samedi, 09 avril 2016
بهروز
شيدا
سیمرغهای پرشکسته و صاحبانِ راز
مقایسهای کوتاه میانِ دیوانهگانِ داستانهای
بهرام صادقی و دیوانهگانِ آثارِ فریدالدین
عطار
اشاره :
این
جستار متنِِ ویراسته و بازنویسیشدهی جستاری
است که پیش از این در مجموعه مقالهی گمشده
در فاصلهی دو اندوه چاپ شده است.
ب. ش.
جهان داستانهای بهرام صادقی را میتوان از
روزنههای گوناگون نگریست. همچون هر
چشمانداز پُرابهام و دستاندازی، جهانِ او در
منظر ما هم نهایت بنبستها است هم غایتِ
گشودهگیها. فضایِ خوفها و خرابیها و آبستن
سئوالها و سرابها؛ فاشکنندهی قفلها و
بانیی کلیدها. در نگاه به جهانِ داستانهای
بهرام صادقی ما، مفری برای گریز از بنبستِ
هستی نمییابیم؛ تنها کلیدهایی را کشف میکنیم
که توالیی پایانناپذیر بنبستها را بر ما
فاش میکنند؛ واژههایی را تأویل میکنیم که
چون پوست میاندازند، در معناهایی
تأویلناپذیر، فضایی پر از ویرانهگی بنیان
میگذارند. با گذر از همهی سئوالها، ما
سرانجام در کنارِ همهی سرابهای جهانِ بهرام
صادقی دیوانهگانی را مییابیم که خسته از
سئوال و سرود و سراب، در تنهاییی خویش، در
سوکِ عقلِ گمشده ساغری میزنند. اگر مجاز
باشیم که همهی جهانِ بهرام صادقی را در یک
واژه بازبخوانیم، واژهی دیوانهگی را
برمیگزینیم و چون بپرسند که دیوانهگی چیست،
پاسخ میدهیم، دیوانهگانِ او همان
دیوانهگانی هستند که در همهی تاریخ، چون
لَکی از تحقیر و شکست و ناتوانی، توجیهگر
عاقلان پیروز بودهاند؛ شرمندهی خویش و جهان.
در آینهی جهانِ داستانهای بهرام صادقی ما
اما، دیوانهگان دیگری را نیز به یاد
میآوریم؛ دیوانهگانِ شادخوار و پیروزی را که
رشکِ عاقلان اند. به یاد میآوریم دیوانهگانِ
جهانِ آثار فریدالدین عطار را که چون به عقلِ
مختصر پشت میکنند، آبروی جهان اند. در چهرهی
دیوانهگانِ بهرام صادقی ما دیوانهگان
فریدالدین عطار را به یاد میآوریم و در
چهرهی دیوانهگان فریدالدین عطار، به
دیوانهگانِ بهرام صادقی میاندیشیم. ما همهی
آثار فریدالدین عطار را نیز در واژهی
دیوانهگی باز میخوانیم، اما دیوانهگان او
چون عریان شوند، مغزِ دیگری دارند. به
دیوانهگان فریدالدین عطار و بهرام صادقی
نگاهی میکنیم؛ به پیروزمندان و
شکستخوردهگانِ خاکِ جهان.
1
در
قصهی آواز پر جبرئیل، شهابالدین یحیی
سهروردی حکایتِ روزگاری را میگوید که از
حجرهی زنان پرواز کرده، از قید و بندِ
دایرهی اطفال خلاصی یافته و در کنارِ سرایِ
مردان با ده پیرِ خوبسیما دیدار کرده است. او
که از شکوهِ ایشان به حیرت افتاده است، از یکی
از آنها میپرسد که از کدام سرا آمدهاند و
پاسخ میشنود که: «ما جماعتی مجردانیم، از
جانبِ ناکجاآباد میرسیم.»1 و
چون میخواهد بداند که چهگونه اوقات
میگذرانند، پیر به اشارهای بسنده میکند: «بدان
که کارِ ما خیاطَت است و ما جمله حافظِ کلامِ
خداوندیم و سیاحت کنیم.»2
راوی پیش ازآنکه پرواز آغاز کند، درِ شهر
بسته و درِ صحرا گشوده است؛ هم ازاینرو است
که بضاعت آن را یافته است که به حضورِ پیرانی
برسد که یکی از آنها سخنگوی دیگران است و
سخنگوییاش نه نشانِ فضیلتِ بیشتر که نشان
آن است که پیرانِ دیگر آن اهلیت را در راوی
نمییابند که با او سخن بگویند. جهانِ پیرانِ
خوبسیما را ترتیبی هست و آدمی تاآنجا توانِ
پرواز دارد که با شیخِ دهم سخن بگویند. پیرِ
دهم هم اما، چندان سخن نمیگوید و چون روز
برمیآید، درِ بیرونی میبندند و درِ شهر
میگشایند و پیرانِ نورانی ناپدید میشوند.
