گرداننده : رضا قاسمی نشريه ادبی

صفحه‌ی نخست

مقاله

داستان

شعر

گفت و گو

نمايشنامه

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

تماس

کتابخانه دوات

دعوت به مراسم
 کتابخوانی

 

samedi, 09 avril 2016

 يحيی خزآئينه

 

چرا هیچکس از شهـــرزاد دفاع نکـرد؟

       

 

در طبقه بندی ِ ادبیِات سیاسی  و خاطرات زندان ؛ در سال ِ ١٣٧٧ کتابی به نام ِ "کتـاب ِ زنـدان" (١) به ویراستاری ناصـر ِ مهـاجــر انتشار یافت. در صفحۀ ١٩٥، از خاطرات ِ مریم الف می خوانیم:

" شهـــــرزاد  

وقتی چشم بند را از روی چشمانم برداشتند و بدرون ِ بند پرتابم کردند، صدای آرامش بخشی از پشت ِ میله های کوچک ِ پنجره  ِ سلول به من خوش آمد گفت. سرم را بلند کردم، نگاهش آشنا بود. دلم گرم شد. گوئی فکر مرا خواند. گفت:

- به نظرت آشنا می آیم؟ من شهـرزادم!

نگهبان فریاد زد:

- رقاصۀ فیلمهای ِ فارسـی را همه می شناسند. خفه شو. از پشت ِ پنجره برو کنار.

- من اگر رقاصه شدم برای ِ بدبختی هایم رقصیدم. برای فـقـر پدرم. به خاطر ِ مریضـی ِ خواهـرم. برای بی پناهی ِ خودم رقصیدم. از نـُه سالگـی روی ِ پای خودم ایستادم. ولی تو چـی؟ علف ِ هرزه و بی خاصیّت، تو چـی؟

- مثل این که باز هم تنت برای شلاق می خاره. واقعاً که پوست ِ کلفتـی داری.

در همان حال مرا به درون اتاقـی پرتاپ کرد و آهسته گفت:

- از فردا کمونیست بازی در نیاری و از او دفاع نکنی ها. او یک زن فاحشه و بد نام است. او را در تظاهرات ِ ضدّ حـجـاب دستگیر کردیم و چند تا آلبوم از او داریم که با لباس ِ عربی در حال ِ رقاصی در کاباره است. او مفسد فی الارض است، ولی زبان ِ درازی دارد. خلاصه هوای خودت را داشته باش!

بچه هایی که در اتاق بودند به من گفتند که این صحنه روزی چند بار تکرار می شود و به آن عادت خواهم کرد. گفتند که شهـرزاد به کلـمۀ "رقاصـه،" حساسیَت ِ عجیبی پیدا کرده و آنها هم این را می دانند و آزارش می دهند. سَـرَم را به دیوار تکیه دادم و به نگاه ِ گویای ِ شهـرزاد اندیشیدم. او را شناختم. از او کتاب ِ شعـری خوانده بودم به نام ِ "بـا تـشـنـگـی پـیـر می شـویـم." اسم ِ حقیقی اش کبرا بود. در ابتدای کتابش نوشتـه بود که هیچوقت هیچ چیز از آن ِ خود نداشته است. حتا اسمش را هم از شناسنامه خواهرش بر گرفته بود که مُـرده بود و شناسنامه اش را برای ِ او گذاشته بود.

روز ِ هواخوری او را در حیاط دیدم. جلوی همه ایستاده بود و محکم و با صدای ِ بلند اعداد ِ را می شمرد و ورزش می کرد. دست های ِ زمختـی داشت که معلوم بود با آنها زیاد کار کرده است. روی ِ صورتش شیاری مثل ِ جای ِ بریدگی با چاقو وجود داشت. صورتش را بلند کرد. خیس ِ عرق بود. نامم را پرسید. نامم را به او گفتم. یک دفعه عرقگیر ِ قرمزش را بالا زد و بدنش را به من نشان داد و گفت:

- جرم من چیه که باید شلاّق بخورم. دست هایم را ببین. از نـُه سالگی کار کرده ام، رقصیده ام. در یک قهوه خانه که پـدرم در آن کار می کرد، یک شـلـیـتـه به تن می کردم و از کلـّه سحر تا بوق سگ می رقصیدم. ظرف می شستم و جارو می کشیدم. شبها روی ِ یکـی از همـان نیمکت های ِ قهـوه خانه می خوابیدم. آخـه پدرم می گفت که اگر برقصم، مشتـری ِ بیشتری جمع می کند و زودتر پول ِ دوا و درمان ِ خواهرم تهیـّه می شود.

