گرداننده : رضا قاسمی نشريه ادبی

صفحه‌ی نخست

مقاله

داستان

شعر

گفت و گو

نمايشنامه

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

تماس

کتابخانه دوات

دعوت به مراسم
 کتابخوانی

 


عدنان غُریفی

بالاخره فاشیست یعنی چه ؟

                       

 

 

تقریبا دو سال پیش بود که خانمی فرانسوی ای میلی به من فرستاد تا  به منظور همکاری با  یک  نشریه ادبی فرانسوی از من دعوت به عمل آورد، اما من،  مثل همیشه،  فراموش کردم که  به ای میل او جواب بدهم[1].

چند روز بعد همین خانم به من تلفن کرد و بعد از مطمئن شدن از اینکه من منم، و اینکه این منم ای میل او را دریافت کرده است توضیح داد که  فلانی (اسم یکی از دوستان نویسنده ام را برد.) از من خیلی تعریف کرده  و گفته که من علاوه بر نوشتن شعر به زبان مادری، یعنی زبان فارسی،  به زبان انگلیسی هم شعر می نویسم[2].

به او توضیح دادم که، اگرچه برای من هیچ فرق نمی کند که زبان مورد استفاده من عربی،  چینی یا زبان مائو مائواست، همین که زبان آدمیزاد باشد و قابل فهم کافی است، اما...  زبان فارسی، زبان مادری من نیست، بلکه زبان آموزشی و ملی من است. مادرم، حیوونی حتی یک کلمه هم  فارسی بلد نبود، حال چطور می توانست با همسایه کُردش، که او هم یک کلمه عربی بلد نبود، بنشیند و از صبح تا شب اختلاط  کند، من نمی دانم...خدا می داند.

از آنجا که این خانم فرنگی بود، و بمنظور اطلاع از ملی بودن یا مادری نبودن زبان فارسی به من مراجعه نکرده بود، مثل یک غربی تمام عیار رفتار کرد، به این معنا که هیچ کنجکاوی در مورد تفاوت زبان ملی و زبان مادری از خودش نشان نداد و مرا از شر توضیحاتی خلاص کرد  که تا آن موقع ده ها بار به این فرنگی های بی خبر از ما داده ام و ده ها  بار شاهد گه گیجه  گرفتن آنها بوده ام، چون آنها دویست سیصد سال پیش این مشکل را  حل کرده و کنار گذاشته اند،  و بنابراین طبیعی است که نسل فعلی آنها از حرف های من چیزی سر در نیاورد. [3]

            به شما بگویم که این فرنگی ها عین اسب درشکه هستند،  فقط جلو پا- و البته در مورد اسب ها ، جلو سم- شان را می بینند[4]، و وقتی که به موضوعی می پردازند موضوعات دیگر را کنار می گذارند، و اگر شما، به پیروی از اخلاق ملی- میهنی-  منطقه ای  بخواهید ده موضوع را در آن واحد برای آنها شرح دهید گه  گیجه می گیرند و احتمالا  همانجا کله پا می شوند.

خلاصه.

من در تأیید حرف او گفتم بله خانم، من به انگلیسی هم شعر می نویسم (حواسم بود که از اصطلاح دوران بی سوادی بشر، یعنی شعر گفتن، و نه شعر نوشتن، استفاده نکنم)؛ و تا خواستم از لطف دوستم که از من نزد ایشان  تعریف کرده بود تشکر کنم،  یک هو یادم آمد که این خانم فرنگی است، و تشکر مشکر حالیش نیست، چون بنظر این فرنگی ها تعریف کردن از کسی که قابل تعریف نباشد هیچ معنی ندارد و اگر قابل تعریف باشد دیگر هیچ لزومی ندارد که شخص مورد تعریف تشکر مشکر کند، چون واقعیت دارد.  بنابراین من هیچ نگفتم.

خانم در ادامه توضیحاتش گفت:

«من از طرف یک نشریه ادبی با شما صحبت می کنم. این نشریه می خواهد اولین شماره دوره جدیداش را به دویستمین سال تولد ویکتور هوگو اختصاص دهد. خیلی خوشحال می شویم که کاری از شما در مجله داشته باشیم. البته ما شعر شما را از انگلیسی به فرانسه ترجمه می کنیم، چون مجله ما به زبان فرانسه است....»

داشت از زبانم می پرید که بگویم خانم جان حالا نمی شود به زبان اصلی یعنی انگلیسی هم چاپ کنید، چون آخر در این روزگار کی می رود فرانسه یاد بگیرد، چون حقیقتش دیگر نه ادبیات فرانسه قابل عرض است، نه سطح علمی فرانسه در قیاس با کشورهای انگلیسی زبان عددی است، اما، خدا را صد هزار بار شکر، جلو خودم را گرفتم و هیچ نگفتم، چون فرانسوی ها آنقدر روی زبانشان تعصب دارند که امکان داشت خانم از پشت تلفن تیر بارانم کند.

نکته دیگر اینکه شاید چون شنیده بود که شرقی ها خیلی چاخان  پاخان می کنند و در تعریف یا مزمت دیگران اعتدال را رعایت نمی کنند، از ترس اینکه مبادا دوست نویسنده ی من زیادی از انگلیسی دانی من تعریف کرده باشد و انگلیسی من همچین قابل تعریف نباشد، در ادامه صحبتش گفت:

«البته شما می توانید شعرتان را به فارسی  بنویسید، ولی برای ما پیدا کردن مترجم فارسی به فرانسه کمی دشوار است.»، و تا آمدم بگویم که خانم جان، اختیار داری،  کشور شما فرانسه از وقتی که این صحبت دمکراسی ممکراسی توی دنیا باب شد پر از فارس زبان های روشنفکر و فرهیخته بوده است...که یادم آمد ایشان فرنگی است و لابد  یک جای کار عیب دارد که می گوید ترجمه از زبان فارسی به فرانسه برایشان سخت است. بازهیچ نگفتم.

به همان دلیلی که فوقا عرض شد (خودتان دلیل را پیدا کنید، من دیگر حوصله ندارم) بعد از مکثی کوتاه باز اضافه کرد:

«اگر شعر شما به عربی باشد باز ما هیچ مشکلی نداریم چون اینجا فرانسوی هائی که یا اصلا عربند و یا فرانسوی الاصل هائی  که زبان و ادبیات عربی را خوانده اند بسیار فراوانند».

نزدیک بود به او بگویم آها، شاهد از غیب آمد، چون اصل من عرب است، اما نمی توانم به عربی بنویسم چون بلد نیستم، بهمین دلیل به زبان آموزشی و ملی خود، یعنی زبان  فارسی، می نویسم....که نگفتم، به دو دلیل: یکی اینکه  یادم آمد او فرنگی است و فعلا برای کار دیگری سراغ من آمده است و نه دانستن فرق زبان قومی و زبان ملی و.....دلیل دومم این بود که  راستش نمی دانستم «شاهد از غیب آمد» به زبان انگلیسی چه می شود، بهمین دلیل  زبان در قفا ماندم و هیچ نگفتم.

