گرداننده : رضا قاسمی نشريه ادبی

صفحه‌ی نخست

مقاله

داستان

شعر

گفت و گو

نمايشنامه

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

تماس

کتابخانه دوات

دعوت به مراسم
 کتابخوانی

 

پرونده ی ويژه

کافکا در زبان فارسی


 

آرزوی سرخ پوست شدن

فرانتس کافکا

ترجمه­ی کوروش بیت سرکیس

چه می­شد اگر آدم سرخ پوستی بود، حاضر به یراق، بر ترک اسبی تازان، خم شده در باد، لرزان به رعشه­ی سُم ضربه­هایی مسلسل و کوتاه بر زمینی لرزان، تا که مهمیزها را به حال خود بگذارد، چون مهمیزی در کار نبوده است، تا که لگام را رها سازد، چون لگامی در کار نبوده است، و پیش از آن که دشت چون خلنگزاری درو شده و یک دست در نظرش آید، نه نشانی از گردن اسب باشد و نه نشانی از سر آن.

فرانتس کافکا، مجموعه حکایات، ترجمه­ی کوروش بيت سرکيس، کارلسروهه: ژانویه 2007؛ مشخصات این مجموعه به قرار زير است:

Franz Kafka, Sämtliche Erzählungen, Hrsg. Paul Raabe, Frankfurt am Main: Fischer, 1970, S. 18.

betsarkis@yahoo.de

توضیحات: برای کافکا که سوارکار خوبی بود سمند ادبیات محملی بود برای رسیدن به رهایی. برای او ادبیات به واسطه­ی سرشتی که داشت از خود پیشی می­گرفت و واژه­ها و سطرها در طلب بازنمایی آن چه که هست خود را در هر جهش و چرخش لغو می­کردند. «آرزوی سرخ پوست شدن» آرزوی تاختنی است بر پهنه­ی هستی، بی مهمیز و بی لگام و بی مرکب.

این قطعه در سال 1912 نوشته شده و اولین بار در نوامبر همان سال در مجموعه­ی مشاهده* به چاپ رسیده** و به ماکس برود تقدیم شده است.

*Franz Kafka, Betrachtung, Leipzig: Ernst Rowohlt, 1912.

**Ludwig Dietz, „Drucke Franz Kafka bis 1924“ in Kafka-Symposion, Berlin: dtv, 1969, S. 72.

آرزوی سرخ پوست شدن

ترجمه­ی علی اصغر حداد

کاش سرخ پوست بودیم، همیشه آماده، تازان بر گرده­ی اسب، پشت خمانده در باد، در دشتی لرزان، میان زمین و آسمان مدام در تب و تاب، تا آن جا که دیگر به مهمیز نیازی نباشد، چرا که دیگر از مهمیز نشانی نیست، تا آن جا که لگام را رها کنیم، چرا که دیگر از لگام نشانی نیست، و دشت چونان چمنزاری درو شده و هموار در مقابل چشمانمان محو شود، و از یال اسب و کله­ی اسب دیگر نشانی نماند.

فرانتس کافکا، داستان های کوتاه، ترجمه­ی علی اصغر حداد، تهران: ماهی، 1383، ص. 42.

آرزوی سرخ پوست بودن

ترجمه­ی امیر جلال­الدین اعلم

اگر سرخ پوست می­بودید، در دم مترصد، و سوار بر اسبی تازان، تکیه داده به باد، لرزان و جنبان به تاخت بر زمین لرزان و جنبان می­رفتید، تا مهمیزهایتان را می­انداختید، زیرا مهمیزی در میان نبود، عنان را کنار می­انداختید، زیرا عنانی در میان نبود، و بفهمی و نفهمی می­دیدید که زمین پیش رویتان خلنگزاری از ته تراشیده است، هنگامی که گردن و سر اسب دیگر رفته بودند.

فرانتس کافکا، مجموعهء داستانها، ترجمهء امیر جلال­الدین اعلم، تهران: نیلوفر، 1378 و 1381، ص.461.

اشتیاق سوزان به سرخ پوست بودن

ترجمه­ی بابک احمدی

سرخ پوست بودن، همواره مراقب و گوش به زنگ، سوار بر ترک اسبی خوش­نژاد، بر خلاف جریان باد تاختن و تیرها را بر نشانه­ها نشاندن، چنان تاختن که مهمیزی به جا نماند، بی مهمیز و بی لگام با اسب برهنه تاختن و به دشت نگریستن که به خلنگزاری همانند شده، که گویی علف­های آن را تازه چیده­اند، بدان نگریستن، هنگامی که گردن و سر اسب دیگر از چشم انداز گذشته باشند.

بر گرفته از: والتر بنیامین، نشانه­ای به رهایی، ترجمه­ی بابک احمدی، تهران: تندر، 1366، ص.137 و 138.

 

   

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ به مطالب دوات فقط می‌توانید لینک بدهید.

برگشت