گرداننده : رضا قاسمی نشريه ادبی

صفحه‌ی نخست

مقاله

داستان

شعر

گفت و گو

نمايشنامه

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

تماس

کتابخانه دوات

دعوت به مراسم
 کتابخوانی

 

پرونده ی ويژه

کافکا در زبان فارسی

 

سکوت سیرن­ها1

ترجمه­ی کوروش بیت سرکیس

 

این هم دلیلی برای این که شگردهای ناقص و حتی بچگانه هم می­تواند باعث نجات آدم شود:

اولیس برای این که از چنگ سیرن­ها در امان باشد گوش­هایش را از موم پُر کرد و داد تا او را با زنجیر محکم به دکل ببندند. مسلماً این کاری بود که پیش از این هم از هر مسافری ساخته بود، البته به استثنای آن عده­ که از فاصله­ی دور مجذوب سیرن­ها می­شدند، اما همه­ی عالم و آدم می­دانست که محال است بتوان با آن کاری از پیش برد. آواز سیرن­ها در همه چیز نفوذ می­کرد وشور و حال مسحورشدگان به حدی بود که محکم­تر از زنجیر و دکل را هم داغان می­کرد. اما اولیس به این چیزها، با این که احتمالاً به گوشش رسیده بود فکر نمی­کرد. به مشتی موم و تکه­ای زنجیر کاملاً اطمینان کرد و با شوق معصومانه­ای که از این نیمچه شگرد به او دست داده بود به سوی سیرن­ها حرکت کرد.

اما چه نشستی که سیرن­ها سلاحی دارند به مراتب وحشتناک­­تر از آواز که در واقع همان سکوتشان باشد. گرچه چنین چیزی سابقه نداشته است اما کماکان می­شود تصور کرد که کسی خودش را از شر آواز آن­ها نجات داده باشد ولی به طور یقین از شر سکوتشان نمی­شود. هیچ تنابنده­ای قادر نیست در مقابل این حس که می­توان با اتکّا به نفس بر آن­ها پیروز شد­ مقاومت کند و جلوی سیل بنیان­کن تکبّر ناشی از آن را بگیرد.

در واقع با آمدن اولیس صدای سحرانگیز و هیبت­آور این ­زنان آوازخوان درنیامد، حالا چه خیال کرده باشند که فقط با سکوت می­شود از پس چنین حریفی برآمد، یا چه با دیدن قیافه­ی شاد و شنگول اولیس که به چیزی جز موم و زنجیر فکر نمی­کرد پاک آوازهایشان را از یاد برده باشند.

اما بیاییم و به اصطلاح بگوییم که اولیس سکوتشان را نشنید و خیال ­کرد که می­خوانند و فقط او است که از شنیدن آن­ مصون مانده است. ابتدا جسته و گریخته چشمش افتاد به پیچ و تاب گلوها و نفس­های عمیق و چشمان پر از اشک و دهان­های نیمه بازشان، اما تصور کرد که این هم جزء اُپرایی است که بی آن که به گوش او برسد در حول و حوشش از طنین می­اُفتد، ولی به زودی همه­ی این­ها از مقابل نگاهش که به دوردست دوخته شده بود لغزیده کنار رفت و سیرن­ها در برابر عزم جزم او پاک ناپدید شدند و درست وقتی به نزدیکترین نقطه به آن­ها رسیده بود، انگار نه انگار که وجود دارند.

ولی آن­ها، زیباتر از همیشه خود را کش و قوس می­دادند و موهای خوف­انگیزشان را افشان به دست باد می­سپردند و چنگال­ها را آزادانه بر صخره­ها می­گشودند. دیگر قصد اغوای کسی را نداشتند و فقط می­خواستند تا فرصت باقی است برق نگاه رو به افول دو چشم درشت اولیس را به سوی خویش جلب کنند.

اگر سیرن­ها عقل و شعورداشتند، در دم نیست و نابود شده بودند. به همین دلیل هم آن­ها ماندند و فقط اولیس بود که آن­ها را کاشت و دررفت.

