گرداننده : رضا قاسمی نشريه ادبی

صفحه‌ی نخست

مقاله

داستان

شعر

گفت و گو

نمايشنامه

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

کتابخانه دوات

تماس



کارهای رضا قاسمی
 روی انترنت

دعوت به مراسم
 کتابخوانی

 

samedi, 09 avril 2016 

 بهروز شيدا

 

سیمرغ­های پرشکسته و صاحبانِ راز

مقایسه­ای کوتاه میانِ دیوانه­گانِ داستان­های بهرام صادقی و دیوانه­گانِ آثارِ فریدالدین عطار

 اشاره :
این جستار متنِِ ویراسته و بازنویسی­شده­ی جستاری است که پیش از این در مجموعه مقاله­ی گم­شده در فاصله­ی دو اندوه چاپ شده است.
ب. ش.
 

جهان داستان­های بهرام صادقی را می­توان از روزنه­های گوناگون نگریست. هم­چون هر چشم­انداز پُرابهام و دست­اندازی، جهانِ او در منظر ما هم نهایت بن­بست­ها است هم غایتِ گشوده­گی­ها. فضایِ خوف­ها و خرابی­ها و آبستن سئوال­ها و سراب­ها؛ فاش­کننده­ی قفل­ها و بانی­ی کلیدها. در نگاه به جهانِ داستان­های بهرام صادقی ما، مفری برای گریز از بن­بستِ هستی نمی­یابیم؛ تنها کلیدهایی را کشف می­کنیم که توالی­ی پایان­ناپذیر بن­بست­ها را بر ما فاش می­کنند؛ واژه­هایی را تأویل می­کنیم که چون پوست می­اندازند، در معناهایی تأویل­ناپذیر، فضایی پر از ویرانه­گی بنیان می­گذارند. با گذر از همه­ی سئوال­ها، ما سرانجام در کنارِ همه­ی سراب­های جهانِ بهرام صادقی دیوانه­گانی را می­یابیم که خسته از سئوال و سرود و سراب، در تنهایی­ی خویش، در سوکِ عقلِ گم­شده ساغری می­زنند. اگر مجاز باشیم که همه­ی جهانِ بهرام صادقی را در یک واژه بازبخوانیم، واژه­ی دیوانه­گی را برمی­گزینیم و چون بپرسند که دیوانه­گی چیست، پاسخ می­دهیم، دیوانه­گانِ او همان دیوانه­گانی هستند که در همه­ی تاریخ، چون لَکی از تحقیر و شکست و ناتوانی، توجیه­گر عاقلان پیروز بوده­اند؛ شرمنده­ی خویش و جهان. در آینه­ی جهانِ داستان­های بهرام صادقی ما اما، دیوانه­گان دیگری را نیز به یاد می­آوریم؛ دیوانه­گانِ شادخوار و پیروزی را که رشکِ عاقلان اند. به یاد می­آوریم دیوانه­گانِ جهانِ آثار فریدالدین عطار را که چون به عقلِ مختصر پشت می­کنند، آبروی جهان اند. در چهره­ی دیوانه­گانِ بهرام صادقی ما دیوانه­گان فریدالدین عطار را به یاد می­آوریم و در چهره­ی دیوانه­گان فریدالدین عطار، به دیوانه­گانِ بهرام صادقی می­اندیشیم. ما همه­ی آثار فریدالدین عطار را نیز در واژه­ی دیوانه­گی باز می­خوانیم، اما دیوانه­گان او چون عریان شوند، مغزِ دیگری دارند. به دیوانه­گان فریدالدین عطار و بهرام صادقی نگاهی می­کنیم؛ به پیروزمندان و شکست­خورده­گانِ خاکِ جهان.

 