بعد از سکوت کوتاهی در جواب درخواست ایشان (که به شما حق می دهم یادتان رفته باشد چه بود، چون بین درخواست ایشان و جواب من خیلی حرفها زده شد)  گفتم  که با کمال افتخار این کار را می کنم و شعر را  به زبان انگلیسی می نویسم. نوشتن شعری درباره این نویسنده بزرگ جهان باعث افتخار است.

خانم گفت که شما، یعنی من،  یک ماه فرصت دارید که شعرتان را بنویسید  و برای من، یعنی او، ای میل کنید. و تا آمدم که با شنیدن این شرط قهر کنم (چون در کشور ما کی جرات دارد برای شاعر شرط و شروط  بگذارد یا به او بگوید بالای چشمت ابروست. آنجا برای رعایت دل نازکی شاعر برای گفتن کمترین چیزی هزار جور مقدمه مؤخره می چینند) یادم آمد که او فرنگی است و نخواهد فهمید که من برای چه قهر کرده ام. در نتیجه قهر نکردم، و گفتم اُکی.

برای اینکه این خانم را در حال و هوای کارهای خودم  قرار بدهم از میان اشعار انگلیسیم چند تائی را انتخاب کردم و از طریق ای میل  برایش فرستادم.

جواب خانم خیلی خوشحالم کرد چون از شعرهای من خیلی خوشش آمده بود و تأسف خورده بود که چرا تا آن موقع مرا نشناخته بود (و تا آمدم که سر درد دلم را باز کنم و بگویم، یعنی بنویسم،  که خانم جان، دست روی دلم نگذارید، چون تا زمانی که این عرب ها و آمریکای لاتینی ها هستند حق ما خورده می شود و شما نخواهید توانست ما را بشناسید. شعرای اینها با نوشتن شعرهای درجه یک خودشان را لوس کرده و پارتی بازی می کنند.....که یادم آمد او برای این کار به من زنگ نزده و ..الخ...الخ...)، و....البته یادآوری هم کرد که دوست نویسنده ام برای او توضیح داده بود که من آدم گوشه گیری هستم و  زیاد هم اهل چاپ نیستم. [5]

 شعر را نوشتم و یک هفته مانده به موعد مقرر آن را برای خانم ای میل کردم[6]. یادآوری کنم که آنچه را که نوشته  بودم با آنچه که در ذهن داشتم و می خواستم بنویسم تفاوت جدی داشت. برای شما توضیح بدهم که این موضوع در مورد نویسنده های کمی حرفه ای به بالا عجیب نیست، چون یک نویسنده کمی حرفه ای به بالا (هیچ فرق نمی کند شاعر باشد یا نثر نویس) برای خودش یک «شهر نوشتنی» دارد. در این شهر نوشتنی، یا بقول فوکنر «یوکنا پاتاوا» کراکترها و مناظر و کلمات زندگی خودشان را می کنند، و نویسنده از میان حوادث این زندگی آنهائی را که مناسب  داستان یا شعرش باشد انتخاب می کند. بخاطر همین هم هست که می شنوید خیلی از نویسنده های کمی حرفه ای به بالا  می گویند که نوشته خودش خودش را می نویسد. البته منظور این است که گاهی اثر سر نخ را از دست صاحب اثر می گیرد و خودش طیاره را- بقول ما جنوبی ها-  یا بادبادک را- بقول  شما  فارس های دبش-  به هوا می فرستد.  یعنی اثر خودش یک زندگی نهانی دارد و گاهی نویسنده نمی تواند در شیوه زندگی آن دخالت کند.

متوجه شدید؟

 نشدید؟

 اشکالی ندارد؛ بزرگتر که شدید متوجه می شوید.

خلاصه، آدم باید.... نه، آدم نباید؛

هدف  من این بود که  در شعری که قصد نوشتنش را داشتم گردشی در «بی نوایان» هوگو بکنم؛ اما گردش من در آن بسیار کوتاه بود. شعر شکل خودش را گرفت و جلو رفت. یک هو حمله آمریکا به عراق وارد شعر شد. یک هو پای «بوشین» (یعنی دو بوش، اب و ابن...)  آن وسط کشیده شد. و نیز یک هو پای آریل شارون.

 من بی آنکه در این باره خیلی فکر کرده باشم آریل  شارون را فاشیست خطاب کرده بودم. (نمی دانم چرا به بوش هیچ لقبی ندادم؛ احتمالا شاید چون فکر می کردم که بوش هیچ است؛ ویژگی مخصوص خودش را ندارد؛ هرچه را مرغ ازلِ سرمایه داریِ انحصاری به او گفت بگو می گوید.)  بنظر من کاملا عادی بود که دنیا، نه فقط من، آریل شارون را فاشیست بداند. این موضوع احتیاج به رفتن پیش قاضی نداشت.

چند روز بعد از فرستادن شعر یک ای میل بسیار ستایش آمیز از خانم دریافت کردم. خانم حتی احساساتی هم  شده بود. این حالت را من از غربی ها کمی بعید می دانستم. غربی ها، حتی شعرا و نویسندگانشان، احساساتی نمی شوند. از شما یا از چیزی که خوششان آمده تعریف می کنند ولی احساساتی نمی شوند. بهمین دلیل دل به دریا زده به او تلفن کردم  و پرسیدم: «شما اصلا فرانسوی هستید؟»

خانم خندید و توضیح داد که نه، او فرانسوی نیست و رمانیائی است، اما تقریبا همه عمرش را در فرانسه گذرانده است. وقتی از من پرسید که چرا این سوال را می کنم به او گفتم که برخورد او با کار من زیاد غربی نبود. پر از مهر و عاطفه بود، و چشم هایم را پر از اشک کرد. 

عجیب است، چون با وجودی که به او گفته بودم که تعریف های او چشم هایم را پر از اشک کرده بود، بجای اینکه دست از تعریف بکشد،  باز از شعر من تعریف کرد. خوشبختانه چون از تعریف اول اشک به چشمم آمده بود از تعریف دوم دیگر اشک به چشمم نیامد.

در ادامه صحبتش خانم گفت که دراین شماره با کمال خوشحالی شعرم چاپ خواهد شد.

کار من دیگر تمام شده بود. از آن پس سرم به کار دیگری مشغول شد و بقیه بدنم به کارهائی که در این دو سال کرده بودم: خرید، پخت و پز، لباس شوئی، جاروکشی، و خیلی کارهای دیگر که همه را  عیال به گردنم انداخته است، چون او دو سال پیش سکته کرد، و حالا یک سال و نیم است که این را پیرهن عثمان کرده و در حالیکه واقعا چیزیش نیست (جز اینکه شست پایش «کم حرکت»، و نه حتی «بی حرکت»، شده است. انگار آن موقع ها که شست پایش «پر حرکت» بود با آن چکار می کرد. حتی اتفاقی که در مورد دیگران بارها و بارها افتاده در مورد او هیچوقت اتفاق نیفتاد؛ یعنی حتی یک بار هم شست پایش توی چشمش نرفت! تازه، شما را بخدا بگوئید، شست پای شما پر حرکت است؟ اصلا شست پای چه کسی پر حرکت است؟ تازه اگرهم شست پای آدم پر حرکت باشد با آن چکار کند، ها؟ لا....الا الله) هر کاری را از او می خواهیم شست پایش را بهانه می کند.