ضمناً در این مورد ضمیمه­ای هم سینه به سینه به ما رسیده است. می­گویند اولیس چنان مکار و به قدری روباه صفت بود که حتی الهه­ی سرنوشت هم شخصاً قادر نبود از کُنه کارهایش سر در­آورد. هر چند به عقل هیچ بنی­آدمی نمی­رسد اما شاید او واقعاً پی برده بود که سیرن­ها سکوت کرده­اند و به نحوی از این دوز و کلک سپر بلایی در مقابل ایشان و خدایان علم کرده بود.

سیرن­ها

این است نوای وسوسه­انگیز شب؛ سیرن­ها نیز چنین می­خواندند. بی­عدالتی است اگر بپنداریم که قصدشان وسوسه­ی ما بوده است. می­دانستند که مرغ­چنگالند و رحمی سترون دارند، پس به بانگی بلند شکوه­ می­کردند. گناه آنان نیست که طنین شکوه­هایشان چنین خوش­آهنگ بود.

 

1. فرانتس کافکا، تمثيلات، ترجمه­ی کوروش بيت سرکيس، کارلسروهه: ژوئن 2006؛ مشخصات این مجموعهء دوزبانه آلمانی - انگليسی به قرار زير است:

Franz Kafka, Parables, Schocken Books: New York, 1947.

E-mail: betsarkis@yahoo.de

 توضیحات: بازاندیشی اساطیر کار تازه­ای نیست. قدمت آن در غرب به یونان باستان می­رسد و آن چهار سوار سرنوشت؛ آیسخولوس (آشیل)، سوفوکل، اوریپید و اریستوفان که بی انقطاع بر این بن­مایه­ها تفسیر می­­­نوشتند و ماجرا را از منظری دیگر بر صحن آمفی تئاترهای یونان بازگو می­­کردند. آن­ها می­دانستند که به گذشته پرداختن وصف حال است، زیرا گذشته هنوز نگذشته است. به هر تقدیر با نادیده گرفتن اساطیر، هم چون اولیس در توهمی مضاعف دست و پا خواهیم زد، «چون انسان مدرن نه می­تواند از اسطوره خلاص شود و نه می­تواند آن را در شکل ظاهریش بپذیرد. اسطوره همراه با ما خواهد بود، اما باید همیشه بدان برخوردی انتقادی داشته باشیم».i

کافکا قطعه­ی اول را بدون عنوان در 23 اکتبر 1917 در دفتری موسوم به Oktavheft Gii و قطعه­ی دوم را در نامه­ای به Robert Klopstock نوشته است.iii قطعه­ی اول برای اولین بار در سال 1931 توسط ماکس برود با عنوان "Das Schweigen der Sirenen" درمجموعهء هنگام بنای ديوار چين چاپ شده است.iv و قطعه­ی دوم در تمثیلات.

i. پل ریکور، زندگی در دنیای متن، ترجمه­ی بابک احمدی، تهران: مرکز، چاپ دوم 1378، ص. 101.

ii. Franz Kafka, Kritische Ausgabe: Nachgelassene Schriften und Fragmente II, Hrsg. J. Schillemeit, Frankfurt/M: Fischer 2002, S. 40.

iii. Hartmut Binder, Kafka Kommentar zu sämtlichen Erzählungen, München: Winkler, 1975, S. 238.

iv. Franz Kafka, Beim Bau der Chinesischen Mauer, Hrsg. Max Brod und Joachim Schoeps, Berlin: Gustav Kiepenheuer, 1931, S. 36.

 

سکوت سیرنه­ها2

ترجمه­ی ناصر غیاثی

 

دراثبات اینكه نیزابزار ناكافی وحتا كودكانه می‌تواند در خدمت رهایی باشد:

اودیسه، تا خویش را از دست سیرنه‌ها مصون بدارد، گوش‌هایش را از موم انباشت وخود را به دكل به زنجیر بست. البته این كار را تمام ِ مسافران از قدیم و ندیم می‌توانستند بكنند، غیراز آن‌هایی كه سیرنه‌ها حتا از دور هم می‌توانستند فریب‌شان بدهند. اما تمام دنیا می‌دانست که غیرممكن است، موم كمكی‌بكند. آواز سیرنه‌ها به همه چیز نفوذ می کند و شور اغواشده‌گان می‌توانست بیش‌تر از زنجیر و دكل را منفجركند. اودیسه اما به این نمی‌اندیشید، گرچه شاید از آن خبرداشت. او بی چون و چرا به مشتی موم و حلقههای زنجیر اعتمادكرد و باشادی‌ی معصومانه‌ای از ابزار خُردش، به سمت سیرنه‌ها ‌راند.

