گرداننده : رضا قاسمی نشريه ادبی

صفحه‌ی نخست

مقاله

داستان

شعر

گفت و گو

نمايشنامه

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

تماس

دعوت به مراسم
 کتابخوانی

 

كارلوس‌ فوئنتس‌
 

 پرومته ی افسارگسيخته‌

 ترجمه ی:‌ م‌. سجودي‌

 

 موبي‌ ديك‌  سرگذشت‌ مبارزه ی  كاپيتان‌ اهب‌  با وال‌ سفيد است‌.

 اين‌ تقسير موجز درباره ی شگرفترين‌ اثر ادبي‌ قرن‌ نوزدهم‌ ايالات‌ متحده،‌ ممكن‌ است‌ گوياي‌ همه‌ چيز باشد و شايد هم‌ چيزي‌ رابيان‌ نكند .

 موبي‌ ديك‌  چيست‌؟ موبي‌ ديك‌ سرگذشت‌ عظيم‌ و كشدار درياست‌. گزارش‌ سترگ‌ صنعت‌ روغن‌ گيري‌ از وال‌ سفيداست‌. سرود ستايش‌ طبيعت‌، كار و حرمت‌ انسان‌ است‌. اثر والاي‌ نمادگونه‌ اي‌ درباره ی‌ وضع‌ انسان‌ و پيشگويي‌ رويدادهايي‌ است‌ كه‌ درزمان‌ ما رخ‌ مي‌ دهد. پوسته ی‌ ضخيمي‌ است‌ بر سراسر هسته ی سياسي‌ و معنوي‌  ايالات‌ متحده‌ .

 اما پرداختن‌ به‌ جزيياتي‌ ازاين‌ گونه‌ سرانجام‌ مارا به‌ جايي‌ ره‌ نمي‌ برد. موبي‌ ديك‌  اثر هنري‌ خوشايند و فناناپذيري‌ است‌ كه‌ ارزش‌ خودرا درابعاد نامحدود و بااهميت‌، گام‌ به‌ گام‌ بيان‌ مي‌ كند. امروزه‌ موبي‌ ديك‌ براي‌ مامعاني‌ گوناگوني‌ را القامي‌ كند كه‌ به‌ احتمال‌ با آنچه‌ خوانندگان‌ درگذشته‌ ازآن‌ استنباط‌ مي‌ كردند فرق‌ دارد و چه‌ بسا كه‌ آيندگان‌ نيزآن‌ را طورديگري‌ بفهمند. كوشش‌ مابرآن‌ است‌ تا درباره ی‌آشكارترين‌ پيام‌ كتاب‌، يعني مبارزه ی  اهب‌  بر ضد  موبي‌ ديك‌  با تأمل‌ سخن‌ بگوييم‌.

 

‌ واقعه‌،  درپهناورترين‌، ژرفترين‌ و عريان ترين‌ صحنه‌، يعني‌ دريا رخ‌ مي‌ دهد. همان‌ گونه‌ كه‌  اسماعيل‌  راوي‌ داستان‌ درهمان‌ ابتدا بيان‌ مي‌ كند، آب‌ و انديشه‌ همواره‌ به‌ هم‌ پيوسته‌ است‌.  ملويل‌  دربرابرمان‌ چشم‌ اندازي‌ جاودانه‌ و همواره‌ هنوزجوان‌  را مي‌ گستراند. دراين‌ طبيعتِ باز و بخشنده‌ كه‌ آغشته‌ به‌ نجواي‌ رنگهاست‌،

 

سُنّت‌ نويسندگاني‌ چون‌  هومر ،  كاموئنس‌  و  شكسپير  كه‌ پرتو زبانشان‌ را برملويل‌  تابانده‌ اند تداوم‌ يافته‌ است‌. دريا بخشنده‌ و راه‌ آزمندانه‌ است‌. رگبارنرمي‌ به‌ جانب‌ بادگير، چه‌ بادبانهاي‌ دوست‌ داشتني‌ ! بايد به‌ سويي‌ برافراشته‌ شده‌ باشند ـ به‌ سويي‌ ديگر غيرازسرزمين‌ معمولي‌، كه‌ پرنخل‌ تر از نخلستانهاست.‌ اما دريايي‌ است‌ كه‌ دست‌ كمي‌ از درياي‌ هراسناك‌ و ويرانگري‌ ندارد كه‌ چونان‌ گردن‌ افراخته ی مارهاي‌خشمگین سربرمي‌ آورد تا كودكان‌ خودرا به‌ هلاكت‌ برساند. حتي‌ سرِ پرقدرت‌ ترين‌ والهارا برصخره‌ ها و تنه‌ هاي‌ كشتيهاي‌ درهم‌ شكسته‌ مي‌ كوبد. اين‌ دريا، جايگاه‌ مداوم‌ بازآفريني‌ شاعرانه‌ و نمود سازي‌ انساني‌ است‌ كه‌ نجواي‌ هميشگي‌ اش‌ در گوشهاي‌ او چونان‌ دو صدف‌ درگوشهاي‌ يوحنا دربرابرخدا، باقي‌ مانده‌ است‌. خلاصه‌، دريا آيينه ی انسان‌ است‌ كه‌: او دربرابرش‌ مي‌ تواند يا همه‌ی دنيارا نظاره‌ كند و يا تنها معبد  نارسيسوس‌  را ببيند.

