گرداننده : رضا قاسمی نشريه ادبی

صفحه‌ی نخست

مقاله

داستان

شعر

گفت و گو

نمايشنامه

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

کتابخانه دوات

تماس



کارهای رضا قاسمی
 روی انترنت

دعوت به مراسم
 کتابخوانی

 

samedi, 09 avril 2016 

هوشنگ مهدوی

«سندرم » سرقت ادبی

 

اشاره:

ای‌کاش عنوان اين مطلب را نويسنده‌اش «سندروم شباهت در شعر امروز» می‌گذاشت. چون مهم‌ترين عارضه شعر امروز ما شباهت بيش از حد شعرها به هم است و يکی از مولفه‌های اين شباهت را نويسنده اين مطلب به تفصيل نشان داده(مولفه‌های ديگرش را هم ای‌کاش خود ايشان يا کس ديگری نشان بدهد).

حرف از «سرقت» کار را می‌برد به داوری.آنوقت بايد مرزهای «سرقت»، «توارد» و «تاثير» را به دقت ترسيم کرد(کاری که چندان آسان نيست). بعد هم، «اصل» را بايد به دقت معين کرد؛ کاری که هم اطلاعات وسيع می‌خواهد هم بی‌طرفی. دست کم در سه مورد از موارد متعددی که نويسنده مقاله «اصل» را کارهای کسرا عنقايی فرض کرده، چنين نيست.

1 ـ شعربه نثر(Poème en prose) را در زبان فارسی خيلی پيشتر از کسرا عنقائی شاعر ديگری، فيروز ناجی، پيش از انقلاب شروع کرد («دورنمای زمستانی با يک سگ و صاحبش»، چاپ اول، تهران 1359). شايد پيش از او هم کس ديگری چنين کرده باشد، من بی خبرم. اما اگر قرار باشد برای تعيين «اصل» چيزی عقب برويم هيچ حدی نبايد مانع ما بشود. در اين مورد، دست کم، بايد تا زمان بودلر عقب برويم.

2 ـ در مورد «حضور نويسنده در داستان» هم نويسنده مطلب «اصليت» را می دهد به داستان « آخرين سمفونی » آقای عنقايی و ضمن متهم کردن براهنی به تاثيرپذيری از اين داستان می نويسد« داستان عنقايی سال  1376به چاپ رسيده و رمان براهنی(آزاده خانم و نويسنده اش) اخيرا  با فاصله ای هشت – نه ساله پس از آن چاپ شده است». اين مدعا هم درست نيست. 1376 معادل است با 1997 ميلادی؛ يعنی همان سالی که رمان براهنی برای نخستين بار در سوئد چاپ شد. تازه، يک سال پيش از آن هم، در 1996، «همنوايی شبانه ارکستر چوب ها» در آمريکا چاپ شده است. پيش از آن هم شايد نويسندگان ايرانی ديگری از اين تکنيک استفاده کرده باشند، من بی خبرم. اما در اين مورد هم، اگر قرار به جستحوی «اصل» است، انبوهه‌ی رمان‌های دهه‌ی شصت و هفتاد رمان نويسان غربی که هيچ،  بايد تا قرن هجدهم و رمان معروف ديدرو، «ژاک قضاقدری و اربابش»، عقب برويم؛ شايد باز هم پيش تر، تا قرن شانزدهم و رمان معروف سروانتس: دون کيشوت.

3 ـ مورد سوم هم که البته اهميت چندانی ندارد مربوط است به انتشار کتاب های چند زبانه. سابقه اين امر هم بسيار بيش از آن چيزيست که نويسنده مقاله ادعا می‌کند. يک موردش کتاب «نگاه» است که اختصاصاَ به شعر می‌پرداخت و بيست  سال پيش به دو زبان فرانسه و فارسی در پاريس منتشر می‌شد.

استفاده از مضمون يا تکنيکی که پيشتر توسط کس ديگری به کار رفته، توارد اگر باشد، تاثير يا حتا اگر «سرقت»، هميشه مذموم نيست. آناکارنينا را تولستوی بيست سالی پس از مادام بواری نوشت، با همان مضمون. اما حاصل کار چيزی شد مستقل و بسيار بهتر از کار فلوبر. سرقت وقتی مذموم است که يکی قبلاَ گفته باشد «هگل و کاهگل هر دو سه چيز بودند» و نفر بعدی فقط «هگل و کاهگل»‌اش را بردارد. اينجا نه فقط چيزی به آن سطر اضافه نشده که بخش ارزشمند کار هم از دست رفته است. ارزشی اگر هست درارتباط «هگل و کاهگل» با بخش آخر اين سطر است(هر دو سه چيز بودند) که تلميحی‌ست به آن سه پايه معروف هگلی (تز، آنتی تز، سنتز). اينجا، مهم آن فضای مبهمی است که ارتباط طنزآلود اين دو بخش می‌آفريند. وگرنه، بازی با هگل و کاهگل که شوخی است.
دوات

 

اشاره:

این مقاله یکی از سلسله مقالاتی ست که درباره مشکل « سرقت ادبی» نوشته ام. در مقالات دیگر ، نمونه های متعددی از رد پای شاملو، فروغ، اخوان ثالث ، آتشی، سپهری،حقوقی ،شمس لنگرودی ،باباچاهی و ... در شعر معاصر دو دهه گذشته مان را یافته و به طور دقیق نشان داده ام. کوشش خواهم کرد که این مقالات را به تدریج در مطبوعات یا به طور مستقل در کتابی منتشر کنم.        هـ . م

اوّل ؛ مثلاً مقدمه

نمی دانم بودلر اين جمله را گفته يا کسی ديگر ولی فرقی نمی کند، مهم مفهوم جمله است : « کسی که بار اول گونه ی  معشوق را به گلبرگ تشبيه کرد شاعر بود ولی کسی که بار دوم چنين تشبيهی را به کار برد احمقی بيش نبود».