اینك اما سیرنه‌ها سلاح دهشت‌زاتری از آواز دارند: سكوت. گرچه پیش‌نیامده، اما شاید قابل‌تصورباشد كه حتا اگر كسی خود را از آوازشان هم نجات‌ می داد، به یقین اما، از سكوت‌شان نمی توانست نجات بدهد. هیچ چیززمینی نمی‌تواند، دربرابر این احساس كه با نیروی خود بر آنها پیروزشده و نخوتِ بیکرانِ ِ ناشی از این پیروزی، مقاومت‌ورزد.

وحقیقتن هم وقتی اودیسه آمد، آوازه‌ خوانان ِقدرتمند آوازنخواندند. چه‌بسا براین باوربودند كه تنها سكوت ازپس این حریف برمی‌آید؛ چه بسا تماشای سعادت در چهره‌‌‌ی اودیسه، كه به چیزدیگری مگر موم و زنجیر نمی‌اندیشید، باعث شده بود كه آنها تمام آوازها را از یادبرده‌ باشند.

اودیسه اما سكوت آنان را - به اصطلاح- نمی‌شنید، خیال‌می‌كرد آوازمی‌خوانند و تنها او از شنیدن آن مصون‌است. در آغاز با نگاهی سطحی چرخش گردن‌ها، تنفس عمیق، چشمان پراشك و دهان نیمه‌بازشان را ‌دید، اما گمان داشت، اینها همه از آن ِ آوازهایی[1] است كه شنیده نشده در اطرافش به آرامی به خاموشی می‌رود. به زودی اما همه چیز در برابر نگاه‌ ِ به دوردوخته‌شده‌ی او لغزید، سیرنه‌ها یکسره دربرابرعزم او ناپدید شدند و درست در لحظه‌ای كه در کنار‌شان بود، دیگراز آنان کاملن بی‌خبربود.

آنان اما - زیباترازهمیشه درازكشیدند و ‌چرخیدند، موهای بازِهراس‌آورشان را در باد به اهتزازدرآوردند و پنجه‌هاشان را آزادانه بر صخره‌ها ‌گشودند‌‌. دیگرنمی‌خواستند اغواكنند، اینك دیگر تنها می‌خواستند پرتوی دو چشم ِ درشت ِ اودیسه را تا آنجا كه ممكن است، به چنگ بیاورند.

اگرسیرنه‌ها واجد ادراک بودند، همان وقت نابودمی‌شدند. بدین ترتیب اما آنان ماندند و تنها اودیسه ازدستشان گریخت.

درضمن پیوستی هم دراین‌باره روایت‌می‌شود. می‌گویند اودیسه آن‌چنان مكاربود، چنان روباهی بود، كه حتی ایزدبانوی سرنوشت نیز نتوانست به درونش راه‌ یابد. شاید او، حتا اگر دیگربا فهم انسانی قابل درك نیست، واقعن دریافت كه سیرنه‌ها سكوت‌ ‌كردند و او دربرابر آنان و ایزدان فرآیند ِ مجازی‌ی بالا را كم‌و‌بیش تنها به عنوان سپر نگه‌داشته‌است.

 

2. فرانتس کافکا، «سکوت سیرنه­ها»، ترجمه­ی ناصر غیاثی، در وبلاگ ناصر غیاثی به آدرس زیر:

http://www.naserghiasi.blogspot.com/

 

سکوت پری­های دریایی3

ترجمه­ی علی اصغر حداد

 

اثبات این مدعا که تمهیدات نه چندان کارا، و چه بسا کودکانه، هم می­توانند مایه­ی نجات شوند:

اولیس برای آن که از افسون پری­های دریایی در امان بماند، موم در گوش خود فرو کرد و دستور داد او را به دکل کشتی محکم ببندند. مسلماً از زمان­های قدیم همه­ی مسافران، البته به جز آنانی که از فاصله­ی دور گرفتار افسون پری­ها می­شدند، می­توانستند همین روش را به کار بگیرند. اما همگان می­دانستند که امکان ندارد چنین تمهیدی مؤثر واقع شود. آواز پری­ها در هر چیزی نفوذ می­کرد و بی­قراری افسون­شدگان نیز محکم­تر از زنجیر و دکل را درهم می­شکست. اما اولیس با آن که احتمالاً به این مطلب آگاهی داشت، ابداً در فکر آن نبود. او به اطمینان آن خرده موم و غل و زنجیر، سرمست از شادی معصومانه به خاطر آن تمهید ساده، به سوی پری­ها در حرکت بود.