 مردها به‌ دريا مي‌ روند تا وال‌ شكاركنند و از روغن‌ آن‌ روشنايي‌ برافروزند.  ملويل‌  با دشواري‌ و شكيبايي‌ كاملا  حرفه‌  اي‌ درباره ی‌ اين‌ حيوان‌، چگونگي‌ شكار آن‌ و جذبش‌ به‌ صنعت‌ داخل‌ كشتي‌، داده های ‌ دقيقي‌ فراهم‌ مي‌ آورد. پس‌ از ارائه ی دسته بندي‌ مفصلي‌ از والها، تاريخ‌ زندگاني‌، توصيف‌ ظاهري‌ و باطني‌ شان‌ را به‌ ميان‌ مي‌ كشد و جامعه‌ شناسي‌ والهارا نيز بررسي‌ مي‌ كند. به‌ مكتب‌ والها، زندگاني‌ عاشقانه‌ شان‌، آداب‌  و رسوم‌ جمعي‌ و توليد حيوان‌ درمردابهاي‌ اندونزي‌ مي‌ پردازد. نويسنده‌ درجايي‌ كه‌ انسان  در حالت شكار با وال‌ روبه‌ رومي‌ شود ، صحنه‌ هايي‌ از زيبايي‌ هومري‌ مي‌ آفريند:

  اكنون‌ جزر سرخ ‌ از همه‌ جانب‌ هيولا ، شبيه‌ نهرهاي‌ جاري‌ بر سراسر شيب‌ تپه‌ فرومي‌ ريخت‌. پيكر شكنجه‌ ديده ی‌ وال‌ نه‌ درآبِ‌ شور، كه‌ درخون‌ مي‌ غلتيد، خوني‌ كه‌ تا مسافتهايي ‌از پشت‌ قايق‌ غُل‌ مي‌زد و مي‌ جوشيد. آفتاب‌ِ مايل‌ برفراز اين‌  استخر ارغواني‌ درميان‌ دريا بازي‌ مي‌ كرد و بازتاب‌ خودرا به‌ درون‌ هر صورتي‌ مي‌ تاباند، آنسان‌ كه‌ همگي‌ شان‌ در چشم‌ يكديگر به‌ صورت‌ سرخ‌ پوستان‌ مي‌ درخشيدند.

 قايقهاي‌ والگيري‌، فن‌ زوبين‌ اندازي‌، مسيري‌ كه‌ پيموده‌ مي‌ شود، حفاظت‌ از وال‌ تارسيدن‌ به‌ كشتي‌، خطر تعقيب‌ كوسه‌ ها، انتقال‌ قسمتهاي‌ مفيد وال‌ به‌ عرشه ی كشتي‌ و تدفين‌ جانور، همه ی‌ اينها با نثري‌ دقيق‌ و غني‌ توصيف‌ شده‌ است‌. حال‌ مردها به‌ سرِ كارمي‌ روند. روغن‌ غليظ‌ حيوان‌ كه‌ هيولاوار از دكل‌ كشتي‌ آويزان‌ است‌، ازسرش‌ كشيده‌ مي‌ شود. چنگكها، تكه‌ هاي‌ روغن‌ دار بدن‌ را مي‌ شكافد، كارگران‌، پارچه‌را در اتاق‌ روغن‌ مي‌غلتانند. تصفيه‌ كنندگان‌ روغن‌، ميان‌ دكلها به‌ كارمي‌ پردازند. مانده‌ هاي‌ هيكل‌ وال‌ درچربي‌ خود مي‌ سوزد و كشتي‌، چونان‌ پرده ی مشتعلي‌ به‌ نظر مي‌ آيد.

 ملويل‌  نثري‌ حماسي‌ مي‌ نويسد، اما اين‌ نثر با نثر حماسي‌ كلاسيك‌ متفاوت‌ است‌. نثري‌ است‌ كه‌ فضيلتي‌ سياسي‌، اخلاقي‌ يا جنگي‌ را نمي‌ ستايد. حماسه ی‌ او، حماسه ی‌ صنعت‌ و شعرهای  دموكراتيك‌ است‌ كه‌ ازراه ‌فن آوری‌، سرود چيرگي‌ بر طبيعت‌ را سرمي‌ دهد. دراين‌ دنياي‌ جديد،  اصالت‌ ، ميثاقي‌ نيست‌ كه‌ از راه‌ سلسه‌ مراتب‌ انتقال‌ يابد، بلكه‌ ازراه‌ برادري‌ انسانها با نژادها بدست می آید‌.. همه ی‌ آنان‌ براثر كاري‌ مشترك‌، درراهي‌ مشترك‌ گام‌ برمي‌ دارند. سرنشنيان‌ كشتي‌ والگيري‌ پكويود  را  سرخ‌ پوستان‌، تاييتي‌ها، هلندي‌ ها، شيليايي‌ ها، اسپانيايي‌ ها و آمريكاي‌ شمالي‌ ها تشكيل‌ مي‌ دهند كه‌ همگي‌ درانجام‌ اين‌ كار تهوّرآميز صنعتي‌ سهيمند.  ملويل‌ تاكيد دار كه‌ اين‌  اصالت‌ ، بين‌ كاپيتانهاي‌ صنايع‌، كاشفان‌ و شكارچيان‌ به‌ وجودآمده‌ است‌. پس‌ امري‌ اتفاقي‌ نيست‌ كه‌ نويسنده‌ در فصلي‌ بسيار زيبا، دريا و چمنزاررا باهم‌ مقايسه‌ مي‌ كند.