«شاکر جان، یه لیوان آب بده بخورم» (یادتان باشد که همین سی ثانیه پیش فرمان دیگرش را اجرا کرده بودم)

بخدا تازه یک صفحه سفید را از نرم افزار «ورد» توی کامپیوترم باز کرده بودم تا طرح داستانی را که یک هو به من الهام شده بود و اسمش «اعضاء بی خاصیت بدن ما: دندان عقل و شست پا»  بنویسم که صدای او را شنیدم. ای خدا، جان مرا بگیر و قصه ام را نگیر!

با هزار مکافات جلوی عصبانیتم را گرفتم و گفتم:

«عزیزم، پاشو خودت آب بخور. برات خوبه.»

«آخر من با این شست پا چطور می تونم برم آب بخورم!» (انگار که با شست پایش آب می خورد!).

(من در این باره، یعنی فواید سکته، در آینده نه چندان دوری یک مقاله خواهم نوشت، تا شما هم مثل من از خداوند تبارک و تعالی بخواهید که هرچه زودترشما را دچار سکته کند تا از مزایای قانونی آن استفاده کنید).

راستش سرم به این مشغول بود که ببینم ترجمه شعرم به فرانسه چه شکلی می شود. (من در زندان زمان شاه به کمک کتاب آموزش فرانسه دانشگاه آکسفرد در رشته کتابهای teach yourself series

کمی زبان فرانسه خوانده بودم.)

 دیری نگذشت که ای میل دیگری از خانم فرانسوی دریافت کردم. او بار دیگر از شعر من تعریف و بار دیگر اشک به چشمم آورد؛ تا اینکه عاقبت گفت که البته چیزی راکه میخواهد بگوید نظر خودش نیست؛ نظر هیئت تحریریه است. آنها در عین حال که از شعر خیلی خوششان آمده است به قسمتی که در آن آریل شارون را فاشیست خطاب کرده بودم اعتراض داشتند.

گفتم: «بجان شما من بدتر از کلمه فاشیست کلمه دیگری سراغ ندارم.»

او قاه قاه خندید و گفت که شما چقدر شوخ هستید، اما آنها، یعنی هیئت تحریریه به این لقب اعتراض داشتند.  در ضمن گفته اند که آنها نیز به  شارون و سیاست اسرائیل نسبت به فلسطینی ها اعتراض شدید دارند اما شارون را  فاشیست نمی دانند. و دست آخر سیاه روی سفید گفته اند که اگر فکری برای این تکه نکنم متأسفانه از چاپ شعر معذورند.

به خودم گفتم: «ای بابا؛ تا این حد. مگر شارون پسر خاله اینهاست؟»

راستش من خیلی عصبانی شدم. حتی پیش خودم فکر کردم  نکند رودست خورده ام و این یک نشریه صهیونیستی است. دل به دریا زدم و یک ای میل برای خانم فرستادم. در ای میلم از ایشان پرسیدم که نشریه آنها آیا یک نشریه صهیونیستی است؟ جواب آمد که بهیچوجه. نشریه آنها بهیچوجه یک نشریه سیاسی نیسست، و در ضمن هیچ یک از اعضا هیئت تحریریه با صهیونیزم موافق نیستند و آن را نوعی فاشیزم می دانند. درست عین ارزیابی سازمان ملل متحد. ای میل فرستادم و پرسیدم آیا آنها مدافع اسرائیل هستند. جواب آمد که متوجه منظور دقیق من نشده اند، اما آنها از برنامه اساسی سازمان آزادی بخش فلسطین  دفاع می کنند، یعنی دولتی دمکراتیک که پیروان همه ادیان و اقوام با حقوق مساوی در آن زندگی می کنند. ای میل فرستادم و پرسیدم از آنجا که من مایلم در آینده نیز با آنها همکاری بکنم میخواهم همه چیز از اول روشن با شد. خوب، اگر آنها مخالف سرسخت صهیونیزم هستند و موافق برنامه سازمان آزادی بخش فلسطین چرا مخالف لقبی هستند که من به شارون داده ام؟ جواب آمد که آنها مصرند که من حتما با آنها همکاری کنم برای اینکه از کارهای من خیلی لذت برده اند، اما آنها، یعنی هیئت تحریریه، موافق کلمه فاشیست در رابطه با آریل شارون نیستند.

به خانم تلفن کردم و گفتم:

«اگر شارون فاشیست نیست، پس چیست؟»

«آنها می گویند هرچه بگوئی اکی، جز فاشیست.»

از خدا که پنهان نیست از شما چرا باشد، راستش بنظرم شعرمن کار تمیزی شده بود و دلم می خواست در این مناسبت، یعنی جشن دویستمین زاد روز ویکتور هوگو سهمی داشته باشم. از آنجا که دیگر نویسندگان نشریه هم همگی مترقی بودند  دلم می خواست من هم در کنار آنها قرار بگیرم، مخصوصا که نوشتن در باره ویکتو هوگو باعث افتخار هر نویسنده ای ست.

خلاصه، آدم باید...

سرتان را درد نیاورم.

کلمه فاشیست را برداشتم و بجای آن کلمه جنایتکار را گذاشتم:  شارون جنایتکار. چیزهای دیگری هم در رابطه با جنایتکار بودن شارون اضافه کردم. حتی می خواستم به او فحش خواهر و مادر بدهم، دیدم کار درستی نیست، اگرچه اطمینان داشتم که مادرش هم مثل خودش است، با وجود این به احترام کلمه «مادر» چیزی نگفتم. از طرف دیگر راستش بنظرم آمد که کلمه فاشیست، در قیاس با کلمه جنایتکار و آن کلمات دیگر، مثل خون آشام، خونخوار، رذل، و مخصوصا جاکش، کلمه لوس و ننری است؛ حتی شیک بنظرم رسید.....در هر حال در ضمیمه ای میل به خانم گفتم که آریل شارون کیست که من شعرم را بخاطر او چاپ نکنم. برای من صد شارون خاک پای ویکتور هوگو نیست.

جواب آمد که شعر را با کمال میل و با همان القاب ذکر شده برای شارون  چاپ می کنند و بمحض چاپ نسخه ای به آدرس من می فرستند. وقتی که شعر چاپ شد و آنها نسخه ای از مجله را برای من فرستادند دیدم در القابی که برای شارون ذکر کرده بودم کمترین دخالتی نکرده اند. شعر تمام و کمال چاپ شده بود ، و این نشان می داد که آنها موافقند که شارون نه تنها جنایتکار، بلکه جاکش هست، ولی موافق نیستند که او فاشیست است.

من واقعا گه گیجه گرفته بودم.