در
شرحی که در اواخرِ قرنِ هفتم هجری بر این متن
نوشته شده است، معنایِ این رویای پُر رمز و
راز را چنین گشودهاند که حجرهی زنان نماد
دلبستهگیهای جسمانی است، سرای مردان به
عالمِ روحانی اشاره دارد، ده پیر خوبسیما
همان عقلهای ده گانه اند، پیری که با راوی
سخن میگوید، تجسم عقلِ دهم است و خیاطت یعنی
صورتبخشیدن به موادِ مستعد. بدین ترتیب
آواز پر جبرئیل حکایتِ دیگری است از
جداییی آدمی از عقلِ کل و نزولاش به عالم
خاک. حکایتی از میل سوزانِ گمشدهای در برزخِ
تنهایی به بازگشت به سوی سرچشمه. بازگشت به
سرچشمه اما، تنها برای مواد مستعد ممکن
است؛ برای آنان که رازِ شوکتِ عقلِ کل را
دریافتهاند، اما آنکس که راز را دریابد جز
دیوانهای نیست. آثار فریدالدین عطار جولانگه
چنین دیوانهگانی است.
2
دیوانهگانِ جهانِ فریدالدین عطار بار امانت
بر دوش میبرند؛ سهمگینیی این بار را به
رایگان نخریدهاند. دیوانهگیی آنها تبلور
آغاز و فرجامِ همهِ کسانی است که تنها، اما
رستگار اند. رستگارانی که غایتشان هرگز در
مِه فرو نمیرود و راهشان به سویِ این غایت
هرگز بیراهه نیست. باور به تحقق غایت و
استقبال از رنج، نخستین گامِ دیوانهگی است؛
هرچند که راه را از ازل با عشق آذین بستهاند.
در میانِ گروههای گوناگونِ عرفانی، فریدالدین
عطار به آن گروهی متعلق است که آفرینشِ جهان
را در واژهی عشق باز میخوانند.
تقسیمبندییِ دقیقِ گروههای عرفانی چندان
ساده نیست، اما در یک نگاهِ کلی شاید بتوانیم
عرفانِ اسلامی را به دو مکتبِ عملی و نظری
تقسیم کنیم و آنگاه در مکتبِ عرفانِ نظری به
دو شاخهی شرقی و غربی اشاره. بر مبنای این
تقسیمبندی، تاریخِ عرفان از عرفانِ زاهدانه
آغاز میشود و تا عرفانی عاشقانه امتداد
مییابد. عرفانِ نخستین را، عرفانِ عملی
نامیدهاند. عارفانی چون علی هجویری،
ابوالقاسم قشیری، امام محمد غزالی، رهروانِ
چنین عرفانی هستند. آنان در آثاری چون
کشفالمحجوب، رسالهی قشیریه و
کیمیای سعادت، در چهارچوبِ حکایتهای
بسیار، بر لزومِ خوف از خداوند، توبه و ترک
لذتهایِ دنیوی تأکیدِ بسیار کردهاند و بر
اهمیتِ شریعت پای فشردهاند.
عرفانِ نظری راهِ دیگری در پیش گرفته است. در
این عرفان، راه بازگشت به سرچشمه از عشق پر
است و مبانیای چون اتحادِ عاقل و معقول،
فیضانِ هستی از مبدأ اول و شوق بازگشت به موطن
جایگاهی تعیینکننده مییابند. مبانیای که در
سخنان و آثارِ منصور حلاج، احمد غزالی،
عینالقضات، روزبهان، جلالالدین محمد مولوی،
ابنعربی، فریدالدین عطار و دیگران پژواکی
مکرر یافته است. در مکتبِ عرفانِ نظری اما، دو
شاخه قابلِ مشاهده است. از این دو شاخه که بر
مبنای دو نوع درک از اسطورهی آفرینش بنیان
گذاشته شده است، یکی در شرقِ جهانِ اسلام
بالیده است و شاخهی شرقی نام گرفته است و
دیگری در غربِ جهانِ اسلام جوانه زده و شاخهی
غربی خوانده شده است.
