهر و فریدون، صاحب فر جمشید میشود. فر جمشید، در قامت مرغی به
نام وارغن از تن جمشید پرواز میکند. وارغن به سیمرغ سخت شبیه
است: همسایهی خورشید است و پَری شفابخش دارد.9
رستم تقدیر گرشاسب نیز بر دوش میبرد. گرشاسب پهلوانی میترایی
است که چون به آتش تازیانه میزند، جاودانهگی از دست میدهد و با
تنی زخمی به گوشهای میافتد. رستم با کشتن اسفندیار، که پاسدار
آتش مقدس است، تقدیر خویش پیش میاندازد.10 رستم چشم
اسفندیار بر جهان میبندد و خود به چاه برادر میافتد. در جهان
حماسهی ایرانی رستم اسفندیار مقدس را میکشد، پیش از این اما، به
گرز و خنجر دشمنان ایران مقدس به خاک افکنده است. پهلوان جهان
حماسیی ایران از قدرت مقدس جدایی ندارد.
رستم پس از مرگ فریدون شاه در جهان حماسیی ایران چهره میکند.
افراسیاب، شاه توران، به ایران هجوم آورده و پادشاه ایرانزمین،
نوذر، را کشته است. زال، پهلوان ایرانزمین، به کهنسالی پای
گذاشته است. رستم نوجوان باید نقش او بازی کند: با دشمن ایرانزمین
بجنگد. سپاه افراسیاب به پشت دروازههای سیستان رسیده است، رستم
اما، به میدان نبرد با دشمن نمیرود؛ که نخست باید شاهی برای
ایرانزمین بجوید. پس به البرز کوه میرود، کیقباد را مییابد، او
را به تخت مینشاند، و آنگاه به جنگ افراسیاب میرود.11
جستوجوی رستم در راهِ یافت شاه، همهی زندهگیی ششصد سالهی او
را نمادین میکند. رستم در راه پاسداری از تقدسی میجنگد که شاه
نماد آن است. در جهان حماسیی ایران، پهلوان توأمان فرمانبردار و
مراقب شاه است. رستم همهی هستیی خویش را در راه ستیز با دشمنان
ایرانزمین وقف میکند، ستیز او با اشکبوسها، افراسیابها،
اژدهاها و دیوها اما، معنایی نمییابد، اگر قدرت حاکم را نماد
تقدسی خللناپذیر نداند؛ که در جهان حماسیی ایران تقدس و قدرت
درهم آمیخته اند. در جهان حماسیی ایران نهاد شاهی در تعارض با
منشها، آفریدهها و سرزمینهای اهریمنی معنا مییابد؛ بر مبنای
بنیانی خدایی.12 رستم به نوجوانی رخش خویش برمیگزیند
تا قدرت شاهانی را حفظ کند که گاه پهلوان وجودشان برجسته است، گاه
عرفان حضورشان.
کیخسرو، فرزند سیاوش و فرنگیس، نماد آمیزش پهلوانی، شاهی و
عرفان است. کیخسرو، افراسیاب، سرکردهی نیروهای شر را در چاه خاسف
مییابد و به جرم همهی بدکاریهایش میکشد. مرگ افراسیاب بر رسالت
کیخسرو در جهان خاکی نقطهی پایان میگذارد. جهان خاکی سرای
رستگاری نیست؛ که همهی شاهیها و پهلوانیها تنها وسوسهی
خودستایی را در دل بیدار میکند. کیخسرو باید به دامن معشوق باز
گردد، به جهان مینوی. کیخسرو درِ کاخ میبندد و روزها در خویش فرو
میرود. در کاخ که گشوده میشود، کیخسرو دیگری با پهلوانان سخن
میگوید. عارفی که میداند گیتی گذرگاهی کوتاه است. پهلوانان،
شگفتزده از سخنان غریب کیخسرو، دست به دامان زال و رستم میشوند.
زال و رستم، سرپهلوانان ایرانزمین، به درگاه کیخسرو میشتابند.
کیخسرو اما، بر سخنان خویش پای میفشرد. سرای سپنج را باید پشت سر
گذاشت که جهان خاکی تنها میل گناه را در آدمی بیدار میکند. آنگاه
سر به صحرا میگذارد، خیمهای برپا میکند، همهی پهلوانان به حضور
میپذیرد، سلطنت به لهراسب میسپرد، یاران خویش وداع میگوید،
همراه با هشت پهلوان، رستم، گیو، بیژن، دستان، گودرز، گستهم،
فریبرز، طوس، به دامن کوهستانی میرود، آخرین واژهها بر زبان
میآورد و نیمه شبان غبار جهان پشتسر میگذارد.13
کیخسرو رسالت شاهی و پهلوانی در جهان خاکی بهجای میآورد تا سر
انجام به راه عرفان برود.
پهلوان جهان حماسیی ایران، در دوران پیش از اسلام، در راه
قدرتی مقدس میجنگد، پیرو اندیشهای مقدس است، جهان خاکی به هیچ
میگیرد. در جهان حماسیی ایران، پهلوان عارف است. عارف پهلوان
است. شاه پهلوان است. پهلوان یاور شاه است. شاه مقدس است، دشمن پشت
مرزها است. کیخسرو بخشی از رستم را در خویش دارد؛ جمشید بخشی از
مهر را؛ رستم بخشی از کیخسرو را. در جهان حماسیی ایران عرفان،
پهلوانی، شهریاری در هم میآمیزند. پهلوانان حماسی اما، در جهان
دیگری هم میچرخند: در جهان حماسهی اسلامی.
4
حماسهی اسلامی عنوانی است برای جهانی که در آن پیغمبر اسلام،
امامها و اصحاب پیغمبر در راه سربلندیی اسلام میجنگند؛ عنوانی
برای حماسههایی چون خاوراننامه، حملهی حیدری.
خاوراننامه،
که توسط ابن حسام در قرن نهم هجری نوشته شده است، ماجرای سفرها و
جنگهای امام علی است؛ ماجرای حملهی امام علی به خاوران و جنگ با
قباد، پادشاه خاورزمین. درکنار قبادشاه بدکارانی چون تهماسب شاه و
دیوها و اژدهاها ایستادهاند و در کنار امام علی سردارانی چون مالک
اشتر. پارهای از ماجراهای خاوراننامه
بر حوادث تاریخی مبتنی است و پارهای از ماجراها دستآورد خیالِ
محض؛14 اما در هرحال قصهی شجاعتها و تنتواناییهای
یاران اسلام. حملهی حیدری، که توسط میرزا محمدخان بازل در
قرن یازدهم- دوازدهم هجری نوشته شده است، بعثت پیغمبر اسلام و
امامت امام علی را موضوع قرار میدهد؛ جنگهای پیغمبر اسلام و امام
علی با کافران و منافقان را. حملهی حیدری با ضربت خوردن
امام علی پایان مییابد.15 حماسههای اسلامی، همچون
حماسههای پیش از اسلام، پُر از ستایش
شجاعت و تنتوانایی است؛ هرچند که عناصری از حماسههای پیش
از اسلام را از خویش حذف میکند. در حماسههای دینی نهاد شاهی نقشی
ندارد؛ که پهلوانان آسمانی در مقابل قدرت زمینی میایستند.
حماسههای اسلامی ارج آسمان را فریاد میکنند. پهلوانان قصههای
عیاری اما، بینیازی و شجاعت در هم میآمیزند تا گره مشکل شاهان
بگشایند.