 حماسه ی ايالات‌ متحده‌ نيز در قرن‌ نوزدهم‌ به‌ روي‌ چمنزارها پديد آمد.  بونيان‌ ،  هوستون‌  و  كراكت‌  قهرمانان‌ آن‌ حماسه‌، درست‌ همان‌ مردان‌ معمولي‌ هستند كه‌ موهبت‌ اين‌ اصالت‌ را درشجاعتشان‌، ديد اقتصاديشان‌ و استعداد سازمان‌ دهی شان‌ در كار دارابودند. اينان‌ بودند كه‌ به‌ گونه‌ اي‌ تصادفي‌ به‌  جمعيت پراكنده‌ اي‌ كه‌ اتفاقي‌ باهم‌ تركيب‌ شده‌ بود جهت‌ دادند. دركشتي‌ پكويود  نيز به‌ همان‌ گونه‌، پراكنده‌ ترين‌ عناصر مهاجرتي‌ گرد هم‌ آمده‌ بودند.

 

 اسماعيل‌  نمونه ی‌ مجسمي‌ از مقام‌ يك‌ كارگراست‌. او ملاّحي‌ تمام‌ عياراست‌، نه‌ بيش‌ و نه‌ كم‌، كه‌ با پذيرفتن‌ سرنوشت‌ خود و ذهن‌ آماده‌ به‌ دريا مي‌ رود.  درست‌ درجلو دكل‌، قرارگرفته‌ درجلو عرشه ی‌ كشتي‌، برفراز شاه‌ دكل‌. مقام‌ او درآزاديِ‌ سرنوشت‌ و ديدگاهِ‌ ساده‌ اما ثابت‌ اوست‌ كه‌ مي‌ گويد: بايد والگير بشوم‌. سرنوشتي‌ كه‌ با طنز آميخته‌ است‌.  اسماعيل‌  چنين‌ مي‌ انديشد: در اين‌ كارعجيب‌ و غريب‌ و درهم‌ برهم‌، مواقع‌ و زمانهايي‌ شگفت‌ آور وجود دارد كه‌ ما به‌ آن‌ زندگي‌ مي‌ گوييم‌، هنگامي‌ كه‌ مردي‌ تمامي‌ اين‌ جهان‌ را يك‌ شوخي‌ عملي‌ تصورمي‌ كند، اگرچه‌ به‌ مضمون‌ آن‌ كم‌ و بيش‌ پي‌ مي‌ برد اما بيشتر مظنون‌ مي‌ شود كه‌ اين‌ لطيفه‌ به‌ هيچكس‌ مربوط‌ نمي‌ شود جزخودش‌.  طنز آري‌، اما بدون‌ توهم‌. راوي‌ كه‌ درعين‌ حال‌ به‌ كمبود مادي‌ و فراغت‌ روحيه‌ اش‌ آگاهي‌ دارد، بی درنگ چنين‌ مي‌انديشد: كيست‌ كه‌ برده‌ نيست‌ ؟  براي‌ اسماعيل‌ راه‌ حل‌ اين‌ مشكل‌ در همبستگي‌ است‌. فصلهاي‌ نخستين‌ كتاب‌ تشريح‌ دوستي‌ محكم‌ ملاّح‌ جوان‌، يعني‌  اسماعيل‌ ، با  كوييكگ‌  زوبين‌ انداز آدم‌ خوراست‌. در طول‌ چند صفحه‌، متوجه‌ مي‌ شويم‌ كه‌ كوييكگ‌ زوبين‌ انداز، مردگستاخي‌ راكه‌ چند لحظه‌ پيش‌ اورا  استهزامي‌ كرده‌ از غرق‌ شدن‌ نجات‌ مي‌ دهد و با اين‌ كار، عملي‌ ازهمبستگي‌ را به‌ نمايش‌ مي‌ گذارد. درسراسر نصف‌ النهار، دنيا شركت‌ سهامي‌ تضامني‌ است‌. ما آدمخورها بايستي‌ به‌ اين‌ مسيحي‌ ها كمك‌ كنيم‌ .  مضمون‌ جا افتاده‌ است‌. فصلهاي‌ طولاني‌ درباره ی كارجمعي‌ به‌ صورتي‌  زنده‌  تحول‌ يافته‌ است‌. پس‌ به‌ خاطر داشته‌ باشيم‌ كه‌ دنياي‌ اينان‌ را همبستگي‌ دموكراتيك‌ متحد مي‌ سازد و كاپيتان‌ اهب‌را وامي‌ دارد تا ديوانه‌ وار به‌ تعقيب‌  موبي‌ ديك‌  بپردازد. كشتي‌ اوجهان‌ كوچكي‌ است‌ از همه ی نژادها كه‌ مجازش‌ مي‌ دارد تا آن‌ را به‌ سوي‌ هلاكت‌ و نابودي‌ براند.

