گرداننده : رضا قاسمی نشريه ادبی

صفحه‌ی نخست

مقاله

داستان

شعر

گفت و گو

نمايشنامه

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

تماس

کتابخانه دوات

دعوت به مراسم
 کتابخوانی

 


بهروز شیدا

گریز به کجا از بازی­ی بی­گریز؟

نوعی نگاه به آداب بی­قراری­ی یعقوب یادعلی

 

 

در نگاه به یک رمان، شاید، نخستین پرسشی که به ذهن می­آید این باشد: چه چیز سخن می­گوید؟ چه چیزهایی سخن می­گویند؟ چه چیزهایی چه­گونه چه چیز می­گویند؟ چه چیزهایی چه چیز چه­گونه می­گویند؟ صداها در چه ساختی در هم می­آمیزند؟ جدال صداها چه­گونه به کجا می­رسد؟ پرسش­ها بسیار اند. در میان همه­ی راه­های جست­وجوی پاسخ­ها به صداهای والد، بالغ، کودک در یک رمان گوش می­کنیم. به آداب بی­قراری­ی یعقوب یادعلی نگاه می­کنیم.

 

1

آداب بی­قراری ماجرای زنده­گی­ی مهندس کامران خسروی است. هم­سر کامران خسروی، فریبا، تصمیم گرفته است از او جدا شود. کامران خسروی طرحی جنایت­کارانه را عملی کرده است: خانه­ی خود را فروخته، کارگری افغانی استخدام کرده، کارگر را آتش زده، مدارک خود را در جیب او گذاشته، او را در ماشین خود انداخته، ماشین را به دره انداخته است. حالا کامران خسروی در چشمِ دیگران مرده است. این روایت اما، تنها یکی از روایت­های ممکن است. روایت دیگری را نیز می­خوانیم. در روایت دوم کامران خسروی نه کارگر افغانی که خود را آتش می­زند و نمی­زند. در هر دو روایت کامران خسروی، پس از پرتاب ماشین خود به دره، آپارتمانی اجاره می­کند و زنده­گی را به رهایی می­گذراند. روزی دختری درب آپارتمان او را می­زند و به زنده­گی­ی او وارد می­شود. کامران خسروی به دختر عادت می­کند. دختر او را ترک می­کند. کامران خسروی آدرس دختر را به دست می­آورد، به سراغ او می­رود. در نزدیکی­ی خانه­ی او تصادف می­کند. در بیمارستان بستری می­شود. از بیمارستان مرخص می­شود. به محل کار خود برمی­گردد. لاشه­ی گوسفندی می­خرد. از طریق تلفن با دختر صحبت می­کند. لاشه­ی گوسفند را به دره پرت می­کند. لکه خون گوسفند روی گچ دست­ او مانده است. آداب بی­قراری را دوباره بخوانیم؛ از نزدیک­تر.

 

2

آداب بی­قراری دو روایتِ اصلی در خویش دارد: در روایت اول کامران خسروی، کارگر افغانی را آتش زده و به جای خود به دره انداخته است: «وقتی دوباره همه­ی جزییاتی را که هزارها بار بهشان فکر کرده بود مرور کرد، دبه­ی بنزین را روی گلشاه و بعد صندلی­ها ریخت، باقی دبه را کف ماشین خالی کرد. استارت زد و ماشین را روشن کرد. شیشه­ی پنجره را کشید پایین، ترمز دستی و دنده را خلاص کرد و در را بست. بعد کبریت زد، کمی فاصله گرفت و کبریت را توی ماشین انداخت. هرم آتش از پنجره بیرون زد و او را عقب راند. سنگ جلوی چرخ را با پا کنار زد. ماشین آرام راه افتاد. رفت پشت ماشین و شروع کرد هل بدهد. آتش از پشت شیشه­ی عقب نمی­گذاشت گلشاه را ببیند. وقتی ماشین، شعله­ور به ته دره سقوط می­کرد، ایستاده بود به تماشا. اصابت ماشین به ته دره را دید، برگشت سنگی را که جلوی چرخ گذاشته بود، برداشت و کناری انداخت ..1