1

در قصه­ی آواز پر جبرئیل، شهاب­الدین یحیی سهروردی حکایتِ روزگاری را می­گوید که از حجره­ی زنان پرواز کرده، از قید و بندِ دایره­ی اطفال خلاصی یافته و در کنارِ سرایِ مردان با ده پیرِ خوب­سیما دیدار کرده است. او که از شکوهِ ایشان به حیرت افتاده است، از یکی از آن­ها می­پرسد که از کدام سرا آمده­اند و پاسخ می­شنود که: «ما جماعتی مجردانیم، از جانبِ ناکجاآباد می­رسیم.»1 و چون می­خواهد بداند که چه­گونه اوقات می­گذرانند، پیر به اشاره­ای بسنده می­کند: «بدان که کارِ ما خیاطَت است و ما جمله حافظِ کلامِ خداوندیم و سیاحت ­کنیم.»2 راوی پیش ­ازآن­که پرواز آغاز کند، درِ شهر بسته و درِ صحرا گشوده است؛ هم ازاین­رو است که بضاعت آن را یافته است که به حضورِ پیرانی برسد که یکی از آن­ها سخن­گوی دیگران است و سخن­گویی­اش نه نشانِ فضیلتِ بیش­تر که نشان آن است که پیرانِ دیگر آن اهلیت را در راوی نمی­یابند که با او سخن بگویند. جهانِ پیرانِ خوب­سیما را ترتیبی هست و آدمی تا­آن­جا توانِ پرواز دارد که با شیخِ دهم سخن بگویند. پیرِ دهم هم اما، چندان سخن نمی­گوید و چون روز برمی­آید، درِ بیرونی می­بندند و درِ شهر می­گشایند و پیرانِ نورانی ناپدید می­شوند.

در شرحی که در اواخرِ قرنِ هفتم هجری بر این متن نوشته شده است، معنایِ این رویای پُر رمز و راز را چنین گشوده­اند که حجره­ی زنان نماد دل­بسته­گی­های جسمانی است، سرای مردان به عالمِ روحانی اشاره دارد، ده پیر خوب­سیما همان عقل­های ده گانه اند، پیری که با راوی سخن می­گوید، تجسم عقلِ دهم است و خیاطت یعنی صورت­بخشیدن به موادِ مستعد. بدین ترتیب آواز پر جبرئیل حکایتِ دیگری است از جدایی­ی آدمی از عقلِ کل و نزول­اش به عالم خاک. حکایتی از میل سوزانِ گم­شده­ای در برزخِ تنهایی به بازگشت به سوی سرچشمه. بازگشت به سرچشمه اما، تنها برای مواد مستعد ممکن است؛ برای آنان که رازِ شوکتِ عقلِ کل را دریافته­اند، اما آن­کس که راز را دریابد جز دیوانه­ای نیست. آثار  فریدالدین عطار جولانگه چنین دیوانه­گانی است.

 

2

دیوانه­گانِ جهانِ فریدالدین عطار بار امانت بر دوش می­برند؛ سهمگینی­ی این بار را به رایگان نخریده­اند. دیوانه­گی­ی آن­ها تبلور آغاز و فرجامِ همه­ِ کسانی است که تنها، اما رستگار اند. رستگارانی که غایت­شان هرگز در مِه فرو نمی­رود و راه­شان به سویِ این غایت هرگز بی­راهه نیست. باور به تحقق غایت و استقبال از رنج، نخستین گامِ دیوانه­گی است؛ هرچند که راه را از ازل با عشق آذین بسته­اند. در میانِ گروه­های گوناگونِ عرفانی، فریدالدین عطار به آن گروهی متعلق است که آفرینشِ جهان را در واژه­ی عشق باز می­خوانند.

تقسیم­بندی­یِ دقیقِ گروه­های عرفانی چندان ساده نیست، اما در یک نگاهِ کلی شاید بتوانیم عرفانِ اسلامی را به دو مکتبِ عملی و نظری تقسیم کنیم و آن­گاه در مکتبِ عرفانِ نظری به دو شاخه­ی شرقی و غربی اشاره. بر مبنای این تقسیم­بندی، تاریخِ عرفان از عرفانِ زاهدانه آغاز می­شود و تا عرفانی عاشقانه امتداد می­یابد. عرفانِ نخستین را، عرفانِ عملی نامیده­اند. عارفانی چون  علی هجویری، ابوالقاسم قشیری، امام محمد غزالی، ره­روانِ چنین عرفانی هستند. آنان در آثاری چون کشف­المحجوب، رساله­ی قشیریه و کیمیای سعادت، در چهارچوبِ حکایت­های بسیار، بر لزومِ خوف از خداوند، توبه و ترک لذت­هایِ دنیوی تأکیدِ بسیار کرده­اند و بر اهمیتِ شریعت پای فشرده­اند.

