پرونده ی ويژه
کافکا در زبان فارسی

وکیل
مدافع جدید
ترجمهی کوروش بیت سرکیس
وکیل مدافع جدیدی
داریم به نام دکتر بوکهفالوس. از ظاهرش کمتر
میشود به یاد دورانی افتاد که هنوز بارهی جنگی
اسکندر مقدونی بود. البته کسی که با زیر و بم
جریان آشنا باشد متوجهی یک چیزهایی میشود. من
خودم حتی همین اواخر یکی از مستخدمهای کاملاً
سادهلوح دادگستری را دیدم که روی پلکان جلوی
درمبهوت این وکیل شده بود و داشت با نگاه
کارکشتهی مشتریهای خردهپا و پروپا قرص مسابقات
اسب دوانی او را میپایید که چطور خودش را با بالا
آوردن رانها و طنین ضربهی قدمها بر مرمر
سنگفرش، از پلهای به پلهی دیگر بالا میکشد.
در مجموع کانون وکلا
با عضویت بوکهفالوس موافق است. با هوش و ذکاوت
عجیبی پیش خودشان میگویند که بوکهفالوس در نظام
اجتماعی فعلی در وضع بغرنجی قرار گرفته است و به
همین دلیل و نیز به واسطهی اهمیتی که در تاریخ
جهان دارد، در هر صورت شایستهی آن است که به
پیشبازش برویم. امروزه جای اسکندر کبیر خالی است -
این را دیگر کسی نمیتواند حاشا کند. البته
بعضیها آدمکشی را خیلی خوب بلدند و از این بابت
هم که با مهارت و چربدستی دوستی را از دور، در آن
سوی میز میهمانی هدف نیزهای قرار دهند کمبودی در
کار نیست، برای خیلیها مقدونیه تنگ شده است، چنان
که به فیلقوس، یعنی به پدرش بد و بیراه میگویند
- اما هیچ کس و ناکسی نمیداند راه هند از کدام
طرف است. درست است که آن وقتها هم نمیشد به
دروازههای هند رسید، اما لااقل شمشیر شاه راه را
نشان میداد. این روزها کلاً دروازهها جای دیگری
هستند، آنها را بردهاند دورتر و بالاتر؛ کسی راه
را نشان نمیدهد، خیلیها شمشیر به دست گرفتهاند؛
اما فقط برای این که آن را در هوا بچرخانند و نسَق
بگیرند، و نگاهی که میخواهد آنها را دنبال کند
گیج و حیران میماند.
در نتیجه شاید
واقعاً بهترین کار همان باشد که آدم خودش را مثل
بوکهفالوس در کتابهای قانون غرق کند. آزاد، با
گُردهای فارغ از فشار کشالههای سوارکار، در
پناه آرامبخش نور چراغ و دور از غوغای نبرد
اسکندرانی، متون قدیمیمان را بخواند و تورقی در
آنها بکند.
* فرانتس کافکا، تمثيلات، ترجمهی کوروش
بيت سرکيس، کارلسروهه: اکتبر 2006؛ مشخصات این
مجموعهء دوزبانه آلمانی - انگليسی به قرار زير
است:
Franz Kafka, Parables, Schocken Books: New York,
1947.
توضیحات: وقتی دکترای
حقوق داشته باشی و شغلت وکالت باشد و در ادارهی
بیمهی سوانح چرتت ببرد و سرت هم در متون تاریخی
باشد و دستی هم به قلم داشته باشی و ببینی که در
این زمانه برای عدهای تنگی جا توجیهی برای
کشورگشایی شده است و اوضاع کلاً هرکی به هرکی است،
بی جهت نیست که خویش را در هیأت سمند گاوسر اسکندر
ببینی و خود را بوکهفالوس بنامی و تلخی هر آنچه
را چشیدهای با طنزی شیرین ادغام کنی. چنین است که
بیوگرافی در هیأت تاریخ ظاهر میشود و حال در هیأت
گذشته.