به
روایتِ شاخهی غربی، هبوطِ آدمی از سرچشمهی
نخستین ازآنرو رخ داده است که خداوند آدمی را
به گناه نخستین مجبور کرده است تا او را به
مثابه آینهدار جمالِ خویش به زمین بفرستد؛ که
آینهی جمالِ معرفت و مغفرتِ او گناهکاریی
آدمی است: «پس حکمت الاهیه اقتضا کرد،
ظهورِ مخالفت را از ایشان تا ظاهر شود از او
مرحمت و غفران. چنانکه در حدیث قدسی آمده است:
[...] اگر شما گناه نمیکردید شما را میبردم
و خلقی دیگر میآوردم تا گناه میکردند و
استغفار مینمودند تا بدیشان مغفرت میکردم که
آینهی جمالنمایِ مغفرتِ من، گناهکاری شماست.»3
بر مبنایِ این روایت، آنچه گناهِ نخستینِ
آدمی را توجیه میکند، نه تنها برخاسته از
میلِ خداوند به تجلی بخشیدن به جمالِ خود که
برخاسته از جلالِ او نیز هست. در شاخهی غربی،
گناه نخستینِ آدمی نه به معنایِ انتخابِ راهی
از سرِ عشق، که تبعیدی تقدیری است.
شاخهی شرقی، روایت گناهِ نخستینِ آدمی را از
جلالِ خداوند تهی میکند. در این شاخه از
عرفانِ اسلامی، ماجرایِ هبوطِ آدمی نه بیانِ
ارادهی یکجانبهی خالق، که حاصلِ قراردادی
پنهانی است که از روز ازل بین آدمی و خداوند
بسته شده است؛ براساس این قرارداد، خداوند از
آدمی میخواهد که بار سنگینِ حضور بر جهانِ
خاک را به بهای گناهکار خواندهشدن بر
شانههای خویش تاب آورد تا جمالِ او بی آینه
نماند. چنین است که فرشتهگان نیز مستِ جمالِ
آدمی اند: «در آثار بیارند که آدمی را بر
تختی نشاندند [...] فرمان آمد ملائکه را که
شما همه سویِ تختِ آدم روید و آدم را سجود
کنید. فرشتگان آمدند و در آدم نگرستند، همه
مستِ آن جمال گشتند.»4
فریدالدین عطار پیرو شاخهی شرقیی عرفانِ
نظری است. هم ازاینرو است که معنای عشقورزی
و دیوانهگی در نزد او یکی است. به گمانِ
فریدالدین عطار دیوانهگان عاشقان اند و
باورمندان به شکوهِ تردیدناپذیر هستی در
چهرهی عقلِ کل، هم عاشق هم دیوانه اند. در
جهانی داستانهای بهرام صادقی اما، دیوانهگان
عشقباختهگان اند؛ سوکوارانِ غایتِ برباد
رفته؛ چشمبهراهانِ یاری که نیامده است.
3
رمان ملکوت در شش فصل روایت میشود:
فصل اول:حلول جن، فصل دوم: اکنون او
سخن میگوید، فصل سوم: 13، فصل
چهارم: آخرین دیدار، پیش از صبحدم، فصل
پنجم، آخرین گفتگو، پیش از صبحدم، فصل
ششم: زمین. فصلهای اول، چهارم، پنجم،
ششم،از منظر سوم شخص روایت میشوند؛ فصل دوم و
سوم از منظر م. ل.
رمان ملکوت اینگونه آغاز میشود: «در
ساعت یازده شب چهارشنبة آن هفته جن در آقای
مودت حلول کرد.»5 در آن شبِ
مهتابی آقای مودت و سه تن از دوستاناش در
چمنزاری به میخواری مشغول اند. دوستان آقای
مودت او را به شهر میرسانند و برای معالجه
نزد دکتر حاتم میبرند. یکی از دوستانِ او
منشیی جوانِ سادهدلی است، دیگری مردی فربه
که تنها به لذتجویی میاندیشد و سومی مردی
مرموز که توان آیندهنگری دارد. شایع است که
دکتر حاتم هرسال شاگردِ تازهای استخدام
میکند، او را میکشد و از چربیی بدناش
صابون میسازد.او در مطبِ خویش بیماری به نامِ
م.ل دارد که از شهرِ دیگری آمده است و مایل
است که آخرین عضو سالمِ بدناش قطع شود.