عرفانِ نظری راهِ دیگری در پیش گرفته است. در این عرفان، راه بازگشت به سرچشمه از عشق پر است و مبانی­ای چون اتحادِ عاقل و معقول، فیضانِ هستی از مبدأ اول و شوق بازگشت به موطن جایگاهی تعیین­کننده می­یابند. مبانی­ای که در سخنان و آثارِ منصور حلاج، احمد غزالی، عین­القضات، روزبهان، جلال­الدین محمد مولوی، ابن­عربی،  فریدالدین عطار و دیگران پژواکی مکرر یافته است. در مکتبِ عرفانِ نظری اما، دو شاخه قابلِ مشاهده است. از این دو شاخه که بر مبنای دو نوع درک از اسطوره­ی آفرینش بنیان گذاشته شده است، یکی در شرقِ جهانِ اسلام بالیده است و شاخه­ی شرقی نام گرفته است و دیگری در غربِ جهانِ اسلام جوانه زده و شاخه­ی غربی خوانده شده است.

به روایتِ شاخه­ی غربی، هبوطِ آدمی از سرچشمه­ی نخستین ازآن­رو رخ داده است که خداوند آدمی را به گناه نخستین مجبور کرده است تا او را به مثابه آینه­دار جمالِ خویش به زمین بفرستد؛ که آینه­ی جمالِ معرفت و مغفرتِ او گناه­کاری­ی آدمی است: «پس حکمت الاهیه اقتضا کرد، ظهورِ مخالفت را از ایشان تا ظاهر شود از او مرحمت و غفران. چنانکه در حدیث قدسی آمده است: [...] اگر شما گناه نمی­کردید شما را می­بردم و خلقی دیگر می­آوردم تا گناه می­کردند و استغفار می­نمودند تا بدیشان مغفرت می­کردم که آینه­ی جمال­نمایِ مغفرتِ من، گناهکاری شماست.»3 بر مبنایِ این روایت، آن­چه گناهِ نخستینِ آدمی را توجیه می­کند، نه تنها برخاسته از میلِ خداوند به تجلی بخشیدن به جمالِ خود که برخاسته از جلالِ او نیز هست. در شاخه­ی غربی، گناه نخستینِ آدمی نه به معنایِ انتخابِ راهی از سرِ عشق، که تبعیدی تقدیری است.

شاخه­ی شرقی، روایت گناهِ نخستینِ آدمی را از جلالِ خداوند تهی می­کند. در این شاخه از عرفانِ اسلامی، ماجرایِ هبوطِ آدمی نه بیانِ اراده­ی یک­جانبه­ی خالق، که حاصلِ قراردادی پنهانی است که از روز ازل بین آدمی و خداوند بسته شده است؛ براساس این قرارداد، خداوند از آدمی می­خواهد که بار سنگینِ حضور بر جهانِ خاک را به بهای گناه­کار خوانده­شدن بر شانه­های خویش تاب آورد تا جمالِ او بی آینه نماند. چنین است که فرشته­گان نیز مستِ جمالِ آدمی اند: «در آثار بیارند که آدمی را بر تختی نشاندند [...] فرمان آمد ملائکه را که شما همه سویِ تختِ آدم روید و آدم را سجود کنید. فرشتگان آمدند و در آدم نگرستند، همه مستِ آن جمال گشتند.»4

 فریدالدین عطار پیرو شاخه­ی شرقی­ی عرفانِ نظری است. هم ازاین­رو است که معنای عشق­ورزی و دیوانه­گی در نزد او یکی است. به گمانِ فریدالدین عطار دیوانه­گان عاشقان اند و باورمندان به شکوهِ تردیدناپذیر هستی در چهره­ی عقلِ کل، هم عاشق هم دیوانه اند. در جهانی داستان­های بهرام صادقی اما، دیوانه­گان عشق­باخته­گان اند؛ سوکوارانِ غایتِ برباد رفته؛ چشم­به­راهانِ یاری که نیامده است.

 

3

رمان ملکوت در شش فصل روایت می­شود: فصل اول:حلول جن، فصل دوم: اکنون او سخن می­گوید، فصل سوم: 13، فصل چهارم: آخرین دیدار، پیش از صبحدم، فصل پنجم، آخرین گفتگو، پیش از صبحدم، فصل ششم: زمین. فصل­های اول، چهارم، پنجم، ششم،از منظر سوم شخص روایت می­شوند؛ فصل دوم و سوم از منظر م. ل.

