گرداننده : رضا قاسمی نشريه ادبی

صفحه‌ی نخست

مقاله

داستان

شعر

گفت و گو

نمايشنامه

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

تماس

دعوت به مراسم
 کتابخوانی

 

موریس بلانشو
Maurice Blanchot
(1907 - 2003 )

جنون روز   

ترجمه یدالله رویائی 

 اشاره :
ترجمه‌ی نیمی ‌از‌ این اثر را‌ یداله رویائی در سال 1991 (1370شمسی) به چاپ داد ( مجله نگاه چاپ پاریس) . متن حاضر  ترجمه‌ی کامل و تجدید نظر شده‌ی آن است که برای اولین بار در  دوات منتشر می‌شود

نه دانایم نه نادان. شادی‌هایی داشته‌ام. ‌این حرف حرف کمی‌است: زنده‌ام و ‌این زندگی بزرگ‌ترین لذت را به من می‌دهد. پس مرگ چی؟ وقتی بمیرم (شاید ‌این لحظه) به لذت بی‌کرانی پی خواهم برد. از پیش- طعم مرگ حرف نمی‌زنم، که بی‌مزه است و بیشتر اوقات نامطبوع. درد کشیدن خنگی می‌آورد. ‌اما آن حقیقت شایانی که از آن مطمئن‌ام ‌این است: از زیستن لذتی بی‌حد دارم و از مردن رضایتی بی‌حد

سرگشته بوده‌ام. از جایی به جایی رفته‌ام. بی‌حرکت، در اتاقی تنها به سر برده‌ام. مسکین بودم، چیزدار شدم، و بعد مسکین‌تر از خیلی‌ها.  کودک که بودم، سوداهای بزرگی داشتم، هرچه می‌خواستم به دست می‌آوردم. کودکی‌ام از دست رفت، جوانی‌ام در راه است. چه اهمیتی دارد: از آن چه بودم شادم، با آن چه هست خوش‌ام، آن چه می‌آید به من می‌آید.

آیا هستی‌ام بهتر از هستی دیگران است؟ ممکن است. سقفی دارم، خیلی‌ها ندارند. جذام ندارم، کور نیستم، دنیا را می‌بینم، و این خوش‌بختی خارق العاده‌ایست. روز را می‌بینم، روز که بیرون از آن هیچ چیز نیست. چه کسی می‌تواند ‌این را از من بگیرد. و‌ این روزی که خودش را محو می‌کند، با او محو خواهم شد. ‌این فکر،‌ یقینی است که هیجانم می‌دهد.

 موجوداتی را دوست داشتم، آن‌ها را از دست دادم. وقتی ‌این ضربه به من وارد شد دیوانه شدم، چون که به دوزخ می‌ماند.‌اما گواهی بر ‌این جنون‌ام ندارم، سرگشتگی‌ام پدیدار نمی‌شد، تنها اندرون‌ام دیوانه بود. گاهی خشمگین می‌شدم، به من می‌گفتند چرا آن‌قدر آرام‌اید؟ حال آنکه از سر تا پا سوخته بودم. شب در کوچه‌ها می‌دویدم. نعره می‌کشیدم، روز بی‌سروصدا کار می‌کردم.

 کمی‌ بعد جنون دنیا لجام گسیخته شد. مانند بسیاری دیگر مرا سینه‌ی دیوار گذاشتند. چرا؟ بی‌خودی. تفنگ‌ها شلیک نشد. به خود گفتم: خدایا، چه می‌کنی؟ همانجا جنونم‌ام متوقف شد. دنیا کمی‌تردید کرد، سپس تعادل‌اش را بازیافت.

 با عقل، خاطره نیز بسويم بازگشت و دیدم که در بدترین روزها، وقتی خودم را کاملاً و نهایتاً بی‌چاره می‌پنداشتم، در واقع همه‌وقت، بی‌اندازه شاد بودم. این مرا به فکر انداخت. برایم کشف خوشایندی نبود. به نظرم می‌آمد که خیلی چیزها را از دست می‌دادم. از خود پرسیدم: غمگین نبوده‌ام، احساس نکرده‌ام که زنده‌گی‌ام ترک برمی‌دارد؟ آری، ‌این چنین بود، ‌اما با هر دقیقه‌ای که از جا برخاسته و در کوچه‌ها می‌دویدم، هنگامی‌که در گوشه‌ای از اتاق بی‌حرکت می‌ماندم، خنکای شب، سکون خاک مرا به تنفس و به آسودن در سبک‌بالی وامی‌داشت.