شاملو هم يک بار اشاره ای کرد به اين که بعد از شعر معروف فروغ فرخزاد: « دست هايم را در باغچه می کارم \ سبز خواهم شد  \ می دانم \ می دانم ...»  همه ی شاعران بيل و کلنگ به دست گرفتند و در شعرشان مشغول کشت و کار و باغبانی شدند.

خود شاملو هم که می دانيم هميشه قربانی ی  سرقت ادبی بوده و انگار اين سرنوشت همه ی شاعرانی است که سر و گردنی بلندتر از ديگران دارند. در ديار ما ديگر عادی شده شعری بخوانيم و مشابهت هايی بين آن و شعرهايی از سپهری ، اخوان ثالث، شاملو ، فروغ ، آتشی ، حقوقی  و اين اواخر شمس لنگرودی ، علی بابا چاهی، کسرا عنقايی ،نازنين نظام شهيدی و نسرين جافری ببينيم . خلاصه، بيماری ی سرقت ادبی و تأثير پذيری بدون ذکر مأخذ در شعر ناسالم ما يکی از آفت های به ظاهر چاره ناپذير است که معلوم نيست چه وقت قرار است دست از سرمان بردارد. امیدوارم روزی بتوانم یادداشت هایم را درباره تاثیراتی که هریک از آن شاعران بر ادبیات معاصر نهاده اند به طور مفصل و جداگانه منتشر کنم چون معتقدم به دلیل دامنه دار بودن مساله نمی شود در یک مقاله به طور درهم با آوردن یکی دو نمونه به همه آن عزیزان اشاره کرد بلکه باید مطابق شیوه ای که در این جا مشاهده می کنیدبرای هر یک مقاله ای مفصل نوشته شود.

ريشه ی اين حرکات را در تنبلی ی ذهنی و کم استعداد بودن شاعرانی بايد جست که اتفاقاً القاب و عناوين گوناگون برای خود در نظر گرفته اند و به کمتر از ملک الشعرا بودن اين ادبيات حقير رضايت نمی دهند. وقتی استعداد نباشد کافی ست کسی دو سطر شعر واقعی بنويسد ، آن وقت همه برای تصاحب آن دو سطر شعر هجوم می برند.

اگر هم کسی نباشد که اعتراضی کند که چه بهتر ، آن دو سطر شعر می شود گوشت قربانی و هرکسی سهمش را می خواهد .

پس ديگر عادت کرده ايم به اين سرقت ها ولی کمتر اتفاق می افتدکه يک شعر – فقط يک شعر – به طور گسترده روی طيفی عظيم از تمام گروه های شعری – حتی گاه مخالف همديگر – تأثير بگذارد و همه بلا استثناء از همان يک شعر تقليد کنند.

خانه ای را در نظر بگيريد که مدام توسط باندهای مختلف در فواصل متوالی سرقت می شود و حالا که تمام اشيای  قيمتی اش به تاراج رفته ، ديگر حتی به در و پنجره اش هم رحم نمی کنند !

 

دوم ، شرح قضيه

يک روز زمستان ٧٢ است و در انتظار فرا رسيدن نوبتم نشسته ام در اتاق انتظار مطب يک پزشک. از شدت بی کاری برای گذران وقت خم می شوم و از بين مجلات موجود روی ميز چندتايی بر می دارم و بی حوصله ورقشان می زنم.

«شفا» نام دومين مجله ای است که ورق می زنم، ارگان انجمن حمايت از بيماران کليوی، مجله ای که مباحث سخت پزشکی را به زبان ساده در اختيار مردم می گذارد.

نا اميد از پيدا کردن يک مطلب قابل توجه نزديک است مجله را کنار بگذارم که می بينم رسيده ام به صفحات شعر !  همين که يک مجله ی پزشکی دارای صفحه ی ادبی باشد به خودی خود عجيب هست ولی وقتی که در ميان شعرها به شاعر نام آشنايی به نام کسرا عنقايی بر می خورم ديگر تعجبم حدی ندارد. از اين شاعر قبلاً يک کتاب خوانده بودم و چند شعر در مجلات جدی ادبی ولی حالا ...

هنوز هم که هنوز است سر در نياورده ام که چرا کسرا عنقايی و چند شاعر ديگر آن شماره ی مجله شفا سر از مجله ای پزشکی در آورده بودند.

آن روز خبر نداشتم شعرمان در آستانه ی شيوع بيماری عجيبی قرار گرفته که فعلا دوازده سال است ادامه دارد . همان بيماری که با اجازه ی شما می خواهم اسمش را بگذارم « سندرم اول ، وسط و آخر شعر !» و همان طور که می دانيم « سندرم syndrome  » در علم پزشکی به مفهوم « علايم مشخصه ناخوشی » و « مجموع علايم ناخوشی » است .

سندرم ياد شده با چاپ اين شعر کسرا عنقايی پديدار شد و شيوع پيدا کرد:

در انتهای این شعر / برف خواهی دید، / می‌توانی موهایت را بر توده‌ای انباشته از آن بگسترانی / می‌توانی / چشم‌های عسلی‌ات را / بر دانه‌های سرگردان آن / بگشایی و بگریی. / می‌توانی كلمات این شعر را / در گوشه‌ای جمع‌كنی / و آدم‌ برفی اندوهگینی بسازی / می‌توانی / اشك‌های برفی‌اش را / جمع‌كنی / و آدم برفی دیگری بسازی… / در انتهای این شعر / چیزی نیست / جز سپیدی مطلقِ كاغذ: / سكوتی برای اندوه / اندوهی برای سكوت، / اما… /اما در آغاز این شعر/    برف می‌بارد.