5
سمک، قهرمان ریزنقش و بیریش قصهی
سمک عیار،
ویژهگیهای بسیاردارد: چون باد میدود، هر لحظه به شکلی در
میآید، زیرک و فریبکار است، پرطنز و لطیفهگو است، بازیگری ماهر
است؛ شوخ طبعی که جهان را به هیچ میگیرد. سمک عیار رسم جهان را به
هیچ میگیرد، اما بیش از هرچیز در سه نقطه به پهلوان- عارفان
حماسههای ایرانی میپیوندد: رابطه با شاهان، رابطه با دین، رابطه
با زنان. قصهی سمک عیار از دربار شاه حلب آغاز
میشود؛ از دربار مرزانشاه. مرزانشاه همه چیز دارد: وزیری
وفادار، رعیتی فراوان، لشگری مهربان و گنجی آبادان. این همه اما،
دل او فراخ نمیکند، که فرزندی ندارد. شاه در بارگاه خویش با وزیر
نشسته و از اجاقکوریی خویش غمگین است. پس از وزیر میخواهد که
طالع او بنگرد. وزیر چنین میکند. در طالع شاه فرزندی هست از دختر
شاه عراق.16 شاه وزیر خویش با مال فراوان به
خواستگاریی دختر شاه عراق میفرستد. شاه عراق بهخرسندی خواست
مرزبانشاه میپذیرد و دختر خویش به همراه وزیر به دربار شاه
فرختبار روانه میکند. شاه شهر آذین میبندد و عروس خویش به
حجله میبرد. نُه ماه بعد پسر شاه به دنیا میآید؛ پسری که
خورشیدشاه نام میگیرد. یک هفته از تولد خورشیدشاه نگذشته است که
پسر دوسالهای که دختر شاه عراق از شوهر اول خویش دارد، به دربار
مرزبانشاه فرستاده میشود؛ پسری با نام فرخروز که از آنپس هرگز
خورشیدشاه را تنها نمیگذارد. روزها میگذرند، خورشیدشاه میبالد
و به همهی هنرها آراسته میشود؛ به هنر شکار هم. روزی به شکارگاه
به دنبال گورخری میرود و به خیمهگاهی میرسد، در خیمهگاه دختری
خفته است؛ با صورتی چون گل.17 خورشیدشاه به دختر دل
میبازد، آبی از کوزهای که دختر در خیمه دارد مینوشد، بیهوش بر
زمین میافتد، چون برمیخیزد نشانی از دختر نمییابد. دختر اما،
پیش از آنکه غیب شود، انگشتری به دست خورشیدشاه کرده است.
خورشیدشاه به انگشتر مینگرد، به یاد دختر آه میکشد و بر بستر
بیماری میافتد. سرانجام پیری صاحبِ انگشتر میشناسد. انگشتر متعلق
به دختر شاه چین است؛ به مَهپری که دایهاش جادوگری بددل است.
خورشیدشاه به جستوجوی دختر به سوی چین میرود؛ بههمراه فرخروز
و یاران بسیار. در چین سمکعیار را مییابد؛ سر عیاران شهر؛
پسرخواندهی شغال پیلورز؛
اسفهسالار شهر.18
سمک کمر به یاریی شاه میبندد که نماد نیکی است. یاریی نماد نیکی
اما، ممکن نیست اگر نیروهای آسمانی به یاریی او نیایند. در قصهی
سمک عیار
سخن از دین خاصی به میدان نمیآید، اما منش و عمل سمک خبر از
نیروهای آسمانی میدهند. سمک به یزدان
دادار و بنور و نار و بقدح مردان و باصل پاکان و نیکان19
سوگند میخورد و از یاریی خضر و الیاس برخوردار است؛ از یاریی
منادیان جاودانهگی؛ پیغمبران پرواز و عرفان. رابطهی سمک با زنان
نیز رابطهای عرفانی- افلاطونی است. روزافزون، زن مجلسآرا و شجاع،
یار همیشهی سمک هرگز با سمک نمیآمیزد، زنی اسطورهای، که در غیاب
سرخورد، همسر سمک، که در میانهی قصه ناپدید میشود، معشوق
روحانیی سمک است.20 سمکعیار عارف- پهلوانی است شوخ
طبع و پاکزبان که به یاریی خورشیدشاه و شاهان دیگر برمیخیزد؛
عیاری که پهلوانی- عرفان و پاکزبانیاش در شخصیت تاریخیی پوریای
ولی نیز تکرار میشود؛ هرچند پوریای ولی برخلاف خواست حاکمان
جهاندوست عمل میکند.
6
زورخانه جایگاه پهلوانی است ؛ جایگاه ستایش پهلوانان. در میان
همهی پهلوانان قصهها و میدانها اما، هیچ پهلوانی به اندازهی
پوریای ولی در زورخانهها ستایش نمیشود؛ پهلوان- عارفی که
تنتواناییی خویش به هیچ میگیرد تا دل دوست به دست آورد. پوریای
ولی در قرن هشتم زندهگی میکند؛ پهلوان عرصهی
والاشکوهی، سرحلقهی کشتیگیران، قائد طریق ارشاد؛
پهلوانی که در لباس آزادی عالمی را بنده
کرده است؛21 با این همه، تنها حکایت بینیازیی او بر
گوشها خوانده میشود. پوریای ولی یَل شکستناپذیری است که در
خوارزم کشتی میگیرد. مرد جوانی به نیت پیروزی بر او از هندوستان
به خوارزم میآید. شبی پوریای ولی به بام خانهی مرد جوان میشود
تا خبری کسب کند، اما تنها مادر او را میبیند که دست به دعا
برداشته است که خدایا به فرزند من توانایی ببخش که بر پوریای ولی
پیروز شود.22 صبح فردا حاکم خوارزم در میدان شهر به تخت
مینشیند. پوریای ولی به میدان میآید، چند کشتیگیر را زمین
میزند. اما چون نوبت به مرد جوان هندی میرسد، به یاد دعای مادر
او میافتد، پا سست میکند و پشت به خاک مینهد. پوریای ولی در اوج
تنتوانایی خواست نفس خویش، خواست حاکم خوارزم، خواست مریدان خویش،
خواست مردم خوارزم به هیچ میگیرد تا آرزوی پیرزنی دردمند را
برآورده کند؛ حتا اگر خود مجبور شود از فشار شماتت حاکمان و یاران
به بیابان سر بگذارد. پوریای ولی نماد پهلوانانی است که از جهان
حماسی به جهان عرفانی گذر کردهاند؛ نمادی که میخواهد هوای
زورخانه را از بوی بینیازی بیاکند. پوریای ولی عارف هوای زورخانه
است؛ زورخانه اما، همیشه جایگاه عارفان نیست.
7
زورخانههای دولتی در سالهای 1320 چهره میکنند.23
زورخانهی بانک ملی در سال 1324 افتتاح میشود؛ زورخانهی شعبان
جعفری در سال 1336. شعبان جعفری سردستهی لاتهایی است که کودتای
28 مردادماه سال 1332 را حمایت کردهاند. شعبان جعفری از زندان
بیرون آمده است تا به همراه یارانی چون حسین رمضون یخی،
احمد عشقی، حاجی محرر،
امیرموبور،24
اصغر خالدار، ناصر جگرکی،25 با عکس شاه
در خیابانها بچرخد و یه خُرده اینور و اونور مردمو ساکت
کند،26 سر مخالفان را بتراشد27 و اگر مردم
پای منبر آخوندی شلوغ کردند، بالای منبر برود و داد بزند: «ایهالناس،
این آقا بامنبرش تو ک... خوارمادر هرکی
شلوغ کنه!»28
شاه از شعبان جعفری خواسته است زمینی بیابد و زورخانهای درست کند29
و شعبان جعفری تا یاران شاه را نمکگیر کند، چند روز بعد از کودتا،
زاهدی، بختیار، سرهنگ مولوی، تیمسار
گیلانشاه
و اینارو را به خانه دعوت کرده است. ملوک ضرابی هم
هست، مهوش هم هست. کلهپاچه و جیگر و دل و
قلوه و چلوکباب و اینا هم
درست کرده است و زدهاند و کوبیدهاند و خواندهاند.30
زورخانهی شعبان جعفری میزبان صاحبان قدرت است؛ میزبان مهمانهای
دولت، وزیران، شاهان. شعبان جعفری یک عده ورزشکار شیرینکار
درست کرده است؛ برای نمایش در مقابل صاحبان قدرت:31 در
مقابل پادشاه نروژ، پادشاه بلژیک، نخستوزیر انگلستان، وزیر دربار.
