گرداننده : رضا قاسمی نشريه ادبی

صفحه‌ی نخست

مقاله

داستان

شعر

گفت و گو

نمايشنامه

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

تماس

دعوت به مراسم
 کتابخوانی

 

الفریده یلینک

می خواهم بی مایه باشم

فارسی: علی لاله جینی

دلم نمی خواهد بازی کنم، بازی دیگران را هم نمی خواهم ببینم. هم چنین دلم نمی خواهد دیگران را به بازی وا دارم. آدم ها نباید حرف هایی بزنند و وانمود کنند که زنده اند. نمی خواهم آن یک پارچگی قلابی را در چهره ی بازیگران ببینم: یک پارچگی زندگی. نمی خواهم  بازی نیروهای این "ماهیچه خوب روغن مالی شده" (رولان بارت)—بازی زبان و حرکت، آن به اصطلاح " بیان" بازی گر کار کشته را ببینم. نمی خواهم صدا و حرکت با هم دیگر جور در بیایند. امروزه در تاتر، به گونه ای پنهان، چیزی در شرف برملا شدن است، برای این که صحنه گردان اصلی معرکه پشت صحنه است. به دیگر سخن، ابزار آلات پیچیده ی پنهان که بازیگر در محاصره ی آن هاست، خوب نور می گیرد و این ور و آن ور می رود؛ و به طور ابلهانه ای ادای آدم ها را در می آورد. تفاوت های ظریف بیان را تولید می کند، و کل یک آدم دیگر را از دهانش به بیرون پرتاب  می کند، آدمِ صاحب سرنوشت که دارد از پا در می آید. من نمی خواهم به آدم های غریبه در مقابل تماشاگر زندگی دوباره ببخشم. نمی دانم، ولی تا اندازه ای ترجیح می دهم کاری به کار صحنه ای نداشته باشم که حکایت از امر قدسی زندگی دوباره بخشیدنی دارد که در قلمرو خداست. تاتر نمی خواهم. شاید فقط دلم می خواهد فعالیت هایی را به نمایش بگذارم که در آن آدمی بتواند در مقام معرفی چیزی، بی آن که از معنای والاتری برخوردار باشد، اجرای نقش کند. بازیگران باید چیزی بگویند که هیچکس آن را بر زبان نمی آورد، برای این که تاتر زندگی نیست. بازیگران باید اثر و آن چه را که در حال رخ دادن است، نشان دهند، ولی هرگز نباید کسی قادر باشد از آن ها و از این که درون آن ها چیزی کاملا متفاوت در حال رخ دادن است حرفی بزند، چیزی که آدمی تنها قادر است غیر مستقیم در چهره و بدن آن ها بخواند.

شهروندان باید چیزی روی صحنه بگویند.

 می خواهم بی مایه باشم!  شاید یک نمایش مد—که در آن زنان با جمله های لباسشان صحبت می کنند.

 نمایش مد، صحنه ای که آدمی می تواند خودش و لباسش را به نمایش بگذارد. خود را از شر آدم هایی که با منشی من درآوردی و جعلی سر و کار دارند رها کنید! مثل لباس ها، می شنوید؟ لباس ها که خودشان ریخت ندارند. باید بر تن شوند تا ریخت بگیرند. لباس های در هم ریخته و از یاد رفته ی آویزان  در گنجه ها، منتها وقتی که کسی آن ها را بر تن می کند، کسی که مثل قدیس محبوب من حرف می زند، کسی که وجود دارد تنها به این خاطر که من وجود دارم: من و کسی که قرار است بشوم—ما دیگر روی صحنه ظاهر نخواهیم شد.

نه به طور فردی و نه با هم دیگر. خوب به من نگاه کنید! هرگز دوباره مرا نخواهید دید! محکومش کنید! هم اینک محکومش کنید. پارسا، پارسا، پارسا. حالا کسی جرات دارد بگوید چه شخصیت هایی باید چه چیزهایی در یک تاتر بگویند. تعدادی از آن ها را من در مقابل هم قرار می دهم؛ ولی کی، چه کسی است؟ این آدم ها را من نمی شناسم! هر کدام از آن ها می تواند آدم دیگری باشد، و یا بدون این که کسی متوجه بشود  شخص سومی که با چهارمی یک سان است می تواند او را معرفی کند. مردی می گوید. زنی می گوید. اسبی وارد مطب دندان پزشک می شود و جوک تعریف می کند. نه، نمی خواهم تو را بشناسم. خدا حاقظ!