از سوی دیگر، پری­های دریایی سلاحی دارند وحشت­ناک­تر از آواز، و آن سلاح سکوت آن­ها است. شاید رهایی از آواز پری­ها تصور کردنی باشد، البته چنین چیزی هرگز رخ نداده است، اما رهایی از سکوت آن­ها امکان­پذیر نیست. هیچ موجود زمینی نمی­تواند در برابر این احساس که به نیروی خود بر آن فایق آمده است و غرور ناشی از آن، که هر چیز را از جا می­کند، پای­داری­ کند.

به راستی با نزدیک شدن اولیس، پری­ها به هر دلیل ممکن آواز سر ندادند. چه بسا فکر کردند تنها با سکوت می­توانند بر این حریف پیروز شوند، یا شاید دیدن فروغ شادی در چهره­ی اولیس، که جز موم و زنجیر به چیز دیگری نمی­اندیشید، باعث شد که آواز خود را از یاد ببرند.

اما اولیس به اصطلاح سکوت آن­ها را نشنید، زیرا گمان می­کرد آن­ها آواز می­خوانند و فقط او از شنیدن آن در امان است. مدتی کوتاه، به طور مبهم، گردش گردن، نفس­های عمیق، چشم­های آکنده از اشک، و دهان­های نیمه­ باز آن­ها را دید و تصور کرد این همه در اثر آوازهائی است که در اطراف او ناشنیده محو می­شوند. اما به زودی این صحنه از برابر چشمان او، که به دوردست دوخته شده بود، پس زده شد. پری­ها در برابر قاطعیت او ناپدید شدند و اولیس درست در لحظه­ئی که از همیشه به آن­ها نزدیک­تر بود، حضور آن­ها را هیچ حس نکرد.

اما پری­ها – زیباتر از همیشه – اندام خود را پیچ و تاب دادند، موهای وهم­آلود را به دست باد سپردند و چنگال­ها را بر صخره­ها گستردند. آن­ها دیگر قصد افسون­گری نداشتند. فقط می­خواستند از چشمان درشت و درخشان اولیس هرچه بیش­تر بهره­مند شوند.

[. . . . .]*

گفتنی است که همراه این روایت ضمیمه­ئی هم نقل شده است. می­گویند اولیس چنان حیله­گر، چنان روباه مکاری بود که حتی الاهه­ی سرنوشت هم نتوانست در عمق جان او نفوذ کند. چه بسا اولیس متوجه شد که پری­ها سکوت کرده­اند، هرچند چنین چیزی با شعور بشری شدنی نیست، و آگاهانه از ماجرای دروغین بالا برای خود در برابر آن­ها و خدایان به اصطلاح سپر ساخت.

* این بخش به دلایل نامعلوم حذف شده است!

3. فرانتس کافکا، داستان های پس از مرگ، ترجمه­ی علی اصغر حداد، تهران: تجربه 1377-78، ص117-119.

 

خاموشی سیرن­ها4

ترجمه­ی امیر جلال­الدین اعلم

 

اینک دلیل آنکه اقدامات ناکافی، حتا کودکانه، ممکن است به کار رهاندن آدم از خطر آید:

اولیس برای پائیدن خودش از سیرن­ها در گوشهایش موم فرو برد و واداشت تا او را به دکل کشتی­اش ببندند. طبعاً همهء مسافران پیش لز او می­توانسته­اند همان کار را بکنند، بجز آنهائی که سیرن­ها از راه خیلی دور اغوایشان می­کردند؛ ولی همهء عالم می­دانستند که همچو چیزها هیچ سودی نداشتند. آواز سیرن­ها می­توانست همه چیز را بشکافد و بگذرد، و اشتیاق کسانی که اغوایشان می­کردند بندهائی بس استوارتر از زنجیرها و دکلها را می­گسست. ولی اولیس به آن نیندیشید، هرچند احتمالاً درباره­اش شنیده بود. او سراسر به یک مشت مومش و یک بقل زنجیرش توکّل کرد، و در شادمانی معصومانه­اش از شیوه­گری مختصرش رهسپار برخورد با سیرن­ها شد.