 

 كشتي‌ پكويود از نانتوكت‌  در نيوانگلند  به‌ عزم‌ سفري‌ دور و دراز ، سراسر  آتلانتيك‌ جنوبي‌ ، گرداگرد  دماغه ی  اميد ، پهنه ی‌  اقيانوس‌ هند و تنگه‌ ها  را درمي‌نوردد و به‌ سوي‌ آبهاي‌  اقيانوس‌ آرام‌  كه‌ قلمرو موبي‌ ديك‌  است‌ بادبان‌ برمي‌ افرازد. كاپيتان‌ كشتي‌ بي‌ درنگ‌ به‌ كاركنان‌ و جاشوان‌ كشتي‌ هشدار مي‌ دهد كه‌ هدف‌ واقعي‌ ازاين‌ سفر، تعقيب‌ وال‌ نيست‌ بلكه‌ هدف درنهايت‌ كشتن‌ آن‌ است‌. آتشِ‌ فرمان‌ مهيج‌  اهب‌  درميان‌ كاركنان‌ كشتي‌ حالتي‌ چونان‌ جنگ‌ صليبي‌ راه‌ مي‌ اندازد. براي‌ اولين‌ كسي‌ كه‌ وال‌ سفيدرا ببيند بر دكل‌ كشتي‌ سكه‌ طلاي‌ اسپانيايي‌ كوبيده‌ اند. ازاين‌ رو اشتهاي‌ ملاحان‌ از ديدار آن‌ سكه‌ تيز مي‌ شود. آيا اهب‌ گروه‌ سرنشينان‌ كشتي‌  پكويود  رامنحرف‌ مي‌ كرده‌ است‌؟ اين‌ موضوعي‌ است‌ كه‌ مالكان‌ كشتي‌، يعني‌  كاپيتان‌ په‌ لگ‌  و كاپيتان‌ بيلداد  بايستي‌ به‌ آن‌ مي‌ انديشيدند. اين‌  كوييكرهاي‌  خشكه‌ مقدس‌، با طماعيهاي‌ خود نمايندگان‌ دنيايي‌ ازفردگرايي‌ تصنعي‌ هستند كه‌ كشتي‌ والگيري‌ و كاركنان‌ نامتجانسش‌ را پشت‌ سرگذاشته‌ اند.  ملويل‌ مارا وامي‌ دارد تا باشباهتهاي‌ موجود در په‌ لگ‌ و بيلداد به‌ اين‌ مرحله‌ از درك‌ برسيم‌ كه‌ اعتقاد انسان‌ يك‌ چيزاست‌ و اين‌ دنياي‌ عملي‌ چيز ديگر. په‌ لگ‌ و بيلداد  كاتوليكهاي‌ مديترانه‌ اي‌  نيستند. آن‌ دو بيشتر از پارساهاي‌ نورديكي‌  به‌ حساب‌ مي‌ آيند كه‌ چون‌ عقيده‌ دارند مساوات‌ وارونه‌ شده‌، مذهبي‌ بودنشان‌ ظاهري‌ و دنيايي‌ بودنشان‌ باطني‌ است‌. ازهمين‌ رو، براي‌ نمونه‌، په‌ لگ‌ با ارّابة‌ كوييكري‌ خود از آمريكاي‌ شمالي‌ به‌ سراسر دنيا سفركرده‌، درحالي‌ كه‌ خودرا از همه ی تاثيرات‌ خارجي‌ مصون‌ داشته‌ است‌.

 سراسر زندگي‌ بعدي‌ او در دريا و ديدار بسياري‌ موجودات‌ زيبا و برهنه ی‌ جزيره‌ هاي‌ پيرامون‌ دماغه ی‌  هورن‌ ، اندك‌ تاثيري‌ درطبع‌ اصيل‌ كوييكري‌ او نكرده‌ و حتي‌ گوشه ی‌ زيرجامه‌ اش‌ را هم‌ نجنبانيده‌ بود.

 اين‌ جهانگردان‌ قرن‌نوزدهم‌، اين‌ «كاسبكاراني‌» كه‌ به‌ دنياچشم‌ دوخته‌ بودند ولي‌ چيزي‌ ازآن‌ نديده‌بودند، به‌ خود مي‌ قبولاندند كه‌ تعهد دارند براي‌ كوييكگ‌ كه‌ از ضميربت‌ پرستي‌ چيزي‌ سردرنمي‌آورد موعظه‌ كنند.  پولينزي‌  ناآرام‌ است‌. او بادنياي‌ ضدعفوني‌ شده ی آمريكاي‌ شمالي‌ توافق‌ ندارد. په‌ لگ‌ فريادمي‌ كند : 

 اي‌ پسر ظلمت‌!  من‌ بايد وظيفه ی‌ خودرا نسبت‌ به‌ تو انجام‌ بدم‌. من‌ يكي‌ ازمالكان‌ اين‌ كشتي‌ هستم‌ و نسبت‌ به‌ روح‌ همه ی‌ جاشوان‌ احساس‌ علاقه‌ مي‌ كنم‌؛ اگه‌ تو هنوز به‌ اصول‌ بت‌ پرستي‌ خودت‌ چسبيده اي‌، كه‌ سخت‌ ازاون‌ وحشت‌ دارم‌، به‌ تو التماس‌ مي‌ كنم‌ كه‌ هميشه‌ برده ی‌ شيطان‌ باقي‌ ممان‌، از خشمي‌ كه‌ فرامي‌ رسد روبگردان‌. آه‌، ازچاله ی‌ آتشين‌ فاصله‌ بگير!