بازیگران گرایش دارند دروغین باشند، در صورتی که تماشاگرانشان حقیقی اند. برای این که ما، تماشاگران، ضروری هستیم در حالی که بازیگران نیستند. به این دلیل که آدم های روی صحنه می توانند مبهم باشند، با یک سری خطوط کلی ناروشن. بدون لوازم زیادی هم  می توانیم به زندگی‌مان ادامه دهیم، کتاب های جیبی ی چسبیده به عصاهای لرزان بازوهایمان. بازیگران مثل  کیف ها زیادی اند --  محتوایشان هرچه باشد، دست مال های کثیف، بسته های آب نبات، پاکت های سیگار، و – بله! – شعر. اشباح تیره. فراورده هایی بی ذوق، چرا که ذوقشان روی هم رفته " محصول آزادی ی نظارت شده است" (بارت). برای این که در هر حرکت روی صحنه مقدار معینی آزادی وجود دارد که بازیگر می تواند کمی از آن را بردارد. حوضچه ای پر از آزادی آن جاست، و بازيگر – تمنا می کنم بفرمایید! – سهم خودش را بر می دارد: آب میوه اش، مایع اندوهش و ترشحاتش را. هیچ رمز و رازی در این کار نیست. ان دماغش را هم بدان اضافه می کند. ولی بازيگر هر اندازه که قصد دارد از انبان اش ژست ها و فیس و افاده در آورد، وراجی اش باید قابل تقلید باشد، برای این که او و دیگرانی مثل او باید قادر باشند ادای آن را به دقت در بیاورند. مثل مد لباس: هر تکه مشخص شده است، منتها همزمان با در نظر گرفتن آن چه که قرار است صورت بگیرد آن قدرها هم حد و مرزش قرص و محکم مشخص نشده است. عرق گیر، پیراهن – جا و سوراخ برای بازو ها دارند. آری. و در واقع چه چیزی ضروری است: ماییم! ما آزادی این را نداریم که دروغین باشیم. بر و بچه های روی صحنه، البته، این آزادی را دارند. برای این که آن ها مایه ی فخر ما هستند – و با دست پروردگار یعنی کارگردان  به حرکت در می آیند و یا از حرکت باز می مانند. و سپس کارگردان بخش عمده ی آدم ها را ویران می کند و چیزی را که او بهتر می پسندد بارِ ما می کند. یا می خواهد پوشاک انسانی را با یک نواخت کردن لبه هاشان کوتاه کند – رییس دفتر محلی ی فروشگاه زنجیره ای اسباب بازی. با محتوایت مزاحم ما نشو! یا با هر ترفندی که به کار می گیری تا این محتوا را قالب کنی – مثل سگ هایی که با غرش های هیجان آلود دور یکدیگر حلقه می زنند تا بدانند چه کسی رییس است؟ وقاحت هم خوب چیزیه! گورتو گم کن! معنای تآتر بی ذوقی است، ولی در عین حال  نمایش قدرت کارگردانان نیز هست تا این ابزار آلات به کارش ادامه دهند.  کارگردان تنها با تکیه بر اهمیت خویش  قادر است به کیسه های خالی خرید رنگ و جلا  بدهد – کیسه زباله های ور آمده و سوراخ که بیش و کم در آن ها شعر نیزهست. بدین ترتیب، به یک باره بی معنایی با معنا می شود! . وقتی که آقای کارگردان به درون ابدیت دست فرو می کند و چیزی را که  وول می خورد بیرون می کشد، در آن هنگام او همه چیز را به قتل می رساند، و تولیدش، گرچه تکراری است، اما این تنها چیزی است که اجازه ی حیات می یابد. او گذشته را نفی می کند، و هم زمان (مُد!) را که از آنِ آینده است سانسور می کند، برای این که مجبور است به پروژه هایی که برای فصل های آتی ناتمام گذاشته بپردازد. آنچه از آنِ آینده است اشاعه خواهد یافت، و هر آنچه تازه است حتا قبل از به وجود آمدنش تنظیم خواهد شد. سپس یک سال می گذرد، و روزنامه ها دوباره با خوش حالی درباره ی چیزی نو، چیزی غیرمترقبه که جانشین کهنه می شود جار و جنجال به پا می کنند. و تاتر دوباره راه می افتد؛ حال جايگزین گذشته می شود  و حیثیتی دوباره می یابد. با این همه، حال همواره باید بر گذشته نظر داشته باشد. به همین دلیل مجله های کاسب کارانه وجود دارند. اگرآدمی می خواهد چیزی را ببیند باید همه چیز را دیده باشد. 