 آدم‌ها می‌خواستند از مرگ بگریزند، موجوداتی عجیب. و برخی داد می‌زنند، مردن، مردن، چرا که می‌خواهند از زنده‌گی بگریزند. "چه زنده‌گی، خودم را می‌کشم، خودم را تسلیم می‌کنم." ‌این وضع رقت انگیز و عجیب است. این خطاست.

 اما در عین حال با موجوداتی برخورد کردم که به زنده‌گی هرگز نگفتند، خفه شو. و به مرگ، گم شو. بیشتر همیشه با زن‌ها، مخلوقاتی زیبا. مردها‌ اما همیشه در محاصره‌ی وحشت اند، از شب مشبک اند، طرح‌هایشان را نابود می‌بینند و نقشه‌هایشان را بر باد، حیران کار خویش اند ‌این آدم‌های مهمی‌که می‌خواستند دنیا را بسازند، همه چیز فرو می‌ریزد.

 آیا مشقت‌هایم را می‌توانم توصیف کنم؟ نه می‌توانستم راه بروم، نه نفس بکشم، نه تغذیه کنم. نفس‌ام از سنگ بود، تن‌ام از آب، با ‌این وجود از تشنه‌گی می‌مردم. یک روز مرا در خاک فرو کردند، پزشک‌ها مرا در گِل پوشاندند. چه هیاهوئی در قعر زمین بود. قعر زمین را کی سرد می‌داند؟ قعر زمین از آتش است. جگن‌زار است. کاملاً بی‌حس از جایم بلند شدم. لامسه‌ام در دو متری من پرسه داشت: اگر کسی وارد اتاق‌ام می‌شد، فریاد می‌زدم، ‌اما کارد براحتی تکه‌تکه‌ام می‌کرد. آری، اسکلت شدم. لاغری‌ام، شبانه، در برابر من قد می‌کشید تا مرا بترساند. به من بد و بیراه می‌گفت، با‌ آمد و رفت ذله‌ام می‌کرد. آه، ذله بودم.

 خودخواه هستم؟ هیچ احساسی به کسی ندارم، جز به تنی چند، ترحم برای هیچ کس، به ندرت میل دارم خوشایند کسی باشم، و‌ یا کسی خوشایند من باشد، و من، نسبت به خود تقریبا بی‌احساس، فقط در آن‌هاست که درد می‌کشم، به طوری که کم‌ترین آزارشان برای من درد بی‌کرانی می‌شود که هر‌اینه اگر لازم باشد به راحتی فدای‌شان می‌کنم و از هر حس شادی محرومشان (حتا پیش می‌آید که بکشم‌شان).

 از گودال گل به نیروی بلوغ بیرون شدم. پیش‌تر که بودم؟ ‌یک کیسه آب، پهنه‌ای مرده  بودم، عمقی در خواب. (با‌ این همه می‌دانستم که بودم، دوام می‌کردم، و در عدم نمی‌افتادم.) از دور به دیدارم ‌آمدند. بچه‌ها کنارم بازی می‌کردند. زن‌ها روی زمین دراز می‌شدند تا دست‌شان را به من بدهند. من نیز شبابی‌داشته‌ام. اما خلاء آن مرا سرخورده کرد.

 ترسو نیستم، ضربه زیاد خورده‌ام.  کسی (مردی غضبناک) دست مرا گرفت و چاقویش را در آن فرو کرد. فقط خون ‌آمد. بعد، می‌لرزید. دست‌اش را به سمت من آورد تا آن را روی میز و‌ یا بر دری میخکوب کنم. و چون ‌این جراحت را بر من آورده بود، مردک، دیوانه، می‌پنداشت که حالا دوست من شده است. زن‌اش را در آغوش‌ام رها می‌کرد و به دنبال‌ام در خیابان نعره می‌کشید: "من محکوم‌ام، بازیچه‌ی هذیانی نامشروع‌ام، اعتراف، اعتراف". دیوانه‌ای عجیب. در طول ‌این مدت خون روی تنها لباسی که داشتم چکه می‌کرد.