 اين‌ كوييكگ‌ِ بي‌ اعتنا به‌ هرچيز ديگر، بايستي‌ نجات‌ داده‌ شود و به‌ رغم‌ خواست‌ خود به‌ دنياي‌ خوب‌ِ آمريكاي‌ شمالي‌ ها پابگذارد. مردمِ آمريكاي‌ لاتين‌، به‌ ويژه‌ با اين‌ سبك‌ نصيحت‌، بااين‌ طغيان‌ احساسات‌ِ شريك‌ كشتي‌ پكويود زياد آشناهستند. ملويل‌ پس‌ ازآن‌، اين‌ فايده‌ نگري‌ كوركورانه ی په‌ لگ‌ و بيلداد را به‌ مسخره‌ مي‌ گيرد:

 آي‌ شما زوبين‌ اندازها! قايقهارا بي‌ موقع‌ پايين‌ نبريد. قيمت‌ تخته‌ چوب‌ سفيد سالي‌ سه‌ درصد بيشتر بالانمي‌ رود. دعاخواندنتان‌ را هم‌ فراموش‌ نكنيد.

 ...آقايان‌! روزهاي‌ تعطيل‌ زياد دنبال‌ وال‌ نكنيد، البته‌ اگرفرصت‌ مناسبي‌ پيش‌ آمد ازدست‌ ندهيد كه‌ درحكم‌ كفران‌ نعمت‌ است‌ ...آقاي‌ فلاسك‌! اگر درجزيره‌ ها پياده‌ شديد از زنا بپرهيزيد. 

 اين‌ طنزِ درخورِستايش‌، با درهم‌ آميختن‌ لايتناهي‌ و متناهي‌ و جلوه ی بهشت‌ با بهاي‌ الوارهاي‌ چوبِ سرو، خطاهاي‌ نگرشي‌ را كه‌ مشتاق‌ تبرئه ی خود و بي‌ تقصير جلوه‌ دادن‌ خويش‌ است‌، درقالب‌ برجسته‌ و نماياني‌ مي‌ ريزد، بااين‌ وجود، خودِ ملويل‌ هم‌ درهمان‌ عدم‌ درك‌ چيزهايي‌ كه‌ محكوم‌ مي‌ كند مقصراست‌. انسان‌ مي‌ خواهد باوركند كه‌ نبردهاي‌  آپاكوچو  و  ماپيپو  هيچگاه‌ رخ‌ نداده‌ است‌، زيرا بنا به‌ تفسير او، تنها درنتيجه ی كردارهاي‌ سخاوتمندانه ی والگيران‌ ايالات‌ متحده‌ است‌ كه‌ در پرو، بوليوي‌ و شيلي‌ «دموكراسيهاي‌ جاوداني‌» برقرارشده‌ است‌. چنين‌ شواهدي‌ ازحقيقتِ‌ وارونه‌ شده‌، خودِ آنان‌ راهم‌ به‌ صحت‌ پيشگويي‌ رهنمون‌ نمي‌ كند. به‌ هرترتيب‌ استارباك‌ نخستين‌ رفيق‌ اهب‌، بدگمانی مقاصد اورا بيان‌ مي‌ كند :

  ...من‌ اينجا آمده‌ ام‌ تاوال‌ شكاركنم‌، نه‌ آنكه‌ به‌ دنبال‌ انتقامجويي‌ فرمانده ی‌ خود بروم‌. كاپيتان‌ اهب‌! تازه‌ اگر اين‌ والهارا بگيري‌ انتقام‌ تو چند بشكه‌ روغن‌ دارد؟ هرچه‌ باشد در بازار نانتوكت‌ خودمان‌ چندان‌ ارزشي‌ ندارد.  

بااين‌ حال‌، هيجان‌ اهب‌، بااصالت‌ عمل‌ استارباك‌ كه‌ ازحيث‌ نيروي‌ اخلاقي‌ بسي‌ ضعيف تراست‌ فرونمي‌ نشيند. تقواي‌ استارباك‌ به‌ همان‌ اندازه‌ غيرمسئولانه‌ است‌ كه‌ ميانه‌ حالي‌ فلاسك‌، يا بي‌ تفاوتي‌ شوخي‌ آميز استاب‌. مجاب‌ شدنهاي‌ او به‌ آدم‌ خوبي‌ مي‌ ماند كه‌ ازعقل‌ سليم برخورداراست‌ . با اين‌ حال‌ به‌ خود اجازه‌ مي‌ دهد تا در دست‌ اهب‌ به‌ سوي‌ انتقامجويي‌ و مرگ‌ پيش‌ رانده‌ شود. يك‌ شب‌، استارباك‌ تفنگي‌ را به‌ جانب‌ سرِ اهب‌ كه‌ خفته‌ نشانه‌ مي‌ گيرد . ولي‌ او ، بروتوس‌  مرده‌ اي‌ است‌ كه‌ باقيصر آمريكاي‌ شمالي‌ روبه‌ رو شده‌ است‌. ازخود مي‌ پرسد:  ولي‌ آياراه‌ چاره ی ديگري‌ نيست‌؟ هيچ‌ راه‌ شرعي‌ به‌ جانمانده‌؟  خاطره‌، اورا  از جنايتي‌ كه‌ در شرف‌ وقوع‌ است‌ كنارمي‌ كشد. خاطره ی زن‌، خاطره ی كودكان‌ و خاطره ی‌ خانه‌ ميلش‌ را به‌ سوي‌ آنان‌ مي‌ كشاند. ازسوي‌ ديگر اهب‌، نسبت‌ به‌ اخلاقيات‌، خاطره‌ يا ميل‌ و هوس‌ بي‌ تفاوت‌ است‌ و به‌ فروبردن‌ سرِخود درمصايب‌ و بلايا ادامه‌ مي‌ دهد. نه‌ نيكيِ ميانه‌ حال‌، نه‌ خودپسندي‌ و نه‌ انديشه ی‌ معقولانه‌، هيچ يك‌ از اينها قادر به‌ دفع‌ اين‌ فاجعه‌ نيست‌.