آن روز که از مطب خارج شدم بلافاصله رفتم سراغ روزنامه فروش محله که آن شماره ی مجله ی شفا را بخرم . روزنامه فروش خدابيامرز که می دانست من مشتری مجلات ادبی هستم تاکيد کرد: « پزشکيه ها»، گفتم « می دانم » و دست دراز کردم که بقيه پولم را بگيرم.

 لطفاً خوب به شماره و تاريخ چاپ مجله و بقيه مشخصات دقت کنيد و به خاطر بسپاريد چون آغاز يک بيماری در شعر معاصرمان است:« مجله ی شفا، شماره ی ١۹ ، اسفند ١٣٧٢ ، صفحه ی ۵٣ ».

يک سال و نيم از اين ماجرا گذشت و  سر و صدای جايزه ی ادبی « گردون»  برخاست. همه انتظار داشتند در بخش شعر يا کلاهی اهری برنده شود يا کسرا عنقايی ولی داوران حافظ موسوی را برگزيدند که باز به ما مربوط نيست و نمی خواهيم عملکرد هيأت داوران را زير سؤال ببريم چون همه می دانيم  بخصوص در ايران حساب و کتابی در اين زمينه وجود ندارد و برندگان  جوايز با تغيير ترکيب هيأت داوران تغيير می کنند.

ولی شعری به نام « در سطرهای بعدی » از حافظ موسوی در شماره ی ويژه ی جايزه ی «گردون» چاپ شد و بعدتر در کتاب مستقلش « سطرهای پنهانی » مجدداً چاپ شد که جای تأمل دارد.لطفاً بخوانيدش و ببينيد شما را به ياد شعری نمی اندازد:

در سطرهای بعدی اين شعر\ کودکی \ بر پله های سيمانی ظهور می کند \ دويدن خرگوش ها را به خاطر می آورد \ پرواز کوتاه کبک ها را \ باد را به خاطر می آورد \ و رنگ به رنگی زيتون زاران را : \ سبز، سربی، نقره ای \ سبز، سربی، نقره ای \ « ماشين را همين کناره ی جنگل نگه دار \ هوای بعد از باران \ خوردن دارد ! » \ ( کودک هنوز ظهور نکرده است \ اين ريسمان رنگارنگ \ چه بی هنگام \ از آسمان فرود آمده است! ) \ دست هايش هنوز خيس است \ درخت های گردو را \ در يک روز بارانی \ به خاطر می آورد \ با چند گردوی ناچيده \ بر شاخه های دور... \ در سطرهای قبلی اين شعر \ کودکی \ بر پله های سيمانی نشسته است \ که نگرانی چشم هايش را نمی فهمد \ اسب را می آورند \ مردی را بر اسب می نشانند\ - اين ها را کودک می بيند -\ در صبحی زرد \ - اين را مرد می بيند - \ بر پله های سيمانی نشسته است \ صبح زرد تمام می شود \ اسب را – بی مرد – بر می گردانند \ و نگرانی چشم ها فهميده می شود \ گردوی ناچيده از درخت می افتد \ در سطرهای بعدی اين شعر \ کودکی به کوچه می آيد \ ( معلوم می شود که سطر « صبح زرد تمام می شود» درست نبوده ) \ و اسب بی سوار \ در کوچه شيهه می کشد و \ يال \ از غبار می تکاند و \ در باد \ می دود \ کودک \ از اسب بی سوار \ می گريزد \و بازی ناتمام را \ در ميخانه ها و خيابان ها \ دنبال می کند \ در سطرهای بعدی اين شعر \ خيابان شلوغ می شود \ و کودکی که از اسب و کوچه آمده بود \ صندلی ها را واژگون می کند \ ميخانه را به آتش می کشد \ ( معلوم می شود که سطر « دست هايش هنوز خيس است » درست نبوده )\ بر پله های سيمانی نشسته است \ و دست هايش هنوز شعله ور است \ ديوارها را به خاطر می آورد \ با واژه های پرخاشجو \ که بر آن شعله می کشند \ ماشين را همين کنار جاده نگه دار \ نوشابه خنک \ در اين هوای گرم می چسبد ! \ از پله ها فرود می آيد \ در سطرهای قبلی اين شعر \ بر شاخه های دور \ هنوز چند گردوی ناچيده \ مانده است \ و کودکی که گفته بودم \ هنوز  \ نيامده است. ١

باز هم کاری به ارزش اين شعر نداريم . يعنی نمی خواهيم بين شعر اصل ( يعنی شعر کسرا عنقايی ) و شعر بدل ( يعنی شعر حافظ موسوی ) مقايسه ای کنيم. کاری هم نداريم به اشتباهات فاحشی چون « يال از غبار می تکاند »( مگر نه اين است که معمولاً غبار از يال می تکانند؟!  البته « موسوی » می تواند ادعای « آشنايی زدايی » کند که در طول دو – سه دهه ی اخير تبديل به بهانه ی خوبی شده برای برخی از شاعران « محترم » !) فقط لازم می دانم ياد آوری کنم که حافظ موسوی در پايان شعرش  تاريخ « بهمن ٧٣ » را قيد کرده يعنی دستکم يک سال بعد از چاپ شعر کسرا عنقايی در مجله ی شفا ! پس بديهی است که شعر عنقايی را خوانده و نتيجه ی تأثيرپذيری هم که به وضوح ديده می شود ! ولی حافظ موسوی هيچ وقت در هيچ موقعيتی اشاره ای به تأثيراتی که از شعر کسرا عنقايی گرفته نمی کند ! فقط يک بار در مجله ی گردون ( سال ششم ، شماره ی۵١ ، مهرماه ١٣٧۴، صفحه ی ٣۹)  ضمن آن که کسرا عنقايی را شايسته ی واقعی دريافت جايزه ی گردون می داند اضافه می کند: « من هميشه به خودم و دوستان جوانترم  توصيه کرده ام که جديت و پشتکار حرفه ای را از کسرا عنقايی بياموزم و بياموزند».