شعبان جعفری میل به قدرت، بدزبانی، دینداری را درهم میآمیزد؛ اما
تردید نمیکند که در جدال قدرتمداران حاکم و دینِ تشنهی قدرت در
مقابل دینِ منحرف بایستد؛ بیآنکه پشت لاتهای همخونی چون طیب
حاجرضایی را خالی کند. شعبان جعفری در روز 15 خردادماهِ سالِ
1342 به مسجد مجد میرود، آخوند واعظ را از منبر پایین میکشد، به
زورخانهی خویش میبرد، آیههای قرآن را که بر درو دیوار نوشته شده
است، به او نشان میدهد
و گلایه میکند که: «من یه بچه مسلمونم تو برای چی این حرفارو
میزنی آخه؟ من چه خیانتی به اسلام کردم که تو واسه من بالای منبر
میری؟»32 شعبان جعفری دخل آخوند نامرد را
میآورد؛33 اما در مقابل دادگاه شهادت میدهد که طیب
حاجرضایی در مقابل قدرت نایستاده است: «به من گفتن آیا طیب
اومده باشگاه تورو آتیش زده و شلوغ کرده؟ گفتم: والا، بچههای جنوب
تهران هیچوقت نه آتیش میزنن نه غارت میکنن. ممکنه دعوا بکنن یا
چاقو بکشن ولی این کارارو نمیکنن.»34 شعبان جعفری
با طیب حاجرضایی رفیق است.
طیب حاجرضایی، تنتوانا است، دینمدار است، اهل چاقوکشی،
شیرینکار. چایی تو
استکان شیشه کمر
باریک میخورد، استکان پُر را میگذارد پشت دستاش
میچرخاند، بدون اینکه یک قطره از آن بریزد،35
با یک جفت میل سنگین ورزش میکند، به خاطر چاقو کشیدن برای
لاتهایی مثل مصطفی دیوانه و محمد
پُررو
به زندان رفته است36 و با پادرمیانیی تیمسار
بختیار با حسین رمضان یخی37
آشتی کرده است. طیب حاجرضایی بیش از صد دستهی سینهزنی دارد، در
برابر لاتها کوتاه نمیآید، اما در مقابلِ متولیان دین فروتن
است؛ تنتوانای خداشناسی که چاقوکشی هم میکند؛ عاشق دنیا و چشم به
راه آخرت. طیب حاجرضایی با شعبان جعفری رفیق است.
لاتها از یک چشمه آب میخورند، حتا اگر تنشان زخمیی چاقوی
یکدیگر باشد.
8
شعبان جعفری و طیب حاجرضایی نمادهای استحالهی پهلوان کهن به لات
جدید اند؛ درست از سلسلهی گردان شبرویی که فهرستِ نامشان در
رستمالتواریخ چاپ شده است. فهرستِ نامهای لاتهای جدید اما، تنها
به نامهای شعبان جعفری و طیب حاجرضایی خلاصه نمیشود؛ که این
فهرست سخت بلند است؛ پُر از نامها و لقبها: حسین صمیمی،
باقر کچل،
مصطفی دیوانه،
حسین فرزین، حسن کوچیکه،
ممد
پُررو،
اصغر شاطر،
حسین جگرکی،
مرتضا تکیه.38
فهرستِ نام لاتهای جدید فهرستِ سخت بلندی است. فهرستِ نام کسانی
که عرفان نمیدانند، در راه قدرت پلید شمشیر میزنند،
بدزبانی پیشه کردهاند. ماجرا اما، تنها این نیست. لاتها هم
ریشهی کهن دارند، هم بیریشه اند؛ لاتها توأمان قدیم و جدید
اند. جهان پهلوانی صحنهی تسلط یک فرهنگ است: ستایش قدرتی که مقدس
انگاشته میشود، ستایش تنتوانایی، ستایش مردانهگی، ستایش
پاکزبانی، ستایش بینیازی، ستایش توان رجزخوانی، ستایش ساخت
هرمیشکل، ستایش پدرسالاری، ستایش دینمداری. جهان لاتها هم
صحنهی تسلط یک فرهنگ است: ستایش قدرت، ستایش تنتوانایی، ستایش
مردانهگی، تحقیر زنانهگی، حضور بدزبانی، حضور نیاز بیمهار
جسمانی، ستایش توان رجزخوانی، ستایش ساخت هرمیشکل، ستایش
پدرسالاری، حضور دینمداری. لاتها تکهای از جهان پهلوانی اند که
در حسرت تکهی دیگر میمیرند؛ تکهای که گاه در رمانِ فارسی نیز
کوچهگردی میکند؛ در حسرتِ تطهیر، یاورِ تحقیر.
9
جسدهای شیشهایی
مسعود کیمیایی ماجرای تاریخی پنجاه ساله است؛ ماجرای پنجاه سالهی
حضور و زوال مردان و زنانی که در تراژدیی گزیرناپذیر اسیر اند.
تحمل این تراژدی اما، تنها به یاریی رفاقت مردانه ممکن است. در
جسدهای شیشهای سه زوج رفیق جایگاهی ویژه دارند. علیخان
و طاهر، رحیم و سروش، کاوه و احمد. طاهر پسر میرزا اسداله خان مبشر
انشایی است؛ کارخانهداری که در دههی 1320 دل با مصدق دارد. پدر
علیخان اما، گم شده است؛ در جنگ نیروهای دولتی با عشایر. رفاقت
طاهر و علیخان در دبیرستان ناصرخسرو، خیابان عینالدوله، کوچهی
روحی، آغاز شده است. طاهر دو خواهر دارد: طلعت و طاوس که در
دبیرستان ژاندارک، خیابان منوچهری، درس میخوانند. مادر علیخان در
اطریش موسیقی خوانده است، اما اینک به جنون دچار است. دو برادر و
یک خواهر علیخان مادر را در زیرزمینِ خانهاش، به شکلی تحقیرآمیز،
حبس کردهاند تا ثروت او را تصاحب کنند. طلعت سخت عاشق علیخان
است. علیخان اما، که از خواهران و برادرش دلی پُرخون دارد، تصمیم
میگیرد برای تحصیل به فرانسه برود. شبی در یک مشروب فروشی با
طاهر از عشق خویش به طلعت سخن میگوید، طلعت را به طاهر میسپرد و
از اندوه سفر اشک میریزد. طلعت از علیخان باردار است، اما چیزی
از این ماجرا به او نگفته است تا مانع سفر او به فرانسه نشود.
بارداریی طلعت برای میرزا فاجعه است؛ چنان که تا آبروی خویش بخرد،
برای طلعت شوهری پیدا میکند: رحیمخان، گروهبانی لات مسلک
که با رفیق گرمابه و گلستاناش، سروش، عالمی دارد. رحیم چهرهای
استخوانی دارد، قدی بلند و چشمانی که در آنها هم مهر به چشم
میخورد و هم بیرحمیی گرگآسا. سروش استوار ارتش است، با قامتی
کوتاهتر از رحیم، صورتی گردتر و چشمانی کمی مهربانتر. رحیم با
طلعت ازدواج میکند و پسر او و علیخان، کاوه، را به فرزندی
میپذیرد.