منشیی جوان که حاضر به همه نوع فداکاری است،
زنی به نامِ ملکوت دارد و دیوانهوار عاشقِ او
است. دکتر حاتم هم زنی به نامِ ملکوت داشته
است که به دلیلِ مسمومیت درگذشته است. دکتر
حاتم جن را از تنِ آقای مودت خارج میکند.
م.ل خدمتکاری لال دارد و تصور میکند که
خدمتکارش را خودش لال کرده و پسرِ خود را نیز
کشته است.
دکتر حاتم چندین زن داشته، همه را کشته و اینک
پیشازآنکه مطبِ خویش را ترک کند، آخرین
همسرش و م.ل را میکشد. منشیی جوان و مرد
چاق از آمپولی که دکتر حاتم به آنها زده است،
هر دو میمیرند.
در
نخستین نگاه در ملکوتِ بهرام صادقی
تنها یک جنزده وجود دارد: آقای مودت که به
امیدِ درمان به مطب دکتر حاتم برده میشود.
اما در جهانی که در آن ملکوتِ آدمی به خاک
سپرده شده و آنان که هنوز ملکوتی دارند،
سادهدلانی بیش نیستند، دیوانهگی سرشتی
همهگانی است. دکتر حاتم همسری به نامی ملکوت
داشته که مرده است و منشیی جوان هنوز ملکوتی
دارد که در خانه منتظرِ او است. دو بهانهی
هستی با یک نام؛ یکی مرده و دیگری گسترده در
منظرِ سادهدلی که هنوز به ملکوتی چشمِ امید
دارد. واژهی ملکوت را، که در داستان نامِ
زنهایی است، در چند واژه بازبخوانیم: بخوانیم
آرمانشهر، بخوانیم معنای گمشده، بخوانیم
عایتِ هستی، بخوانیم عقلِ کل. ملکوت مرده است،
باورمندان به ملکوت هم میمیرند. با مرگِ
ملکوت، جنزدهگی عمومی است و دکتر حاتم که
مرگ هدیه میکند، جز سایهی پنهان م.ل نیست.
م.ل، بیماری که همهی اعضای بدناش قطع شده
است و آخرین عضوش نیز بهزودی قطع خواهد شد،
آن بیماری که پسرش را کشته است و خدمتکارش را
لال کرده است، آن بیماری که به مرگ پناه آورده
است تا دستهای آلودهی خویش بشوید، همراه
است هم راهنما، هم ملکوت بوده است هم
ملکوتنما. مکتبی است که مرده است، بهشتی است
که گم شده است، معشوقی است که عاشقاناش را
کشته است، کشتارکنندهای است که قاتلانِ خویش
را آفریده است. حضورش مرگ است و غیاباش
جنزدهگی؛ دیوانهگی. راهنما که تکهتکه
شود، راه بیراهه بوده است و راهنما و
چشمانداز که یکی شوند، م.ل خود ملکوت بوده
است. م.ل را در چند واژه بازبیافرینیم:
بنویسیم مرگِ ملکوت، بنویسیم به یغما رفتهی
یغماگر، بنویسیم پیامآورِ سکوت، بنویسیم
راهنمای سادهدلان.
در
این مکتب است که سادهدلان میمیرند، مرگ
تبدیل به درمان میشود و سکوت همهگانی. پس در
روزِ چهارشنبه که جن به تنِ آقای مودت حلول
کرده، همهی زمانها را میخوانیم. در آن
چمنزار که آقای مودت و دوستاناش بساطِ
میگساریی خویش را میگسترند، همهی مکانها
را، در تباهیی م.ل تباهیی همهی راهها و
چشماندازها را، در چهرهی آن جن که تن آقای
مودت را برگزید، دیوانهگیی همه را.