 همين!  ولی موسوی که خوب می داند کجا بايد فروتن باشد و کجا بايد شواهد و مدارک را پنهان کند بی انصافی را به جايی می رساند که در مصاحبه با روزنامه ی «شرق » ضمن تلاش در فراموش کردن تأثير عميقش از شعر کسرا عنقايی می کوشد ماهرانه وانمود کند که اگر هم تأثيری گرفته ، نه از عنقايی بلکه از « تکنيک های روايت در رمان نو و رمان های پست مدرن »  بوده است! در اين جمله اش دقت کنيد: « تکنيک های روايت در رمان نو و رمان های پست مدرن برای من جذاب بود و سعی می کردم معادل های شعری آنها را پيدا کنم. نتيجه آن شد که من در همان کتاب های شعر اول و دوم سعی کردم شکل های روايی جديدی را برای خودم تجربه کنم. برخی از اين تجربه هادر شعر « سطرهای بعدی » بنا به تأييد برخی دوستان و منتقدان تجربه موفقی بود ....» *  ٢

اين جمله يعنی : « من اصلاً شعر کسرا عنقايی را نخوانده ام» ! حالا قضاوت با شما که اين ادعای حافظ موسوی را بپذيريد يا نپذيريد.

 

سوم ؛ شيوع سندرم

کاش ماجرای تأثير پذيری از همان يک شعر کسرا عنقايی به همين جا ختم می شد ولی متأسفانه اين کار باز توسط ديگران ادامه يافت ! حيف که سال های اوليه ی پس از چاپ شعر عنقايی به فکر نوشتن اين مقاله نيافتادم وگرنه حالا به جای اين مقاله ی کوتاه بايد حد اقل چهار – پنج صفحه  فقط پی نوشت و مرجع می آوردم.

در طول دو سال اول بعد از چاپ شعر عنقايی کافی بود مجله يا مجموعه ی شعری را باز کنيد تا بدون ترديد شعرهايی را ببينيد که در اول ، وسط و آخر سطرهای شان اتفاقی می افتاد.

من فقط از دو سال پيش به اين سو – آن هم نه به طور مداوم و پی گير – به فکر جمع آوری شواهد اين تأثير پذيری همگانی افتادم که نتيجه اش از اين قرار است: يکی از راه های شناسايی تأثير عنقايی بر شاعران ديگر پيدا کردن ساختار مدوّری است که خواننده را وادار می کند برای درک بهتر متن چند بار به نقاط عطف شعر مراجعه کند و در واقع  برای اولين بار از طريق همين شعر موفق عنقايی است که می بينيم  خواننده در سرايش شعر با شاعر شريک می شود و اين همان موضوعی است که مدت ها پس از عنقايی توسط شاعران دهه ی هفتاد دنبال شد و همه غير از خود عنقايی مدعی ابداع آن شدند !

يکی ديگر از عواملی که به ما کمک می کند بتوانيم رد پای اين شعر را در آثار مقلدان  پيدا کنيم توجه دقيق تر مقلدان  به مبحث «ساختار» و نقش آن در ارائه ی بهتر معناست که البته سابقه ی اين بحث به سال ها پيش از دوره ی ما مربوط می شود ولی در اين يک شعر عنقايی ست که به طور جدی می توانيم ظهور عينی آن مبحث را در يک اثر ملاحظه کنيم.

 حالا شما به نتيجه ی اين تلاش نه چندان دقيق نظری بيافکنيد و قضاوت کنيد چقدر از يک شعر ساده تأثير گرفته شده است:

آزيتا حقيقی جو:

قطاری که قرار بود از پنجره ات بگذرد \ پنچر کرده است \ و يکی دو سطر پايين تر \ رؤيايی است که توی هيچ عکسی \ کنارت ظاهر نمی شود \ رؤيايی که تنها برای نيامدن رفته است \ اگر قرار است \ تو خواننده ی اين شعر نباشی \ وقتی سری به ديوار می خورد \ فقط مشتی ستاره \ بالا می رود.٣

 

ايرج ضيايی ( جالب است که بدانيد  عنوان اين شعر هست :« شعری که مرا می ترساند»، و البته که بايد ترسيد. مگر می شود ناخنک به شعر کسی زد ،از مأخذ هم اسمی نبرد و نترسيد؟ ) :

آن قدر برف در اين شعر باريد \ که همه نشانه ها و راهها را گم کردم \ حتی آن سنگ آسمانی را که قرار است بيفتد \ و جايش را خالی گذاشته ام ... * ۴

 

هومن عزيزی:

« چه رد پای عجيبی کنار اين ديوار به روی حاشيه ی برف ها به جا مانده ! » \ديالوگی که شنيديد حرف يک زن بود که رفت و گم شد و تنها از او صدا مانده \ و شهر زنگ زده در سکوت و تاريکی و مردمی که فقط سايه های لرزانند \ و تو شاعری و گم شده در اين رؤيا در اين هزار تو که در فضا رها مانده \ و پيش روی تو ارواح چند ماشينند که مثل سايه ی چند آرزوی برگشتن \ به سوی هيچ روانند و اين مسافر شب درست مثل شبح روی جاده  جا مانده \ و زن که پشت همان پنجره – که تو نشستی – هميشه منتظر چشم های آبی توست \ و تو که گم شده ای شعر تو – همين شعرت – درست مثل همين هرج و مرج وامانده  \ و زن به فکر تو بود و به خويشتن می گفت : چرا نيامده ؟ پس کو؟ چرا نيامده ؟ پس ...\ و فکر می کند او عاشق زنی ديگر، درست مثل خودش ... نه فقط « چرا »مانده تو \ از زبان زن پشت پنجره گفتی – که خيره بود به اين شهر در فراموشی - \ « تو هيچ فکر نکردی که مرد تو امشب در اين هوای پر از مرگ مرده يا مانده ؟ » \ تو چند لحظه بعد از سپيده می گويی: و نور از افق شهر رو به تو جاری است \ ولی سپيده ی تو پشت سطرهای غزل درست پشت همين تکه جمله ها مانده\ و زن که پشت همان پنجره – که تاريک است – هنوز منتظر سطر آخر شعرست\ تو هم که رفته ای و دور می زنی و فقط به روی برف از تو چند رد پا مانده.\و سطر آخر اين شعر يک دروغ. همين. زن و تو مثل دو دل ... نه بيا دروغ نگو \ تو رفته ای و زن از ابتدای اين دنيا ، کنار پنجره ای رو به انتها مانده... * ۵