کاوه همهی هستیی خویش را با احمد تقسیم میکند. احمد رفیق
دوران کودکیی کاوه است؛ عاشق سینما و ادبیات و فلسفه. کاوه عاشق
ثریا است؛ دختر زنی که بعد از مرگ طلعت با رحیم ازدواج کرده است.
کاوه ثریا را به احمد میسپرد که او را به سفر ببرد. ثریا به دروغ
به کاوه گفته که رحیم را کشته، تکهتکه کرده و در خانه چال کرده
است. ثریا بازیگر ماهری است؛ به احمد هم اظهار عشق کرده است. ثریا
برای ازدواج با احمد به محضری در همدان میرود، او را قال میگذارد
و با رحیم، که در خیابانی در همدان منتظر او است، فرار میکند و
ازدواج. ثریا زن رحیم میشود؛ احمد آواره؛ کاوه سرگردان جستوجوی
گذشته. کاوه به جستوجوی گذشتهی خویش به خانهی خالهاش، طاوس،
میرود. طاوس دفتر زندهگیی کاوه را پیش چشم او میگشاید. طلعت از
شرم زندهگی با رحیم خود را کشته است، علیخان پس از یکسال تحصیل
را نیمهکاره رها کرده، به ایران بازگشته و در زندانهای شاه ویران
شده است. طاهر در زندانهای شاه معتاد و پرپر شده است. میرزا
خبرچینی را که بعد از کودتای 28 مرداد ماه سال 1332 او را لو داده،
با گلولهی تفنگ قدیمی کشته و سپس خودکشی کرده است. معشوق فرانسوی
طاوس در روزی تلخ از میان رفته است. کاوه سرانجام احمد را
بازمییابد و رحیم و سروش ثریا را میکشند. جسدهای بسیار در سر
کاوه میچرخند. جسدهای بسیار برآمده از سالهای بسیار؛ از سالهای
رنج، عشق، مبارزه، رذالت.
در جسدهای شیشهای مرگ دو زن معنایی ویژه دارد: مرگ طلعت،
مرگ ثریا. آنها، هردو، ذوب میشوند؛ یکی در دیگِ عطر، دیگری در
دیگِ تعفن. روزی طلعت به قمصر میرود. هوا خوب است؛ پُر از بوی
جنون و گل. دیگهای بزرگ را روی آتش میگذارند. گلها به دیگها
ریخته میشوند. بخار عطر بر زمین سایه افکنده است. طلعت برمیخیزد،
به طرف دیگ بزرگی میرود، از آجرچینها بالا میرود، در دیگ را بر
میدارد، در گلاب جوشان فرو میرود و ذوب میشود. رحیم ثریا را
کشته است. سروش و رحیم جسد را در مشمایی میپیچند و در وانت رحیم
میاندازند. وانت راه میافتد؛ به سوی دیگ بزرگ کارخانهی
صابونپزیی گلانار، در جادهی آشتیان. رحیم و سروش جسد را بلند
میکنند و در دیگ صابون نیمپخته میاندازند.
تفاوت و شباهت مرگ طلعت و ثریا نگاه ساکنان جسدهای شیشهای
به زنان را فاش میکند. زنی که گلاب میشود، اثیری است؛ زنی که در
تعفن فرو میرود، لکاته است. زن اثیری جسماش چنان پاک است که حتا
آبستنیاش مریمگونه است و جاناش چنان بزرگ که حتا در غیاب
جاذبهی جنسی از یاد مردش نمیرود. زن لکاته یکسره جاذبهی جنسی
است. مردان را به مهمانیی
جسم خویش دعوت میکند، اما وفاداری به مهمان نمیتواند. زن اثیری
تنها معشوق غایب را به خویش راه میدهد. زن لکاته میزبان هزار
معشوق است.
در جسدهای شیشهای زن اثیری گلاب میشود؛ زن لکاته تعفن.
یکی عطر معنویت در هوا میپراکند؛ دیگری گند جسمیت. زن اثیری و زن
لکاته اما، تنها بر مبنای فاصلهی جان و جسم فاصله نمییابند، که
بر مبنای معیارهای رفاقت مردانه نیز سنجیده میشوند. شبی علیخان،
در بزم وداع، به طاهر چنین میگوید: «نمیدونم چهجوری بهت بگم.
عرقخوری بهانه بود. عقب این بودم که ... اون چیزی رو که میدونی،
بهت بگم. من بدون تو و طلعت نمیتونم یک لحظه زندگی کنم. فکر کردم
تو میدونی دروغ تو ذات من نیست. اگه با طلعت ازدواج کنم ... انگار
بند نافم به تو قرصتر میشه.»39 زن اثیری ابزاری است
که بند رفاقت مردانه را محکم میکند؛ بند پیوندی مقدس را. زن
لکاته اما، مزاحم رفاقت مردانه است؛ چه با جاذبهی جنسیی خویش
توان همهی مردان را محک میزند. مردان توان مقاومت ندارند؛ حتا در
مقابل معشوق رفیق خویش. زن لکاته مردان را دچار رقابت جانسوز
میکند. رقابت در راه تصاحبِ زن زخم رفاقت است. مردان عامل زخم را
از سر راه برمیدارند؛ مزاحم را. رحیم و سروش نقشهی قتل مزاحم را
میکشند: «این بازی آخر ... تماشاییه، بازی سر پیری. ... حالیت
نیس، همهچی رو ول کردی و سایهتو از همه جا روندی. چسبیدی به
قوزک قناس ثریا، رحیم ... وقتش نیس ول کنی و ... بزنیم آخر عمریه
به صافوصوف کردن چالهچولههای گذشتهمون و یه نفس مشتی بکشیم؟
... سروش گفت: تو این تاریکی راحت حرفمو میزنم. ... کار من نیس.
... برا اینکه تو عاشق اونی، پشیمونیت میمومنه واسه من. ... خیلی
وقته. از تو بیشتر خاطرشو میخواستم. ... اون کارش بود. این نگاهی
که بلد بود و خیلی تمرینشو کرده بود به چشم همه میفرستاد.»40
جهان جسدهای شیشهای از دو نیمه فراز آمده است. در
نیمهای اثیریت حاکم است، در نیمهای لکاتهگی. در نیمهای گلاب،
در نیمهای تعفن، در نیمهای وفاداری، در نیمهای خیانت. رحیم و
سروش، لاتهای جسدهای شیشهای، حاصل جمع این دو
نیمه اند؛ حاصل جمعی که تناقض خویش را در روبهرویی با قدرت نیز
متبلور میکند. در جسدهای شیشهای تنتواناییی رحیم و
سروش نقشی دوگانه دارند. رحیم و سروش خادم قدرت حاکم اند،
تنتواناییی خویش اما، یکسره به قدرت تباه نفروختهاند؛ هم از
این رو است که به تاراج خانهی محمد مصدق تن نمیدهند: «سروش
بدون آنکه راننده کامانکار متوجه شود در گوش رحیم گفت: - این کار
نه برا تو عاقبت داره، نه برا من. نه برا هیچکس. ... من و تو که
سیاست نمیفهمیم- بزنیم به چاک، هم واسه آبرومون خوبه، هم واسه
وجدانمون، هم دشمن واسه خودمون انبار نکردیم.»41
تنتواناییی رحیم و سروش در دو راه مصرف میشود: یکی در راه
قدرت تباه؛ دیگری در راه ستیز با قدرت تباه. ستیز با قدرت تباه
اما، جز با تکیه به قدرتی مقدس ممکن نیست. لاتهای جسدهای
شیشهای گاه فرمان قدرت تباه میبرند، گاه قدرت مقدسی
میجویند، اما در همهحال از رجزخوانی و بدزبانی باز نمیمانند.