   رمان ملکوت این­گونه آغاز می­شود: «در ساعت یازده شب چهارشنبة آن هفته جن در آقای مودت حلول کرد.»5 در آن شبِ مهتابی آقای مودت و سه تن از دوستان­اش در چمن­زاری به می­خواری مشغول اند. دوستان آقای مودت او را به شهر می­رسانند و برای معالجه نزد دکتر حاتم می­برند. یکی از دوستانِ او منشی­ی جوانِ ساده­دلی است، دیگری مردی فربه که تنها به لذت­جویی می­اندیشد و سومی مردی مرموز که توان آینده­نگری دارد. شایع است که دکتر حاتم هرسال شاگردِ تازه­ای استخدام می­کند، او را می­کشد و از چربی­ی بدن­اش صابون می­سازد.او در مطبِ خویش بیماری به نامِ م.ل دارد که از شهرِ دیگری آمده است و مایل است که آخرین عضو سالمِ بدن­اش قطع شود. منشی­ی جوان که حاضر به همه نوع فداکاری است، زنی به نامِ ملکوت دارد و دیوانه­وار عاشقِ او است. دکتر حاتم هم زنی به نامِ ملکوت داشته است که به دلیلِ مسمومیت درگذشته است. دکتر حاتم جن را از تنِ آقای مودت خارج می­کند.

م.ل خدمت­کاری لال دارد و تصور می­کند که خدمت­کارش را خودش لال کرده و پسرِ خود را نیز کشته است.

دکتر حاتم چندین زن داشته، همه را کشته و اینک پیش­ازآن­که مطبِ خویش را ترک کند، آخرین هم­سرش و م.ل را می­کشد. منشی­ی جوان و مرد چاق از آمپولی که دکتر حاتم به آن­ها زده است، هر دو می­میرند.

در نخستین نگاه در ملکوتِ بهرام صادقی تنها یک جن­زده وجود دارد: آقای مودت که به امیدِ درمان به مطب دکتر حاتم برده می­شود. اما در جهانی که در آن ملکوتِ آدمی به خاک سپرده شده و آنان که هنوز ملکوتی دارند، ساده­دلانی بیش نیستند، دیوانه­گی سرشتی همه­گانی است. دکتر حاتم هم­سری به نامی ملکوت داشته که مرده است و منشی­ی جوان هنوز ملکوتی دارد که در خانه منتظرِ او است. دو بهانه­ی هستی با یک نام؛ یکی مرده و دیگری گسترده در منظرِ ساده­دلی که هنوز به ملکوتی چشمِ امید دارد. واژه­ی ملکوت را، که در داستان نامِ زن­هایی است، در چند واژه بازبخوانیم: بخوانیم آرمان­شهر، بخوانیم معنای گم­شده، بخوانیم عایتِ هستی، بخوانیم عقلِ کل. ملکوت مرده است، باورمندان به ملکوت هم می­میرند. با مرگِ ملکوت، جن­زده­گی عمومی است و دکتر حاتم که مرگ هدیه می­کند، جز سایه­ی پنهان م.ل نیست. م.ل، بیماری که همه­ی اعضای بدن­اش قطع شده است و آخرین عضوش نیز به­زودی قطع خواهد شد، آن بیماری که پسرش را کشته است و خدمت­کارش را لال کرده است، آن بیماری که به مرگ پناه آورده است تا دست­های آلوده­ی خویش بشوید، هم­راه است هم راه­نما، هم ملکوت بوده است هم ملکوت­نما. مکتبی است که مرده است، بهشتی است که گم شده است، معشوقی است که عاشقان­اش را کشته است، کشتارکننده­ای است که قاتلانِ خویش را آفریده است. حضورش مرگ است و غیاب­اش جن­زده­گی؛ دیوانه­گی. راه­نما که تکه­تکه شود، راه بی­راهه بوده است و راه­نما و چشم­انداز که یکی شوند، م.ل خود ملکوت بوده است. م.ل را در چند واژه بازبیافرینیم: بنویسیم مرگِ ملکوت، بنویسیم به یغما رفته­ی یغماگر، بنویسیم پیام­آورِ سکوت، بنویسیم راه­نمای ساده­دلان.

در این مکتب است که ساده­دلان می­میرند، مرگ تبدیل به درمان می­شود و سکوت همه­گانی. پس در روزِ چهارشنبه که جن به تنِ آقای مودت حلول کرده، همه­ی زمان­ها را می­خوانیم. در آن چمن­زار که آقای مودت و دوستان­اش بساطِ می­گساری­ی خویش را می­گسترند، همه­ی مکان­ها را، در تباهی­ی م.ل تباهی­ی همه­ی راه­ها و چشم­اندازها را، در چهره­ی آن جن که تن آقای مودت را برگزید، دیوانه­گی­ی همه را. می­خوانیم که عقلِ کل گم شده است و گم­شده­گی­ی این کلیت نه تنها مرگ که سکوت را نیز آفریده است. آن خدمت­کارِ لالِ م.ل سکوتی را بر فضای داستان حاکم می­کند که هم­شانه­ی مرگ و دیوانه­گی است. سکوتِ خدمت­کارِ م.ل را در چند واژه بخوانیم: ویرانی، گم­شده­گی، زخمی از سوی سَروَر. سکوتِ دیوانه­گانِ فریدالدین عطار از جنسِ دیگری است: آبادی، سامان، رحمتِ معشوق.