 

وحيد پور زارع :

دل داده ام به انتهای اين شعر، \ که در خيابان به دنبالم می دويد \به ويترين کتابفروشی های انقلاب \ که چشم مرا می فروشد ، \ و ساعت بزرگ ميدان \ که هميشه مرا جلو می رود \ به گيشه ی سينماهای عصر، \ تلفن عمومی \ و صدای سکه ها در جيب \ من به هر آنچه که امروز ديده ام \ عاشقم !...\ در ابتدای اين شعر ، پسری ايستاده ، با پاهای ناقص،\ با تيرکمانی در دست\ و رويای شکستن کلمات \و دختری که دو کوچه پايين تر \ ميان سطرها لی لی بازی می کند \ تو پشت يکی از همين تصويرها قايم شده ای \ به قايم شدنت ميان شعرهايم دل داده ام\ اتوبوسی که در اين شعر سوار شده ام \ انگار به انتها رسيده است \ شايد باور نکنی ، من \ به آخر خط هم دل داده ام * ۶

 

منصور خاکسار :

افق ابری را \ به تصادف \ آنهم \ از دورنما يافتم \ زلال تر از مصرع نخست شعر \ و پسا پشت آن \ ندانستم \ تا کجا رفتم ... * ٧

 

مجتبی پور محسن :

اين دو سطری طوری خودشان را گرفته اند زير چتر\ که فاعل حرام شد انگشتی که روی آيفون گير کرد يعنی دستگير کرد \ شاملو ديشب خواب ديد \ من به دنيا آمده ام \ سه بار هورا بکشيد \ تو آنطرف    تو هم آنطرف \ برای شرکت ملی گاز صلوات می فرستی ؟ خانه ای خريده ام همه ش رختخواب \ به جای من رختخواب    شير آب رختخواب \ تو ، رختخواب       يعنی نخواب\  آقای ايکس وضعيت اقتصادی اين شعر را چگونه پيش بينی می کنيد ؟ من به طور کلی از g بيشتر از y خوشم می آيد\ آنقدر روی نگاهت دست دست کردم \ که جی! جی ! مثل جهان تمام شد \ اين شعر يک روز با اُمبرتو اکو می گذراند روز ديگر با پرويز جگرکی تا ... \ از پشت ساعت صداهايی از خودمان در می آوريم که \ با انگشت بالايی روی آيفون پايينی \ سر کار بمانيد در عصر بيکاری \ از من بُگ ...تا... به کجا ... که طعم       miss nancy می داد از پشت تلفن \ اُمبرتو اکوی عزيز \ قلبم دارد پياده روی می کند \ توی اين شهر ِ اينقدر چاله ! چاره ای پيدا نمی شود \ هرمنوتيک يعنی تأويلهای چند گانه ی \ اين سطر را صدايتان بلرزد \ يعنی بوی اُدکلن ات زودتر از تو از اين همه پله بالا می آيد\ دلم می خواهد اين سطر را با عزيزم تمام کنم    امشب را با تو     عزيزم \ من زودتر از اين سطر  \ خر می شوم \ اُمبرتو اکوی عزيز !٨

 

شاهين کوهساری :

همکار محترم سرکار خانم / جناب آقای ........\ راجع به شعر بالا \ بيانيه \  بفرماييد \ کف \ بزنند\ زير گوش ما \ خط دوم را تشويق می کنيد وقت خط هفتم تا\ [ خط پنجم شعری ديگر را بنويسد \ [ به جا دو خط از شعر بالا حذف \ [ و سه خط اضافه به شعر زير \ پيشنهاده ای که ( نه ) داده ای \ نخواسته گفته ام \ مثل خوابی که بين چند خواب ديگر\ خطی از شعری زبان زدم \ که از دهان در می رود زبان \ باز می کند زنی \ که آه .... دارد \ خوانده می شود سپيدی های من .۹

 

محمد حسين عابدی:

بر سطرهای باد که می روی \ تنها يک صدا از سطرهای سيمانی مانده است \ تنها يک نفس که فرمان می دهد\ \ بر باد که می روی \ از ميان سطور اين خوابيدار ... * ١۰ 

... تو فقط عاشق شده ای \ و ميان سطرهای باد خوابيده ای* ١١

آن سوی شعر \ با پای برهنه ايستاده ای و \ دست تکان می دهی \ با ماشين شکسته ام \ اين سوی شعر نشسته ام \ ديگر توان گذشتن از اين سطرها را \ ندارم \تلخ است \ تن به تنهايی سپردن تلخ است* ١٢

 

رزا جمالی :

ولم کرد در سطر اول شبيه نقطه \ پرسيدم : وقتی سقوط می کنی از هيچ \ اضافه می کند به    \ پنجره ای برشته  \ زيادی رگهايت \ انگشتان امتدادم \ لکه ای قرمز از من پرسيد : \ مدام ارجاع می شوم    \ ارجاع می شوم    \ به سطر اول    بعد از است \ جا می افتم     توسط ويرگول* ١٣   