- برای ِ من توضـیـح نـده. تو هیـچ جرمی نداری. من کتاب هایت را خوانده ام، ترا می شناسم. جـرم ِ تو فـقـر بوده است. تـو یکی از شاعـرهای ِ مورد ِ علاقه مـن هستـی. تـو زن بزرگی هستی.

برق ِ عـجـیـبـی در چشمانش نمایان شد. جای ِ شـلاّق ها روی ِ بدنش کبـود شده بود و برآمـده بود. از بعضـی جاها هم خون و چرک بیرون زده بود. چـه مقاومت ِ ستـودنی داشت. تا آخرین نفس به ورزشش ادامـه داد و همچنان بلنـد اعداد را (می)شمرد.

شـهــرزاد به من گفت که از کار ِ گذشتـه ِ خود، از دورانی که در فیلم های فارسـی می رقصیـده بیـزار است و دوست دارد که بمیرد تا بار دیگر به صورت انسان دیگری به دنیا بیاید. خوشحال است از این که اکنون در کانون ِ نویـسـنـدگان کار می کند و می کوشد به طور ِ منطقـی و اصـولی گذشتـه اش را نـقـــد کند.

هر چند روز در میان، صـدای ِ کچـوئـی در بند می پیچید و فریاد می زد، "کجاست این شـهــرزاد رقـّاصۀ ِ فیلم های ِ فارسی!" و با فحش و لگد به جان او می افتاد و عـقــده هایش را خالـی می کرد. شـهــرزاد می گفت، "کچوئی از او خواسته بود که صیغه اش بشود و او قبـول نکرده است." همین مسئلـه، باعث اذیّـت و آزاز بیش از حدّ او شده بود. به پرونده اش رسیدگی نمی کردند. تنها در یک اتاق رهایش کرده بودند و علیه ش سَـمّ پاشی می کردند. امـّا او کار خودش را می کرد. به صدای ِ بلند شعـر می خواند و بیش از همه از فـروغ ِ فـرخـزاد می خواند که خیلی دوستش داشت. "به مادرم گفتم دیگر تمام شد باید برای ِ روزنامه تسلیتی بفرستیم." بافتنی می بافت و با کاموا عـروسک های ِ قشنگی می ساخت و به بچـّه های ِ زندان هـدیه می داد.

برای رسیدگی به پرونده اش دست به اعتصاب غـذا زد. پس از سه روز که کچــوئی به بند آمد و با فحش و بد و بیراه به او گفت که روسپی ای بیش نیست و نباید ادای مبارزین را درآورد. اعتصاب خشک کرد. انتظار داشت که همبند هایش حامـی او باشـند و "کانـــــون ِ نــــویـســنـدگان ِ ایـــــران" از او پشتیبانی کند. امـّا، کسی از او پشتیبانی نکرد و از ترس تبلیعات ِ مـنـفـی جـمـهــوری اســـلامـی  همــه تنهــایش گذاشتند. در تنهایی زیر ِ سـِرُم رفت و چون دریافت که اعتصـاب ِ یک نفره اش به نتیجه نمی رسد، اعتصـابش را بعـد از ده روز شکست. پس از این شـهــرزاد واقعـاً شکسـت. تنهائی و درماندگی را در تمام ِ وجودش می دیـد. دریـافتـه بود که گذشته اش چون بختک بر او سایه انداخته است. احساس این که هیچکس او و انسان هـائی چون او را درک نمی کند، او را از پای در آورد. از آن به بعد، نسبت به همه نفـرت نشان می داد و اذیّت می کرد؛ خصوصاً بچـه های ِ سیاسی را. مـدّتی که کلیددار ِ بند بود، داد می زد:

- ای روشـنــفــــکــرهــا از تـوی ِ کتـاب هـایــتـان بیـرون بیائیــد!

