شهرام رحيميان
چند نکته درباره ی مقاله «زبان "مسخ" و دشواری
ترجمه»
رضا جان سلام،
سوای این که من شخصگانه را ترجمهی رسا
و مناسبی برای personale
Erzählsituation
نمیدانم، اصطلاح زاویه دید راوی را هم
زیاد نمیپسندم. اما این چیزها سلیقه هستند و
آلمانیها میگویند اختلاف سلیقه نباید سبب دعوا
بشود.
اما حساب بعضی چیزها، مثل فهمیدن متن آلمانی و
تسلط براین زبان، از حساب سلیقه جداست و برای
همین وقتی نوشتهای درباره مسخ با عنوان
زبان "مسخ" و دشواری ترجمه را در دوات
خواندم، گفتم شاید اظهار فضل کردنم کم بدک
نباشد.
در نوشتهی
مذکور نویسنده مرقوم فرموده:
این واژه
معنای "حیوان قربانی" هم میدهد.(
منظور
Ungeziefer
است.)
و در جایی
دیگر مینویسد:
پس دو مفهوم
ِ اصلی این واژه، یعنی "مضر و مزاحم بودن
یا تنفرانگیز بودن" و "قربانی" کلید درک
این داستان است.
Geziefer
به زبان آلمانی یعنی حیوان
قربانی- نه از آن قربانیهایی که در زبان فارسی
از خود گذشته هم معنی میدهد- به عبارت دیگر،
حیوان مفیدی که گوشت و پوستش قابل مصرف باشد.
Ungeziefer
یعنی جانور موذی و بی
مصرفی که جز آزار و اذیت و مزاحمت خاصیت دیگری
ندارد؛ مثل حشرهها.
همان طور که زمانی در ایران پدر و مادرها با گفتن"
بیکار و بیعار" بچههایشان را سرزنش میکردند،
آلمانی زبانهای چک هم بچههای تنبلشان را حشرهی
بی بو و خاصیت(
Ungeziefer )
مینامیدند؛ معروف است پدر کافکا پسرش را اغلب
Ungeziefer
میخوانده( میگویند برای
همین است که اگر به جای ز در زامزا( و نه
سامسا) کاف بگذاریم، میخوانیم کافکا که منظور
همین فرانتس خودمان باشد.)
پس اگر به زعم نویسندهی مقاله، "قربانی" کلید
درک داستان مسخ باشد، حالا که دانستیم
" این واژه معنای
حیوان قربانی" نمیدهد و اتفاقا
متضاد آن است، قفل درک داستان همچنان بسته
میماند.
مطلب دیگر این که اگرچه در زبان آلمانی، مصدر
sich finden
"به نظر آمدن" هم معنی
میدهد، اما همین مصدر اغلب بیان کنندهی وضعیتی
خاص و آشکار کردن موقعیت موجود هم هست. شاهد
ادعایم خود داستان است که گرگور به ظاهر نه فقط
از دید خود که از دید دیگران هم به سوسک بزرگی
ممسوخ شده.
در همین جا یادی کنم از حُسن انتخاب شادروان حسن
قائمیان در ترجمهی
Verwandlung
به مسخ – تغییر شکل یافتن به صورت زشتتر- و این
که او و رفیقش "صادق هدایت" الحق در ترجمهی
جملهی اول داستان- با کمی تغییر- حق مطلب را به
خوبی ادا کردهاند:"یک روز صبح، همین که گرهگور
زامزا از خواب آشفته پرید، دید به حشرهی تمام
عیار عجیبی مبدل شده."
قربانت: شهرام