از اين همه به خوابی که محتاجتر از من يا خس خس می کنم شبيه ديگری \ يا تجاوز می کند از آخرين سطرم* ١۴

با دلشوره از چفت شدن بندهای اين سطر ناتمام دلتنگم \ چطور بياويزم به حروف آخرش ؟ * ١۵

 

 مسعود احمدی :

... ای کاش \  به واقع چهل ساله بودی      و در کنار من \ تا سطرهای بعدی نه از اشياء خالی باشند       نه از باران  و نه از سکوتی که با صدهزار سطر  هم  تأويل نمی شود *١۶

 

حالا می رسيم به علی عبدالرضايی که به دفعات متوالی از اين شعر تأثير گرفته است و دامنه ی اين تأثير پذيری حتی هنوز پس از دوازده سال در کارهای جديدش هم ديده می شود . البته ماجرای سرقت های  ادبی علی عبدالرضايی از آرامش دوستدار ، حسين فاضلی،( نانام) و  بهزاد کشميری پور  توسط بهنام باوند پور در مقاله ای تحت عنوان «بازتاب انهدوانا در ايران يا ماجرای سرقت فکر در ملاءِ عام »  * ١۷برملا شد و با تأخيری يک ساله يار غار عبدالرضايی يعنی مهرداد فلاح در پاسخ به آن آبرو ريزی  در گفت و گويی با هادی محيط گفت : « همه می دانيم که عبدالرضايی آنقدر شعر دارد که اگر چند سطری را هم از با ناخنک زدن به کار اين و آن ساخته باشد به جايی بر نمی خورد »  * ١٨

يعنی سرقت ادبی ( يا حتی با يک درجه تخفيف : « تأثير پذيری » ) از نظر مهرداد فلاح و علی عبدالرضايی هيچ عيبی ندارد و از نظر آنها « به جايی بر نمی خورد» ولی سرقت ادبی – آن هم نه يک بار ، بلکه چند بار و فقط از يک شعر – کاری است که فقط از عبدالرضايی بر می آيد و بس. البته فراموش نکنيم که عبدالرضايی هميشه از هر شاعری که بلندقدتر از خودش بوده و استعدادی داشته تأثير پذيرفته و به روی مبارک هم  که نياورده هيچ ، تازه به او فحش هم داده ! از طرفی هميشه هم ادعا کرده که بر ديگران تأثير گذاشته است !

پس حالا که «به جايی بر نمی خورد » اين نمونه ها را هم ببينيد که از کارهای مختلف علی عبدالرضايی نقل می کنم.

علی عبدالرضايی :

فقط بگوييد در انتهای اين شعر گريه کنم \ يا روی سطر اول گيتار بزنم؟ \ اين حرف ها برف نيست \ به کسی نزنيد * ١۹

باور کنيد \ که سطر آخر هيچ شعری \ به زندگی اين قدر معنی نمی دهد که اين بازی\ مرا از آن بازی معاف کنيد آقايان ! \ به سطر بعدی \ به نام ديگری برسانيد \ شما که شاعر نمی خواهيد \ بنويسيد  \ « چرا توقف کنم ؟ » \ پنجره هم ديوارهای اين خانه را ترک کرد \ از همين سطری که می تواند روی سياه بماند \ آخر چه می دانيد ؟ راستی \ شما هم می توانيد \ با خوانندگان بعدی بخوانيد \ بنويسيد ! * ۲٠

در انتهای اين شعر \ يک نقطه بگذاريد \ بعد هم بنويسيد \ خودش را کشت \ روی همين کلماتی که از اشک به دنيا آمد \ گريه کنيد * ۲۱

خواننده خیلی کُرکُری تهِ سطرهایت خواند      جاماند! \ جای تو چندین هزار راننده تا ته راند     تهرانید! \ دارید همه این شعر را  می خوانید؟      هه!  *۲۲

هراسی به خود    خودی      به خانه راه ندادن \ سطرهای شعر ِ دیشب را تمیز کردن * ۲۳

 

اين اشخاص هم به طور حاشيه ای در شعرشان گوشه ی چشمی به آن شعر عنقايی داشته اند:

 

رضا براهنی :

بتنم تَننانم خود را در تو و تو را تننامَم از با در بی \ كه‌ی موصولی باشم و كه يانم خود را كه \كه‌ی اول باشم يا آخر اما كه‌ی موصولی را تنها به كه يانم \ بروم از خود وقتی برگردم ديگر خود نشوم شكل كه شوم \توی اول با تو توی آخر با من \ بزبانم رازم را با تو بزبانم كه زبانيدن كه \ و كلاهم را از سر بردارم وَ كه را بر سر بگذارم \ و چنان بيخود بشوم از خود كه شوم كه شوم كه شوم \ وَ  دوباره برگردم سر سطر اول بتنم تننانم خود را در تو \وَ \ نروم  * ۲۴

 

رضا خواجات :

فرض اول این است \ که بعد از خواندن این شعر \ می‌میرم از عسلی بر گونه‌های کسی ... * ۲۵

 

محمدحسين عابدی :

مى خواهم دوباره كمى گريه روى كاغذ بياورم اين رد را بگير و بيا \ مدتى است فراموش كرده ايم تا برسى به رگبار و بيضايى \ اشك تنها پرنده اى بود كه همراه حوا و آدم تا برسى به شاملو و آيدا \ سطر به سطر و آرام از گونه هايى... لغزيد آينه اى كه هم شاملو هم بيضايى \ باور كنيد تو را در آنجا ديدند \ اين همه سطر آمده ام تا اينجا كه بشوى جوانى هاى پروانه معصومى \ مى خواهم كمى گريه شوم و دلم را ببرى تا معلم شوم در محله اى كه \ لات ترين آدم هاش \ عاشق ترين هستند ... * ۲۶