مـتـلـک می گفت. درکـش می کردم. می دانستم که این تغییر ِ حالـتـش ناشی از چیست. هر چند که بسیاری از سیــاسـی های ِ بند به این نتیجه رسیده بودند که او به هر حال یک هـنـرپـیـشــه است!

دیگر برایم حرف نمی زد و از مـا فاصلـه می گرفت. دیگـر صدای ِ داد و فریاد و اعـتــراضـش شنیده نمی شد. خورد شـده بود، شکسته شده بود، در خودش فرو رفته بود و تمام روز بافتنی می بافت. روزی که از زندان مرخص می شدم طاقت نیاورد، چشم های سیاه و درشتش را که لبریز از اشک بود به من دوخت و بی مهابا مـرا در آغـوش گرفت. مـثـل ِ یک کودک گریه می کرد و سر و رویم را می بوسید، در گوشم آهسـته گفت:

- چطور می توانم شماها را دوست نداشته باشم. چطور می توانم بگذارم همینطوری بروی بدون ِ اینکه با تو خداحافظی کرده باشم.

و بعد جلـوی ِ چشم ِ نگهبان با صدای بلـنـد زد زیر ِ آواز:

- قفس را بسوزان رهـا کن پرندگان را . . . بشارت دهنـدگان را . . .  

بچه ها نیز با او خواندند. صـدای ِ جمعـی ِ بچـه ها از اتـاق هـا شنیده می شـد. صحنه عـجـیـبـی بود.

 

مـن هـمـیـشـه بـه شـهــرزاد و انسـان هـائی چـون او فکــر مـی کـنـم و هـمـیـشـه افـســوس مـی خـورم چــرا هـیچـکـس از شـهـــــرزاد دفــاع نـکـــرد."     

                                               * * * * * *

 

   در سال ِ ١٣٨١ (٢٠٠٢) در کتاب ِ پنج جلدی ِ "بخشـی از تاریـخ جـنـبـش ِ روشـنـفـکـری ِ ایــران (٢)" که به هـمــت ِ دکتر مـســعــود ِ نـقــره کار شکل گرفـت؛ در رابـطــه با شـهـــرزاد، در جلد ِ پـنـجــم، صفحۀ ٤٤٠  در گفت و شـنــود با عـباس مـعــروفــی مـی خــوانـیـم:

"در یک بعـد از ظهـر ِ گـرم ِ اوایل ِ تابستان ١٣٦٠ داشتم به طرف ِ خیابان ِ مـشـتـاق می پیچـیـدم تا در جلسـۀ داستان حضور یابم، ناگاه متوجّــه شـدم آن طرف ِ چـهــار راه زنـی با تکان دادن ِ دست دارد نظـر ِ مرا جلـب می کند. اوّل متوجـّـه نشـدم، یا به این فکر افتادم که این زن با مـن چکار دارد؟ بعـد که دقّـت کـردم او را شنـاخـتـم، و بـه طـرفـش رفتم. سـر و وضـعـش را تغییر داده بود، با حـجـاب مـحـکـم ِ اســلامـی آنـجـا کشیک می داد. و هـیچ کـس هـرگـز تـاج ِ افـتـخـاری بر سر ِ این شـهـــرزاد ِ قصـه گو نـنـــهاد کـه: تــو نــاجــی ِ چـنــد نــفـــر بــــودی؟ 

به من گفت: "کـانــون را از طــرف ِ دادسـتـانـی اشــغـال کــرده انـد، هر کس را کـه داخـل شـود می گیـرنـد و می بـرنــد. تا به حـال دو سـه نفـر را برده اند مـن از ظهـــر اینجاهـا می پـلـکــم که بـه هـمـه خـبــر بــدهــم."

                     ٤ ژانویه ٢٠٠٨.

                                               * * * * * *

 

Khazan1367@yahoo.ca     

Toronto, Canada

 

 

مـنــابـع:

 

١- ناصر مهاجر. کتاب زندان (١)، نشر نقطه، ایالات متحد آمریکا، ١٣٧٧(١٩٩٨). ص ١٩٥

٢- مسعود نقره کار. بخشی از تاریخ جنبش روشنفکری ایران (جلد پنجم) نشر باران، سوئد، چاپ اول سال ١٣٨١ (٢٠٠٢)،  ص ٤٤٠.

 

 

   

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ به مطالب دوات فقط می‌توانید لینک بدهید.

برگشت