محمود فلکی
زبان "مسخ" و
دشواری ترجمه
رضا قاسمی
عزیز
با درود فراوان
داشتم در "پروندهی وپژهی
کافکا" در "دوات"، که به همتِ کورش بیت
سرکیس انجام میگیرد(کار خوبی که می تواند
سرمشقی برای راست وریست کردن موارد دیگری باشد)،
میگشتم که نظرم به مقالهی "مسخ هدایت از مسخ" از
نسرین رحیمیه افتاد که توسط عزیز عطایی
لنگرودی از انگلیسی به فارسی برگردانده شده
است. اگرچه نویسنده میخواهد برگردان دگرگونهی
هدایت از مسخ را نشان دهد، که تلاش جالبی است، ولی
خود یا مترجم یا هردو دوباره به مسخ ِ
"مسخ" پرداختهاند.
دشواری ترجمهی مسخ یا بهطور کلی
آثار کافکا تنها به تسلط به زبان مبدا برنمیگردد،
بلکه شاخت مترجم از ساختار و چگونگی ِ انتخاب
زاویه دید در آثار کافکا نیز در این راستا
تعیینکننده است که به آن در کتابم "روایت
داستان" (تئوریهای پایهای داستاننویسی.
تهران: انتشارات بازتابنگار، 1382) پرداختهام.
فکر کردم بد نباشد اگر پارهای از این پرداخت را
با اندکی تغییر برای "پروندهی ویژهی کافکا" در
دوات بفرستم. شاید به دردِ کار ِ بیت سرکیس بخورد.
* * *
کافکا
برای زبان داستانهایش اهمیتی ویژه قائل بود و در
انتخاب واژهها دقت و وسواس داشت. بهگمانم کافکا
به ویژه در نوشتن ِ نحستین جمله یا جملههای
داستان با توجه به معناها و رابطهی بینا معنایی-
متنی ِ آنها با دقت و حوصله کار میکرده است.
البته منظورم این نیست که او در نوشتن ِ جمله های
بعدی دقت نداشته، بلکه نوع و سبک کار او به
گونهای است که میبایست نخستین جملهها با وسواس
انتخاب شوند؛ زیرا آغاز اغلب داستانهای کافکا به
گونهای است که خواننده را در همان سطرهای آغازین
غافلگیر میکند. یعنی در همان آغاز، حادثهی عجیب
یا غیرمنتظرای اتفاق میافتد که تنها واژههای
معینی با معنای ویژهشان بار ِ حادثه را به مقصد
میرسانند؛ مانند آغاز مسخ که در نخستین جمله،
راوی از تبدیل شدن ِ یک انسان به حیوان خبر می
دهد:
„Als Gregor Samsa eines Morgens
aus unruhigen Träumen erwachte, fand er
sich in seinem Bett zu einem ungeheuren
Ungeziefer verwandelt.“
[1]
برگردان این جمله به فارسی:
"وقتی گرگور زامزا یک روز صبح
از خوابهای [خوابدیدنهای] آشفته بیدار شد، خود
را در تختخوابش تبدیل به
جانوری هیولاوار
یافت."
من در اینجا جملهی آغازین ِ
داستان بلند "مسخ" را واژه به واژه به فارسی
برگرداندهام. حالا سه ترجمهی دیگر ازاین جمله را
به فارسی از مترجمان دیگر در اینجا میآورم تا هم
تفاوتها مشخص شود و هم اینکه به بحثِ کارکردِ
زبان در پیوند با زاویه دید و ساختار داستان نگاهی
کرده باشیم. این سه ترجمه را با املای خودشان در
اینجا بازگو میکنم:
1.
"گرگوار سامسا به دنبال خواب
آشفته و متلاطم خود چشم میگشود و همچنان که در
خوابگاه دراز کشیده بود متوجهی تغییراتی میشد که
در جسم او به وقوع پیوسته بود. اندام انسانی
گرگوار به جثهی هیولا مانند حشره مبدل شده بود.
گرگوار پس از چند مرتبه که دیده بر هم زد و به
احوال خود متفکر ماند، از آنچه میدید متحیر بود و
بالاخره به موقعیت ناگوار و عجیب خود پی برد."
حسینقلی جواهرچی:
ترجمهی "مسخ"، نهران: مطبوعاتی فرخی [بی تا]
2.