اما نکته ی دردبارتر اين است که حتی خود کسرا عنقايی هم دوازده سال ( يا بيشتر ؟) پس از سرودن آن شعر تأثير گذار همچنان از سکر بيرون نيامده و از روی دست خودش باز می نويسد:

کلمات را در خواب ديدن\ عبور از پرچين سايه ها. \ از ميان کلمات \ نگاه تو را دنبال کردن \ هنگامی که به سطرهای اين شعر خيره شده ای \ و زمان \ از ما دو تن \ يکسان گذر می کند \ و ما پوست يکديگر \ در پوست هم لمس می شويم. \ بر زمين خم شدن \ مشتی از تاريخ برداشتن \ خيره شدن به ماه پر وسوسه صبح \ که به قطره ای شير \ بر نوک سينه زنی می ماند. \ اين لحظه را به خاطر سپردن \ هنگامی که تمام تاريخ \ از ميان انگشتانت بر زمين می ريزد \ و تو در می يابی \ لحظه از تو نگريخته است \ اما تو از لحظه گذر کرده ای \ تا کلماتی را در خواب ملاقات کنی \ که هيچ معنايی در فرهنگ لغات ندارند... \ دستت را از جلد اين کتاب دور کن \ بگذار کتاب بسته شود. \ پايان اين شعر  \ نسيمی ست \ که اين لحظه از گونه تو گذر می کند.  *۲۷

کاری به استعداد و خلاقيت عنقايی ندارم ، و اتفاقاً فکر می کنم درست به همين دليل که شاعر با استعدادی است نبايد به تکرار آن شعر خود بپردازد. واقعاً بس نيست اين همه « اول ، وسط و آخر شعر » ؟

و ... خلاص

کسرا عنقايی تأثيرات ديگری نيز بر ادبيات ايران گذاشته که فرصت و مجال ديگری می خواهد بررسی شان. فقط گذرا اشاره کنم که رضا براهنی در رمان اخيرش « آزاده خانم و نويسنده اش » متأسفانه تحت تأثير يکی از ضعيف ترين داستان های عنقايی در کتاب « تنديس مه »  است ( بايد اعتراف کنم که ميا نه ی چندان خوشی با داستان های عنقايی ندارم) . در داستان عنقايی که تحت عنوان « آخرين سمفونی »*۲٨ به چاپ رسيده صحنه ای توصيف می شود که موسيقی دان برای نوشتن نُت ها به دنبال قلم می گردد ولی پيدا نمی کند. سرانجام نويسنده ی داستان ( يعنی کسرا عنقايی ) دلش برای شخصيت داستانش می سوزد و  وارد فضای داستان خودش می شود تا قلم خودش را به شخصيت داستانش بدهد! همين حرکت خنک کسرا عنقايی در براهنی تأثير گذاشته و در رمان « آزاده خانم و نويسنده اش » می بينيم که آزاده خانم با نويسنده اش وارد گفت و گو می شود و از او می خواهد که از مکانی خالی عکس بگيرد... اين رو در رويی شخصيت کتاب با نويسنده در چند جای ديگر رمان اخير براهنی رخ می دهد که طبيعتاً يادآور داستان عنقايی است. ناگفته نگذارم که داستان عنقايی سال  ١٣٧۶به چاپ رسيده و رمان براهنی اخيرا  با فاصله ای هشت – نه ساله پس از آن چاپ شده است.

محمد حقوقی هم اخيراً ، يعنی از سال ١٣٨٢ تا کنون  اين جا و آن جا *۲۹ دست به چاپ آثاری زده که گويا قرار است تحت عنوان « سطح های شعر بر سطرهای نثر » منتشر شوند . با نگاهی به اين آثار متوجه شباهت غير قابل انکارشان با « شعر – نثر » های کسرا عنقايی می شويم که اولين بار در سال ١٣٧٧ چنين پيشنهادی را در چند سلسله مقاله مطرح کرد *۳٠ و تلفيقی از شعر و نثر به دست داد برای رسيدن به يک سبک ادبی متفاوت.

در همین زمینۀ « آمیزش هنرها » ( که عنوان مقاله ای از عنقایی است )علاقه مندانی که حوصله تدقیق بیشتر دارند بد نیست نگاهی بیاندازند به کارهایی که بهزاد خواجات در سایت های ادبی ارایه کرده و تلفیق هایی ساخته از شعر و فیلم نامه.

گذشته از همه این ها با مروری به تاریخ چاپ مجموعه شعرهای سال های اخیر در می یابیم پس از چاپ کتاب « سرود پایان قرن » کسرا عنقایی به شش زبان در سال ١٣٧۹بود که انبوه شاعران کوشیدند کتاب های دو یا چند زبانه منتشر کنند که البته این یک مورد – از حق نگذریم – از آن دست تقلید های خوب است و ممکن است روزی به معرفی صحیح ادبیات ایران بیانجامد.

 

 *              *                 *                 *                  *

نوشتن اين مقاله و جمع آوری همين چند سند و منبع وقت زيادی از من گرفت اما چه باک اگر شاعران و نويسندگان محترم به خود آيند و با توسل به قدرت خلاقه ی خود ( نه ديگران ) بسرايند و بنويسند.

فکر می کنم که اگر ديگران هم به باز کردن مشت شاعران و نويسندگان « تأثير پذير » بپردازند گام های محکم تری در فردای ادبيات ايران برداشته شود.