 بیش تر در شهر‌ها زنده گی می‌کردم. مدتی چند آدمی‌عادی و عامی‌بودم. به قانون توجه می‌کردم، از جمع خوش‌ام می‌آمد. در غیر ِخود تاریک بوده‌ام. بی‌ارج و اعتبار، تابع خود و برتر خود بوده‌ام. اما‌ یک روز از سنگ بودن، سنگی که آدم‌های تنها را سنگسار می‌کند خسته شدم. برای ‌این که قانون را وسوسه کنم، به نرمی‌خطاب‌اش کردم: "بیا جلو، تا از روبه رو ببینم‌ات." (می‌خواستم، لحظه‌ای، با او خلوت کنم.)  خطابی‌دور از احتیاط، چه می‌کردم اگر پاسخ مرا می‌داد ؟

 باید ‌این را اعتراف کنم، کتاب زیاد خوانده‌ام. وقتی بمیرم تمام ‌این مجلد‌ها به تدریج  تغییر خواهند کرد؛ با حاشیه‌های بزرگ‌تر، اندیشه‌ی رها‌تر. آری، با ‌اشخاص خیلی زیادی حرف زده‌ام. ‌امروز دارم از آن حیرت می‌کنم؛ هر شخص برای من قومی‌بوده است. این غیر ِ بی‌کران من را بیش از آن چه می‌خواستم به خودم باز گرداند. اکنون هستی‌ام از استواری اعجاب‌انگیزی برخوردار است. حتا بیماری‌های مهلک هم مرا سخت‌جان می‌دانند. از ‌این بابت پوزش می‌خواهم، ‌اما پیش از خود چند نفری را باید زیر خاک کنم.

 کم کم به فلاکت می‌افتادم. فلاکت حلقه‌هایی آهسته آهسته به گردم می‌کشید. که اولی‌اش ظاهراً همه چیز را برایم می‌گذاشت و آخریش هیچ چیز جز خودم را. یک روز خودم را در شهر محبوس ‌یافتم: سفر کردن افسانه‌ای بیش نبود. تلفن از پاسخ ‌ایستاد. لباس‌هایم فرسوده می‌شد. از سرما رنج می‌بردم؛ بهار، زودتر. به کتابخانه‌ها رفتم. با کارمندی مربوط شدم که مرا به زیرزمین‌های خیلی گرم می‌برد. برای ‌این که خدمتی در عوض به او کرده باشم با خوش‌حالی از هره‌های باریک بالا پریده کتاب‌هایی را برایش پایین می‌آوردم که او بعد آن‌ها را به خوی خاموش خوانش می‌سپرد. ‌این خوی خوانش ‌اما حرف‌هایی نه چندان مهربان بر من راند، زیر چشم‌ها‌یش، خرد و حقیر شدم؛ او مرا آن گونه که بودم دید، ‌یک حشره، حیوانی آواره بیرون شده از نواحی تاریک فلاکت.  کی بودم من؟ پاسخ به ‌این سوآل مرا به تشویش‌های بزرگ می‌انداخت.

بیرون، صحنه کوتاهی به نظرم ‌آمد: در دو قدمی، درست در نبش کوچه‌ای که می‌خواستم ترک کنم، زنی با کالسکه‌ی بچه متوقف مانده بود. به دشواری می‌دیدم‌اش، می‌کوشید کالسکه را از در ماشین‌رو وارد کند. در همین آن مردی از‌ این در وارد شد که نزدیک شدن‌اش را ندیده بودم. پای‌اش را بر درگاه گذاشته بود که ناگهان چرخشی به عقب کرد و دوباره خارج شد. هنگامی ‌که مرد کنار در قرار داشت، کالسکه بچه، جلوی او، برای عبور از درگاه اندکی بالا ‌آمد و زن جوان، پس از آن که سرش را برای دیدن او بلند کرد، به نوبه‌ی خود ناپدید شد.

 این صحنه کوتاه مرا تا سر حد هذیان اوج داد. بی‌شک نمی‌توانستم آن را برای خودم کاملاً توجیه کنم و در عین حال از‌ این مطمئن بودم که لحظه‌ای را به چنگ آورده‌ام که از آن به بعد، روز، با واقعه‌ای حقیقی، به پایان خود و با عجله نزدیک می‌شد، پایان سر می‌رسد، به خود می‌گفتم، پایان فرامی‌رسد، چیزی سر می‌رسد، پایان آغاز می‌شود. شادی تسخیرم کرده بود.