"یک روز صبح، همین که گرهگوار سامسا از خواب
آشفته پرید، در رختخواب خود به حشرهی تمام
عیار عجیبی مبدل شده بود."
صادق هدایت:
ترجمهی "مسخ"، تهران: امرکبیر، 1342
3.
یک روز صبح، گرگور زامزا از خوابی آشفته بیدار شد
و فهمید که در تختخوابش به حشرهیی
عظیم بدل شده است."
فرزانه طاهری:
ترجمهی "مسخ"، تهران: نیلوفر، 1371
هیچکدام از این ترجمهها از زبان
اصلی (آلمانی) انجام نگرفته است. اولی و دومی از
زبان فرانسه و سومی از انگلیسی به فارسی برگردانده
شدهاند. ترجمهی نخست، در واقع تشریح و تفسیر
مترجم (؟) است و ارتباط سرراستی با متن اصلی
ندارد. در آنجا نه تنها مترجم به تشریح و توضیح
اضافی پرداخته، بلکه سطرهایی نیز به آن افزوده است
(مانند "گرگوار پس از چند مرتبه..." تا "به
موقعیت عجیب خود پی میبرد") که اصلن در متن اصلی
وجود ندارد. چنین نوشتهای نه ترجمه، که چیزی است
در جهت تخریب کار کافکا، و نشان دهندهی
بیمسئولیتی و سادهانگاری است. به گمانم مترجم
ترجمهی هدایت را برداشته و توضیحات خود را به آن
افزوده است. به همین خاطر است که این ترجمه دو
برابر متن اصلی است. چنین نوشتهای ارزش پرداخت را
ندارد و بنابراین از آن در میگذرم.
اما پیش از اینکه به دو ترجمه ی
دیگر بپردازم، ابتدا لازم میدانم در بارهی
پارهای از واژههای کلیدی و معنای آنها نکاتی را
مطرح کنم تا موضوع جلوهی روشنتری داشته باشد.
دو واژهی
ungeheure(s)
Ungezieferکه به شکل صفت و
موصوف آمده و معمولن به "حشرهی عظیم" یا "عجیب و
غریب" و حتا "ناخوشایند" ترجمه شده، نقش محوری و
تعیین کنندهای دارند. واژهی
ungeheuer
در حالت صفت به معنی ِ "غیرعادی بزرگ، نامتعارف
بزرگ یا قوی" است. این واژه در اصل (به حالت اسم)
به حیوانات عظیمالجثه، تفرانگیز و وحشتناکِ قصه
ها اطلاق میشود؛ مانند اژدهای هفتسر. این واژه
را میتوان تقریبن معادل "هیولا" دانست.
اما واژهای را که کافکا برای
گرگور ِ مسخ شده انتخاب میکند، نه آنگونه که
معمولن ترجمه میشود، "سوسک" (Käfer)
یا "حشره" (Insekt)،
بلکه
Ungeziefer است که در
واقع واژهی کلیدی داستان است و مفهومی است عمومی
برای حیواناتی کوچک و مضر که اغلب در اماکن مسکونی
به سر میبرند؛ مانند کک، ساس، پشه وحتا موش، که
به گمانم مناسبترین برابرنهادهی پارسی ِ آن
"جانور" است که بار منفی دارد. این واژه
معنای "حیوان قربانی" هم میدهد.
پس دو مفهوم ِ اصلی این واژه،
یعنی "مضر و مزاحم بودن یا تنفرانگیز بودن"
و "قربانی" کلید درک این داستان است.
همانگونه که در بررسی "مسخ" نوشتهام، پس از
خواندن داستان متوجه میشویم که چرا کافکا این
واژه را آگاهانه انتخاب کرده است. این انتخاب
آگاهانه از یکسو برای نشان دادن ِ وجود منفی ِ
گرگورِ جانور شده از نگاه دیگران است؛ زیرا از
دیدگاه خانوادهی گرگور و دیگران او حیوان مزاحم
ومضری است که باید از شرش خلاص شوند. از سوی دیگر
او چه پیش از مسخ چه پس از آن، نقش قربانی را بازی
میکند.