   در روایت دوم اما، از قتل کارگر افغانی خبری نیست. کامران خسروی خود را آتش زده است و نزده است؛ پس از آن­که کارگر افغانی پیش­نهاد او را نپذیرفته است: «دبه­ی بنزین را برداشت، خالی کرد روی سر خودش. بقیه را هم توی ماشین ریخت و سوار شد، دنده عقب گرفت، با سرعت به طرف پرتگاه راند و حجم آتشی را دید که به طرفش هجوم می­آورد. ماشین را که مثل گلوله­ای آتشین به پایین می­رفت، نگاه کرد و بلند قهقهه زد، آمد به سوی گلشاه، گفت: دیدی کاری نداشت. حالا پولو خودم ور می­دارم. و دوباره قهقه زد»2

   این دو روایت به روایت دیگری منجر می­شود: کامران خسروی بعد از این که مدتی به رهایی زنده­گی کرده، به محل کار سابق خود برگشته، به سراغ آشنایان­اش رفته، گوسفندی خریده، گوسفند را داده کشته­اند و پوست کنده­اند. اما پیش از همه­ی این­ها ماشینی را ته دره دیده است: «راننده­ی جلویی بلند گفت: تصادف شده، سرکار؟»

مأمور گفت: بفرما،آقا. بفرما. توقف نکن.

مردی که کنار جاده ایستاده بود، گفت: یه پراید افتاده ته دره، آتیش گرفته. می­گن یه نفرم توش بوده3

   اندکی بعد لاشه­ی گوسفندی را که خریده به ته دره پرتاب کرده است؛ قطره­ای از خون گوسفند اما، بر دست­اش مانده است: «... در صندوق را باز کرد و لاشه را یک­دستی، با هر زحمتی بود کشید، پرت کرد میان صخره­ها و درخت­های ته دره. وقتی راه می­افتاد، لکه خونی روی گچ دستش دید. باید یادش می­ماند کنار رودخانه که رسید، صندوق عقب را هم حسابی بشوید4  

   در روایت اول دو عنصر اصلی وجود دارد: مرگ دیگری رخ داده است؛ دیگری جای­گزین من شده است. در روایت دوم دو عنصر اصلی وجود دارد: از دو مرده، یکی زنده برگشته­ است؛ دیگری زنده - مرده است: کارگر افغانی، گلشاه، زنده مانده است؛ کامران خسروی هم مرده است هم زنده است. در روایت سوم مرگ به تمامی رخ داده است؛ گوسفند مرده است. حاصلِ این سه روایت را در روایتِ چهارم بنویسیم؛ در روایت احکامِ برآمده از سه روایت: کامران خسروی گوسفند است؛ گلشاه کامران خسروی است؛ گلشاه گوسفند است. خطی از پرسش­های برآمده از سه روایت را نیز بنویسیم: چه فرقی می­کند چه کسی بمیرد وقتی میل به تسلیم وجود همه را انباشته است؟ گوسفند درون چه معنا دارد؟ تفاوت مرگ و زنده­گی؟ خود این پرسش­ها، پرسش­های دیگری می­آفرینند: نخستین پرسش: چه­گونه­گی­ی تسلیم؟

 

3

قطره­ای از خونِ گوسفند بر گچ دستِ کامران خسروی چکیده است. خون گوسفند خون کامران خسروی است؟ قاتل کامران خسروی خود کامران خسروی است؟ گوسفند، از جمله، نماد تسلیم است؛ حیوانی رام.5 تسلیم کامران خسروی را نخست در رابطه­ی او با هم­سرش فریبا بجوییم؛ تسلیمی که شورش را آبستن دارد: « اوایل خودش فکر می­کرد ناچار است به امورِِ بی­شک مهم و حیاتیِِ فریبا تن بدهد، درست مثل اجبارِِ رفتن به مراسم ترحیمِِِ پسر خاله­ی شوهرِِ دختر عمو؛ فقط و فقط برای این که در مظان اتهامات ریز و درشت فامیل قرار نگیرد. و این کار را هم می­کرد، تن به اموری که یقیناً می­شد آن­ها را سخت نامید؛ تا این که یک روز نه دلش خواست به خانه­ی سمیه اینها برود، نه به مراسم ترحیم پسرخاله­ی شوهر دختر عمو. با قاطعیت بی­سابقه­ای گفت: نه ... آن روز برای اولین بار مثل یک زن و شوهرِ بی­چاک و دهن با هم دعوا کردند تا نرسیده به سومین سالگرد ازدواج­شان، فردای آن شب، فریبا بی­خبر- بعد از رفتن او به کمپ - با یک ساک بگذارد برود اصفهان، خانه­ی پدرش6