 به آن خانه رفتم بی‌آن که وارد آن شوم. از روزنه، شروع سیاه ِ حیاط-خلوتی را می‌دیدم. به دیوار بیرون تکیه دادم، به راستی که خیلی سردم بود؛ سرما سر تا پایم را در بر گرفته بود، به آرامی ‌احساس می‌گردم که جثه عظیم من دارد اضلاع ‌این سرمای بی‌کران را به خود می‌گیرد. جثه بنا به طبیعت واقعی خودش به راحتی اوج می‌گرفت. و من در‌ این شادی و در کمال ‌این خوش بختی خانه می‌کردم،‌ یک لحظه با سری بلند چون سنگ آسمان و با پاهایی بر سنگ‌فرش راه.

 این‌ها همه واقعی بود. یادتان باشد.

 
دشمن نداشتم. آزاری از هیچ‌کس به من نمی‌رسید. گاهی خلوتی بزرگ در سرم شکل می‌گرفت که جهان سرتاسر در آن محو می‌شد، ‌اما دست نخورده از آن بیرون می‌آمد، بی‌هیچ خراشی، بی‌هیچ کم بودی. کسی در چشم‌هایم شیشه خرد کرده بود. داشتم بینایی‌ام را از دست می‌دادم. اعتراف می‌کنم، ‌این ضربه تکان‌ام داد. حس می‌کردم داخل دیوار می‌شوم، و در بیشه‌ای از چخماق هذیان می‌گویم. بدتر از همه بی‌رحمی ‌هولناک روز بود، که ناگهانی بود، نه می‌توانستم نگاه کنم و نه نگاه نکنم، دیدن خود وحشت بود، و از دیدن ‌ایستادن گلوگاه مرا تا پیشانی جر می‌داد. بعلاوه جیغ‌های کفتاری را می‌شنیدم که مرا زیر تهدید حیوانی وحشی می‌گذاشت. (این جیغ‌ها، به گمانم، جیغ‌های خود من بود.)

 در زیر پلک‌ام، شیشه‌ها را که برداشتند پوسته نازکی را لغزاندند و روی پلک‌ها جداری از آستر انداختند. نباید حرف می‌زدم چرا که حرف بخیه‌های پانسمان را کش می‌داد. بعدها دکتر به من گفت: "می‌خوابیدید." می‌خوابیدم! می‌باید سرم را در برابر نور هفت روزه بلند نگاه می‌داشتم. در برابر چراغان زیبا. آری، هفت روزِِِ ِباهم. هفت روشنایی اصلی که حیات و حرکت تنها‌ یک لحظه شده بودند از من حساب پس می‌گرفتند. کی تصورش را می‌کرد؟ گاهی به خود می‌گفتم: "مرگ است؛ با ‌این همه به زحمت‌اش می‌ارزد، حیرت انگیز است. "‌اما اغلب هم بی‌آن که چیزی گفته باشم می‌مردم. دست آخر، متقاعد شدم که در برابر خود جنون روز را می‌بینم، حقیقت هم همین بود: نور دیوانه می‌شد، روشنایی، عقل سلیم از دست داده بود؛ بی‌دلیل به من حمله ور می‌شد. بی‌قاعده، بی‌هدف.‌این کشف نشتری در گذار  زندگی‌ام بود.

 می‌خوابیدم! بیدار که می‌شدم، صدای مردی را می‌شنیدم که از من می‌پرسید: "می‌خواهید شکایت  کنید؟" سوآلی عجیب از کسی که مستقیماً با روز سر و کار پیدا کرده بود.

 معالجه هم که شدم، باز باورم نمی‌شد. نه می‌توانستم بخوانم، نه بنویسم. در احاطه‌ی شمالی مه آلود بودم. ‌اما عجیب در‌ این جا بود که: هر چند تماس آن بی‌رحم را به‌یاد می‌آوردم، از زیستن پشت پرده‌ها و شیشه‌های دودی به ستوه می‌آمدم. می‌خواستم چیزی را در وسط روز ببینم؛ از راحتی و رفاه سایه روشن سیر شده بودم، میل‌ام به روز، میل به آب و هوا بود. و دیدن اگر آتش بود، از آتش سرشاری می‌جستم، و اگر دیدن سرایت جنون بود، دیوانه‌وار ‌این جنون را می‌طلبیدم.