 

4

در حکایتِ دیوانه­ی خاموش در الهی­نامهی فریدالدین عطار، حکایتِ دیوانه­ای را می­خوانیم که با هیچ­کس سخن نمی­گوید و چون چرایی­ی این سکوت را از او می­پرسند، پاسخ می­دهد که در جهانی که معنای سخنِ او را درنمی­یابند، جای سخن­گفتن نیست. سکوت اما، برای او جز به معنای شادی نیست، که حضورِ یار سکوت را جامه­ای دیگر می­پوشاند: «ترا شادی بدو باید دگر نه\ غم بی­دولتی میخور  دگر نه؟\ بدو گر شاد میباشی زمانی\ تو داری نقد شادی جهانی\ وگر نامش بگویی یک زمان تو\ همه نامی براندی بر زبان تو»6

حکایتِ دیوانه­ی خاموش تنها سکوت را معنای صدا نمی­بخشد، شادی را نیز معنا می­کند. شادی جز از دلِ اندوه برنمی­آید.

در الهی­نامهی فریدالدین عطار، در حکایتِ سلطان محمود و دیوانه چنین می­خوانیم که سلطان محمود بر ویرانه­ای می­گذرد و دیوانه­ای را می­بیند که گویی اندوهِ جهان بر دل دارد. سلطان دلیلِ اندوهِ او را می­پرسد و مرد که کلاهی از نمد بر سر دارد، خطاب به سلطان پاسخ می­دهد که: «گرت هم زین نمد بودی کلاهی\ ترا بودی بدین اندوه راهی\ ولیکن در میان پادشائی\ چه دانی سختی و درد جدائی.»7

اندوه راهِ تحقق شادی را سنگ­فرش می­کند؛ راهِ وصلِ یار را. معنای اندوه اما، نمی­شکند مگر گم­شده­ای شناخته شود که یافته­شدن­اش تقدیری ازلی است. اندوه هم پیش­درآمدِ شادی است هم خودِ شادی؛ که در جهانِ یقینِ بی­خلل، دیوانه­گی فرزانه­گی است، سکوت صدا است و اندوه شادی. دیوانه­گانِ جهانِ فریدالدین عطار، نظمِ نمادینِ زبان را تا معناهای متناقض فرو می­شکنند تا بگویند که ترکِ جهانِ خاکی به سوی خانه­ی آسمانی، زبانِ دیگری می­آفریند. اندوه را در آثارِ فریدالدین عطار بازبخوانیم: آغازِ یقین، توری برای صیدِ شادی، خودِ شادی. برای دیوانه­گانِ جهان بهرام صادقی اما، اندوه جز به معنای سمفونی­ی مکررِ مرگِ زنده­گان نیست.

 

5

در داستانِ با کمال تأسف، آقایِ مستقیم که سرگرمی­ی اصلی­اش، دقت در آگهی­ی ترحیم روزنامه­ها است، خبر مرگ خویش را در روزنامه­ای می­خواند و روز بعد، آگهی­ی مجلسِ خویش را نیز در همان روزنامه پیدا می­کند. در روز مقرر لباسِ عزا می­پوشد و به مجلسِ ترحیمِ خویش می­رود. آخوندی بالای منبر مشغولِ سخن گفتن از فضیلت­هایِ او است. آقای مستقیم از جای برمی­خیزد، اعلام می­کند که زنده است، طی سخنانی پرده از روی زنده­گی­ی خویش و دیگران برمی­دارد، هذیان می­گوید، دیوانه­وار می­خندد و بی­هوش می­شود.