مگر جنایتکار، یا جاکش کم از فاشیست دارد؟

 

2

 

دیری نگذشت که از طرف یک سازمان مترقی هلندی مدافع مردم فلسطین تظاهراتی در آمستردام بر پا شد. طبیعی بود که من در آن شرکت کنم. من، اگر مریض نباشم،  در همه تظاهراتی که به نفع مردم فلسطین است شرکت می کنم. البته توضیح بدهم که انگیزه های من برای شرکت در اینگونه تظاهرات سیاسی نیست، انسانی است- مثل خیلی از شرکت کنندگان، مخصوصا شرکت کنندگان هلندی. واز آنجا که انسانی است، بنظر خیلی از سیاسی های مخصوصا چپی، تند روانه است.

محشر کبرائی بود. این را هم بگویم که قسمت اعظم شرکت کنندگان هلندی بودند و من در میان هلندی ها قرار گرفته بودم، چون سارا،  دوست هلندیم، که از اسرائیل متنفر بود، (خیلی بیشتر از یک هلندی متوسط و تقریبا به اندازه اعراب؛ شاید این نتیجه زندگی با یک فلسطینی بود. مضحک این است که شوهرش، که نقاش درجه یکی است،  در هیچ تظاهراتی شرکت نمی کند، حتی تظاهراتی که به دفاع از فلسطینی ها بر پا می شود. او دچار بیماری  وحشت از جمع است.) بله، سارا جزو هلندیها شرکت کرده بود و من هم  روز قبل در این محل با او قرار گذاشته بودم، محلی که وقتی آمدم  فهمیدم افرادی که آنجا آمده بودند همه هلندی بودند  و بعضی از آنها از دوستان مترقی مشترک من و سارا.  مراکشی ها که اکثریت اعراب ساکن هلند را تشکیل می دهند نیز شرکت کرده بودند. هرچه به دور و بر خودم نگاه کردم اثری از هموطنان خودم ندیدم، البته بجز زن و شوهری سالخورده که عضو هیچ دسته و حزبی نبودند. روابط من با این زن و شوهر هموطن به همین تظاهرات ها و سلام علیک با سر و دست روی سینه گذاشتن (به معنای اینکه مخلصم)  محدود می شد. با وجودی که با آنها هیچگاه صحبت نکرده بودم معهذا نمی دانم چرا نسبت به آنها احساس سمپاتی داشتم. من آنها را در هیچ مناسبت ایرانی دیگری ندیده بودم، حتی جشن  شب عید نوروز.

در هر حال هلندی ها خیلی عادی و آرام راه می رفتند. اغلب ساکت بودند و شعاری هم بدست نداشتند، و آنهائی که شعاری بدست داشتند روی آنها خواسته هاشان نوشته شده بود- که اغلب خواسته های جامعه مترقی بین المللی بود. مثلا «اسرائیل باید سرزمین های اشغالی را تخلیه کند.»، « حق بازگشت، حق طبیعی فلسطینی هاست»، «دولتی واحد و دمکراتیک که  مؤمنین همه ادیان در آن از حقوق مساوی برخوردارند»....و شعارهائی از این قبیل. اغلب شعارهای تند بدست مراکشی ها بود. علاوه بر حمل این شعارها مراکشی ها خیلی فریاد می زدند. مثلا «مرگ بر اسرائیل». این شعار هم روی پلاکاردها نوشته شده بود، و هم از دهان های خشمگین فریاد می شد. بدست بعضی از مراکشی ها پلاکاردی بود که روی آن  شعار جالبی بود که توجه مرا بخود جلب کرد. یک طرف پلاکارد عکس هیتلر بود و طرف دیگرش عکس آریل شارون. هلندی ها به آن نگاه می کردند و لبخند می زدند. من کیف کرده بودم. دلم می خواست من هم یکی از آنها را بدست داشتم. وقتی از سارا سوأل کردم که می تواند یکی از آن پلاکاردها را برایم پیدا کند فقط لبخند زد. بهر حال تظاهرات عظیم ادامه داشت. با وجودی که من با دوستان هلندی بودم که همه آنها ساکت بودند، من سعی می کردم با شعار دادن مراکشی ها خودم را هم آهنگ کنم و همان شعارها را تکرار کنم. دوستان هلندی، از جمله، سارا به من نگاه می کردند و لبخند می زدند. من وقتی دیدم کسی با من همراهی نمی کند از سارا پرسیدم:

«میگم سارا بنظرت بدنیست من تنهائی شعار می دم؟»

سارا ابروهاش را درهم کشید و با لبخند گفت:

«بد؟ چرا بده؟»

«آخر شماها ساکتین!»

«خوب، ما هلندی ها عادتمون اینه؛ بنظر ما همین حضور کافی است که نشان دهد ما طرفدار مردم فلسطین و مخالف سیاست های اسرائیل هستیم.... ولی اگر تو دلت می خواد شعار بدی بده؛ هیچ اشکالی نداره.»

«یعنی بچه ها ناراحت نمی شن؟»

«ناراحت؟ چرا ناراحت بشن؟ تازه ناراحت هم شدند، بشن. این مشکل اوناس.»

 

همان شب تظاهرات،  در اخبار تلویزیون، شهردار آمستردام را دیدم که شدیدا به آن کار مراکشی ها معترض بود؛ منظور برداشتن پلاکاردی ست  که یک طرفش عکس هیتلر بود و طرف دیگرش عکس شارون. او به فحش های خوار مادر بعضی از مراکشی ها هیچ اشاره ای نکرد. لابد از نظر او این موضوع خصوصی است و هیچ اهمیتی ندارد. بطور کلی می گفت جامعه ما، یعنی جامعه هلندی، یک جامعه دمکراتیک است و فاشیزم در آن جائی ندارد.

عیال از آن تیپ زنانی است که نمی تواند پامنبری نکند. او بلافاصه گفت:

            «معلومه آقای شهردار باید از شارون دفاع کنه.»

            اشاره عیال به یهودی بودن شهردار آمستردام بود. من، از ترس اینکه یک هو سرم داد بکشد،  خیلی آرام گفتم:

            «سعاد جان؛  دفاع نکرد. فقط داشت توضیح می داد که جامعه هلندی یک جامعه دمکراتیکه؛ بعله.»

            «اگر دمکراتیکه چرا به کار مراکشی ها ایراد داشت؟»

            «چون او معتقد بود که کار مراکشی ها غیردمکراتیکه.»

«یعنی بنظر ایشون آریل شارون فاشیست نیست؟»

«بنظر ایشون نه.»

            «ایشون گه خورد»؛ و احیانا، می گویم احیانا، چون می دانست من از این شیوه برخورد عوام الناسی بیزارم، در ادامه صحبتش گفت: «نمی دونم اگر شارون فاشیست نیست کی فاشیسته.»

            من بلافاصله گفتم: «هیتلر.»

            «مگر شارون کم از هیتلر داره؟»

            من مایل نبودم حرفی بزنم. فایده نداشت. عیال از نوع کسانی است که معتقدند مرغ یک پا دارد. ولی در عین حال نمی توانستم ساکت بنشینم. اما باید با احتیاط جلو می رفتم، چون عیال کلمات را راحت بکار می برد.

            «اینجا اوضاع یه جور دیگه س، سعاد جان.»

            زنم بلافاصله گفت:

            «می دونم. اینها نوکر اسرائیل هستند.»