 در ‌این موسسه موقعیت کوچکی به من داده شد. به تلفن جواب می‌دادم. دکتر  آزمایشگاه تجزیه خون داشت (به خون علاقه‌مند بود). مردم وارد می‌شدند، مخدری می‌نوشیدند، روی تخت خواب‌های کوچک دراز می‌کشیدند، و می‌خوابیدند. یکی از آن‌ها کلک جالبی‌می‌زد: بعد از نوشیدن دوای اصلی، کمی‌سمّ می‌زد و در اغما فرو می‌رفت. دکتر اسم ‌این را گذاشته بود مسکنت. به هوش‌اش آورد و علیه‌ این خواب تقلبی‌"شکایت کرد". باز هم ! ‌این بیمار، به نظرم، مستحق چیز بهتری بود.

 با ‌این که قوه دیدم کم شده بود، مثل خرچنگ در کوچه راه می‌رفتم و خودم را محکم به دیوار می‌گرفتم و، به محض‌ این که از دیوار دست برمی‌داشتم سرگیجه به پاهایم می‌افتاد. روی ‌این دیوارها بیش‌تر وقت‌ها‌ یک آگهی می‌دیدم،‌ یک آکهی ساده با حروف خیلی درشت: تو هم می‌خواهیش. یقیناً می‌خواستم‌اش، و هر بار که به‌ این کلمه‌های جالب برمی‌خوردم، می‌خواستم‌اش.

 معذالک چیزی در من از خواستن فروکش می‌کرد. مطالعه برایم ملال بزرگی بود، مطالعه به اندازه‌ی حرف زدن خسته‌ام نمی‌کرد، کمترین  حرف واقعی نمی‌دانم چه نیروی بزرگی که نداشتم از من می‌طلبید. به من می‌گفتند: شما لطف و تعارف قاطی دشواری‌هایتان  می‌کنید. از ‌این حرف تعجب می‌کردم. در بیست ساله‌گی، در چنین شرایطی، هیچ کس مرا احتمالاً ‌این طور ندیده بود. در چهل ساله‌گی به بی‌چاره‌گی و بدبختی رو می‌کردم. پس ‌این ظاهر تاسف آور از کجا سرچشمه می‌گیرد؟ به عقیده خودم ‌این را هم از کوچه دارم. کوچه‌ها غنایی به من نمی‌دادند، از تمام آن چه که منطقاً باید می‌دادند. برعکس با پیاده‌روگردی‌ها، با فرورفتن در روشنایی متروها، با گذشتن از خیابان‌های تحسین‌انگیزی که در آن شهر نورافشانی شکوه مندی داشت، بی‌نهایت خسته، رنگ پریده و بی‌روح می‌شدم و، با سهم مفرطی که از‌ این ویرانی بی‌نام با من می‌ماند. بعدها خیلی بیشتر نگاه جلب می‌کردم، بیشتر از آن سهمی ‌که با من بود و از من چیزی مبهم و بی‌شکل می‌ساخت؛ از‌ این رو به نظر مصنوع و متظاهر می‌رسید. فقر ‌این‌اش بد است که دیده می‌شود، و آن‌هایی که می‌بینندش می‌اندیشند: برای همین به من تهمت می‌زنند؛ کی به من‌اینجا حمله می‌کند؟ بنابراین هیچ آرزو نمی‌کردم که لباس‌های من مظهر عدالت باشند.