رحیم و سروش گاه لباس لاتی درمیآورند تا تکهای از لباس پهلوانی
بپوشند. در مقابل قدرت تباه پری از پهلوانان فرشتهخو به دندان
میگیرند، در کنار قدرت تباه شیطانهای پرنده اند: «بابات هیچ
وقت به من کلک نزد. همه بابات دوتا کیسه پَره. یکی توش پَر
فرشتهس، یکیم پَر شیطون. هر وقت بخواد در یکدوم رو واز میکنه.
بستگی به حالش داره و حالشم آدم رو به روش میسازه.»42
پر فرشته در کیسهای است که تحقیرهای طلعت را از لطف ثریا خوشتر
میدارد، لبخند انسانی را میفهمد و نام فرزند خویش را کاوه
میگذارد؛ به خواستِ سروش که میداند کاوه مردی است تنتوانا؛
تبلور پَر پهلوانیی رحیم و سروش: «ببخشین - خانم کاوه بهترین
اسمه، مَرده، شاهنامهایه. از اون اسمای جم وجور و تروفرزه که
زود میگی، کاوه - بهش حالی کردم و قبول کرد - ایشااله زود تب شما
قطع بشه و شیرینی اسم کاوه روبخوریم.»43
رحیم و سروش نیمی شیطان اند، نیمی فرشته؛ اما در هردو حالت اسیر
قانون پدر. ثریا را قانون پدر ترسیم کرده است؛ طلعت را هم. قانون
میرزا بر جسدهای شیشهای حاکم است؛ قانون میرزا زن را به دو
بخش اثیری و لکاته تقسیم کرده است. قانون میرزا یعنی ستایش
نرینهگی؛ قانون میرزا یعنی آفرینش جنبههای مشترک پهلوان- لات.
طلعت که به سرنوشتاش تن دهد، نرینهگیی لاتساز فراز آمده است.
طلعت قربانیی اطاعت خویش از نرینهگی است؛ قربانیی پهلوان-
لاتهایی که جهان
جسدهای شیشهای
را انباشتهاند؛ پهلوان- لاتهایی که دست میرزا را میبوسند تا
نگاه طلعت مهربان شود: «میرزا که از اتومبیل پیاده شد و با عصا
آرام به طرف طلعت رفت، طلعت روی پله نشست و ناباور میلرزید. فقط
گفت: - آقاجون ... رحیم دست میرزا بوسید و به راستی گریه کرد. برای
اولین بار نگاه طلعت به رحیم، نور مهر گرفت.»44
قانون میرزا را طلعت هم اطاعت میکند. قانون میرزا حضور هِرَم
قدرت را همیشهگی میخواهد؛ حضورِ هِرَم
قدرت مهربان را. رحیم و سروش شیفتهی هِرَم قدرت اند؛ شیفتهی
تداوم تقسیمِ جهان به بالاییها و پایینیها؛ هرچند که بالاییها
گاه تقدس خویش از دست دادهاند. دفاع آنها از خانوادهی میرزا
ستایش قدرت مقدس است در مقابل قدرت تباه. سروش خود این را به صدای
بلند اعلام میکند: «تا آدم اینا رو نشناسه و گشنه باشه، خیال
میکنه اینا ریختن و مال اونا رو خوردن. وقتی ما اینارو نیگاه
میکنیم، خیال میکنیم اونا مارو بدبخت کردن و هرچی ما نداریم، تو
خونه میرزاست. انقلاب کنیم و ازشون بگیریم پدرسوختهها رو ...
مادرقحبهها ... اما وقتی اونا رو شناختی و خودمونم شناختیم،
میبینیم ای بابا ... داستان خیلی بیخ داره. بیخشم با انقلاب و حزب
و بزن و بزن رو نمیشه. اونا اصلشون سازندهس. یکی فرمانده دنیا
میآد، یکی سرباز ... »45
در جسدهای شیشهای ساخت جهان آرمانی بر مبنای ستایش
تنتوانایی، ستایش بینیازی از جهان خاکی، ستایش قدرت مقدس، ستایش
مردانهگی، ستایش رفاقت مردانه، ستایش زن اثیری بنا میشود؛ ستایش
پهلوانی. لاتهای جسدهای شیشهای با همهی این ستایشها
همآواز اند، اما خود همهی بندهای این آواز را نمیخوانند. ذهن
آنها به سویی و دست آنها به سویی دیگر میرود. آنها تنتوانایی
میدانند، به راه قدرت تباه میروند، عرفان نمیپذیرند، مردانهگی
ستایش میکنند، با زنان لکاته میآمیزند؛ یکسره به قدرت تباه تن
نمیدهند، ساختِ هِرَمیی جهان ستایش میکنند، بدزبانی پیشه
میکنند، زنانهگی تحقیر میکنند، نیاز بیمهار جسم خویش پاسخ
میدهند، بر باورهای دینی تکیه میکنند؛ مردانی که در هر سخن
بخشی از تناقض خویش فاش میکنند: «رحیم بلند شد. شلوارش در کاسه
زانوها جا انداخته بود. رفت و دست قلیخان را هم به زور گرفت و
بوسید و گفت تا مث شما مرد هس، باکی از این بد رفتاری روزگار نیس.
من تو معامله عقد، رسوا شدم؛ آقا نبودم، اما آقای خودم که بودم.
شرم کهنه حیض، مردی که از زن لک ورداره، خوبشه که بمیره، اما من
قول دادم، به شما میرزا و به یه بیپناه. جورشم دارم میکشم.»46
لاتهای جسدهای شیشهای خصلتهای پهلوانی را آرزو
میکنند؛ خود اما، از تناقض پُر اند؛ پسران ناخلفی که گاه بر دامن
پدر اشک ندامت میریزند.
10
تهران شهر بیآسمان
ماجرای زندهگیی کرامت لات سرشناس است در دوران پیش از انقلاب
اسلامی و بعد از آن. کرامت که در سالهای پیش از انقلاب نوچهی
شعبان جعفری بوده است، اما اکنون رنگ عوض کرده و به خواستِ زمانه
عمل میکند. تهران شهر بیآسمان گاه از منظر سوم شخص روایت
میشود، گاه از منظر اول شخص؛ یک تداخل زمانیی پیچ در پیچ که در
آن حوادث یک عمر درهم میآمیزند.
در همهی زندهگیی کرامت دو چیز جاذبهای مقاومتناپذیر دارد:
پول، زن. کرامت اما، زنی را در آغوش میخواهد که خود لکاته
میخواند؛ زنی یکسره جسم. کرامت در حال حاضر همسری دارد به نام
غنچه و دو پسر به نامهای سمیه و یاسر. غنچه نامی طاغوتی است و
یاسر و سمیه نامهایی اسلامی. نامهای اعضای خانوادهی کرامت
واقعیت گذشته و نقاب امروز او را تمثیل میبخشند. غنچه اما، زن
هزارم زندهگیی کرامت است، طلا بوده است، پری بوده است. غنچه آغوش
کرامت را گرم میکند، اما به اندازهی زنان گذشتهی زندهگیی او
کارش را بلد نیست. نباید هم بلد باشد. غنچه کرامت را به یاد زنان
لکاته میاندازد؛ اما خودش به اندازهی کافی حجب و حیا دارد: «زن
حیا نمیکرد. اما همانطور که خوابیده بود پهلوهایش را غلغلک داد.