سفر پكويود با پيش‌ اخطارهاي‌ دچارِ طاعون‌ شدن‌ آغازشده‌ است‌. سرنوشت‌ شوم‌ كشتي‌ را كه‌ هنوز به‌ دكل‌ مهارشده‌، الياسِ‌ پير پيش‌ بيني‌ كرده‌ است‌. سكه‌ طلاي‌ اسپانيايي‌ براي‌ استارباك‌، تداعي‌ نوشته ی‌ بالتازار است‌. گابريلِ‌ متعصب‌، بلارا از بطري‌ بزرگ‌ شامپاين‌ پيشگويي‌ مي‌ كند. كوييكگ‌، دستور ساختن‌ تابوت‌ خودرا مي‌ دهد. بخار سوزاني‌ كه‌ از آب‌ دادن‌ زوبينِ ساخته‌ شده‌ براي‌ پرتاب‌ به‌ موبي‌ ديك‌ برمي‌ آيد به‌ صورت‌ اهب‌ مي‌ خورد. كاپيتان‌ مي‌ پرسد:  پِرت‌ ...مي‌ خواي‌ منوداغ‌ كني‌؟...پس‌  من‌ داشتم‌ وسيله ی‌ داغ‌ كردن‌ خودمو توكوره‌ مي‌ ساختم‌؟  كنايه ی‌ انجيلي‌ اشتباه‌ ناپذير است‌. اهب،‌ گروهي‌ ازپارسيهاي‌ وحشي‌ را به‌ سركردگي‌ شخصي‌ به‌ نام‌ فتح‌ اله‌ به‌ طورقاچاق‌، براي‌ شكار وال‌ ذخيره‌ نگهداشته‌ است‌. فتح‌ اله‌، وقتي‌ درگوش‌ اهب‌ حرف مي‌ زند، تمامي‌ پيش‌ اخطارهارا در يك‌ جمله‌ خلاصه‌ مي‌ كند: ‌ نعش‌ كشي‌ با پرهاي‌ تزييني‌ در امواج‌  اقيانوس‌ شناور بود. اهب‌ همان‌ طوركه‌ تصميم‌ گرفته‌، ارتفاع‌ سنج‌ راخراب‌ مي‌ كند. شعله ی سپيد آتش‌  سَنت‌ المو  برفراز سرِ دكلها بازي‌ مي‌ كند. درهرصورت‌ اين‌ علامتي‌ است‌ براي‌ همه‌. سرانجام‌ حالت‌ فاجعه ی قريب‌الوقوع‌ برحول‌ و حوش‌ ديوانگي‌ پيپ‌، پسرك‌ زنگيِ‌ بذله‌ گو مي‌گردد كه‌ پادو كشتي‌ است‌. تصوير ذهني‌ لاورنس‌ گفته‌ مي‌ شود : بچه ی‌ خرفتِ‌ خورشيد ، دست‌ در دست‌ با ديوانه ی‌ شمالي‌ ، كاپيتان‌ و ارباب‌.  پيپِ ديوانه‌ و جاهل‌ درحقيقت‌ براي‌ اهب‌، اين‌ پرومته ی‌ سفيد و مغرور شريك‌ مهلكي‌ است‌. ماحقيقت‌ و پيشگويي‌ رابه‌ مانند دلقكِ‌ شاه‌ لير اززبان‌ اومي‌ شنويم‌. نويسنده‌ فرياد مي‌ زند:  آه‌ پيپ‌. خنده ی شيطاني‌، چشم‌ بيكار ولي‌ بي‌ قرار تو، تمامي‌ اداهاي‌ عجيب‌ و غريبت‌، بي‌ معنا با فاجعه ی كشتي‌ِ ماليخوليايي‌ به‌ هم‌ نياميخته‌ و آن‌ را به‌ استهزانگرفته‌ است‌!

 آنگاه‌ وال‌ سفيدِ غول‌ پيكر، آفريده ی‌ دست‌ اهب‌ و غايت‌ آرزويش‌ چيزي‌ نمي‌ جويد جزبراي‌ ابد شناوربودن‌ درلامكان‌ و جاودان‌ ماندن‌ درزمان‌. تنه ی او جنگلي‌ است‌ از نيزه‌ ها، پيكر عريان‌، پنجه ی پيچيده‌، پيشاني‌ِ چين‌ دار و سفيد، كوهان‌ سپيد و اهرمي‌ وار، مطلق‌، بي‌ شكل‌، بي‌ گناه‌ و تباه‌، پيكر غول‌ آسايي‌ از يك‌ رنگ‌ كه‌ همه ی‌ رنگهارا در بر دارد. رنگِ بي‌ رنگ‌

 ... اين‌ وجود رنگارنگ‌ و بي‌ منبع‌ وحشتهاي‌ غيرقابل‌ بيان‌ وال‌، كه‌ پيش‌ ازهمه ی زمانها بوده‌ و لازم‌ است‌ كه‌ پس‌ ازپايان‌ گرفتن‌ِ همه‌ی  اعصار انساني‌ باز هم‌ وجود داشته‌ باشد.