میخوانیم که عقلِ کل گم شده است و
گمشدهگیی این کلیت نه تنها مرگ که سکوت را
نیز آفریده است. آن خدمتکارِ لالِ م.ل سکوتی
را بر فضای داستان حاکم میکند که همشانهی
مرگ و دیوانهگی است. سکوتِ خدمتکارِ م.ل را
در چند واژه بخوانیم: ویرانی، گمشدهگی، زخمی
از سوی سَروَر. سکوتِ دیوانهگانِ فریدالدین
عطار از جنسِ دیگری است: آبادی، سامان، رحمتِ
معشوق.
4
در
حکایتِ دیوانهی خاموش در الهینامهی
فریدالدین عطار، حکایتِ دیوانهای را
میخوانیم که با هیچکس سخن نمیگوید و چون
چراییی این سکوت را از او میپرسند، پاسخ
میدهد که در جهانی که معنای سخنِ او را
درنمییابند، جای سخنگفتن نیست. سکوت اما،
برای او جز به معنای شادی نیست، که حضورِ یار
سکوت را جامهای دیگر میپوشاند: «ترا شادی
بدو باید دگر نه\ غم بیدولتی میخور دگر نه؟\
بدو گر شاد میباشی زمانی\ تو داری نقد شادی
جهانی\ وگر نامش بگویی یک زمان تو\ همه نامی
براندی بر زبان تو»6
حکایتِ دیوانهی خاموش تنها سکوت را
معنای صدا نمیبخشد، شادی را نیز معنا میکند.
شادی جز از دلِ اندوه برنمیآید.
در
الهینامهی فریدالدین عطار، در حکایتِ
سلطان محمود و دیوانه چنین میخوانیم
که سلطان محمود بر ویرانهای میگذرد و
دیوانهای را میبیند که گویی اندوهِ جهان بر
دل دارد. سلطان دلیلِ اندوهِ او را میپرسد و
مرد که کلاهی از نمد بر سر دارد، خطاب به
سلطان پاسخ میدهد که: «گرت هم زین نمد
بودی کلاهی\ ترا بودی بدین اندوه راهی\ ولیکن
در میان پادشائی\ چه دانی سختی و درد جدائی.»7
اندوه راهِ تحقق شادی را سنگفرش میکند؛ راهِ
وصلِ یار را. معنای اندوه اما، نمیشکند مگر
گمشدهای شناخته شود که یافتهشدناش تقدیری
ازلی است. اندوه هم پیشدرآمدِ شادی است هم
خودِ شادی؛ که در جهانِ یقینِ بیخلل،
دیوانهگی فرزانهگی است، سکوت صدا است و
اندوه شادی. دیوانهگانِ جهانِ فریدالدین
عطار، نظمِ نمادینِ زبان را تا معناهای متناقض
فرو میشکنند تا بگویند که ترکِ جهانِ خاکی به
سوی خانهی آسمانی، زبانِ دیگری میآفریند.
اندوه را در آثارِ فریدالدین عطار بازبخوانیم:
آغازِ یقین، توری برای صیدِ شادی، خودِ شادی.
برای دیوانهگانِ جهان بهرام صادقی اما، اندوه
جز به معنای سمفونیی مکررِ مرگِ زندهگان
نیست.
5
در
داستانِ با کمال تأسف، آقایِ مستقیم که
سرگرمیی اصلیاش، دقت در آگهیی ترحیم
روزنامهها است، خبر مرگ خویش را در
روزنامهای میخواند و روز بعد، آگهیی مجلسِ
خویش را نیز در همان روزنامه پیدا میکند. در
روز مقرر لباسِ عزا میپوشد و به مجلسِ ترحیمِ
خویش میرود. آخوندی بالای منبر مشغولِ سخن
گفتن از فضیلتهایِ او است. آقای مستقیم از
جای برمیخیزد، اعلام میکند که زنده است، طی
سخنانی پرده از روی زندهگیی خویش و دیگران
برمیدارد، هذیان میگوید، دیوانهوار میخندد
و بیهوش میشود.
آقای مستقیم در مجلس ترحیم خویش رازِ
دیوانهگیاش را فاش میکند. او نه چندان عاقل
است که جهان را تاب آورد نه چندان دیوانه که
به معبودی آن سوی جهان کنونی دلبسته باشد.
