Davat

گرداننده : رضا قاسمی نشريه ادبی

صفحه‌ی نخست

مقاله

داستان

شعر

گفت و گو

نمايشنامه

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

کارهای رضا قاسمی
 روی انترنت

دعوت به مراسم کتابخوانی

کتابخانه الکترونيکی دوات

تماس

 

mercredi, 20 avril 2016 

 

خوس میداخ
Guus Middag (1)


ENO ZWDLDN HRGE
ترجمه مودب میرعلائی


 

"کارل فان هت ریفِ"2 در یکی از نوشته‌هایش داستان مرد ماهیگیری را شرح می‌دهد. هوای خوبی‌ست. ناگهان انگشتر مرد ماهیگیر در آب می‌افتد. دقیقا ده سال بعد مرد درست همان جا دوباره به ماهیگیری می‌رود و ماهی کپور چاق و چله‌ای را صید می‌کند. آن را به خانه می‌برد. آن جا ماهی پخته و خورده می شود.
داستانی زیبا. "فان هت ریف" این داستان را مثال می‌زند برای آن چه خود آن را نوسان صفر نامیده است. نمونه‌ای از داستانی که در آن به رغم این توقع که حتما باید اتفاقی بیفتد، هیچ اتفاقی نمی‌افتد. او بر این باور است که نویسنده با این نوسان‌ نقطه ی صفر راه به جایی نمی‌برد و زمانی به داستان توجه خواهد شد که شکم ماهی باز شود و حلقه‌ی ازدواج در شکم ماهی باشد. من در این مورد شک دارم. انتظارهایی که گره گشایی نمی‌شوند هم مزایای خاص خود را دارند، از جمله طنز. به همین داستان بالا نگاه کنید. شاید انتظارهای گره گشایی نشده‌ی این داستان تفاوتِ میان روزنامه نگاری و ادبیات را نشان بدهد.
23 اکتبر 1996 خبری در روزنامه: خانم" اویلین نوستمو" از شمال نروژ تقریبا از هوش رفت وقتی که در حال پختن گوشت گوزنی بود که شوهرش برای سگ‌ شان شکار کرده بود چرا که در ماهی‌ تابه حلقه‌ی طلایش را دید که حدود سه سال پیش در جنگل آن را گم کرده بود. این حلقه احتمالن بر شاخه‌ی درخت کاجی گیر کرده و گوزن آن را خورده بود.
خبری دیگر در 9 سپتامبر 1999: خانم " شبانا حسین" ساکن برادفوردِ انگلیس در هنگام آشپزی، گوجه‌ای را به دو نیم کرد و ناگهان دید که بر نیمی از گوجه‌ی بریده شده نام الله و بر نیمه‌ی دیگر عبارت لا الله الا اله به عربی نقش بسته است. هزاران مومن به آشپزخانه‌ی خانم حسین هجوم بردند تا گوجه را ببینند و به دانشگاه لیدز دستور داده شد که راست و دروغ قضیه را بررسی کند و از آن نگهداری شود.
در هر دو مورد باید قبول کنیم که با داستان‌های واقعی سرو کار داریم. هر دو خبر در تعداد زیادی از روزنامه‌ها گزارش شدند. اما در هر دوی این موارد چیزی هست که باعث بی‌اعتمادی می شود. هرچقدر هم این خبرها باورنکردنی باشند باز چیزی آشنا را درخود دارند و آن طرح روشن قصه‌های پریان است. ساختار شناخته شده ی افسانه. آن را با کارکرد قدیم رمالی و پیشگویی هم می‌توان مقایسه کرد. پیشگوی درون. واسطه‌ی میان بالایی‌ها و پایینی‌ها، کسی که می‌داند کدام عضو از بدن حیوان قربانی شونده مطلوب خدایان یا آینده‌ی نامعلوم است. در این جا این نقش به عهده‌ی زنی گذاشته می‌شود که در عضوی از بدن گوزن، معجزه را می‌بیند یا کسی که با بریدن گوجه‌ای در گوشت آن پیام خدای‌گونه را می‌خواند.
شکل‌های مدرن فالگیری، هر دو موضوع بر محوری قدیمی می چرخند: در آشوب زندگی می کنیم یا در انضباط ؟ اتفاق بر ما حکمرانی می‌کند یا خدا؟ با همه‌ی این گوزن‌هایی که در جنگل‌های اطراف سرگردان‌اند و با حلقه‌ی ازدواجی ( کارت بانکی، فندکی، دسته کلید اتومبیلی ) در شکم‌هایشان راه می‌روند، دقیقا همانی را شکار کنی که حلقه‌ی ازدواجی را در خود دارد که تو بیست سال پیش برای همسرت خریده‌ای. این اتفاقی ست؟ یا یک حاکمی جایی هست، که نامرئی‌ست اما باعث می‌شود که این گوزن، گوزنی که بی آنکه از او خواسته شده باشد حلقه‌ی طلایی را بلعیده است، درست روبروی شکارچی‌ای قرار گیرد که همسر خانم " نوتسمو" است و او در بهترین زمانِ ممکن شکاری بکند که همسرش بعداَ در آشپزخانه چیزی را پس بگیرد که روزی از آن خودش بوده؟ آیا پیامی از خدا را در گوجه‌ای یافتن چیزی است مربوط به علم آمار: مثلن اینکه در یک قرن 360 بار این اتفاق می‌افتد اما در 359 بار دیده نمی‌شود چرا که آدمی در آشپزخانه اتفاقی گوجه را از سمتی دیگر می‌برد یا عربی بلد نیست که بتواند حروف را بخواند؟ یا این یک عملِ منحصر به فرد از خدایی است که می‌خواهد به ما یادآوری کند که او وجود دارد؟ و چرا او متوسل به این راه مشکل از طریق گوجه یا گوزن شده است؟ چرا تلفن نمی‌کند یا ایمیلی نمی‌فرستد یا از راه تلویزیون پیامی نمی‌دهد؟ یا اینکه خود را در واسطه‌ای پنهان می‌کند تا تفاوت بین بینا و نابینا، تفاوت بین مومن واقعی و مومن ظاهری، تفاوت بین خوب و بد را نشان دهد؟ یا واقعیت این است که این داستان‌ها به طور تلویحی به چیزی اشاره می‌کنند؟
شاید همه‌ی سعی ادبیات و مذهب پیشگیری از نوسان نقطه ی صفر زندگی روزمره است. جلوگیری از نسخه‌ی معلوم واقعیت که در آن حلقه‌ی افتاده در آب هرگز پیدا نخواهد شد حتی به لطف کپور چاق و چله‌ای، واقعیتی که در آن هر روز هزارها گوجه خوانده نشده در ماهی تابه‌ها سرخ می‌شوند. و شاید به همین خاطر است که نویسنده‌ها آن طور که "فان هت ریف" اذعان می‌کند، گاهی گریزی می‌زنند به گزارش‌های واقعی که در آن هیچ اتفاقی نمی‌افتد.
پنج شنبه 9 ژانویه ی 1964 " ک. سخیپرز"
3 مشغول خواندن مجله‌ی "هُخسه پست" بود. وقتی او به صفحه ی 18 مجله رسید، دید که حشره‌ای به رنگ مجله بر روی صفحه ی 19 راه می‌رود." سخیپرز" شروع به یادداشت کردن حروفی کرد که حشره از روی آن‌ها رد می شد . اینها حروفی هستند که حشره پیش ازپرواز، از روی آنها گذشته است.