 به من می‌گفتند (گاهی دکتر، گاهی پرستارها): شما تحصیل کرده هستید، ظرفیت دارید، بدون کاربرد استعداد‌هایی که، اگر به ده نفر که فاقد آن اند بدهند، می‌توانند با آن‌های زنده گی‌اشان را تامین کنند، شما آن‌ها را از آن چه ندارند محروم می‌کنید، و محرومیت شما که می‌شد نداشته باشید در واقع توهینی به احتیاج آن‌ها است. می‌پرسیدم: چرا‌ این همه مو عظه می‌کنید؟ ‌ایا جای خودم را می‌دزدم؟ پس‌اش بگیرید. من خودم را محصور در میان اندیشه‌های ناصواب و استدلال‌های بدخواهانه می‌دیدم. چه کسی را علیه من علم می‌کردند؟ ‌یک خرد نامرئی که هیچکس دلیلی برایش نمی‌شناخت و خود من هم بیهوده دنبال‌اش بودم. من آدم تحصیل کرده‌ای بودم! ‌اما شاید هم همیشه ‌اینطور نبودم. لایق؟ کجا بودند، ‌این لیاقت‌هایی که به حرف در می‌آیند، مثل قضاتی که با جامه‌هاشان بر تخت می‌نشینند و روز و شب ‌آماده‌ی محکوم کردن من‌اند ؟

 دکترها را خیلی دوست داشتم، شک و تردیدهایشان چیزی از من کم نمی‌کرد. بدی‌اش ‌این بود که اختیارات شان ساعت به ساعت زیاد می‌شد، آدم متوجه آن نمی‌شود. ولی شاه‌هایی اند. اطاق‌هایم را که باز می‌کردند می‌گفتند: تمام‌ این چیزهایی که‌ اینجاست مال ما است. خودشان را روی خرده ریزهای اندیشه من می‌انداختند:‌این مال ما است. سرگذشت مرا احضار می‌کردند: حرف بزن، و سرگذشت من خودش را در خدمت آن‌ها می‌گذاشت. با عجله، خودم را از خودم خالی می‌کردم. خون‌ام را میان‌شان تقسیم می‌کردم، صمیمیت‌ام را، و کائنات‌ام را به آن‌ها می‌دادم، به آن‌ها روز می‌دادم. زیر چشم‌هایشان که حیرتی از چیزی نداشت، ‌یک قطره آب می‌شدم، ‌یک لکه مرکب، خودم را تا حد خود آن‌ها کم می‌کردم، تمام من زیر دید آن‌ها می‌گذشت، و سر انجام وقتی‌یک هیچ کامل بودم و چیزی برای دیدن نداشتم، آن‌ها نیز از دیدن من دست می‌کشیدند، ‌آشفته از جایشان بر می‌خاستند و داد می‌زدند: ببینم، کجایید؟ کجا قایم شدید؟ قایم شدن ممنوع است، خلاف است، و از‌این حرف‌ها...

 از پشت سرشان نیمرخ قانون را مشاهده می‌کردم. نه آن قانونی که می‌شناسیم، که مجری و معتبر است و زیاد هم دل چسب نیست. این ‌یک قانون دیگری بود. قبل از‌ این که او تهدیدی برای من باشد انگار من آن را به وحشت می‌انداختم. باور اگر کنم، نگاه من صاعقه بود و دست‌هایم فرصت تخریب. اصلاً تمام ‌این قدرت‌ها را‌ این قانون به طرز مسخره‌ای به من نسبت می‌داد. خودش را جاودانه بر زانوان من می‌پنداشت. اما به من اجازه نمی‌داد تا چیزی بخواهم، و موقعی ‌این حق را برای من می‌شناخت که در همه جا باشم، معنی‌اش ‌این بود که جایی در هیچ جا نداشتم. و وقتی که مرا بالاتر از اختیارات و قدرت‌ها می‌گذاشت معنی‌اش ‌این بود: شما اختیاری برای کاری ندارید. و تحقیر که می‌شد: شما به من احترام نمی‌گذارید.

 می‌دانستم که‌یکی از هدف‌هایش‌این بود که مرا "دادخواهی" کند. به من می‌گفت: "حالا تو موجودی هستی سوا، هیچ کس علیه تو کاری نمی‌تواند بکند. می‌توانی حرف بزنی، هیچ مسوولیتی برایت ‌ایجاد نمی‌کند، قسم هم تو را متعهد چیزی نمی‌کند، اعمال تو بی‌اثر می‌مانند. تو مرا زیر پا می‌گذازی، و من تا ابد خدمتگزار تو می‌مانم." خدمتگزار؟ به هیچ قیمتی حاضر نبودم.