معبودِ آقای مستقیم مرده است و با مرگِ او
«پندار» جای «حقیقت» را گرفته است. آقای
مستقیم در مجلس ترحیم خویش پردهی پندار را
کنار میزند تا تبدیل به دیوانهای میشود که
رازِ همسانیی هستی و مرگ خود و دیگران را با
صدای بلند میخواند. او دیوانه است، چرا که
معبود را یافته است و گم کرده است و دیگران
عاقل اند، چرا که در سوکِ گمشدهای
ننشستهاند. آقایِ مستقیم غریقِ جهان است و
نامحرم با آن؛ همشکلِ دیگران و گریزان از
آنان؛ دیوانهای که از خویش به هیچکجا
میگریزد: «[...] این آخوند مجسمة شهوت و
رذالت است، من میشناسمش، چهارتا زن خوشگل
دارد. همین شما، آن دست راستی که با من رفیق
بود دزدی میکند، سه چهارتا خانه خریده است،
گویا مقامش هم ترقی کرده است [...] خودم هستم:
آقای مستقیم، کارمند سابق ادارة دخانیات [...]
با کمال تأسف غلط کردید، من زندهام آقایان من
زندهام. مگر زنده بودن به نفس کشیدن نیست؟
آها! نفس کشیدم. مگر زنده بودن به چیز خوردن
نیست؟ چشمتان را باز کنید: این آدامس است
میجوم. مگر زندگی خواب نیست؟ من هر شب
میخوابم. میگویید عشق نداشتهام، محبت
ندیدهام، مزة راحتی نچشیدهام؟ اما جای
دلسوزی بهتر است دست از این توطئهها بردارید.»8
با
کمال تأسف،
صحنهی قَلب یک واژه است تا واژههای دیگر
معنای عادتشدهی خویش را حفظ کنند. آقای
مستقیم زندهگیی خود و دیگران را مرگ
میخواند تا شب و خواب و دیوانهگی، معناهایِ
مرسومِ خویش را پیدا کنند. در این خوانش دو
واژه مفقود است: راز و عشق؛ که مرگِ معشوق
ازلی جهان را بی راز و عشق میکند. آقای
مستقیم دیوانهای نامحرم است که صورتگری
نمیداند. دیوانهگان فریدالدین عطار اما،
صورتگران اند؛ دانندهگان رازها.
6
در
اسرارنامهی فریدالدین عطار با
دیوانهای روبهرو میشویم که از مردی که بر
منبر سخن میگوید، سئوال میکند که چه
میگویی؟ مرد پاسخ میدهد که چهل سال است
اسرار میگوید. دیوانه او را پند میدهد که
چهل سال دیگر بگوی و چون سن تو به هشتاد رسید،
پیش من بیا تا با تو اسرار بگویم: « سبد
درآب داری میندانی\ سر اندر خواب داری
میندانی [...] اگر بینا شود چشمت باسرار\
نماند عالم و دیار و آثار»9
دیوانهگانِ فریدالدین عطار راز را در قلبِ
معنای واژهی اسرار مییابند. اگر آقای
مستقیم، راز نمیداند، دیوانهگان فریدالدین
عطار رازگویانِ درگیر در عقلِ مختصر را رازدار
نمیدانند. آنها در گذر از عقلِ مختصر، عشق
را حس میکنند و در عشق، عقل کل را میجویند.
بازخوانیی واژهها در جهان فریدالدین عطار،
نشانِ یک جستوجوی به انجام رسیده است؛ هم
نشان هم دلیلِ همخانهگیی دیوانهگی و عشق:
«صد مرحله زانسوی خرد خواهم شد\ فارغ ز
وجود نیک و بد خواهم شد\ از زیبایی که در پس
پرده منم\ ای بیخبران عاشق خود خواهم شد»10
دیوانهگان فریدالدین عطار، با کشفِ راز خود
را میبینند، در خود معشوق را کشف میکنند و
در معشوق راز را میبینند. دایرهای کامل که
دیوانهگی را دوپهلو میکند. یک معنا از جهان
خاکی دل میکند و در مقابل عاقلان
نامحرم است، یک معنا از معشوق غافل است و
نامحرم در مقابل راز. رازدانان دیوانهگان
صورتگر اند: «آن کزو غافل بود دیوانهای
نامحرمست\ وانکه زو فهمی کند دیوانهای
صورتگرست»11
آقای مستقیم، دیوانهای دو سویه است. نامحرم
در مقابلِ عاقلان جهان و راندهشده از سوی
غایتی که به خویش بخواند. فریدالدین عطار
واژهی دیوانه را در دو معنا میخواند. بهرام
صادقی، معنای سومی نیز اضافه میکند.