غنچه گفت: یااله بگو! و موها را از این سو به آنسو ریخت. این طلا
بود که با چشم خمار از درز پلک نیم خفته نگاهش میکرد. او کارش را
بلد بود غنچه چیز زیادی از این امور نمیدانست. کرامت هم به او رو
نمیداد. زنِ درستوحسابی باید حجبوحیا داشته باشد.»47
کرامت به یاد طلا و بتول با غنچه میآمیزد؛
به یاد زنان مطیع، بیپناه، عشوهگر، با یک پرده گوشت؛ به یاد
زنانی که تنتواناییی پُرخشونت او را دوست داشتهاند؛ حتا اگر تن
خودشان را هدف میگرفته است؛ به یاد زنانی که درتن لَخت و بزرگ او
پناهی میجستهاند. به چشم زنان بیپناه کرامت نماد قدرتی است که
امنیت میبخشد، حتا اگر ستمگر باشد: «شبهای جمعه آن باغچهی
هزار متری که ساختمانی جمعوجور وسطش بود دربست در اختیار کرامت
بود. گرامش را هم میآورد و بتول همان صفحههای مهوش را یکییکی
میخرید. ورپریده همان اداها را داشت. یکی دو پرده گوشت اگر داشت
با او مو نمیزد. ... کرامت کباب به حلقش میکرد، فایده نداشت. یکی
دو بار پای همان سفره بالا آورد. کمربند را به جانش کشید. مجبورش
کرد هرچه را بالا آورده دوباره نوش جان کند. و هربار تا گرهی اخم
از پیشانی کرامت باز کند، بلند میشد، صورت میشست و شاپوی کرامت
را فرق سر میگذاشت.- کی میگه کجه.»48
کرامت تن زنان را میطلبد؛ یک نرینهگیی تمام به دنبال یک
مادینهگیی تمام. کرامت تن زنان را میطلبد، اما از یاد نمیبرد
که تن زنان را تحقیر کند. کرامت تا تن زنان را حفظ کند، آنها را
به حراج تنشان متهم میکند. کرامت میداند که معشوقاش به مردان
تن میفروشد، پس او را به رابطه با مادینهای دیگر متهم میکند؛
دایرهی بستهی تحقیر زنانهگی: «کرامت عربده کشید: درِ دادار،
دودورت رو بذار! زن نمیشنید. با چشمهای بسته تختهی پشت را به
دیوار چسبانده بود و جیغ میکشید. کرامت نعره زد: صدات رو ببر
پتیاره! و دست به جیب برد و یَسَر کشید: تو با زنیکهی فوجی ملیحه
طبق میزنی ... من اصلا از تو بدم میاد.»49 کرامت
زنان را لکاته میپندارد؛ تنتواناییی او اما، تنها به زنان
عشوهگر قدرت نمیبخشد، که خود قدرت از قدرتهای تباه میگیرد.
کرامت در خدمت قدرت تباهی است که کرامت را به خیابان میفرستد تا
به کسانی ضرب شست نشان دهد که عینک و کراوات دارند؛ به کسانی که
میاندیشند. کرامت گاه اندیشهورزی و مردانهگی را متناقض مییابد:
«تودهایها به خیابانها آمدند. آنها عینک و کروات داشتند.
قاطیشان زن بیحجاب بود. نان و دوسه چیز دیگر میخواستند. شعبون
او را به دست غلام دده سپرده بود. چند نفری را با چاقو لَت و پار
کرد. تانکها و زره پوشها بعدتر به صحنه آمدند. نعش روی نعش
خیابانها را خون گرفت. کرامت چاقو را بالای سر میچرخاند، خون
آدمیزاد با مشامش آشنا میشد، صبح زود با یک پنج سیری خودش را
ساخته بود.»50 کرامت بردهی قدرت است؛ شیفتهی
جهانی هِرَمی شکل. هم نوچه است، هم نوچه دارد. هم شانهی شعبان
جعفری را میبوسد، هم بساط بتول را بههم میریزد؛ که در جهانی که
نظم فرمانروایی و فرمانبرداری خدشهدار شود، حرمت نرینهگی نیز
خدشهدار خواهد شد. کرامت در مقابل قدرت سرخم میکند و ضعیف
میکشد؛ جباری که به قدرت جبار نیاز دارد. هم از اینرو است که
تلاش میکند به شکل رنگ قدرت جدید دربیاید؛ حتا به بهای پشتکردن
به زنهایی که تن او را گرم میکردهاند؛ که همهچیز تنها در پناه
قدرتِ حاکم دستیافتنی است: «کرامت چین به پیشانی لبها را جمع
کرد گفت: تو برگشتی؟ چرا؟ طلا گفت: باید پیش از اون، از تو
اجازه میگرفتم؟ قدمی به سویش برمیداشت که کرامت گفت: ... خوبیت
نداره. طلا ... گفت: ... نمیفهمم. کرامت دیوار را نشان داد و گفت:
همه چی عوض شده. طلا گفت: خوب که اینو میدونم؛ دارم میبینم.
کرامت گفت: منم عوض شدهم.»51
کرامت نوکر قدرتهای تباه است، یکسره تن است، عرفان نمیداند،
زنانهگی تحقیر میکند، هِرَم قدرت پاس میدارد؛ به نیروی
تنتوانایی اندیشه میکشد؛ رجز و بددهانی درهم میآمیزد. کرامتِ
تهران شهر بیآسمان لاتی است که از پهلوانی نشانی
ندارد؛ نرینهای که دست قدرت پدر میبوسد.
11
کابوس
سیامک گلشیری روایت پیچیدهی زدوخوردهای نوجوانی است ازمنظر اول
شخص. راوی، نادر و فرهاد، سه دوست دبستانی اند. اسمال سهتپه، یکی
از بزن بهادرهای ترسناک، آمده است دم دبیرستان راوی. راوی با کمک
فراش دبیرستان از مهلکه گریخته و به خانه آمده است. درگیریی راوی
و اسمال سهتپه و دوستاناش از هنگامی آغاز شده است که فرهاد دنبال
خواهر اسمال افتاده بوده است. اسمال سهتپه و دوستاناش دستبردار
نیستند و شب و روز در اطرافِ محل زندگیی راوی و فرهاد و کامران
میچرخند. روزی اسمال سهتپه به در خانهی فرهاد میآید و موتورش
را میخواهد تا به باغ یکی از دوستاناش برود. فرهاد او را
میرساند. در باغ هم شاپور، گنده لات معروف، را میبیند، هم بهمن،
صاحب باغ را. آنها به فرهاد شربت کدئین میدهند و اسمال با کله
توی دماغ او میکوبد. فرهاد و راوی به در خانهی جواد میروند و
ماجرا را برای او میگویند. جواد، که لوطیی محل است، سخت آشفته
میشود، به اتفاق راوی به باغ بهمن میرود، با شاپور و نوچههایش
درگیر میشود، چاقو میخورد و به زمین میافتد. راوی روی موتور
میپرد و از باغ میگریزد. وحشت مرگ جواد همهی وجود راوی را
فراگرفته است. پس پدر و مادرش را فریب میدهد و به بهانهی مسافرت
به شمال، به ویلای شوهر خواهر فرهاد میرود تا آبها از آسیاب
بیفتد.
در کابوس
سیامک گلشیری، جهان لاتها چنان خوفانگیز است، که تنِ شیفتهگان
این جهان را، سر تا پا، میلرزاند. راویی کابوس جهانی را
ستایش میکند که از آن میگریزد؛ از قهرمانانی که به چشم او
دستنایافتنی مینمایند: «پسر، دیدم دوتا موتوری دارن عین باد
میآن طرفمون. باور کن اصلا نفهمیدم نادر یهو تو کدوم سوراخ رفت.
... من هم عین برق دویدم طرف مدرسه. گوش میکنی؟ عین باد. وقتی
رسیدم جلو در، دیدم قفله. عربده میکشیدم. ... اگر میگرفتنم، کارم
تموم بود. میخواستم بدوم طرف اون یکی در، ولی دیگه فایده نداشت.