 به من می‌گفت: "تو خواهان عدالت هستی.
ـ آری، ‌این طور به نظر می‌رسد.
ـ چرا اجازه می‌دهی که عدالت در شخص برجسته‌ای مثل تو زبر پا گذاشته شود؟
ـ ولی شخص من برای من برجسته نیست.
ـ اگر عدالت در تو ضعیف شود در همه آن‌هایی هم که از آن در رنج اند ضعیف می‌شود.
ـ ولی ‌این ‌امر به قانون مربوط نیست.
ـ همه چیز مربوط به اوست.
ـ ولی شما به من گفتید که من سوا هستم.
ـ سوا، اگر تو کاری بکنی آری؛ ولی اگر بگذاری که دیگران کاری بکنند، هرگز.

حرف‌های بی‌سر و تهی می‌زد: "حقیقت قضیه ‌این است که ما دیگر نمی‌توانیم از هم جدا بشویم، من همه جا دنبال تو هستم، در خانه‌ی تو خواهم زیست، زبر سقف تو، و خواب‌مان حتا‌ یکی خواهدبود ".

 قبول کرده بودم که مرا دربند کند. موقتاً،‌ این طور قرار بود. بسیار خوب، موقتاً، در ساعات هواخوری، ساکن دیگر خانه، ‌یک پیرمرد ریش سفید، می‌پرید روی شانه‌هام و بالای سرم ادا در می‌آورد. بهش گفتم: "پس تولستوی تو هستی؟"  و پزشک برای ‌این حرف‌ام مرا درست و حسابی‌دیوانه می‌پنداشت. دست آخر‌ این که من همه را روی پشت‌ام می‌گرداندم، کلافی از موجودات سر در هم، جامعه‌ای از آدم‌های رسیده و بالغ، که میل سلطه و سواری، و بچه بازی‌های ابلهانه، به آن بالا کشانده بودشان، و هر وقت که به زمین می‌افتادم (چون من که به هر حال اسب که نبودم) بیش‌تر همبازی‌هایم هم از بالا می‌افتادند، و به من مشت و لگد می‌زدند. لحظه‌های شادی بود.

 قانون از طرز رفتار من به شدت خرده می‌گرفت : "آن وقت‌ها، در نظر من‌ یک جور دیگری بودید.
ـ یک جور دیگر ؟
ـ نمی‌شد بدون مجازاتی شما را ندیده گرفت. دیدن شما هم به قیمت زنده‌گی آدم تمام می‌شد. دوست داشتن شما معنی مرگ می‌داد. آدم‌ها گودال‌هایی می‌کندند و خودشان را چال می‌کردند تا از دید شما بگریزند. آن‌ها بین خودشان می‌گفتند: رفته؟ برکت خدا بر زمین باد که ما را پناه می‌دهد.
ـ یعنی تا‌ این حد از من می‌ترسیدند؟ 
ـ ترس برای شما کافی نبود، نه تعریف‌هایی که از ته دل می‌کنند، نه‌ یک زنده‌گی راست و درست، و نه خفت در گرد و غبار. به خصوص که استنطاق‌ام نمی‌کنند. کی جرات دارد به من فکر کند؟"

 قانون سرش را به طور عجیبی ‌بالا می‌برد. مرا بالا می‌گرفت، البته به خاطر‌ این که خود در دنباله‌ی من بلند بشود :  " شما قحطی هستید، بی‌نظمی‌هستید، قتل و ویرانی هستید.
ـ چرا ‌این چیزها ؟
ـ برای ‌این که من فرشته‌ی بی‌نظمی، قتل و فرشته‌ی پایان‌ام. بهش گفتم: عجب، همین مانده بود که ما دو تا را به هم ببندند". حقیقت‌این است که داشت از قانون خوش‌ام می‌آمد. او در میان ‌این جامعه‌ی پر از مرد تنها عنصر زنانه بود. یک بارهم گذاشت به زانویش دست بزنم: اثر عجیبی‌داشت. من ‌این را بهش اظهار کرده بودم که: من مردی نیستم که فقط به زانو قناعت کنم. جواب‌اش: حال آدم به هم می‌خورد.