 هنوز همه‌ چيز ـ صحنه ی وسيع‌، جهان‌ِ كوچك‌ كه‌ پكويود است‌، حالت‌ِ پيش‌ اخطار و گزارش‌ جزييات‌ ـ درميان‌ صفحه‌ هاي‌ كتاب‌ موبي‌ ديك‌ آرام‌ مي‌ چرخد و شخصيت‌ روپوش‌ گرفته ی كاپيتان‌ اهب‌ را مدام‌ به‌ شيوه ی‌ درشت‌ نمايي‌ نشان‌ مي‌ دهد. اهب‌، بي‌ باك‌ و ملعون‌، قهرمان‌ فاجعه‌ اي‌ ناگزيراست‌ كه‌ اثر را شكل‌ واحدي‌ مي‌ بخشد و به‌ آن‌ معنا مي‌ دهد. خارق‌ العاده‌ بودن‌ و به‌ تقريب‌ قهرماني‌ اش‌ از همان‌ حضور نخستين‌ آشكاراست‌: انسان‌ بزرگي‌ بي‌خدا و خداوار! چهره ی سوخته‌ شده‌، شبيه‌ كنده ی چوبي‌ كه‌ آتش‌ دريافته‌ قادر به‌ سوزاندنش‌ نيست‌.  تمامي‌ هيكل‌ بلند و چهارشانه‌ اش‌ گويي‌ از برنز سخت‌ ساخته‌ شده‌ و چونان‌ مجسمه ی برنزي‌ پرسه‌ ئوس‌ اثر چليني‌ آن‌ را در قالبي‌ تغيير ناپذير ريخته‌ اند.  و چيزي‌ فراترازانسان‌:  آه‌ اي‌ اهب‌! آنچه‌ راكه‌ در توبزرگ‌ باشد، ناگزير بايستي‌ از آسمانها دست‌ به‌ سويش‌ درازكرد و دنبال‌ آن‌ به‌ اعماق‌ دريا رفت‌ و درهواي‌ نامجسم‌ به‌ آن‌ شكل‌ داد.  بي‌ ترديد ما دربرابرخود شخصيت‌ ممتازي‌ داريم‌ كه‌ سواي‌ تمامي‌ اركانهاي‌ شخصيت‌ سازي‌، سبكي‌ انساني‌ و نهايت‌ موقعيت‌ بشري‌ را خلاصه‌ مي‌ كند. اهب‌، همان‌ گونه‌ كه‌ امرسون‌ درباره‌ی آرمان‌ِ مرد آمريكاي‌ شمالي‌ نظر مي‌ دهد كه‌ به‌ خود متكي‌ است‌، درمرحله ی‌ نخست‌ مردي‌ مثبت‌، مستقل‌، خودسر و متكي‌ به‌ خود به‌ نظرمي‌ رسد. اين‌ مردِ متكي‌ به‌ اعمال‌ خود، كشتي‌ِ حامل‌ افرادي‌ را رهبري‌ مي‌ كند كه‌ محتاج‌ يكديگرند. آمد و رفت‌  اهب‌ در پيرامون‌ كشتي‌ و سخنرانيهاي‌ درازمدتش‌ به‌ نظر شگفت‌ مي‌ آيد، گويي‌ نيروي‌ حياتي‌ درونش‌ مي‌ غرد. او فرمانده‌اي‌ كاري‌ و شايسته‌ است‌ و مناسب‌ با مأموريتي‌ كه‌ به‌ عهده‌ گرفته‌، زيرا به‌ هرنوع‌ دگرگونيِ‌ سفرهاي‌ خطرناك‌ و درازمدت‌ خوگرفته‌ است‌. پس‌ فراسوي‌ وظيفه ی عملي‌ ـ مهارت‌ و زبردستي‌ و كفايت‌ فني‌ ـ اوست‌ كه‌ درپهنه ی‌ دريا به‌ جستجوي‌ موبي‌ ديك‌ مي‌ تازد، همان‌ حيواني‌ كه‌ يكي‌ ازاعضاي‌ بدنش‌ را فلج‌ كرده‌ است‌:  موبي‌ ديك‌ فك‌ پاييني‌ خودرا كه‌ به‌ شكل‌ داس‌ است‌ به‌ زيرخود كشيده‌، ساق‌ پاي‌ اهب‌ را مثل‌ دروگري‌ كه‌ ساق‌ علفي‌ را در مزرعه‌ دروكند، كنده‌ و برده‌ بود .

 سفرِ اهب‌ سفر انتقام‌ از روي‌ تنفراست‌ و انتقامي‌ كه‌ آشكارا با جاشوان‌ هم‌ رابطه‌ برقرارمي‌ كند.

 آي‌ شما زوبين‌ اندازها بنوشيد! آي‌ شما افرادي‌ كه‌ بركمانه ی‌ قايق‌ والگيري‌ مي‌ ايستيد، بنوشيد و قسم‌ يادكنيد كه‌ مرده‌ بادموبي‌ ديك‌!  اگرما موبي‌ ديك‌ را تا پاي‌ جان‌ دنبال‌ نكنيم‌، خدا همه ی‌ مارا نابود كند !