[2]
شاید بیدلیل نباشد که کافکا دو
واژهای را به عنوان صفت و موصوف انتخاب کرده که
هر دو با "un"
آغاز میشوند (ungeheueres
Ungeziefer) که در
آلمانی پیشوند نفی را میسازد. آیا منفی بودن
گرگور از دید خانواده یا جامعه منظور بوده است؟
اگر چنین باشد، باید بار دیگر به تحسین هنر کافکا
پرداخت.
کافکا نمیخواست حیوان مشخصی را
به کار ببرد، بلکه واژهای را برگزید که آن مفهوم
مورد نظر را در خود داشته باشد. شاید برای همین
است که وقتی ناشر ِ داستان "مسخ"، طرحی برای روی
جلد کتاب پیشنهاد میکند، کافکا از ناشر خواهش
میکند که شکل حیوان مشخصی برای جلد کتاب در نظر
گرفته نشود.
واژه ی دیگری که در همین جملهی
آغازین اهمیت دارد، کارواژه (فعل) "fand"
به معنی ِ "یافت" (از مصدر ِ
finden
به معنی یافتن، پیداکردن) است. در متن اصلی گفته
میشود که گرگور خود را تبدیل به جانوری هیولاوار
"یافت". این کارواژه در مواردی مانند همین حالتِ
بیانی در این داستان، به مفهوم ِ یافتن ِ یقین
نیست، بلکه تردید یا خیال و تصوری را بازگو
میکند. بهمثل وقتی کسی میگوید:
Ich finde mich
schön (من خودم را زیبا
مییابم یا میدانم)، به این معنا نیست که
گویندهی این جمله حتمن زیباست. او ممکن است زیبا
نباشد، ولی خود را زیبا میپندارد یا تصور
میکند.
در داستان "مسخ" نیز وقتی راوی
حکایت میکند که گرگور خود را جانور "یافت"، در
واقع می خواهد یادآور شود که این حرف به این معنا
نیست که گرگور خود را واقعن حیوان میبیند یا
میداند. نوع بیان نشانگر ِ آن است که او هنوز به
حیوان شدن خود باورمند نیست و با تردید به موقعیت
تازهاش میاندیشد. به همین خاطر است که در
صحنههای بعدی تمام تلاش او این است که به دیگران
ثابت کند که هنوز انسان است و میخواهد مانند
انسان لباس بپوشد و سر ِ کار حاضر شود.
این نکته بهویژه از این رو اهمیت
دارد که به تکنیک داستاننویسی در پیوند با زاویه
دید توجه داشته باشیم: در آغاز ِ داستان، گرگور از
زاویه دیدِ راوی مسلمن به حیوان تبدیل شده
است و به همین خاطر تأکید میکند که این حادثه
خواب یا رؤیا نیست. او بدین گونه میخواهد
باورمندی ِ حادثه را به خواننده بپذیراند. اما از
زاویه دیدِ گرگور، او هنوز حیوان نیست و
حیوان شدن ِ خود را باور نمیکند. همان گونه که در
بررسی ِ داستان "مسخ" نوشتهام، این جدل بین
باور ِ راوی و ناباوری ِ گرگور در رشد
و شکلگیری ِ داستان عمل میکند و ساختار آن را
میسازد.
[3]
حالا با توجه به نکات گفته شده با
مراجعه به ترجمه های هدایت و طاهری متوجه میشویم
که این جنبههای ظریف و تعیین کننده انتقال داده
نشدهاند. یعنی مترجم بدون توجه به معنای دقیق
واژه ها و بدون توجه به سبک و ساختار داستان، آن
را به فارسی برگردانده است. هم ترجمهی هدایت که
جمله در آن مجهول نقل شده (مبدل شده بود) و
هم ترجمهی طاهری که کارواژهی "فهمید"
برای "fand"
بهکار برده شده، به باور و یقین ِ حیوان شدن ِ
گرگور حکم میدهد که با دیدگاه گرگور و شکلگیری ِ
ساختِ داستان همخوانی ندارد.