            چیزی که مرا دیوانه می کند چرت و پرت گوئی است. من حاضرم کتک بخورم اما چرت و پرت نشنوم. سعاد نمی دانست که این حرفش اسرائیل را قدر قدرت نشان می دهد، و غرب را که آفریننده این سرطان است در سایه قرار می دهد. همین عیال من مرا به این نتیجه رسانده است که بعضی ها هرگز هیچ چیز یاد نمی گیرند. من نمی دانستم چکار کنم.

            «سعاد جان، تو ادوارد سعید رو قبول داری؟»

            سعاد با اوقات تلخی گفت:

            «خوب، منظور؟»

            «ببین من از شارون متنفرم. این موضوع احتیاج به توضیح نداره.»

            «جون بکن، منظورت چیه؟»

            من از اینجور حرف زدن متنفرم. این زبان را زبان لمپن ها می دانم. به زور جلو خودم را گرفتم.

            «منظور اینه که ادوارد سعید که فکر نمی کنم به دفاعش از مردم فلسطین شک داشته باشی هیچوقت نگفته که شارون فاشیسته.»

            عیال برای پیش بردن نظرات خودش هر کاری می کند؛ اما عملا منظوری ندارد. همینطور حرف می زند؛ مثل اکثر زنان عادی؛ ور می زند.

            «برای اینکه از خودشونه. غربیه.»

            می بینید؟! مثل آب خوردن تهمت می زند. من که واقعا از طرز حرف زدن او بیزارم گفتم:

            «ادوار سعید از خودشونه؟!»

            عیال انگار نه انگار و خیلی راحت گفت:

            «معلومه. اگر از خودشون نبود چرا تا حالا نگفته که شارون فاشیسته.»

            من چون واقعا نمی خواستم در مقام مدافع شارون، این جانی و نوکر حلقه بگوش آمریکا،  ظاهر شوم، چون من به لاشه گندیده یک سگ بیشتر احترام می گذاشتم تا به این ولد الزنا،  گفتم:

            «چون لابد معتقد نیست شارون فاشیسته.»

            «پس بنظر حضرت ایشون چیه؟»

            «من نمی دونم.»

            عیال خیلی سریع گفت:

            «پس بهتره حرف نزنی.»

            عیال من، مثل عیال شما، متخصص عصبی کردن آدم است. او با چرت و پرت گفتن به راحتی می تواند مرا دیوانه کند. من فقط اخیرا به این نتیجه رسیده ام که در مورد چیزهای حسابی نباید با او حرف زد. او هدف خودش را با شلوغ کردن جو پیش می برد. او مثل خاله زنک ها کلماتی را که معنای مشخصی دارند سخاوتمندانه بی معنا می کند و بکار می برد. او مثل خیلی از این زنهای ناآگاه طبقه متوسط کلمات را از معنای خودشان تهی کرده صرفا بصورت اصوات بکار می برد. البته این را به شما بگویم که «خودم کردم که لعنت بر خودم باد». جاه طلبی های او از یک سو، و اعتقاد من به دمکراسی و ترقیخواهی و برابری حقوق زن و مرد، از سوی دیگر، گاهی در مکان مناسب خودش قرار نمی گیرد. این در جدی گرفتن بیش از حد لازم عیال از جانب من، و نیز در سوء استفاده جاه طلبانه او، که ناشی از ارزیابی غلط از خودش است آشکار می شود. بارها به او گفته ام که اگر می خواهد از کلماتی که محصول زندگی کردن او با من بوده است استفاده کند، سعی کند آنها را بجا مورد استفاده قراردهد، اما حرف های من، مثل دم گرمی بر آهن سرد او، هیچگاه روی او اثر نگذاشت، و او هر طور که خودش دلش می خواست از کلمات استفاده می کرد.

همین چند وقت پیش بود که یک روز که من مریض احوال بودم و در رختخواب افتاده بودم از او خواستم که یک لیوان آب خوردن به من بدهد. او که فکر می کرد من دارم ناز می کنم (چون من هرگز از او نخواسته بودم که کاری که خود می توانم انجام دهم برای من  انجام دهد، مثل همین آب خوردن، حاضر کردن قهوه خودم، و چیزهائی از این قبیل) خیلی سریع گفت:

            «خوبه، خوبه؛ فاشیست بازی در نیار. پاشو خودت آب بخور.»

            من که نسبت به بکار بردن عوامانه کلمات بشدت حساسم،  ناباورانه پرسیدم:

            «چی گفتی؟»

            «خودتو به نشنیدن نزن؛ گفتم فاشیست بازی در نیار.»

            «فاشیست بازی؟ منظور تو چیه؟»

            لابد حالت صورت من عوض شده بود؛ لابد سرخ شده بودم (چون احساس می کردم صورتم داغ شده) یا لابد حتما او حرف مرا بیاد آورده بود که صدها بار به او گفته بودم کلمات را درست بکار ببرد، لابد... در هر حال گفت:

            «منظور من اینه که بهتره خودت پاشی برا خودت آب بیاری. برات خوبه.»

            «پس این جریان فاشیست بازی چی بود؟»

            «بابا منظورم این بود که خودتو لوس نکن.»

            من با حیرت گفتم: «ولی معنی فاشیست بازی این نیست.»

            او با اوقات تلخی و با وقاحت همان زنان خرده بورژوا گفت:

            «بابا حالا ما یه چیزی گفتیم آ.»

            «بیخود کردی گفتی. تو اصلا می دونی فاشیست بازی یعنی چه؟»

            بعد (شاید بمنظور بخنده انداختن من، نمی دانم) شروع کرد به ادای مرا در آوردن:

            «تو اصلا می دونی فاشیست بازی یعنی چه؟ خیلی بهتر از تو می دونم.»

            «خوب، فاشیست بازی یعنی چه؟»

            «یعنی لوس بازی؛ یعنی همین کاری که تو کردی. پاشو پاشو؛ خودتو لوس نکن.»

            متوجه شدید؟ او کلمات را همینطور الا بختکی بکار می برد. هزار بار به او گفته بودم از کلمات، مخصوصا کلماتی که مردم به آنها حساسیت دارند الا بختیکی استفاده نکند؛ آبروی خودش می رود. مردم به او می خندند. حتی بارها کتاب هائی را به او داده بودم که معنای دقیق این کلمات در آنها شرح داده شده بود.

            در این شیوه ناپسند استفاده از کلمات او تنها نبود. دوست هاش که همه شان تحصیل کرده بودند هم از کلمات اینطور استفاده می کردند. (بارها به او گفته بودم که دوستان دانشگاه دیده اش مصداق روشن چارپائی بر او کتابی چند هستند).

یک روز عیال داشت به یکی از دوستانش که کارگردانی سینما خوانده است شرح می داد که چطور برای ادب کردن بچه مان از دادن یک گیلدن اضافی به او اجتناب کرده بود و گذاشته بود که یک ساعت تمام گریه کند.

            «عجب فاشیستی هستی!»

            این را همان خانمی گفت که کارگردانی سینما خوانده بود؛ و اینجا هم خوانده بود.

            یا باز شنیده بودم که با هم اینطور صحبت می کردند.