   کامران خسروی آن قدر در مقابل غریزه­ی میل حضورِ فریبا تسلیم می­شود که سرانجام کاسه­ی صبرش سرریز می­شود. شورش را برمی­گزیند؛ شورش در مقابل همه­ی راه­هایی که می­تواند به تسلیم راه ببرد؛ شورش در برابر همه­ی وابسته­گی­ها. کامرانِ خسروی اما، تنها از فریبا نگریخته است، حتا از  معشوق ساده­ی خود نیز گریخته است؛ معشوقی که شوهرش را به قرقبانی گذاشته و به راه دور فرستاده است تا با او نرد عشق ببازد: «تمام حسرتش مال ندیدن همیشه­ی تاجماه بود و بوی دوده و شیر و علف. دیروز وقتی برای بار آخر می­رفت کمپ، سر راه، توی بازار فروشنده خواسته بود گران­ترین پارچه­اش را بدهد. گفته بود: به اندازه­ی یه لباس محلی خوب و آبرومند ببر.

......................................

...................................

تاجماه گفت: نی خواست زحمت بکشی سی ...

غنچه­ی لب­هایش را بوسید تا بیشتر حرف نزند. بعد از پایین لب­ها آمد تا چانه و گردن. روی سیب گلو مکث کرد و ذره ذره رفت تا جایی که پلاک آرام و قرار نداشت. گفت: دارم میرم تاجماه7

   کامران خسروی از بوی خوش تاجماه هم گریخته است؛ تا از تسلیم به فریبا بگریزد. کامران خسروی از تسلیم به سوی رهایی می­گریزد. به سوی خلأ مطلق؛ به سوی رهایی از کنترل؛ به سوی تماشا؛ به سوی ضیافتی که برای مورچه­ها برپا کرده است؛ دور از قفسِ زنده­گی­ی مشترک: «هوا تاریک شده بود که بیدار شد. لامپ را روشن کرد و دید یک ردیف مورچه­ی ریز به پوست طالبی­ها هجوم آورده­اند، از سروکول هم بالا می­روند. به سینی دست نزد. توی آشپزخانه دست و صورت را با سروصدای زیاد شست در حالی که دوسه بشقاب نشسته توی ظرفشور بود. از آزادی عملش به خاطر این بی­تربیتی مختصر- رفتاری که قبل و بعد از ازدواج از آن به شدت منع می­شد- لذت برد ... تصمیم گرفت برای مورچه­هایی که در کهکشان راه شیری زندگی می­کردند، ضیافتی برپا کند. کمی مربا، دو تکه قند، و به اندازه­ی یک نوک قاشق شکلات صبحانه با مزه­ی فندق توی سینی کنار پوست طالبی­ها گذاشت8

   کامران خسروی به سوی رهایی گریخته است؛ از تسلیم گریخته است؛ از غریزه هم. غریزه اما، جان­سختی می­کند.

 

4

کامران خسروی به سوی رهایی گریخته است؛ رهایی در برابر تسلیم ایستاده است؛ در برابر غریزه هم. کامران خسروی رهایی را دوست دارد و تاب نمی­آورد. از رهایی می­گریزد؛ به سوی غریزه. روزی  درب آپارتمان کامران خسروی را می­زنند. زنی پشت درب است که خود را به دروغ دوست ساکنان طبقه­ی بالا می­خواند. زن وارد می­شود و زنده­گی­ی آرام کامران خسروی را مختل می­کند؛ درست در بحبوحه­ی ضیافت یک نفره­ای که برپا کرده است: « موهای سیاه بلندش را ساده با کش بسته بود. وقتی خم شد، بلوزش از روی کمر کنار رفت.

چند تا بیارم؟

 شیش تا.

سیخ­ها را گرفت زیر آب.

من یه دونه برام کافی­یه.

بقیه گوشت را گذاشت توی یخچال. گفت: شاید من بخوام پنج تا بخورم. و خندید.

دختر هم خندید. داشت سیخ­ها را با اسکاچ و مایع ظرفشویی می­شست؛ درست عین فریبا. از این که یاد فریبا افتاده بود، عصبی شد. رفت سیخ­ها را از دختر گرفت، گفت: تمیزن اینا. لازم نیست این طوری با وسواس بشوریشون ...