پلوتارخ داستان اسکندر
و بوکهفالوس را چنین روایت میکند که چون او را
برای فروش نزد فیلیپوس پدر اسکندر آوردند اسبی به
غایت سرکش بود و از این که کس بر او سوار شود تن
میزد. پس فیلیپوس گفت اسبی چنین ناآرام، چه ارزد
که کس بر گردهی خویش نگیرد و فرمان داد که اسب را
ببرند. اسکندر که یازده سال بیش نداشت گفت: «چه
اسبی از دست میگذارید، تنها از آن رو که به دلیل
نادانی و زبونی رفتار با اورا نمیدانید.» و قرار
بر این میشود که اگر اسب، رام اسکندر شود بهای آن
را پدر بپردازد. اسکندر لگام اسب را گرفته او را
به سوی آفتاب میچرخاند تا سایهی خویش نبیند. پس
در سکوت و دلهرهی ناظران اسکندر با او سخن
میگوید و سپس بر ترکش نشسته لختی میتازد و
بازمیگردد. فیلیپوس در شگفت، چهرهی فرزند را
میبوسد و میگوید: «فرزندم، برای خویش قلمروی بجو
که در خور باشد؛ زیرا مقدونیه برای تو بسیار کوچک
است.»1
در سال 1911 کافکا در
سفری به شمال ایتالیا با «نقش اسکندر» آشنا میشود
که بر سنگی مرمرین حکاکی شده است و ورود او را به
بابل نشان میدهد. در این نقش بوکهفالوس سرکش بی
آن که خادمان اسکندر لگام او را گرفته باشند آرام
در پشت او قدم برمیدارد.2 در ضمن این
قطعه دال بر آشنایی کافکا با احادیثی است در
بارهی اسکندر و فتح اورشلیم. این احادیث در
برگیرندهی تأویلی است مبنی بر دگردیسی بوکهفالوس
از بارهی جنگی اسکندر به عالم علم کلام و قوانین
شرع دین یهود.3
انتخاب نام فیلقوس
(فیلیپوس) بر اساس شاهنامه است که در آن به جای
پدر اسکندر به پدربزرگ او نسبت داده شده است. در
شاهنامه یا مأخذ آن به دلایلی که میتوان حدس زد
فرض بر این بوده است که اسکندر فرزند داراب است و
از نژادی ایرانی! در ضمن فردوسی بیآنکه از
بوکهفالوس نام ببرد او را چنین توصیف میکند: «چو
اسکند از پاک مادر بزاد - به نزد نیا شد کسی مژده
داد / در آخور یکی مادیان بُد سمند - گَهِ کار،
کاری به بالا بلند / همان شب یکی کُرّهای زاد
خِنْگ - بَرَش چون بَرِ شیر و کوتاه لِنگ / ز
زادنْش قیصر برافروخت یال – که آن زادنش فرّخ آمد
بفال / به شبگیر فرزند را خواستی – همان مادیان را
بیاراستی / بسودی همان کرّه را چشم و یال – که
همتا بُد او با سِکَندر بِسال»4
این قطعه ابتدا در اوت
سال 1917 دریک نشریه5 و سپس درمجموعهی
پزشک دهکده چاپ شده است.6
شاهنامه
فردوسی (متن
انتقادی)، به تصحیح پرویز اتابکی ، تهران: فرزان
روز 1378، ص. 482.
وکیل مدافع جدید
ترجمهی فرامرز بهزاد
وکیل مدافع جدیدی
برایمان رسیده است: دکتر بوکفالوس. ظاهرش انسان را
تنها کمی به یاد زمانی میاندازد که او توسن جنگی
اسکند مقدونی بوده است. البته کسی که به جزئیات
جریان وارد باشد چیزهائی را متوجه میشود. با
اینهمه من اخیراً روی پلکان جلو ساختمان، هنگامی
که وکیل مدافع رانهایش را بالا نگهداشته بود و با
قدمهائی که بر مرمر طنین میانداخت پلهها را یکی
پس از دیگری پشت سر میگذاشت، حتی یک مستخدم
کاملاً سادهء دادگستری را هم دیدم که با نگاه مجرب
پاتوغیهای مسابقات اسبدوانی، او را تحسین میکرد.