بهم میرسیدن. خودم هم نفهمیدم چطوری از نردههای کنار در رفتم
بالا. از اون بالا هم خودمو ول کردم تو باغچه و بلند شدم دویدم طرف
ساختمون خودمون.»52 راویی کابوس به هنگام
رویارویی با خطر نقاب میدرد، در حضور دیگران اما، جز خیال پناهی
ندارد؛ که قصههای او در حضور دیگران تنها رنگ آرزو است؛ رنگ آرزو
و توهم. راویی کابوس از شجاعت و تنتواناییی خویش در
رویارویی با لاتها قصهها میگوید: «نادر نشست پشت میزم. بهش
گفتم: خیلی خری. واسه چی، الاغ؟ درو قفل کردم و رفتم نشستم رو میز،
کنارش. سنجاق قفلیِ پاچة شلوارمو باز کردم و پاچهمو زدم بالا.
انگشتمو گذوشتم رو باند، ... گفتم بدبخت، هشتتا بخیه خورده. هیچی
نگفت. ... گفتم: وقتی داشتم از نردهها میرفتم بالا، اسمال با
چاقو زد.»53 سلاح راویی کابوس، در تعارض با
ترس، دروغ است. ترس اما، تنها دروغ نمیآفریند که پرخاش نیز
میسازد؛ که آن کس که میترسد با پرخاش ترس خویش را پنهان میکند.
راوی که هنگام بخیه زدن پایش سخت ترسیده است، سر فراش مدرسه فریاد
میکشد؛ غمگین از افشاء چهرهاش در مقابل دیگران. «چون کفرمو
درآورده بود، داد کشیدم. فهمیده بود عین سگ ترسیدهم.»54
راویی کابوس از حضور در جهان لاتها میترسد، دروغ
میگوید، در راه پنهان کردن ترس خویش تلاش میکند. اما چیزهایی از
جهان لاتها هم در او هست؛ ویژهگیهای بیخطر لاتها: تحقیر عنصر
زنانهگی، تحقیر اندیشه. راوی، فاضلی، یکی از همکلاساناش را
اوا خواهری
میخواند که عینِ دخترها است و صابری شاگرد اول کلاسشان را
سوسولی خرخون.55
راوی با شیفتهگی و ترس به جهان لاتها مینگرد و پارهای از
ویژهگیهای جهان لاتها را در خود حمل میکند، بیآنکه تنتوانا
باشد. به چشم او اما، در جهان لاتها دو گروه تنتوانا حضور دارند.
پهلوانصفتانی که ویژهگیهای عارفانه در خویش حمل میکنند،
لاتهای بددهانی که یکسره میل به تن اند. جهان لاتهای کابوس،
جهان تقابل جواد بامرام است با شاپور بدطینت.
در جهان کابوس سیامک گلشیری لاتها دو گروه اند،
نرینهگی تقدیس میشود، زنانهگی تحقیر میشود، تنتوانایی
رشکانگیز است. همهی اینها اما، چون از چشم کودکی نگریسته شود،
که جز ترس و پرخاش نمیتواند، به چیز دیگری تبدیل میشود. جهان
لاتها چیزی جز ترس، دروغ و پرخاش نیست. به روایتِ کابوس
سیامک گلشیری جهان لاتها تنها یادگار خیال کودکی است. جهانی که
چون پوست بریزد، جز اشک شکست توهم و اعترافی تلخ از آن باقی
نمیماند؛ صدای گریهی پسری که از ترس قدرت پدر، لباس قدرت پوشیده
است: «یهو صدا قطع شد. ... بعد دیدم در باز شد و یه هیکل خیلی
خیلی گنده وایساد تو چهارچوب. ... بعد دیدم اومد طرفم و به پنجره
که رسید، یه ذره نور افتاد تو صورتشو و ریششو دیدم. شاپور بود.
پسر، داشتم خودمو خیس میکردم. یه دفعه هم چشمم افتاد به یه نفر
دیگه که وایساده بود کنار در. همین یارو هم پرسید: خودشه؟ ... پسر
یهو زدم زیر گریه. عین بارون داشتم گریه میکردم و بهشون التماس
میکردم.56
12
بیبیشهرزاد
شیوا ارسطویی از پنج منظر روایت میشود: از منظر شهرزاد، نقاش
خودساختهای که مردان را کوچکتر از آن مییابد که به آنها روی
خوش نشان دهد. از منظر مریم، دختر سادهدلی که عاشق خشایار،
روشنفکر جذاب است. از منظر خشایار. از منظر گلی، دختر نوجوانِ
علی، شوهر مصلحتیی شهرزاد. از منظر جنین سقط شدهی مریم که به رنگ
خون بر روی تابلوی شهرزاد چکیده است. شهرزاد برای نخستینبار مریم
را پشت در خانهی علی میبیند. مریم معشوقهی سابق علی است؛ سردبیر
نشریهای فرهنگی- ادبی. شهرزاد با علی ازدواج کرده است، چه شوهر
داشتن تنها راه آرام زندهگی کردن بوده است. بیبیشهزاد حدیث
زندهگیی روشنفکران است؛ حدیث زندهگیی زنانی نشسته بر ساحل
دریای آبی.
در گوشهای از
بیبی شهرزادِ
شیوا ارسطویی خشایار چنین میگوید: «بوف کور را فقط دوبار
خواندهام. دیشب خوابم که برد، خودِ بوف کور بودم. میدیدم شهرزاد
با لباس سیاه بلند خم شده و من یک شاخه گل لوتوس پیشکش میکنم به
او، میان ما یک جویِ آب فاصله داشت.»57 در چشم
خشایار شهرزاد دستنایافتنی است؛ زنی اثیری هرگز از دست او گلی
نخواهد گرفت. خشایار دیوانهی تن مریم است، اما دلاش میخواهد سرش
را بگذارد روی پای شهرزاد تا ابد گریه کند. زن رویاییی خشایار دو
تکه است؛ زن رویاییی علی نیز. مریم معشوق علی بوده است؛ علی اما،
اینک با شهرزاد زندهگی میکند، بی آنکه بتواند به جسم او نزدیک
شود. علی به مریم گفته است:
«یک
سال توی خانة خودم قد و بالای زن قانونی و شرعی خودم را نگاه کردم
و حسرت خوردم.»58
مردان روشنفکر بیبی شهرزاد نگاهی دو گانه به زن دارند؛
نیمی اثیری، نیمی لکاته. هم از اینرو بخشی از ویژهگیهایی جهان
لاتها را در خود حمل میکنند؛ در تقابل با زنِ یکپارچهی شهرزاد.
شهرزاد تصویر زن یکپارچهی خویش را برای مریم تصویر میکند؛ لزوم
آمیختهگیی تقدس جان و لذت تن را؛ حرمت وفاداری را: «وفاداری
به مردی که آدم عاشقشه، به نظر من، هم خیلی مقدسه، هم خیلی سکسی!