از دست خودش عصبانی بود. همین­طور از دست دختر که مثل اجل روی سرش خراب شده بود9

   غریزه تنها از خواهش تن برنمی­آید. میل به قفس نیز هست؛ میل به حضورِ مرزهای پرواز. فاصله­ی عشق و غریزه و قفس و مرز و پرواز کجا است؟ مهمان ناخوانده­ی کامران خسروی خاطره­ی قفس را در او زنده می­کند. خشم او اما، تنها از خاطره­ی قفس برنمی­آید، که نشان رنج از وسوسه­ی قفس نیز هست. قفس امنیت مطبوع است؛ تسلیم امنیتِ رنج­آور. مهمان ناخوانده وسوسه­ی قفس را در کامران خسروی بیدار می­کند؛ چنان که از رهایی به سوی قفسی دیگر می­گریزد؛ به جست­وجوی قفس­بان: «ببینید دختر خانم، من بی­کار یا علاف نیستم که زندگیم رو ول کنم، در به در دنبال این حضرت علیه بگردم ... می­تونم برم با مأمورهای کلانتری برگردم. هیچ بعید نیست پای خود شما هم که دوست نزدیکش هستین، تو این قضیه گیر باشه. پونزده ملیون تراول چک منو دزدیده، زده به چاک. می­فرمایید دنبالش نگردم؟ اگه پیداش نکنم، مجبورم شما را به کلانتری بکشونم؛ خود دانید10

   کامران خسروی سرانجام قفس دیگری یافته است.  کدام غریزه راه قفس را فرش می­کند؟ میل تن راه قفس را فرش می­کند؟ میل به امنیت راه قفس را فرش می­کند؟ رابطه­ی میل تن و میل به امنیت چیست؟: «تو که از همه چیز خبر داری، خانم غیبگو، پتیاره­ی آسمانی. دوست داری این طوری بات حرف بزنم؟ اگه این جا بودی، می­دونی چیکار می­کردم؟

دختر خندید: حال می­داد یه فصل سیر با هم صفا کنیم، زیر همون درختی که با ماشین کوبوندی بش. بعدم بنشینیم یه بسته سیگار بکشیم، دودش پوفی بدیم تو هوا. تو رو خدا، حال نمی­داد؟»11

   کامران خسروی از رهایی می­گریزد؟ از بی­معنایی؟ از تنهایی؟ رهایی تنهایی است؟ تنهایی معنا را می­کشد؟ رهایی معنا را می­کشد؟

 

5

کامران خسروی رهایی می­جوید. رهایی اما، چون مکرر می­شود، انگار معنای زنده­گی­ی او بر باد می­شود. معنا شاید در تمایز است؛ تمایز در حضور دیگری رخ می­دهد؛ دیگری، گاه، قفس­بان است. گاه قفس­بان می­شود. تسلیم به قفس­بان تنها راه تمایز است آیا؟ تنها راه هویت؟ تسلیم همه­گانی راه تشخص است آیا؟  پرسشی متناقض­نما. انگار حکمی وحی می­شود: قاعده را بپذیر تا برگزیده شوی. کامران خسروی چون متمایز شده است، بی­معنا شده است. پس باید به تسلیم همه­گانی برگردد تا متمایز شود. یعنی معنا بیابد. در جهان قفس­­بانان معنا در تسلیم است؛ تمایز در شباهت. رهایی بی­معنایی می­آفریند؛ حتا اگر پر از بازی و فراغت باشد: «تنها دلیل حضورش در ورزشگاهی که بازی کم افت و خیز و ابلهانه­ی استقلال و پرسپولیس در آن برگزار می­شد، سوای ارضای یک حس نوستالوژیک دوران نوجوانی، تبدیل شدن به ذره­ای ناچیز در میان یک جمعیت پرهیاهوی صدوده هزار نفری بود و مجالی برای عر زدن­های پی در پی، بی اعتراض کسی12

 کامران خسروی تمایز را جست­وجو کرده است؛ بی­معنایی نصیب برده است. فریبا قفس­بان بوده است؟ والدِ گم­شده؟ کامران خسروی بار دیگر دل­تنگ والد است؟ والد چیست؟ بالغ کدام است؟ کودک؟

 

6

تامس آ. هریس، درکتابی که در فارسی به وضعیت آخر ترجمه شده است، بر مبنای پژوهش­های اریک برن در زمینه­ی تحلیل رفتار متقابل به سه جنبه در وجود انسان اشاره می­کند؛ به سه جنبه که تمامیتِ شخصیت انسان را می­سازند: والد، بالغ، کودک.