 این ‌یکی از بازی‌های او است. قانون مقداری از فضای بین بالای پنجره و سقف را به من نشان می‌داد و می‌گفت: "شما آن جایید". من به آن نقطه سخت نگاه می‌کردم. "آنجایید؟" و با تمام قدرت‌ام به آن نگاه می‌کردم. "منظور؟" حس می‌کردم داغ از نگاه‌ام می‌جهد. دید من‌ یک زخم می‌شد، سر من‌ یک سوراخ،‌ یک گاو شکم پاره. ناگهان، قانون فریاد می‌زد: "آه، روز می‌بینم، آه، خدا" و از ‌این قبیل. من اعتراض می‌کردم که ‌این بازی به شدت خسته‌ام می‌کند، ولی او از افتخار و سربلندی من سیری نداشت.

 کی به صورت شما شیشه پرت کرده است؟ ‌این سوآل در تمام سوآل‌ها سرمی‌کشید. این سوآل از من مستقیم و بی‌واسطه نمی‌شد، بل که چهار راهی بود که همه‌ی راه‌ها از آن منشعب می‌شد. به من می‌رساندند که پاسخ من هیچ چیزی را رو نمی‌کند، برای ‌این که از مدت‌ها پیش به ‌این طرف همه چیز رو شده است. "یک دلیل دیگر برای حرف نزدن. 
ـ ببینید، آخر شما تحصیل کرده هستید، می‌دانید که سکوت جلب دقت می‌کند، خاموشی شما به طرز غیرمعقولی شما را لو می‌دهد."
من بهشان می‌گفتم: "ولی سکوت من حقیقی است، اگر من آن را از شما پنهان می‌کردم، شما کمی‌دورتر دوباره پیدایش می‌کردید. اگر مرا لو می‌دهد، چه بهتر برای شما، به درد شما می‌خورد، و چه بهتر برای من که بدرد خور می‌دانید."‌اینطوری لازم بود زمین و آسمان را به هم ریخت تا به آخر قضیه رسید
.

 به تحقیق‌هایشان علاقمند شده بودم. ما همه مثل شکارچیان نقاب دار بودیم. کی استنطاق می‌شد؟ کی پاسخ می‌داد؟‌ یکی می‌شد دیگری. واژه‌ها به تنهایی حرف می‌زدند، سکوت داخل آن‌ها می‌شد، پناهی عالی، چون هیچ کس غیر از من متوجه آن نمی‌شد.

 از من خواسته بودند: تعریف کنید که اوضاع "واقعاَ" چطور گذشته است؟
ـ حکایت؟
شروع کردم: نه دانایم نه نادان. شادی‌هایی داشته‌ام، ‌این حرف حرف کمی‌است. برایشان داستان را سرتاسر تعریف کردم که ظاهراً با علاقه گوش می‌کردند، لااقل اوایل‌اش را. ولی آخرش برای همه غافل‌گیر کننده بود. می‌گفتند: "با‌ این شروعی که کرده‌اید به آخرش نمی‌رسید. 
ـ اختیار دارید!
حکایت به آخرش رسیده بود
.

 باید اعتراف کنم که توانایی ساختن حکایتی را با ‌این حادثه‌ها نداشتم. حس داستان پردازی را از دست داده بودم، چیزی که در بسیاری از بیماری‌ها اتفاق می‌افتد. ولی‌این توجیه من بیش‌تر متوقع شان می‌کرد. آن وقت برای اولین دفعه به نظرم رسید که‌این‌ها دوتا هستند، و ‌این جا به جا شدن سوآل‌ها به شیوه‌ی سنتی، با‌ این توضیح که‌ یکی کارشناس ‌امراض چشم و بینایی بود، و دیگری متخصص بیماری‌های روانی، مدام به گفت و گوی ما جنبه‌ی استنطاق می‌داد، استنطاقی ‌آمرانه و زیر کنترل دقیق قواعدی سخت. نه‌ این و نه آن، به طور‌ یقین، کمیسر پلیس نبود، ‌اما همین که دو تا بودند به آن علت سه تا بودند، و‌ این سومی‌شک ندارم، کاملاً مجاب  شده بود که‌ یک نویسنده، آدمی‌که حرف می‌زند و تشخصی در کلام‌اش دارد، همیشه قادر به تعریف وقایعی است که به‌یاد می‌آورد.

 حکایت؟ نه، حکایتی در بین نیست، هرگز.

   

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ به مطالب دوات فقط می‌توانید لینک بدهید.

برگشت