بطور کلی، کانون
وکلا پذیرش بوکفالوس را تأیید میکند. با بصیرتی
اعجابآور به خود میگویند که بوکفالوس، در نظام
اجتماعی امروز موقعیت دشواری دارد، و که او به این
سبب، و هم به علت اهمیتش در تاریخ جهان، به هر حال
سزاوار استقبال است. امروزه – این را انکار
نمیتوان کرد – دیگر اسکندر کبیری وجود ندارد.
البته در آدمکشی عدهای خبرگی دارند؛ و مهارت در
اینکه دوستی از پشت میز بزم هدف نیزه قرار گیرد
نیز کمیاب نیست؛ و برای بسیاری مقدونیه چنان تنگ
شده است که فیلیپ، پدر اسکندر را لعن میکنند –
اما هیچکس، هیچکس نمیتواند راهی به سوی هند
نشان دهد. حتی در آن روزگار هم دروازههای هند
دستنیافتنی بوده است، اما جهت آنها را شمشیر شاه
مشخص میکرده؛ امروزه دروازهها را به جاهای
دیگری، به جاهای دورتر و مرتفعتری بردهاند؛
هیچکس جهت را نمینمایاند؟ هستند عدهء زیادی که
شمشیر بدست دارند، اما تنها به این منظور که آنها
را در هوا بچرخانند؛ و نگاهی که بخواهد دنبالشان
کند پریشان خواهد شد.
بنابراین، شاید صلاح
کار براستی در این باشد که خود را، مانند
بوکفالوس، در کتابهای قانون غرق کنیم. او، آزاد،
با تهیگاهی فارغ از فشار رانهای سوارکار، در سکوت
چراغ، دور از همهمهء جنگ اسکندر، صفحات کتابهای
قدیم ما را میخواند و ورق میزند.
* فرانتس کافکا،
پزشک دهکده، چند داستان کوچک، ترجمهی فرامرز
بهزاد، تهران: خوارزمی، 1356.
وکیل مدافع جدید
ترجمهی علی اصغر حداد
برایمان وکیل مدافع
جدیدی فرستادهاند، دکتر بوکفالوس. شکل و شمایل او
بیننده را کمتر به یاد روزگاری میاندازد که اسب
جنگی اسکندر مقدونی بود. اما اگر کسی از چند و چون
کار آگاه باشد، متوجه برخی شباهتها میشود. ولی
من اخیراً روی پلکان ورودی متوجه شدم که حتی
خدمتکار سادهی دادگاه هم با نگاه کارشناسانهی یک
مشتری دایمی مسابقات اسبدوانی به وکیل مدافع خیره
شده است و با نگاهی پر از اعجاب او را که با
گامهای پرطنین شلنگانداز از پلههای مرمرین بالا
میآمد نظاره میکند.
دفترخانه در مجموع
با پذیرش بوکفالوس موافق است. همه با بصیرتی
شگفتانگیز به خود میگویند بوکفالوس در نظام
اجتماعی امروزین موقعیت دشواری دارد، از این رو، و
نیز به دلیل نقش برجستهاش در تاریخ جهان، بههر
حال سزاوار همراهی و مساعدت است. امروزه کسی این
واقعیت را انکار نمیکند – از اسکندر کبیر خبری
نیست. البته برخی در آدمکشی خبرهاند، و این که
سر میز ضیافت دوستی را هدف نیزه قرار دهند، مهارت
منسوخ شدهای به حساب نمیآید؛ و برای بسیاری
مقدونیه چنان فضای تنگی شده است که فیلیپ، پدر
اسکندر، را لعن و نفرین میکنند. با این همه
هیچکس، هیچکس راه هند را نمینمایاند. حتی آن
زمان هم دستیابی به دروازههای هند ناممکن بود.