   جنبه­ی والد انبوهی است از رویدادهایی که در پنج سال اول زنده­گی بر مبنای سخن­ها، رفتارها، منش­ها، فرمان­های پدر و مادر در وجود انسان نقش بسته است؛ جنبه­ی والد برآمده از همه­ی چیزهایی است که انسان در دوران کودکی از پدر و مادرش دیده است؛ یا شنیده است. در جنبه­ی والد انسان تمام پندها، اخطارها و قوانین نقش بسته است؛ امنیت برآمده از محبت پدر و مادر نیز؛ تناقض­های برآمده از رفتار و سخن پدر و مادر نیز.13

   در جنبه­ی کودک انسان واکنش­های درونی­ی دوران کودکی ضبط شده است؛ پاسخ احساسی­ی کودک نسبت به همه­ی آن چیزهایی که از پدر و مادر می­بیند؛ می­شنود. در این دوران ناتوانی­ی کودک سبب می­شود که معنای بسیاری از واکنش­های پدر و مادر را درنیابد، خود را خطاکار بپندارد، از حس گناه پُر شود؛ ترس، ضعف نفس، حس ناامنی برآمده از جنبه­ی کودک انسان است. در جنبه­ی کودک انسان، البته، چیزهای دیگری نیز هست؛ چیزهایی برآمده از شورِ رها: خلاقیت، حس کنج­کاوی، شوق جست­وجو، اشتیاق لمس، میل به کشف؛ میلِ به بازی.14

   جنبه­ی بالغِ انسان در حدود ده ماهه­گی رشد آغاز می­کند. کودک در حدود ده ماهه­گی نخستین جرقه­­های حرکت، تفکر، توانایی را تجربه­ای گنگ می­کند؛ جنبه­ای از وجود خود را که ردِ پای آن نه در جنبه­ی والد هست نه در جنبه­ی کودک؛ نه درحکم و امنیت؛ نه در لمسِ تن­ها و اشیاء. جنبه­ی بالغ انسان تکه­های جهان را به تمامیتِ اطلاع تبدیل می­کند؛ به تمامیت تحلیل. جنبه­ی بالغ نه هم­چون جنبه­ی والد تابع پیش­فرض­ها، عادت­ها و ارزش­ها است؛ نه هم­چون جنبه­­ی کودک تابع ترس­ها، احساس­ها، شوق­ها. بالغ دانسته­های جنبه­ها­ی والد و کودک، هردو، را می­سنجد، بخشی را برمی­گزیند، به کار می­گیرد.15

   هریک از سه جنبه­ی والد، کودک، بالغ واژه­های خویش را دارند. والد از واژه­هایی چون هرگز، همیشه، بسیار بهره می­برد؛ کودک از واژه­هایی چون نمی­خواهم، نمی­دانم؛ بالغ از واژه­هایی چون چرا، کجا.16

   در آداب بی­قراری کدام یک از جنبه­های وجود در کار اند. والد؟ کودک؟ بالغ؟ آداب بی­قراری را دوباره بخوانیم؛ از نزدیک­تر.

 