            «کثافت اون آجیل رو رد کن بیاد.»

            «بیا؛ بگیرش.»

            بعد از رفتن او به عیال  گفتم:

            «چرا اجازه می دی بهت کثافت بگه؟»

            «کثافت؟ کثافت چیه؟»

            «شهلا؛ شهلا به تو گفته بود کثافت اون آجیل رو رد کن.»

            «ها! ای با با چقدر سخت می گیری.»

            «سخت می گیری چیه زن؟ یه چیز بهت بگم. یه وقت با دوستام اینجور حرف نزنی ها!»

            انگار که بوی گندی به دماغش خورده باشد چینی به دماغش داد و گفت:

            «دوستات؟ من دوستاتو داخل آدم نمی دونم؛ اونوقت باهاشون حرف بزنم؟!»

            می بینید؟ خدا را شکر که کلاشینکوف دستم نبود. در آنصورت بدنش را آبکش می کردم.

            اما گفتم به شما: عیال من هم دچار سوء تفاهم است، هم این موضوع جدی بودن بکار بری کلمات را جدی نمی گیرد، هم اینکه بطور وحشتناکی کله خشک است- که خودش البته محصول نادانی است.

            اینجا، توی فرنگ، هم دست از این گاف کردن ها نمی کشد. او هیچوقت به حرف های من گوش نمی دهد. یک بار باز این اشتباه را با یکی از دوستان هلندیم کرد. جریان از این قرار است که در حالیکه دوست هلندیم داشت از بدجنسی های کوچولوی خودش در کودکی حرف می زد و ما، یعنی من و عیال و دو دخترم به نکته های او می خندیدیم، وقتی صحبتش تمام شد، زنم، همینطوری گفت:

            «عجب فاشیستی بودی!»

            با شنیدن این حرف دوست هلندیم بغ کرد و دیگر چیزی نگفت. بدنبال او دو تا دختر من که اینجا درس خوانده اند و بزرگ شده اند؛ و بدنبال آنها من. البته من نگذاشتم سکوت خیلی ادامه پیدا کند. با کمی صغرا کبرا کردن به دوست هلندیمان  فهماندم که عیال منظوری نداشته و فقط بقصد شوخی این کلمه را بکار برده.

            گفتم: «به این می گویند اختلاف فرهنگی.»

            که البته حرف چرتی بود و من از این ادعای خود نمی توانستم دفاع کنم.

            خدا خدا می کردم که بعد از رفتن دوستم بچه ها به مادرشان نپرند. اما نشد. پریدند.

            هَیفاء، دختر کوچکترم، گفت: «خوب شد خانم؟ آبروی مارو بردی خوب شد؟»

            من، مثل همیشه، در مقام دفاع اجباری، گفتم: «مادر شما منظوری نداشت.»؛ کمترین ایمانی به حرفم نداشتم.

            «منظوری هم نداشته باشد حالا این آقا فکر می کند که مادر ما چقدر نادان است!»

            زنم که همچنان سفت و سخت ایرانی و خاورمیانه ای مانده است فریاد زد:

            «ادب داشته باش دختر! آدم با مادرش اینطور حرف نمی زنه.»

            دخترهای ما که اینجا درس خوانده و تربیت شده اند مثل اینجائی ها رفتار می کنند. اینها حتی در مدرسه هم  بهشان یاد می دهند که همیشه از حقوق خودشان دفاع کنند. برای من خیلی عجیب بود که همان اوائل آمدنم به اینجا متوجه شدم که اینجا، پر رو بودن بچه را حسن می دانند نه عیب. می گویند معنی پر رو بودن این است که او نمی گذارد به او تجاوز شود. در مدارس گفته مجردی مثل احترام مطلق به والدین و اطاعت مطلق از والدین، یا حتی بزرگترها بطور کلی وجود ندارد. در اینجا معتقدند که تا زمانی که کسی به حقوق دیگران تجاوز نکرده است محترم است، چه کوچک چه بزرگ، و کسی که به حقوق دیگران تجاوز کند قابل مؤخذه است، چه کوچک چه بزرگ. بنابراین عجیب نیست که دخترم حرف مفت را تحمل نکند و در صدد جواب برآید.

            «چرا تو ادب نداری؟ مگر نمی دونی که مردم اینجا به این کلمه حساسند؟ این بدترین فحش در اینجا ست.»

            عیال با لحنی تحقیر آمیز گفت: «برن گم شن؛ مگر من چی گفتم؟»

            دختر بزرگم با حالت تحقیر آمیزی گفت:

            «حاج خانم؛ تو اصلا می دونی فاشیست یعنی چه؟»

            عیال که یک زن سنتی خالص و خلص است، بجای جواب دادن به سوأل شروع کرد به تکان دادن دستش؛ بعد همانطور که دستش را تکان می داد به عربی گفت:

            «پشه پشه؛ طلع من عزک الطیر ایرد ایعلمک الطیران.»

            هَیفاء خیلی کمتر از طلیعه، دختر بزرگم، عربی می داند، بهمین دلیل وقتی در مسائل حساس به او به عربی جواب می دهند جوش می آورد؛ و چون می دانست که مادرش زبان خارجی خوب نمی داند با عصبانیت گفت:

            «فارسی بگو، مامان.»

÷          عیال که گفتم متخصص دیوانه کردن آدم است، بدون توجه به حرف دخترش باز به عربی گفت:

            «زگَت اَمِس بالشمس.»

            هیفاء نعره زد:

            «مامان!»؛ یعنی فارسی بگو.

            عیال بی خیال گفت:

            «من چه می دونم این چیزا به فارسی چی میشه.»

            هیفاء، کم سن و سال تر از طلیعه است، اما روحیه تحکم و سلطه جوئی شدید دارد؛ بهمین جهت رو کرد به پدرش و گفت:

            «مامان چی گفت بابا، و فارسی بگو، لطفا.»

            من که عادتم هست که وقتی همه جوش می آورند سعی می کنم آرام باشم گفتم:

            «یک ضرب المثله، بابا، دقیقا معادل فارسیشو نمی دونم.»

            «یک چیزی نزدیکشو بگو.»

            «میشه گفت که این ضرب المثل فارسی نزدیک اونه: کسی که بما نریده بود کلاغ کون دریده بود.»

            طلیعه که زود آرام می شود، و در ضمن مثل من کرم زبانشناسی دارد، تمام دعوا و ما فیها را فراموش کرد و گفت:

            «چی بود بابا؛ یه بار دیگه بگو.»

            هَیفاء گفت:

            «حالا تو ساکت شو؛ بابا تو چی گفتی؟»

            «گفتم کسی که به ما نریده بود کلاغ کون دریده بود.»

            هَیفاء گفت:

            «یعنی چه؟»

            من که بی حوصله شده بودم گفتم:

«یعنی چه؛ یعنی چه. یعنی همونی که گفتم.»

            «خوب همونی که گفتی به من چه. کل ...کلی....چی بود؟»

            «کلاغ بابا جان؛ کلاغ.»