دیوانهگان را در آثار فریدالدین عطار
بخوانیم: محرم یار و نامحرمِ خاک جهان.
دیوانهگان بهرام صادقی را بنویسیم:
گمکردهیار و نامحرمِ جهان خاک. این ویژهگی
را در یک مکان بخوانیم: برزخ.
7
در
داستانِ کوتاه غیر منتظر، سرگذشت آقای
مساوات را میخوانیم که با همسر و دخترش
زندهگیی پر از درگیری و ابتذالی را تجربه
میکند. مرد کتابی در مورد تاریخ پرافتخار
ایرانیان نوشته است. همسر و دخترش اما، جز
زندهگیی روزمره، دلمشغولیای ندارند. همسر
آقای مساوات، طاوس خانم، مدتها است با دوست
قدیمیاش، اشرف خانم، قهر است. او آقای مساوات
را وادار میکند که از قولِ او نامهای به
اشرف خانم بنویسد و از او بخواهد که دوستیی
قدیمی را تجدید کند. اشرف خانم، خواهش طاوس
خانم را میپذیرد و بههمراه پسرش که دکتر
فرنگرفتهای است، به خانهی آقای مساوات
میآید. پسر رفتاری جنونآمیز دارد و رابطهی
طاوس خانم و اشرف خانم نیز جز رابطهای مبتذل
نیست. سرانجام پسر اشرف خانم از دختر آقای
مساوات و طاوس خانم خواستگاری میکند، دختر
میپذیرد و دور دیوانهگی کامل میشود در
پایانِ داستان هذیان دیوانهوار آقای مساوات
را میخوانیم که هیچ ناشری حاضر نیست کتاب او
را چاپ کند: «ناشر ... عرق فروش ... آقای
دکتر ... آقای مهندس ... خانمها ... آقایان
... همه فتقشان را عمل کردهاند. من باید بروم
به سراغ ... آقای اقراری ... که فتقش سر جایش
است ... آنوقت همة کتاب را برایش بخوانم
...کجاست؟ آقای اقراری کجاست؟ خیلی خوب یادم
آمد ... زیر درشکه است ... زیر درشکه است.»12
دیوانهگان جهانِ داستان غیر منتظر،
همهی تاریخ یک سرزمین را به جدال میطلبند؛
همهی روایتهایی را که در متنهای گوناگون
جاخوش کردهاند. دیوانهگیی آقای مساوات
همهی راههایی را که در همهی تاریخ ایران به
سوی غایت هستی کشیده شدهاند، تبدیل به
بیراهه میکند. تناقض هستیی آقای مساوات و
نوع خوانش او از تاریخِ ایران، معنای
دیوانهگان فریدالدین عطار را نیز باژگونه
میکند. در زیر خورشیدِ جهان داستان غیر
منتظر، همهی تأویلهای دیوانهگان
فریدالدین عطار از هستی، سراب مینماید و
دیوانهگی تبدیل به توهمی میشود که نه نشانِ
حضور دیگری که صدای بازخوانیی تاریخی مکرر
است که در دلِ آن عاقل و دیوانه از یک آبشخور
سیراب میشوند. همهی سکوت، سرافرازی، شادی،
رضایت دیوانهگان جهان آثار فریدالدین عطار
در پژواک هذیانِ آقای مساوات در یک عبارت
خلاصه میشود: نه جنون و نه عقل؛ ما سخت به هم
پُر شباهت ایم؛ سیمرغ توهم و پر شکستهی
واقعیت ایم.
8
ماجرای داستان سراسر حادثه در یک مجتمع
مسکونی میگذرد. یکی از اطاقها در اختیار سه
برادر و مادر آنها است، برادر کوچک دانشجو
است، برادر وسطی کارمند اداره است، برادر بزرگ
یک مبارز شکست خورده است که وقت و بیوقت
مهمانی میدهد، با همسایهها در مورد
سوسیالیسم و دموکراسی بحث میکند، بساطِ
عرقخوری راه میاندازد و مثنویی معنوی
میخواند. مهمانان او نیز موجوداتِ غریبی اند.
یکی از آنها که بلبل نام دارد و صاحبِ این
مجتمع مسکونی است، آرزو دارد خواننده شود، اما
تا کنون چندین بار در امتحانِ خوانندهگیی
رادیو رد شده است. همسایهی دیگر ملقب به
درویش، مریدِ برادر بزرگ است. در طبقهی دوم
این خانه زن و مردی میانسال زندهگی میکنند.