7

گریزِ کامران خسروی از فریبا عملی غیراخلاقی است. نقضِ یک تعهد است. ترک سرچشمه­ی ایمنی است. ترک نوازش آمرانه است؛ ترک تناقضی که گزینش را پیچیده می­کند. جنبه­ی والد گاه تقدیری است که گریز از آن هم خطر می­آفریند هم خاطره­ای غیراخلاقی. به روایت جنبه­ی والد اخلاق باید حفظ شود؛ هم­چون یک تقدیر. کامران خسروی در گریز از فریبا باید از تقدیری به سوی تقدیر دیگر بگریزد؛ از تقدیر والد به سوی تقدیر کودک: «رسیدن به این درک که در دنیای او چیزی آن­قدر مهم و ارزشمند نیست تا برایش غصه بخورد زیاد سخت نبود، عمل کردن بهش دشوار بود. باید می­گذاشت روحیه­ی قضا و قدری­اش هر طور می­خواهد عمل کند، هرچه­قدر هم که آن عمل غیراخلاقی باشد. یادش نمی­آمد جایی چیزی در باره­ی رابطه­ی اخلاق و تقدیر خوانده باشد.»17 جنبه­ی والد اما، تنها امنیت برآمده از اخلاقی تقدیری نیست؛ که گاه بی­اخلاقی­ی تقدیری هم هست؛ امنیت برآمده از بی­اخلاقی­ی تقدیری هم. جنبه­ی والد گاه تن­سپاری به ارزش­هایی است که بی تن­سپاری به آن­ها زنده­گی در جامعه­ای مبتنی بر دروغ ممکن نیست؛ تن­سپاری به ارزش­های کسانی که تا در حریم امنیت قدرتمندان بیاسایند، نقاب به چهره می­زنند؛ تن­سپاری به ارزش­های کسانی که هم از توبره می­خورند؛ هم از آخور: «او هم به اندازه­ی خودش می­توانست ختم روزگار باشد، مثل فتوحی خودشان که هم از توبره می­خورد هم از آخور. توی اداره حاجی­بازی­اش را درمی­آورد و دور مدیرکل مثل فرفره چرخ می­زد تا پاداش و اضافه­کاری و مأموریت­ها بیشتر بشود، پاش هم که می­افتاد و سرش گرم می­شد- یک بار خانه­ی کمالی مست دیده بودش- فحش را می­کشید به سر تا پای دم و دستگاه اداره و رییس و مرئوس، یادش نمی­رفت درخت و جنگل و خاک را هم بی نصیب بگذارد، می­شاشید به وظیفه و تعهد و حفاظت از منابع مرز و بوم آبا و اجدادی.»18         

   جنبه­ی والد سوی دیگری نیز دارد؛ در آرمانی؛ چشم­اندازی؛ کجایی؛ ناکجایی. کامران خسروی در چشم­انداز کجا و ناکجایی نمی­بیند. جنبه­ی والد هستی­ی او در آرمان­های از دست رفته­ حضور دارند؛ در کتاب­هایی که در دوران مختلف، هریک به شکلی، ارزش­های پایا را نماینده­گی می­کنند؛ در نشانه­های روندهایی که گاه خود آدمی نیز در انتخاب آن­ها نقشی نداشته است؛ نشانه­های روندهایی که جهان را تسخیر کرده­اند و رها کرده­اند؛ بی­خبر. روزی کامران خسروی به سراغ کارتن­های کتابی می­رود که از وجود آن­ها خبر ندارد. کارتن­ها خبر از دوران­های گوناگون می­دهند: « ... و رفت سراغ کارتن­های دیگر. یک به یک کتاب­ها را نگاه کرد: تاریخ باستان، تاریخ جامع ادیان، تاریخ معاصر ایران، انقلاب کبیر فرانسه، واژه­نامه­ی اصطلاحات سیاسی، خدمتگزار تخت طاووس، درس­هایی در باره­ی مارکسیسم، ایرانویچ ... جنگ­وصلح، برادران کارامازوف، ابله، بیگانه، کمردرد ... چند فیلم­نامه لابلای کتاب­ها دید؛ پدرخوانده، ویریدیانا، شبح و سه رنگ:آبی»19

   جنبه­ی والد سنگینی­ی تسلیم و وظیفه است؛ گاه این و گاه آن. گوسفندی که به دره می­افتد. خونی که حضور حیات را یادآوری می­کند. کودکی اما، گاه، یک­سره بازی است.

 

8

جنبه­­ی کودک آدمی، گاه، همه­ چیز را بازی­ می­پندارد؛ همه­ی بازی­ها را هم­سطح. چه تفاوت می­کند رفتن به یک استخر؛ خریدن یک آب­میوه؛ بازی­گوشی­های ذهنی. جنبه­ی کودک هستی را به تکه­های بی­هدف تبدیل می­کند؛ خروج از قانون زمانِ خطی؛ بی­قانونی­ی مطلق: «وارد سالن استخر که شد، بوی تند کلر را حس کرد. به فاصله­ی دو سه متری کنار استخر آرام شروع به دویدن کرد دست­ها را در هوا، منظم چرخاند ... از میوه­فروشی نزدیک خانه، طالبی و هندوانه و خیار گرفت، بدون احساس خستگی یک نفس تا خانه رفت. پیرمرد و دختر عابری را دید که از روبه­رو می­آمدند. چند قدمی در، با خودش قرار گذاشت سعی کند بدون زمین گذاشتن میوه­ها در را باز کند ...»20