ولی بههر حال شمشیر پادشاه راه را نشان میداد.
امروزه دروازهها را به نقاطی دورتر و بلندتر
بردهاند. کسی راه را نشان نمیدهد. بسیاری شمشیر
در دست دارند، ولی فقط به قصد آنکه آن را دور سر
خود بچرخانند. و نگاهی که محو تماشای آنها شود،
سر در گم خواهد شد.
پس چه بهتر که مثل
بوکفالوس در کتابهای قانون غرق شویم. او، آزاد،
رهیده از تحمل فشار رانهای سوارکار، در پرتو ساکت
چراغ، دور از غوغای نبردهای اسکندر، ورقزنان
کتابهای کهنمان را میخواند.
* فرانتس کافکا،
داستان های کوتاه، ترجمهی علی اصغر حداد،
تهران: ماهی، 1383، ص. 186.
وکیل مدافع جدید
ترجمهی امیر
جلالالدین اعلم
ما وکیل مدافع جدیدی
داریم، دکتر بوکفالوس. چیز چندانی در شکل و ریختش
نیست که به یادتان بیاورد او زمانی اسب جنگی
اسکندر مقدونی بوده. البته اگر داستانش را بدانید،
از چیزی آگاهید. ولی حتا فرّاش سادهای که یکی دو
روز پیش بر پلههای جلوئی دادگاه دیدم، مردی با
برآورد حرفهای شرطبند خردهپا در پیست
اسبدوانی، با نگاه خریداری وکیل مدافع را
مینگریست همچنان که او از پلههای مرمری با
گامهای بلند بالا میرفت و آنها را زیر پایش به
زنگ زدن وامیداشت.
به طور کلی کانون
وکلا ورود بوکفالوس را تأئید میکند. مردم با
روشنبینی شگفتانگیزی با خود میگویند که با توجه
به سازمان جامعهء نوین، بوکفالوس در وضع دشواری
است، و بنابراین، همچنین با توجه به اهمیتش در
تاریخ جهان، دست کم او سزاوار پذیرائی دوستانهای
است. امروزه – نمیتوان منکرش شد – اسکندر کبیری
در میان نیست. کسان فراوانی هستند که در آدمکشی
کارکشتهاند؛ مهارت لازم برای دست درازکردن از این
سر میز مهمانی و سوراخ کردن دوستی با نیزه کم
نیست؛ و برای بسیاری مقدونیه چنان تنگ گردیده است
که به فیلیپ، پدره، فحش میدهند – ولی هیچکی،
اصلاً هیچکی، نمیتواند ما را به هند راه نماید.
حتا در روزگارش دروازههای هند دسترسناپذیر بود،
ولی شمشیر پادشاه راه به آنها را نشان داد. امروز
دروازهها به جاهای دورتر و بلندتر واپس رفته است؛
هیچکی به راه اشاره نمیکند؛ بسیاری شمشیر دارند،
اما فقط برای جولان دادنشان، و چشمی که میکوشد
دنبالشان کند آشفته میشود.
پس شایع [شاید]
بواقع بهتر از همه آن است که همان کاری را کرد که
بوکفالوس کرده است و خود را در کتابهای حقوق غرق
کرد. در نور آرام چراغ، تهیگاهش رها از قید رانهای
سوار، آزاد و دور از غوغای رزم، او صفحات کتابهای
باستانیمان را میخواند و ورق میزند.
* فرانتس کافکا،
تمثیلها و لُغَزواره ها همراه با نامه به پدر،
ترجمهی امیر جلالالدین اعلم، تهران: نیلوفر،
1383، ص.43.