ولی سیرن­ها سلاحی مرگبارتر از آوازشان دارند که همان خاموشی­شان است. و هرچند براستی همچو چیزی هرگز رخ نداده است، همچنان تصّورپذیر است که امکان داشته کسی از آوازخواندنشان گریخته باشد؛ امّا از خاموشی­شان مسلماً هرگز. در برابر احساس پیروزی بر آنها به نیروی خود، و وجدی که از آن پدید می­آید، هیچ نیروی زمینی را یارای مقاومت نیست.

و هنگامی که اولیس نزدیکشان آمد، آوازخوانان نیرومند آواز نخواندند، خواه از آن رو که اندیشیدند این دشمن را به خاموشی­شان می­توانند مقهور کرد و بس، یا به سبب آنکه نگاه سعادت بر چهرهء اولیس، که جز به موم و زنجیرش به چیزی نمی­اندیشید، آواز خواندن را از یادشان برد.

ولی اولیس، تو گوئی، خاموشی­شان را نشنید؛ اندیشید که آنها آواز می­خوانند و تنها او صدایشان را نمی­شنود. برای یک دم گذرا گلوهایشان را دید که برمی­خیزد و فرو می­آید، پستانهایشان بالا می­رود، چشمهایشان از اشک پر شده، لبهایشان نیمه­باز است، امّا اندیشید که اینها همه ملازم نغمه­هائی است که ناشنیده پیرامونش فرو می­مرد. باری، چیزی نگذشت که همهء اینها همچنان که او به دوردست خیره می­نگریست از نگاهش محو شد، سیرن­ها حقیقتاً در برابر عزمش ناپدید شدند، و همان دم که بسیار نزدیکش بودند دیگر خبری ازشان نداشت.

اما – دلرباتر از همیشه – گردنهایشان را می­کشیدند و می­چرخیدند، گیسوی کف­آلودشان را افشان به باد می­سپردند، و ازادانه چنگهایشان را بر صخره­ها می­کشیدند. دیگر نمی­خواستند اغوا کنند؛ خواستشان تنها آن بود تا هنگامی که می­توانند، پرتوئی را که از چشمهای درشت اولیس می­تابید نگه دارند.

اگر سیرن­ها آگاه می­بودند، همان دم نابود می­شدند. اما به حال خود ماندند؛ تنها چیزی که رخ داد آن بود که اولیس از دستشان گریخته بود.

به داستان بالا ضمیمه­ای نیز روایت شده است. آورده­اند که اولیس چندان شیوه­گر، چندان روباه صفت، بود که ایزدبانوی سرنوشت هم نمی­توانست زره­اش را بشکافد. شاید بواقع دریافته بود – هرچند اینجا فهم آدمی یارای دریافتنش را ندارد – که سیرن­ها خاموش بودند، و وانمود پیشگفته را چونان سپری فراروی آنان و ایزدان بالا گرفت.

 

سیرن­ها

اینها صداهای فریبندهء شباهنگام­اند؛ سیرن­ها، نیز، به آن شیوه می­خواندند. در حقشّان بیداد رانده­ایم اگر بیندیشیم که آنان خواهان فریفتن بودند؛ آنان می­دانستند که چنگال دارند و زهدان سترون، و بر این اندوه به بانگ بلند مویه می­کردند. دست خودشان نبود که مویه­هاشان نوایی چندان دل­انگیز داشت.

 

4. فرانتس کافکا، تمثیلها و لُغَزواره ها همراه با نامه به پدر، ترجمه­ی امیر جلال­الدین اعلم، تهران: نیلوفر، 1383، صفحات 39-41.


 

[1] Arie

   

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ به مطالب دوات فقط می‌توانید لینک بدهید.

برگشت