   جنبه­ی کودک، گاه، بازی است؛ انگار اما، جنبه­ی والد، همیشه، تقدیر است. جان­سختی می­کند؛ باز می­گردد. جنبه­ی بالغ را به یاری می­طلبد. کامران خسروی درگیر نبرد سختی است؛ درگیر نبرد گوسفند و خون والد و بنزینِ کودک شاید: «در صندوق را که باز کرد، بوی تند بنزین و گوشت مانده بیرون زد. دبه وارو شده بود و بنزین چکه­چکه روی پوست گوسفند می­ریخت. خط باریک بنزین می­رفت زیر لاشه و ساک لباسش. دبه را برداشت و سر پلاستیک پیچش را محکم­تر کرد.»21  

   آداب بی­قراری صحنه­ی جدال جنبه­ی کودک وجود است در برابر همه­ی جان­سختی­های والد؛ همه­ی والدهای جان­سخت. جدال جنبه­ی کودک در برابر خانواده، آرمان، حکومت. کودک وجود همه­ی فراگفتمان­ها را به جدال می­طلبد. جنبه­ی بالغ چه می­گوید؟

 

9

جنبه­ی بالغِ آداب بی­قراری انگار از زبانِ فورم سخن می­گوید. بالغ کودکانه بازی می­کند تا بگوید والدی  نیست؛ جنبه­ی بالغ مرگ والد را پیچیده می­کند؛ از طریق پایان­های متفاوت؛ ایجاد تأخیر در روندِ پیش­رفتِ داستان؛ تداخل متن­ها؛ اغتشاش در زمان؛ تمثیل تبدیل انسان به حیوان. جنبه­ی بالغ انگار جنبه­ی کودک را برگزیده است. فورمِ آداب بی­قراری مرگ جنبه­ی والد را اعلام می­کند. جنبه­ی بالغ نه گوسفندی است که به دره می­افتد؛ نه خون گوسفند است بر دستِ کامران خسروی؛ نه کارگر افغانی است که به امید تکه نانی سوزانده می­شود، نه خود کامران خسروی است که بنزین به سر خود می­ریزد؛ نه کامران خسروی­ی سوخته است؛ نه کامران خسروی­ی زنده. غیاب همه­ی آن­­ها است. جنبه­ی بالغ پاسخی است که از دریای پرسش­های متفاوت سر برنیاورده است. جنبه­ی بالغ کودکانه همه­ی والدها را می­کشد تا حیات کودک را نیز موقت کند. جنبه­ی بالغ بازی در بازی است. جنبه­ی بالغ کودکانه خطر تبدیل جنبه­ی کودک به جنبه­ی والد را اعلام می­کند. جنبه­ی بالغ اعلام بی­معنایی است.

 

10

آداب بی­قراری، سرگذشت غریبِ مهندس کامران خسروی، ساختاری را فراز می­آورد که در بخش بزرگی از رمان فارسی­ی بعد از انقلاب اسلامی مکرر است. این ساختار را از زبان جنبه­های والد، کودک، بالغ نیز می­توان خواند. بخوانیم: جنبه­ی والد: باید پای فشرد همیشه بر تسلیم یا تعهد یا آرمان. جنبه­ی کودک: نمی­توان گذشت از لذت بازی. جنبه­ی بالغ: گریز به کجا از بازی­ی بی­گریز؟

مهرماه 1385

 

پی­نوشت­ها:

 1- یادعلی، یعقوب. (1383)، آداب بی­قراری، تهران، صص 78 - 77

2- همان­جا، ص 136

3- همان­جا، ص 170

4- همان­جا، ص 172

5-Biedermann,Hans. (1994), Symbol lexikonet, översättning Paul Frisch och Joachim Retzlaff, P. 251

6- یادعلی (1383)، ص 49-48

7- همان­جا، صص 69-68

8- همان­جا، صص 89-88

9- همان­جا، صص 99-98

10- همان­جا، ص 126

11- همان­جا، صص 162-161

12- همان­جا، ص 108

13- هریس، تامس آ. (1379)، وضعیت آخر، ترجمة اسماعیل فصیح، تهران، صص 35 - 29

14- همان­جا، صص 39 - 35

15- همان­جا، صص 48 - 39

16- همان­جا، صص 85 - 83

17- یادعلی (1383)، ص 47

18- همان­جا، ص 153

19- همان­جا، صص 63-62

20- همان­جا، صص 83-82

21- همان­جا، ص 171

 

 

 

   

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ به مطالب دوات فقط می‌توانید لینک بدهید.

برگشت