            «خوب این کلاغ یک کاری کرد...به من چه؟»

            طلیعه گفت:

            «رید؛ رید عزیزم، رید؛ آره.»

            هَیفاء با صورت جدی گفت:

            «خوب، رید که رید، به من چه؟ و چه ربطی داره.»

            «به تو هیچ مربوط نیست، بابا جان. همه ش تقصیر کلاغه س.» و من و طلیعه خندیدیم.

 به دور و برم که نگاه کردم، دیدم عیال نیست. مثل همیشه. خودش معرکه را راه می اندازد و بعد یه هو غیبش می زند. آخ اگر این بچه ها، مخصوصا این هَیفاء می فهمید که حرف های مادرش را نباید جدی بگیرد مشکل ما حل می شد؛ البته من خودم بارها به عیال گفته ام که:

            «یک وقت فکر نکنی من سعی نکرده ام؛ بارها و بارها سعی کرده ام که حرف های احمقانه تو رو جدی نگیرم؛ ولی نمیشه؛ تو بالاخره کفر آدم رو در میاری.»

            فکر می کنید وسط این جر و بحث که طرف اصلیش خودش بود، زنم کجا رفته بود؟

 رفته بود  به آشپزخانه!

 که چکار کند؟

            صدای فریاد او از آشپزخانه آمد

«این قندتو کجا گذاشتی، حمزه؟»

            البته منظورش ساخارین من است. من قهوه و چایم را با ساخارین صفر کالری می خورم، چون قند دارم.

            با سینی چای خودش و بچه ها و قهوه سپرسوی من و ظرف کیک از آشپزخانه آمد. طلیعه چون قضیه به او مربوط نمی شد دست هایش را بهم مالید و گفت:

            «آخ جون؛ کیک ساخت مامان!»

            عیال هم که در دنیا هیچ چیز برایش زیباتر از تعریفی نیست که بچه هایش از او می کنند گفت:

            «مامانت بقربونت بره؛ نوش جونت.»

            ولی هَیفاء ول کن معامله نبود. عیال، انگار نه انگار که این الم شنگه را خودش راه انداخته است، رو کرد به هَیفاء و گفت:

            «مامان، چقدر کیک بزارم برات؟»

            طلیعه گفت:

            «ماما، فاشیست بازی در نیاری. من بزرگترم؛ برای من بیشتر.»

            عیال انگار نه انگار که طلیعه به او گفته بود «فاشیست بازی در نیار» خندید و گفت:

            «چشم مادر جون؛ برا جفتتون زیاد میذارم.»

            من به خیال اینکه میخواهم از عیال دفاع کنم رو کردم به طلیعه و گفتم:

            «بابا جون، آدم با مادرش اینطور حرف نمی زنه.»

            طلیعه خودش را لوس کرد و ادای قهر کردن را در آورد  و گفت:

            «مگه من چی گفتم؟»

            عیال در دفاع از طلیعه گفت:

            «راست میگه؛ مگه دخترم چی گفت؟»

            من از حرس و این بار بلاهت خودم ساکت شدم؛ طلیعه که از او دفاع شده بود لبخند می زد. فقط هَیفاء با صورت جدی گفت:

            «دخترت گفت فاشیست بازی درنیار.»

            «اِوا، خوب بگه. چه عیبی داره.»

            هَیفاء سریع از جایش پا شد و چرخید و رفت.

            «کجا میری مادر جون؟»

            «میرم تو اتاقم.»

            «بیا کیکتو بخور مادر!»

            «تو بخورش، کلاغ خانم!»

            عیال از این کلمه بدش آمد، نه بخاطر اینکه حتی نمی دانست منظور هیفاء چیست، بلکه به این خاطر که فکر می کرد دخترش دارد او را به کلاغ زشت تشبیه می کند.

            با یک حالت افسرده گفت:

            «یعنی من انقدر زشت شده م، حمزه؟ مثل کلاغ؟»

            طلیعه باز خودش را لوس کرد و گتف:

            «با تو شوخی می کنه. خوشگل خانم فاشیست من!»

            و عیال که بنظرم حتی کلمه فاشیست را نشنیده بود و فقط از اینکه دخترش به او گفته بود که خوشگل است گفت:

            «قربونت بره مامانت.» و برای او یک تکه کیک گنده دیگر گذاشت.

            و من که آن وسط گیج مانده بودم گفتم:

            «دستت درد نکنه، سعاد جان. چه کیک خوشمزه ای.»

            «نوش جونت عزیزم.» و از جایش بلند شد. «میرم کیک هیفاء رو می برم. دخترم تا فردا از گشنگی هلاک میشه.»

            و همچنان که زنم، سینی به دست،  داشت از پله ها بالا می رفت، من و دخترم طلیعه ساکت به خوردن کیکمان ادامه دادیم و منتظر بودیم که هر آن صدا جیغ و گریه مصروع هیفاء به آسمان برود.

 