مرد حرکاتی جنونآمیز دارد و زن نیز خلوضع
مینماید. جوانِ مجردی نیز در این خانه
زندهگی میکند؛ یک جوانِ شهرستانی که هر شب
فاحشهای را با خود به خانه میآورد. سراسر
حادثه، ماجرای یکی از مهمانیهای برادر
بزرگ را دستمایه میکند تا فضایی جنونآمیز
آفریده شود؛ فضایی پر از شکست و حرمان و
بنبست.
پرندهگانِ منطقالطیرِ فریدالدین عطار
در سراسر حادثه پَر میریزند. آن برادر بزرگ
که برادر کوچکاش را با بحث در موردِ
سوسیالیسم و مثنوی میآزارد، هدهدی است که در
جستوجوی سیمرغ در میانِ راه مانده است. بلبلِ
منطقالطیر فریدالدین عطار، که نماد
خویشپرستی است، سفر آغاز نمیکند تا هدهد
همچون همهی دیوانهگانِ فریدالدین عطار
یگانه بنماید. بلبل، شخصیتِ آوازهخوان داستان
سراسر حادثه اما، همپیمانهی
آرمانباختهای ویران است تا بگوید بلبلها و
هدهدها از یک ریشه اند. پرندهانِ
منطقالطیرِ فریدالدین عطار هدهد
را به مرادی برگزیدند تا خود سیمرغ شوند.
درویشِ سراسر حادثه اما، آینهی شکست
را به مرادی انتخاب کرده است تا مرید و مراد،
هردو، به خاک افتاده باشند.
داستانِ سراسر حادثه، سیمرغهای
فریدالدین عطار را خلعِ ید میکند تا
دیوانهگی، شکست بنماید، عشق گریز به
ناکجاآباد خوانده شود و خوانشی دیگر از یک
تاریخ، از زبانِ قهرمانانِ سراسر حادثه
پا به میدان بگذارد. غایتی نیست، حتی اگر ما
به مثنویی مولانا دل ببندیم. سیمرغ هرگز
نبوده است. نشانِ مرگِ نطفهاش: حضور ما.
9
بهرام صادقی با نگاه به بازماندهگان کودتای
28 مردادماه سال 1332، غایتباختهگان را کسوت
دیوانهگی میپوشاند تا همهی متنهای تاریخِ
یک سرزمین را از چشمِ انسانِ عصرِ خویش بخواند
و فریدالدین عطار چشم بر تاریخ میبندد تا
واژه دیوانهگی تأویلی دیگر شود. فریدالدین
عطار زبان را تا سکوت میکشاند. بهرام صادقی
سکوت او را در یک صدا میخواند. تاریخِ
سرزمینِ ما آینهی کشمکشِ این سکوت و صدا هم
هست.
مهرماه 1378
ویرایش و بازنویسی:
آبانماه 1388
پینوشتها:
1
ـ سهروردی، شهابالدین یحیی. (1375)،
قصههای شیخ اشراق، به تصحیح جعفر مدرس
صادقی، تهران، ص 35
2
ـ همانجا
3
ـ آشوری، داریوش. (1377)، هستیشناسی حافظ،
تهران، ص 151
4
ـ همانجا، ص 73
5
ـ صادقی، بهرام. (1357)، ملکوت، تهران، ص 5
6
ـ عطار نیشابوری، شیخ فریدالدین. (1364)،
الهینامه، بتصحیح فواد روحانی، تهران، صص
99 ـ 98
7
ـ همانجا، ص 96
8
ـ صادقی، بهرام. (1354)، سنگر و قمقمههای
خالی، تهران، ص 90
9
ـ عطار نیشابوری، شیخ فریدالدین. (1376)،
اسرارنامه، ویرایش: محمد ابراهیمی، تهران،
ص 111
10
ـ عطار نیشابوری، شیخ فریدالدین. (1375)،
مختارنامه، به تصحیح و مقدمه از: محمدرضا
شفیعی کدکنی، ص 110
11
ـ عطار نیشابوری، شیخ فریدالدین. (1345)،
دیوان عطار، تهران، ص 47
12
ـ صادقی (1354)، ص 115