آقای مستقیم در مجلس ترحیم خویش رازِ دیوانه­گی­اش را فاش می­کند. او نه چندان عاقل است که جهان را تاب آورد نه چندان دیوانه که به معبودی آن سوی جهان کنونی دل­بسته باشد. معبودِ آقای مستقیم مرده است و با مرگِ او «پندار» جای «حقیقت» را گرفته است. آقای مستقیم در مجلس ترحیم خویش پرده­ی پندار را کنار می­زند تا تبدیل به دیوانه­ای می­شود که رازِ هم­سانی­ی هستی و مرگ خود و دیگران را با صدای بلند می­خواند. او دیوانه است، چرا که معبود را یافته است و گم کرده است و دیگران عاقل اند، چرا که در سوکِ گم­شده­ای ننشسته­اند. آقایِ مستقیم غریقِ جهان است و نامحرم با آن؛ هم­شکلِ دیگران و گریزان از آنان؛ دیوانه­ای که از خویش به هیچ­کجا می­گریزد: «[...] این آخوند مجسمة شهوت و رذالت است، من می­شناسمش، چهارتا زن خوشگل دارد. همین شما، آن دست راستی که با من رفیق بود دزدی می­کند، سه چهارتا خانه خریده است، گویا مقامش هم ترقی کرده است [...] خودم هستم: آقای مستقیم، کارمند سابق ادارة دخانیات [...] با کمال تأسف غلط کردید، من زنده­ام آقایان من زنده­ام. مگر زنده بودن به نفس کشیدن نیست؟ آها! نفس کشیدم. مگر زنده بودن به چیز خوردن نیست؟ چشمتان را باز کنید: این آدامس است می­جوم. مگر زندگی خواب نیست؟ من هر شب می­خوابم. می­گویید عشق نداشته­ام، محبت ندیده­ام، مزة راحتی نچشیده­ام؟ اما جای دلسوزی بهتر است دست از این توطئه­ها بردارید.»8

با کمال تأسف، صحنه­ی قَلب یک واژه است تا واژه­های دیگر معنای عادت­شده­ی خویش را حفظ کنند. آقای مستقیم زنده­گی­ی خود و دیگران را مرگ می­خواند تا شب و خواب و دیوانه­گی، معناهایِ مرسومِ خویش را پیدا کنند. در این خوانش دو واژه مفقود است: راز و عشق؛ که مرگِ معشوق ازلی جهان را بی راز و عشق می­کند. آقای مستقیم دیوانه­ای نامحرم است که صورتگری نمی­داند. دیوانه­گان فریدالدین عطار اما، صورتگران اند؛ داننده­گان رازها.

 

6

در اسرارنامهی فریدالدین عطار با دیوانه­ای روبه­رو می­شویم که از مردی که بر منبر سخن می­گوید، سئوال می­کند که چه می­گویی؟ مرد پاسخ می­دهد که چهل سال است اسرار می­گوید. دیوانه او را پند می­دهد که چهل سال دیگر بگوی و چون سن تو به هشتاد رسید، پیش من بیا تا با تو اسرار بگویم: « سبد درآب داری می­ندانی\ سر اندر خواب داری می­ندانی [...]  اگر بینا شود چشمت باسرار\ نماند عالم و دیار و آثار»9

دیوانه­گانِ فریدالدین عطار راز را در قلبِ معنای واژه­ی اسرار می­یابند. اگر آقای مستقیم، راز نمی­داند، دیوانه­گان فریدالدین عطار رازگویانِ درگیر در عقلِ مختصر را رازدار نمی­دانند. آن­ها در گذر از عقلِ مختصر، عشق را حس می­کنند و در عشق، عقل کل را می­جویند. بازخوانی­ی واژه­ها در جهان فریدالدین عطار، نشانِ یک جست­وجوی به انجام رسیده است؛ هم نشان هم دلیلِ هم­خانه­گی­ی دیوانه­گی و عشق: «صد مرحله زانسوی خرد خواهم شد\ فارغ ز وجود نیک و بد خواهم شد\ از زیبایی که در پس پرده منم\ ای بیخبران عاشق خود خواهم شد»10

دیوانه­گان فریدالدین عطار، با کشفِ راز خود را می­بینند، در خود معشوق را کشف می­کنند و در معشوق راز را می­بینند. دایره­ای کامل که دیوانه­گی را دوپهلو می­کند. یک معنا از جهان خاکی دل می­کند و در مقابل عاقلان نامحرم است، یک معنا از معشوق غافل است و نامحرم در مقابل راز. رازدانان دیوانه­گان صورتگر اند: «آن کزو غافل بود دیوانه­ای نامحرمست\ وانکه زو فهمی کند دیوانه­ای صورتگرست»11

آقای مستقیم، دیوانه­ای دو سویه است. نامحرم در مقابلِ عاقلان جهان و رانده­شده از سوی غایتی که به خویش بخواند. فریدالدین عطار واژه­ی دیوانه را در دو معنا می­خواند. بهرام صادقی، معنای سومی نیز اضافه می­کند. دیوانه­گان را در آثار فریدالدین عطار بخوانیم: محرم یار و نامحرمِ خاک جهان. دیوانه­گان بهرام صادقی را بنویسیم: گم­کرده­یار و نامحرمِ جهان خاک. این ویژه­گی را در یک مکان بخوانیم: برزخ.