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

پی نوشت ها :

١- حافظ موسوی ، سطرهای پنهانی ، چاپ اول ، انتشارات سالی ، تهران ، بهار ١٣٧٨، ص ص ٧ تا١١

٢- گفت و گو با حافظ موسوی ، پيوند شاعر با مردم ، روزنامه ی شرق ، شماره ی ٢٨۵، چهارشنبه ١٨ شهريور١٣٨٣

٣- آزيتا حقيقی جو ، من از اولش اشتباه بودم، چاپ اول ، انتشارات آرويج ، تهران ، ١٣٨٢، ص ص ٢٨ و ٢۹

۴- ايرج ضيايی ، شعری که مرا می ترساند، ماهنامه ی دريچه ، شماره ی دوم ، دوره ی جديد، سال اول ، آذر.دی.بهمن١٣٧۹،ص ۵۰

۵- هومن عزيزی ، غزل رد پا و حيرت و ترديد، ماهنامه ی کلک، شماره ی اول  دوره ی جديد، شماره ی پی در پی ١٢١، بهمن ١٣٧۹، ص ص ۴٧و ۴٨

۶- وحيد پور زارع ، يک دل ، يک شاعر ، هزار معشوقه، ماهنامه ی کلک ، شماره ی دوم ، دوره ی جديد، شماره ی پی در پی ١٢٢، اسفند١٣٧۹ ، ص ۶۹

٧- منصور خاکسار، زلال تر از مصرع نخست شعر، مجله ی آفتاب، چاپ نروژ ، شماره ی ۵۰، آبان ١٣٨۰، ص ١١

٨- مجتبی پور محسن ، مرضيه  ، ماهنامه ی پيام شمال ، ( ويژه ی شعر و داستان ٢ ) شماره ی ١۹ و ٢۰، خرداد و تير١٣٨۰، ص ٢٨

۹- شاهين کوهساری ، دست می دهم پا می کشم، همان ، ص ۵۴

 ١۰- محمد حسين عابدی، شعر شماره ی١. عنوان ؟، ماهنامه ی کلک ، شماره ی١٨- ١۴ ، دوره ی جديد، شماره ی پی در پی ١١٢- ١۰٨، فروردين ١٣٧۹ ، ص ١۰٢

١١- همان ، ص ١۰٣

١٢- محمد حسين عابدی ، شعر شماره ی٣. عنوان ؟، ماهنامه ی کلک ، شماره ی١٨- ١۴ ، دوره ی جديد، شماره ی پی در پی ١١٢- ١۰٨، فروردين ١٣٧۹ ، ص ١۰۴

١٣- رزا جمالی ، سايه ، سايت اينترنتی مجله ی شعر

١۴- رزا جمالی ، تورم ، سايت اينترنتی مجله ی شعر

١۵- رزا جمالی ، نقطه. بی نقطه اين سطر مضطرب است که چرا تمام نمی شود؟ ، سايت اينترنتی مجله ی شعر

١۶- مسعود احمدی ، دست ِ تنها ، سه دهه شاعران حرفه ای، گردآورنده : علی باباچاهی ، چاپ اول، انتشارات ويستار، ١٣٨۱ ، ص ۱٨۲

۱۷- بهنام باوند پور ، بازتاب انهدوانا در ايران يا ماجرای سرقت فکر در ملاءِ عام ، ماهنامه ی نگاه نو ، شماره ی ١۴ ، پی در پی ۵٨ ، مرداد ١٣٨٢ ، ص ص ٧٢ تا ٧٧  

۱٨- مهرداد فلاح ، بخشی از گفت و گوی هادی محيط با مهرداد فلاح ، سايت اينترنتی ی مجله ی شعر

۱۹- علی عبدالرضايی ، اين گربه ی عزيز ،( پيام گير ) ، چاپ اول ، انتشارات نارنج ، تهران ، ١٣٧٧ ، ص ١٢

۲٠- همان ،(چرا توقف کنم؟) ، ص ۶٨

۲١- همان ، (مراسم) ، ص ٧٢

۲۲- علی عبدالرضايی ، پناهنده ، سايت اينترنتی ی مجله ی شعر

۲۳- علی عبدالرضايی ، يعنی چی ؟ ، سايت اينترنتی ی مجله ی شعر

۲۴- رضا براهنی ، کـُلاه و کِه ،سايت اينترنتی ی مجله ی شعر

۲۵- رضا خواجات ، فرض ، سايت اينترنتی ی مجله ی شعر

۲۶- محمد حسين عابدی، کمی گريه شوم، روزنامه ی شرق ، شماره ی ۵۴١، پنجشنبه ، ١٣ مرداد ١٣٨۴ 

۲۷- کسرا عنقايی ، دو شعر از کسرا عنقايی( شعر شماره ی١. عنوان ؟)،مجله ی آفتاب ، چاپ نروژ ، شماره ی ۵۴ ،تير ١٣٨١،ص ۵۰

۲٨- کسرا عنقايی ، تنديس مه ( داستان « آخرين سمفونی » )، چاپ اول ، انتشارات نويد شيراز ،١٣٧۶ ، ص ص ٧۰و٧١  

۲۹- آخرين نمونه ی اين آثار حقوقی را می توانيد در اين منبع بيابيد:  محمد حقوقی ، دو شعر از مجموعه ی چاپ نشده ی « سطح های شعر بر سطرهای نثر » ، فصلنامه ی پاپريک ، شماره ی صفر ، پاييز ١٣٨۴ ، ص ۴۹

۳٠- اولين باری که عنقايی چنين مبحثی را مطرح ساخت در اين منبع بود : « سه شعر- نثر  از کسرا عنقايی (به علاوه ی مقدمه ای کوتاه در شناساندن شعر- نثر)»، عصر پنجشنبه، ش١( سال اول ، ١۶مهرماه ١٣٧٧) ص ۹

   

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ به مطالب دوات فقط می‌توانید لینک بدهید.

برگشت