همین جا بگویم که ترجمهی فرزانه
طاهری در مجموع خوب و خواندنی است. از نوع زبان
ترجمه پیداست که مترجم در کاربرد ِ واژگان مناسب
زحمت کشیده است؛ اما غیر از کمبودِ دقت در نکاتی
از آن دست که میتواند به ترجمهی مبدا (انگلیسی)
برگردد، در مواردی به نظر میرسد که خودِ مترجم
بدون توجه به سبک و ساختار داستان، آن را ترجمه
کرده باشد. طاهری در پیشگفتار کتاب یادآور میشود
که "از دوست گرامی ... که به دقتِ نظر و
تسلطشان بر زبان آلمانی ایمالن داشتم، تقاضا
کردم که زحمتِ تطبیق کلمه به کلمه با متن ِ آلمانی
را بر عهده بگیرند و ایشان هم پذیرفتند."
(همانجا، ص 6)
خانم طاهری میداند که برای
ترجمهی یک داستان تنها "تسلط" بر زبان اصلی کافی
نیست. باید سبک و ساختِ داستان را که از درون زبان
شکل میگیرد، شناخت. در پارهای از موارد با نوع ِ
برگردان هدایت و طاهری، یکی از مهمترین عوامل که
نوع زاویه دید و در نتیجه ساختار داستان را
میسازد، حذف می شود. در بررسی ِ "مسخ" توضیح
دادهام که این داستان در آمیزهای از موقعیت
داستانی ِ نقال (او- راوی) و شخصگانه (personale
Erzählsituation) شکل
میگیرد.
[4] بهمثل پس از آنکه راوی از
حیوان شدن ِ گرگور خبر میدهد، این فرصت به گرگور
داده میشود که به حال و موقعیتِ خود بیاندیشد. به
همین خاطر است که جمله درون گیومه نوشته میشود:
"چه بر سرم آمده؟"
پس از این پرسش از خود که از سوی
گرگور مطرح میشود، راوی گزارش میکند: "این
خواب نبود" (یعنی گرگور خواب نمیدید). و بعد
جدل بین ِ تردید یا ناباوری ِ گرگور و یقین یا
باور ِ راوی که در موقعیت داستانی ِ شحصگانه
ادامه مییابد، ساختار داستان را نمایندگیمیکند.
اما در برگردان طاهری فکر گرگور
مانند متن اصلی در گیومه نوشته نمیشود و به همین
خاطر بر خلاف متن اصلی، جمله به شکل نقل قول
مستقیم بیان میشود: "با خود گفت که چه بر سرم
آمده است؟ خواب نمیدید."
شاید در نظر اول تفاوت پایهای
بین این دو حالت از بیان و نوشتار مشاهده نشود،
ولی اگر بدانیم که نوشتن به شیوهی زاویه دیدِ
شخصگانه یکی از شگردهای کارِ کافکاست و این حالتِ
بیانی، بهویژه در این داستان، چه اهمیتی در
شکلگیری ِ ساختار داستان دارد، آنگاه متوجه
میشویم که در داستانی نظیر مسخ، تغییر ِ حتا یک
جمله از بیان مستقیم به غیرستقیم و یا برعکس، تا
چه حد میتواند به ساحتار داستان لطمه وارد کند.
در این نوع برگردان (مثال بالا) خواننده تصور
میکند که تمام روایت از سوی راوی نقل میشود و یا
اینکه ممکن است جملههای بعدی (خواب نمیدید و
...) نیز ادامهی فکر گرگور باشد، در حالی که
نویسنده با افزودن گیومه، قصدِ تأکید بر این نکته
را داشته که جملهی "چه بر سرم آمده؟"، فکر مستقیم
گرگور است و جملهی "خواب نمیدید" (در اصل: "خواب
[رؤیآ] نبود")، تأکید و باور راوی است تا
بدینگونه جدل بین باور راوی و ناباوری گرگور را
دستمایهای برای پیشبردِ داستان و طرح ِ دریافت و
آگاهی ِ تدریجی ِ گرگور از بیگانگی ِ خود، قرار
دهد. و ...
www.mahmood-falaki.com
-----------------------------------------------------------
پانویسها:
[1]
Franz Kafka: Die Verwandlung und andere
Erzählungen. Köln 1995. S. 87
[3]
در این مورد
مراجعه کنید به "محمود فلکی: روایت
داستان (تئوریهای پایهای ِ
داستاننویسی). تهران: بازتابنگار، 1382
، ص 96- 76
[4]
برای آگاهی از
"موقعیت داستانی شخصگانه" و انواع زاویه
دید به کتاب "روایت داستان" مراجعه کنید.