 

7

در داستانِ کوتاه غیر منتظر، سرگذشت آقای مساوات را می­خوانیم که با هم­سر و دخترش زنده­گی­ی پر از درگیری و ابتذالی را تجربه می­کند. مرد کتابی در مورد تاریخ پرافتخار ایرانیان نوشته است. هم­سر و دخترش اما، جز زنده­گی­ی روزمره، دل­مشغولی­ای ندارند. هم­سر آقای مساوات، طاوس خانم، مدت­ها است با دوست قدیمی­اش، اشرف خانم، قهر است. او آقای مساوات را وادار می­کند که از قولِ او نامه­ای به اشرف خانم بنویسد و از او بخواهد که دوستی­ی قدیمی را تجدید کند. اشرف خانم، خواهش طاوس خانم را می­پذیرد و به­هم­راه پسرش که دکتر فرنگ­رفته­ای است، به خانه­ی آقای مساوات می­آید. پسر رفتاری جنون­آمیز دارد و رابطه­ی طاوس خانم و اشرف خانم نیز جز رابطه­ای مبتذل نیست. سرانجام پسر اشرف خانم از دختر آقای مساوات و طاوس خانم خواستگاری می­کند، دختر می­پذیرد و دور دیوانه­گی کامل می­شود در پایانِ داستان هذیان دیوانه­وار آقای مساوات را می­خوانیم که هیچ ناشری حاضر نیست کتاب او را چاپ کند: «ناشر ... عرق فروش ... آقای دکتر ... آقای مهندس ... خانمها ... آقایان ... همه فتقشان را عمل کرده­اند. من باید بروم به سراغ ... آقای اقراری ... که فتقش سر جایش است ... آنوقت همة کتاب را برایش بخوانم ...کجاست؟ آقای اقراری کجاست؟ خیلی خوب یادم آمد ... زیر درشکه است ... زیر درشکه است.»12

دیوانه­گان جهانِ داستان غیر منتظر، همه­ی تاریخ یک سرزمین را به جدال می­طلبند؛ همه­ی روایت­هایی را که در متن­های گوناگون جاخوش کرده­اند. دیوانه­گی­ی آقای مساوات همه­ی راه­هایی را که در همه­ی تاریخ ایران به سوی غایت هستی کشیده شده­اند، تبدیل به بی­راهه می­کند. تناقض هستی­ی آقای مساوات و نوع خوانش او از تاریخِ ایران، معنای دیوانه­گان  فریدالدین عطار را نیز باژگونه می­کند. در زیر خورشیدِ جهان داستان غیر منتظر، همه­ی تأویل­های دیوانه­گان فریدالدین عطار از هستی، سراب می­نماید و دیوانه­گی تبدیل به توهمی می­شود که نه نشانِ حضور دیگری که صدای بازخوانی­ی تاریخی مکرر است که در دلِ آن عاقل و دیوانه از یک آبشخور سیراب می­شوند. همه­ی سکوت، سرافرازی، شادی، رضایت دیوانه­گان جهان آثار  فریدالدین عطار در پژواک هذیانِ آقای مساوات در یک عبارت خلاصه می­شود: نه جنون و نه عقل؛ ما سخت به هم پُر شباهت ایم؛ سیمرغ توهم و پر شکسته­ی واقعیت ایم.

 

8

ماجرای داستان سراسر حادثه در یک مجتمع مسکونی می­گذرد. یکی از اطاق­ها در اختیار سه برادر و مادر آن­ها است، برادر کوچک دانش­جو است، برادر وسطی کارمند اداره است، برادر بزرگ یک مبارز شکست خورده است که وقت و بی­وقت مهمانی می­دهد، با هم­سایه­ها در مورد سوسیالیسم و دموکراسی بحث می­کند، بساطِ عرق­خوری راه می­اندازد و مثنوی­ی معنوی می­خواند. مهمانان او نیز موجوداتِ غریبی اند. یکی از آن­ها که بلبل نام دارد و صاحبِ این مجتمع مسکونی است، آرزو دارد خواننده شود، اما تا کنون چندین بار در امتحانِ خواننده­گی­ی رادیو رد شده است. هم­سایه­ی دیگر ملقب به درویش، مریدِ برادر بزرگ است. در طبقه­ی دوم این خانه زن و مردی میان­سال زنده­گی می­کنند. مرد حرکاتی جنون­آمیز دارد و زن نیز خل­وضع می­نماید. جوانِ مجردی نیز در این خانه زنده­گی می­کند؛ یک جوانِ شهرستانی که هر شب فاحشه­ای را با خود به خانه می­آورد. سراسر حادثه، ماجرای یکی از مهمانی­های برادر بزرگ را دست­مایه می­کند تا فضایی جنون­آمیز آفریده شود؛ فضایی پر از شکست و حرمان و بن­بست.