1-       در سالهای اخیر من بشدت دچار فراموشی شده ام، اما جواب ندادن من به بسیاری از ای میل ها دلیل دیگری هم دارد. حقیقتش من روز به روز به حکمت باستان بیشتر معتقد می شوم. حکمت باستان بنحوی پرشکوه و زیبا  در امثال و حکم اقوام و ملل منعکس شده است.  زمانی من به حرف ژان پل سارتر باور داشتم که می گفت امثال و حکم اغلب ارتجاعی هستند؛ امروزه روز من کمترین اعتقادی به این حرف، و بیشتر حرفهای او، و بیشتر حرفهای امثال او، ندارم. اینها حرفهای خامی هستند که توجه جوان های خام را بخود جلب می کنند، مثل من. این جوانها بالاخره بزرگ می شوند و عاقل، مثل من. من حالا آدم کم و بیش عاقلی شده ام  و حرفهای تند و تیزی مثل این فرمایش جناب سارتر در من اثری ندارد. اصلا می دانید چیست، بنا به مترهای حضرات بنده مرتجع شده ام. اگر ارتجاع چیزهائی است که من به آنها برگشته ام من به قربون ارتجاع می رم! درگوشی به شما بگویم که من دیگر از ترقیخواهی حالم بهم می خورد. ترقیخواهی پیش من ترقی شکست و من به تنزل خواهی سابق خود برگسته ام. منظور من از اینهمه مقدم چینی این است که بقول قدیمی ها  نوشتن و همکاری کردن با  نشریه های مترقی بی مایه فطیر است و کار عبثی است. آخر مگر نه این است که نوشته های ما را مردم باید بخوانند. خوب مردم اصلا از نوشته های ما سر در نمی آورند تا از خواندنشان کیف کنند و عبرت بگیرند. مهم تر  از این حرف این است که همانطور که عرض شد نوشتن در اینگونه نشریه ها برای من نه اجر دنیوی دارد نه اجر اخری. من از نوجوانی تا همین اواخر  برای آخرتم به حد کافی ذخیره کرده ام؛ حالا می خواهم یک کمی هم مثل مردم عادی به فکر این دنیا ی خودم باشم. آغا جان من اجر دنیوی می خواهم. در سی و اندی سال گذشته من با این اجر اخروی خواستن پدر زن و بچه ام را در آورده ام. بیچاره بچه هایم عقده ای شده اند. آخر وقتی آنها می بینند یک کارگر ساده هلندی برای بچه هایش  همه چیز می خرد، در حالیکه پدر نویسنده شان به زور نان بخور و نمیرشان را  در می آورد، خوب حق دارند که نه نوشته های پدرشان، بلکه نوشته های هیچ نویسنده مترقی را نخوانند. پسر کوچکم که یک بهانه سفت و سخت دارد: او بلد نیست به فارسی بخواند؛ شعرهای انگلیسی مرا هم که نمی خواند چون می گوید حوصله شعر را ندارد. پسر بزرگم هم که پنج کلاس سواد فارسی دارد می گوید که خواندن به فارسی برایش خیلی خیلی سخت است، و وقت او کم (اگر چه بعنوان یک دلیل اصلی حرفش زیاد درست نیست، اما راست می گوید. اینجا مثل ایران نیست؛ رس آدم را می کشند، حال فرق نمی کند شما کارگر باشی یا کارمند). ولی باور کنید اینها همه اش بهانه است. علت العللش این است که از نویسندگی من هیچ خیری ندیده اند. آنها که مثل همه هم نسل هایشان زیاد به آخرتشان فکر نمی کنند حسرت لذت بردن از دنیا را داشته اند. خدا را شکر که پسر بزرگم درس درست و حسابی خواند و حالا یک کارمند موفق است. شما نمی دانید او چقدر برای لذت بردن از دنیا عجله دارد. او عاشق سیر و سیاحت است و تقریبا خیلی جاهای دنیا را دیده است- به خرج جیب خودش البته، من پولم کجا بود بدهم برود جهان گردی کند. البته- فداش بشم- روحیه طرفهای ما را ندارد. ما عادت داریم که یا دنیا را بخواهیم یا آخرت را؛ اینجائی ها اینطور نیستند. پسرم که بقربانش هم می روم هم لذت دنیایش را می برد، هم کتاب می خواند، هم اطلاعات وسیعی در بیشتر رشته های فنی دارد. کوچیکه یک هلندی تمام عیار است: یعنی در عین حال که آزارش به احدی نمی رسد افکار نسل ما را ندارد. یعنی سرش به کار خودش است. خوب، شما به من بگوئید آدم به عزیزترین کسانش، به بچه هایش، نرسد، به کی برسد؟ به همین جهت و در نهایت شرمندگی به شما بگویم که از این ببعد من جیره توجه به اجر دنیویم را کمی بیشتر می کنم، تا دستکم آخر عمری کمی خانواده ام را از خودم راضی کنم.

اخیرا من رابطه ای میلیم را با خیلی از دوستانم قطع کرده ام، چون به این نتیجه رسیده ام که واقعا چیز مهمی عایدم نمی شود. طبیعی است که بیشتر دوستان من نویسنده باشند، ولی (این را درگوشی به شما می گویم؛ شما را بخدا  به آنها نگوئید چون چنان قشقره ای راه خواهند انداخت که بیا و تماشا کن؛ بنا بر این هیسسسسسسس!)  با کمال تأسف به این نتیجه رسیده ام که اینها راه خودشان را عوضی انتخاب کرده اند چون اصلا حرفی برای زدن ندارند. معمولا حرفهای خیلی پیش پا افتاده می زنند و فاقد نظریات خلاق هستند و همچنین بشدت بی سوادند. بنابراین ارتباط ای میلیم را بدنبال سایر ارتباطات با آنها قطع کرده ام. بنابراین در این فراموشی یک جور تعمد هم هست. من فقط دو سه چیز را هرگز فراموش نمی کنم: کی حقوقمان را به حسابمان می ریزند (چون بدون این حقوق گرسنه می مانیم) و وضعیت تحصیلی و شعلی بچه هایم چطور است. خوب، دنبال کردن اخبار سیاسی جهان، بویژه جهان عرب، جای خود دارد.

 

2- من نمی دانم چرا ما هنوز می گوئیم شعر گفتن و نه شعر نوشتن، چون اینک قرنهاست که هیچ شاعری در دنیا نیست که شعرش را بگوید، حتی در  بخش های  هنوز نامکشوف کره ارضی؛ همه شعرهاشان را می نویسند. این،  یعنی استفاده از اصطلاح شعر گفتن  بجای  شعر نوشتن نشان می دهد که ما هنوز بی سوادیم، چون شعر گفتن مال دوره بی سوادی است، نه روزگار با سوادی!

 

3- شرط می بندم اگر من و شما بودیم حتما موضوع اصلی را ول می کردیم و سراغ موضوع فرعی می رفتیم- درست بر خلاف این خانم فرنگی. اگر من و شما بودیم حتما می پرسیدم مگر زبان ملی و زبان قومی چه تفاوتی با هم دارد. و غرق توضیحات طرف می شدیم و باز در همان مورد می پرسیدیم و وقتی همه چیز برای ما روشن شد با طرف دست می دهیم و می رویم، و انگار نه انگار که ما برای چیز دیگری سراغ آن خانم یا آقا  رفته بودیم. در این مورد در آینده قصه جالبی برای شما تعریف خواهم کرد. عجالتا به موضوع اصلیمان بپردازیم!

 

4- همین جا یاد آوری بکنم که ضرب المثل «تا نک دماغشان را می بینند» در مورد اسب ها بهیچوجه  صادق نیست، ، چون اسب ها بلد نیستند مثل آدم ها چشم هاشان را لوچ کنند تا نک دماغشان را ببینند. تازه، اصلا اسبها احتیاج به این کار ندارند، چون دماغشان خیلی جلو است و آنها راحت آن را می بینند؛ دیگر لزومی ندارد چشم هاشان را چپ کنند. تازه به یک دلیل دیگر اسبها احتیاج به این کار ندارند، چون ضرب المثل فوق در مورد آدم های خودخواهی است که دوراندیشی ندارند. اسبها اصلا نمی اندیشند تا اندیشیدنشان دور یا نزدیک باشد. اسب ها حس می کنند و دنبال حسشان می روند، بهمین دلیل است که اسب ها را اصلا نمی شود گول زد، چون آنها مثل ما آدمها استدلال نمی کنند تا «پای استدلال»شان چوبی باشد.

 

5 - اینطور بودم؛ ولی حالا دیگر نیستم؛ حالا دلم می خواهد هرچه کار چاپ نشده دارم چاپ  کنم، البته در مملکت خودم. این درسی است که از  زندگی در غربت گرفته ام.

 

 

6- حقیقتش می خواستم شعر را دو سه هفته ای نگه دارم و دیرتر بفرستم؛ در واقع می خواستم کمی ناز کنم، اما ترسیدم ناز من خریدار پیدا نکند و شعر روی دستم بماند. هرچه باشد مگر چند بار دویستمین سال تولد هوگو می شود. بعد یادم آمد که اینها فرنگی هستند و از این حرفهائی که پیش ما فت و فراوان است ندارند. با اینها نمی شود طاقچه بالا گذاشت.


 

   

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ به مطالب دوات فقط می‌توانید لینک بدهید.

برگشت