Eno zwdldn hrge aot-teou enk ko en uiozmanms g o pen w peetua ft:
*
 

او سپس خطی به دور مسیری که حشره طی کرده بود کشید و در اصل متنی را که در درون و بیرون مسیر حرکت بود از همدیگر جدا کرد اما به هیچ معنایی نرسید. اگر حشره بر روی تصویرها راه رفته بود، او احتمالن آن را نمی‌دید. یا اگر این حرکت به سمت حروف دیگری بود او حتما به دفتر روزنامه زنگ می‌زد و تعداد زیادی به خانه او می‌آمدند تا از حشره‌اش دیدن کنند. اما حالا که این اتفاق نیفتاده است حشره سرگردان است در گروهی از حرف‌ها. او در جهان خود واژه ها را چنین درنوردیده است، مثل شعری خودسرانه ." سخپیرز" می‌گوید: من این متن خلق شده را همچون پیامی بی‌معنا در نظر می‌گیرم، چیزی شبیه واقعیتی که پیشتر کسی آن را ندیده است.
این اتفاق، بی آنکه بخواهد، خود تفسیری زیباست از استقلال کاملِ شعری که به واقعیت موجود اشاره نمی‌کند.
 


1ـ  Guus Middag  منتقد و مترجم هلندی/ 1959
2- karel van het Reveنویسنده ، مترجم ، منتقد هلندی متولد  1921
3-  K . Schippersشاعر هلندی / 1936
* این جمله به هلندی (و طبیعتاَ به هر زبان دیگری) هیچ معنایی نمی دهد.

   

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ به مطالب دوات فقط می‌توانید لینک بدهید.

برگشت