پرنده­گانِ منطق­الطیرِ فریدالدین عطار در سراسر حادثه پَر می­ریزند. آن برادر بزرگ که برادر کوچک­اش را با بحث در موردِ سوسیالیسم و مثنوی می­آزارد، هدهدی است که در جست­وجوی سیمرغ در میانِ راه مانده است. بلبلِ منطق­الطیر فریدالدین عطار، که نماد خویش­پرستی است، سفر آغاز نمی­کند تا هدهد هم­چون همه­ی دیوانه­گانِ فریدالدین عطار یگانه بنماید. بلبل، شخصیتِ آوازه­خوان داستان سراسر حادثه اما، هم­پیمانه­ی آرمان­باخته­ای ویران است تا بگوید بلبل­ها و هدهدها از یک ریشه اند. پرندهانِ منطق­الطیرِ فریدالدین عطار هدهد را به مرادی برگزیدند تا خود سیمرغ شوند. درویشِ سراسر حادثه اما، آینه­ی شکست را به مرادی انتخاب کرده است تا مرید و مراد، هردو، به خاک افتاده باشند.

داستانِ سراسر حادثه، سیمرغ­های فریدالدین عطار را خلعِ ید می­کند تا دیوانه­گی، شکست بنماید، عشق گریز به ناکجاآباد خوانده شود و خوانشی دیگر از یک تاریخ، از زبانِ قهرمانانِ سراسر حادثه پا به میدان بگذارد. غایتی نیست، حتی اگر ما به مثنوی­ی مولانا دل ببندیم. سیمرغ هرگز نبوده است. نشانِ مرگِ نطفه­اش: حضور ما.

 

9

بهرام صادقی با نگاه به بازمانده­گان کودتای 28 مردادماه سال 1332، غایت­باخته­گان را کسوت دیوانه­گی می­پوشاند تا همه­ی متن­های تاریخِ یک سرزمین را از چشمِ انسانِ عصرِ خویش بخواند و فریدالدین عطار چشم بر تاریخ می­بندد تا واژه دیوانه­گی تأویلی دیگر شود. فریدالدین عطار زبان را تا سکوت می­کشاند. بهرام صادقی سکوت او را در یک صدا می­خواند. تاریخِ سرزمینِ ما آینه­ی کش­مکشِ این سکوت و صدا هم هست.

مهرماه 1378

ویرایش و بازنویسی: آبان­ماه 1388

 

 

پی­نوشت­ها:

1 ـ سهروردی، شهاب­الدین یحیی. (1375)، قصه­های شیخ اشراق، به تصحیح جعفر مدرس صادقی، تهران، ص 35

2 ـ همان­جا

3 ـ آشوری، داریوش. (1377)، هستی­شناسی حافظ، تهران،  ص 151

4 ـ همان­جا، ص 73

5 ـ صادقی، بهرام. (1357)، ملکوت، تهران، ص 5

6 ـ عطار نیشابوری، شیخ فریدالدین. (1364)، الهی­نامه، بتصحیح فواد روحانی، تهران، صص   99 ـ 98

7 ـ همان­جا، ص 96

8 ـ صادقی، بهرام. (1354)، سنگر و قمقمه­های خالی، تهران، ص 90

9 ـ عطار نیشابوری، شیخ فریدالدین. (1376)، اسرارنامه، ویرایش: محمد ابراهیمی، تهران، ص 111

10 ـ عطار نیشابوری، شیخ فریدالدین. (1375)، مختارنامه، به تصحیح و مقدمه­ از: محمدرضا شفیعی کدکنی، ص 110

11 ـ عطار نیشابوری، شیخ فریدالدین. (1345)، دیوان عطار، تهران، ص 47

12 ـ صادقی (1354)، ص 115

 

   

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ به مطالب دوات فقط می‌توانید لینک بدهید.

برگشت