و حالا با شمایم شریک جرم ها: چگونه می توانیم تآتر را از شر وجود این لکه های کثیف – این بازيگران – پاک کنیم، تا کثافتشان از کیسه های بسته بندی شده شان سر و روی ما را آلوده نکند؟ منظورم این است که: آن ها با مایعاتشان ما را از پا در نخواهند آورد! برای اینکه همین آدم ها هستند که چهره عوض می کنند، کسانی که خود را به صفاتی مزین می کنند، کسانی که زندگی دوگانه ای برگزیده اند. این آدم ها بی آنکه خطر کنند خود را تکثیر می کنند، تا هیچ گاه گم نشوند. در حقیقت، آن ها حتا با هستی خویش بازی بازی هم نمی کنند! وهمواره یکسان اند؛ نه هرگز سقوط می کنند  و نه اوج می گیرند. آن ها بی عاقبت اند. بیایید کاملن آن ها را از سیاهه ی زندگی‌مان حذف کنیم! بیایید آن ها را با سلولویید یکسان کنیم! شاید بخواهیم با آنها فیلم درست کنیم. آن وقت بوی عرقشان (سمبل رنجی که آن ها سعی کرده اند از طریق شخصیتی راحت طلب و لوکس از آن بگریزند) مشام ما را آزار نخواهد داد. منتها فیلم به میزانی که مثل فیلم است، مثل تاتر نیست! در فیلم دوربین را می کاری  و فیلم برداری می کنی! از کوزه همان برون تراود که در اوست. چیزی عوض نمی شود، و بدین سان بازگشت جاودانه ی آن، که هرگز همان چیز نیست، به هم خواهد خورد. آن ها (بازيگران) به آسانی از زندگی ما خارج خواهند شد. و به دلنگ دلنگ پیانو خواهند چسبید تا ملودی های گوش خراش را هق هق کنند. آن ها از فهمِ تن خارج شده و به سطح بدل می شوند و در مقابل دیده گانمان به حرکت در می آیند. آن ها ناممکن می شوند، و از این رهگذر مجبور نیستند قانون شکن شوند، برای این که هیچند و دیگر وجود ندارند. به این ترتیب: با هر اجرایی گروهی تازه نقس کار را به عهده خواهد گرفت، و در هر اجرا چیز کاملن تازه ای عرضه خواهد شد. آن ها سرشار از حرکت های ممکن اند، ولی همان گونه که در مورد لباس هایمان گفتم، هیچ چیز مثل گذشته تکرار نخواهد شد. تنها زمان است که ما را با مرگ تهدید می کند! دیگر نباید تآتری وجود داشته باشد. وگرنه همان چیزهای مشابه همیشه و دقیقن با همان شیوه ی مشابه تکرار خواهند شد ( مثل یک فیلم مستند از یک اجرای پنهان که ما آن را فقط به عنوان  تکراری  یکه و ابدی تماشا می کنیم)، یا این که هرگز برای بار دوم همان نیست!

همیشه چیزی کاملن متفاوت! به هر تقدیر، هیچ چیز تا ابد پایدار نیست. در تآتر ما می توانیم خود را برای ورود به ساحت زمان آماده سازیم. بازيگران نه به این خاطر که کاره ای هستند بازی می کنند، بل که به این خاطر بازی می کنند که ویژه گی های بی اهمیت‌شان به هویت واقعی شان بدل می شود. بازيگران با ژست های نسنجیده و با حرف های بی مزه و شل و ول، که توسط آدم های ابله توی دهانشان گذاشته شده، از یکدیگر متمایز می شوند. آن ها در واقع هویت اشخاصی را که قرار است نقش‌شان را بازی کنند به خود می گیرند، و به مایه ی مباهات، به هنرمندانِ هنر در زنجیره ا ی بی پایان بدل می شوند. بر روی صحنه مایه ی افتخار شدن به چیز ضروری بدل می شود. و ضروری چیست – دست نگه دار! برو عقب! – می شود صحنه‌آرایی و افکت محض. افکت بی آن که به واقعیت بپردازد خود به واقعیت بدل می شود. بازيگران خود را نشان می دهند و با خودشان تعریف می شوند. و من می گویم: از شرشان خلاص شوید! آن ها واقعی نیستند! تنها ما واقعی هستیم. از آنچه در آن جاست بیشترینش ما هستیم وقتی که ما، لاغراندام و شیک، در میان وسایل تاتر شیک‌مان آویزان می شویم. بگذارید فقط به خودمان نگاه کنیم! ما خودمان را بازی می کنیم. جز خودمان به چیز دیگری نیاز نداریم. در خویشتن فرو رفتن، و در درون مأوا گزیدن – با اینهمه هرکس انتظار دارد تا حد امکان تعداد زیادی او را نگاه کنند، وقتی که او شق و رق و با افاده در جهان راه می رود و همچون دستگاه خوب روغن مالی شده از طریق مجلات و عکس هایش تنظیم و کنترل می شود. بگذارید به الگوهای شخصی مان بدل شویم، و نم نم برف، علفزاران و دانش‌مان متناسب باشد با – با چی؟ با خودمان! راه رهایی اینجاست.

 برگرفته از :

In: Theater Heute Jahrbuch 1983, S. 102.      

   

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ به مطالب دوات فقط می‌توانید لینک بدهید.

برگشت