اگه روحا و جسما به مردی که دوستش داری و انتخابش کردی وفادار
باشی، وقتی بغلش میخوابی، حس خیلی متعالییی خواهی داشت.»59
شهرزاد تصویر یگانهای از زن خویش به دست میدهد، تصویر دوگانهی
زن در چشم مردان روشنفکر بیبی شهرزاد اما، سبب میشود که
به زنان لکاته تنها به عنوان مادینههایی بنگرند که باید
بهوسیلهی نرینهگی تحقیر شوند. خشایار در مقابل توهین مریم به
شهرزاد چهره عریان میکند: «خشایار رنگش پرید. اصلا ندیده بودم
این جوری نگام کند. ... موهام رو گرفت دور دستش و پرتم کرد روی
کاناپه. ... یه لگد دیگر زد تو پهلوم. گفت: دهنت رو میگام اگه یک
بار دیگر اسم اون زن نازنین رو بیاری! ... پرتم کرد گوشة کاناپه، و
با اون صاحب مردة کَت و کلفتش دهنم رو پُر اون آب گند وگُه و شور و
تندش کرد که یه وقتی برام خوشمزهترین چیز دنیا بود. ... یک دقیقه
هم طولش نداد. سق و فک و گلو برام نذاشت. کم مانده بود گُه از تخم
چشمم بزنه بیرون.»60
لاتهای روشنفکر بیبی شهرزاد
زنانهگی را به بددهنی و سادیسم تحقیر میکنند، اما تنتوانایی
نمیتوانند که توان ذهنی را جایگزین توان تن میکنند؛ بنیان نزدیکی
به قدرت و قدرتنمایی؛ راهی برای شکار لکاتهگیی؛ راهی برای غلبه
بر اثیریت: «از مردها، این نوعش را خوب میشناختم ... از جوانی
شروع میکنند. اغلب خوشقیافه اند. خوب کتاب میخوانند، به درسشان
میرسند، مدرک درست و حسابی میگیرند، خوب حرف میزنند، و
خوشگلترین دخترهای خیابان و مهمانی و محفل را انتخاب میکنند.»61
لاتهای روشنفکر بیبی شهرزاد ذهنتوانایی جایگزین
تنتوانایی میکنند، عرفان نمیخوانند، زنانهگی تحقیر میکنند،
بددهانی میدانند؛ نرینههایی که از صحنهی تولد حذف شدهاند؛
پسران عقیمی که در جستوجوی مادر لباس قدرت پدر پوشیدهاند: «آنها
نمیفهمند مریم حامله است. ولی میفهمند زن خشایار نیست. ولی
نمیفهمند پدر من یک زن نقاش است. خشایار پول شلاقهای تنش را
خواهد داد و آزاد خواهد شد. حاضر نخواهد شد پول شلاقهای تن مریم
را بدهد. او به اندازة کافی پول پای تنِ مریم پرداخته. ترجیح
میدهد مریم شلاق بخورد.»62
13
در گذرگاه نه چندان خاکیی رمانهای
فارسی لاتها با چهرههای گوناگون میگذرند. در
جسدهای شیشهایی
مسعود کیمیایی پرِ شیطان و فرشته با یک ترازو میفروشند، در
تهران شهر بیآسمانِ امیرحسن چهلتن تن پُر شهوت و جانِ خالی
به ضربِ تیغ و تباهی پُرخوف میکنند، در کابوسِ سیامک
گلشیری کودکانه و کاذب مینمایند، در بیبی شهرزاد شیوا
ارسطویی ردای روشنفکری بر دوش دارند.
با چهرههای گوناگون میگذرند لاتها در گذرگاه نه چندان خاکیی
رمانهای فارسی؛ به هوای پوریای ولیها، با تسبیح سمک عیارها، با
رؤیای شعبانها و طیبها؛ از کنار قهوهخانههای نَقل رستمها و
سهرابها؛ از کنار زورخانههای کبادهها و میتراها.
با چهرههای گوناگون میگذرند در گذرگاه نه چندان خاکیی
رمانهای فارسی لاتها.
اردیبهشتماه
1384
پینوشتها:
1- آصف، محمدهاشم. (رستمالحکما). (1352)، رستمالتواریخ،
به اهتمام: محمد مشیری، تهران، صص 106-104
2- همانجا، ص 106
3- بهار، مهرداد. (1376)، از اسطوره تا تاریخ، گردآورنده و
ویراستار، ابوالقاسم اسماعیلپور، تهران، ص 27
4- همانجا، ص 32
5- رضی، هاشم. (1371)، آئین مهر، میترائیسم، تهران، ص 147
6- همانجا، صص 36- 35
7- به عنوان نمونه، در شاهنامهی حکیم ابوالقاسم فردوسی
شخصیتِ ایرج تبلور عنصرِ عرفانی است؛ شخصیتِ رستم تبلورِ عنصرِ
حماسی- پهلوانی؛ شخصیتِ کیخسرو تبلورِ عناصرِ شاهی- پهلوانی-
عرفانی.
8- غیبی، بیژن. (1378)، یادگار زریران، بیلفلد، ص 27
9- موذن جامی، محمد مهدی. (1379)، ادب پهلوانی، مطالعهای در
تاریخ ادب دیرینة ایرانی از زرتشت تا اشکانیان، تهران، صص 33-
34
10- همانجا، ص 69
11- حمیدیان، سعید. (1373)، شاهنامة فردوسی، جلد دوم،
تهران، ص 66
12- پرهام، باقر. (1373)، با نگاه فردوسی، مبانی نقد خرد سیاسی
در ایران، تهران، صص 54- 53
13- حمیدیان (1373)، جلد پنجم، ص 413
14- صفا، ذبیحاله. (1374)، حماسه سرایی در ایران، از قدیمیترین
عهد تاریخی تا قرن چهاردهُم هجری، تهران، صص 374- 373
15- همانجا، ص 375
16- فرامرزبن خدادبن عبداله الکاتب الارجانی. (1369)، سمک عیار،
با مقدمه و تصحیح پرویز ناتل خانلری، تهران، ص 2
17- همانجا، ص 8
18- همانجا، ص 26
19- کیا، خجسته. (1375)،
قهرمانان بادپا در قصهها و نمایشهای ایرانی، بررسی عناصر نمایشی
در اوستا،
یادگار زریران، شاهنامه، حمزهنامه، ابومسلمنامه، اسکندرنامه،
سمکعیار،
تهران، ص 140
20- همانجا، ص 120
21- مختاری، ابراهیم. (1381)، میراث پهلوانی، پژوهشگران،
هادی صابر، محمد مختاری، تهران، صص 60- 59
22- همانجا، صص 61- 60
23- همانجا، ص 42
24- سرشار، هما. (1381)، شعبان جعفری، لسآنجلس، ص 163
25- همانجا، ص200
26- همانجا، ص 165
27- همان جا، ص 197
28- همانجا، ص 171
29- همانجا، ص 173
30- همانجا
31- همانجا، ص 218
32- همانجا، ص 282
33- همانجا
34- همانجا، ص 290
35- میرزایی، سینا. (1381)، طیب در گذر لوطیها، تهران، صص
19، 18
36- همانجا، صص 99، 98
37- همانجا، ص 100
38- میرزایی (1381) و منظرپور، عباس. (1379)، در کوچه و خیابان،
تهران. در این دو کتاب نامهای لاتها و زورخانهکاران بسیار
پراکنده است.
39- کیمیایی، مسعود. (1380)، جسدهای شیشهای، تهران، ص 229
40- همانجا، صص 398، 396، 395، 394
41- همانجا، ص 267
42- همانجا، ص 76
43- همانجا، ص277
44- همانجا، ص 192
45- همانجا، ص 293
46- همانجا، ص 286
47- چهلتن، امیرحسن. (1380)، تهران شهر بیآسمان، تهران، ص
17
48- همانجا، صص 15- 14
49- همانجا، ص 21
50- همانجا، ص35
51- همانجا، ص 108
52- گلشیری، سیامک. (1379)،
کابوس،
تهران، ص 13
53- همانجا، ص 50
54- همانجا، ص 38
55- همانجا، صص 104، 103، 56
56- همانجا، صص 215، 213، 212
57- ارسطویی، شیوا. (2001،1380)، بیبی شهرزاد، سوئد، ص 105
58- همانجا، ص107
59- همانجا، ص 93
60- همانجا، ص 77
61- همانجا، ص 57
62- همانجا، صص 173- 172