 اهب‌ هيچ‌ تبليغ‌ ديگري‌ جزحضور آتشين‌ خود ندارد؛ او ملاحان‌ را در هيجاني‌ وحشيانه‌ و مرموزسهيم‌ مي‌ كند. هرملاحي‌ تنفر كينه‌ دار كاپيتان‌ را ازآن‌ خود احساس‌ مي‌ كند .هيچ‌ چيز نمي‌تواند تشنگي‌ انتقام‌ اهب‌ را فرونشاند. نه‌ پيش‌ اخطارها، نه‌ عقل‌ سليم‌  استارباك‌، نه‌ توصيفهاي‌ هراسناك‌ دشمن‌ از جانب‌ ملاحان‌ كشتيهاي‌ ديگر. اراده ی‌ اهب‌ تنها از فرمانهاي‌ خودِ او پيروي‌ مي‌ كند. تهور فردي‌ بايستي‌ به‌ اثبات‌ نهايي‌ برسد؛ مرگ‌ وال‌ سفيد، مرگ‌ «آن‌ ديگري‌ » است‌. چه‌ دليلي‌ بهتر از خودپرستي‌ ما كه‌ خود پرستي‌ ديگري‌ را  ازبين‌ مي‌ بريم‌.

 پس‌ آشتي‌ ناپذيران‌ چه‌ كساني‌ هستند؟ اهب‌ كيست‌؟ آيا همان‌ طوركه‌ گفته‌ شد او نمونه ی مجسم‌ انساني‌ است‌ كه‌ برضد طبيعتِ‌ كورعمل‌ مي‌ كند؟ آيانمونه ی‌ مجسم‌ شور و شوقي‌ است‌ كه‌ از طرف‌ انسان‌، غيرعقلاني‌ بودن‌ را بركرسيِ‌ اثبات‌ مي‌ نشاند؟ اين‌ مسايل‌ اهب‌ را باخير و وال‌ را باشر برابرمي‌ كند كه‌ به‌ علايق‌ مانيگري‌ برمي‌ گردد. ماخذي‌ براي‌ خط‌ مشي‌ هاي‌ خود كاپتيان‌:

 آنها خيال‌ مي‌ كنند من‌ ديوانه‌ام‌ ...امامن‌ اسير شيطانم‌. جنوني‌ هستم‌ كه‌ ديوانه‌ شده‌! آن‌ ديوانگي‌ وحشي‌ كه‌ تنها براي‌ درك‌ خود آرام‌ است‌!... من‌ حمله‌ مي‌ كنم‌! هيچ‌ مانعي‌ نيست‌، دراين‌ راِه‌ آهنين‌ هيچ‌ دامي‌ وجودندارد!... من‌ به‌ درك‌ عالي‌ دست‌ يافته‌ ام‌، فرومايگي‌ ندارم‌، ازقدرت‌ لذت‌ مي‌ برم‌... جايم‌ دروسط‌ بهشت‌ است‌!

 اهب‌ دراين‌ سخنراني‌ باخود روبه‌ رومي‌ گردد. ولي‌ ميل‌ او به‌ دانستن‌، باعث‌ مي‌ شود تا تنواند به‌ غرورِ از خود بي‌ خودشدن‌ و خودبسندگي‌ فردي‌ كه‌ در درونش‌ به‌ وجودآمده‌ غالب‌ آيد.

 اين‌ عملِ‌ خودسرانه‌ برضد چه‌ چيز جهت‌ داده‌ شده‌ است‌؟ موبي‌ ديك‌ چيست‌؟ همان‌ طوركه‌ اهب‌ نمونه ی مجسم‌ خير نيست‌، موبي‌ ديك‌ هم‌ نمي‌ تواند نماينده ی شر باشد. ملويل‌ مراقب‌ است‌ تا به‌ ابهام‌ اصلي‌ وال‌ سفيد اشاره‌ كند كه‌ به‌ گوناگوني‌ طبيعت‌ است‌. زيبا و وحشتناك‌، منبع‌ ثروت‌ و هلاكت‌، فضاي‌ گسترده‌ اي‌ است‌ سرشار از لذتِ‌ اهلي‌ كردن‌ توأم‌ با هراسي‌ غيرقابل‌ بيان‌. استارباك‌ درست‌ مي‌ گويد كه‌ وال‌ به‌ دنبال‌ اهب‌ نمي‌ گردد، اين‌ اهب‌ است‌ كه‌ وال‌ رامي‌ جويد، زمينه‌ اي‌ كه‌ اهب‌ نشانه‌ هاي‌ بيماري‌ كُشنده‌ اش‌ را بر پهنه ی‌ آن‌ متجلي‌ كرده‌ است‌.

 براي‌ اهبِ‌ ديوانه‌، تمامي‌ آن‌ همه‌ ديوانگيها و زجرها، همه ی‌ آن‌ چه‌ كه‌ پشت‌ چيزهارا به‌ لرزه‌ درمي‌ آورد، همه ی حقيقت‌ يا بدخواهي‌ كه‌ درآن‌ است‌؛ تماميِ‌ آن‌ چيزي‌ كه‌ مغزرا مي‌ تركاند و گِرد هم‌ مي‌ آورد و شكل‌ مي‌ دهد؛ تمامي‌ شيطنتهاي‌ ثابت‌ زندگي‌ و تفكر و همه ی‌ شرهاي‌ به‌ طورآشكار تشخص‌ يافته‌ عملٌا امكان‌ تهاجم‌ به‌ موبي‌ ديك‌ را پديدآورده‌ است‌. اومجموع‌ تمامي‌ خشم‌ و نفرت‌ عمومي‌ را كه‌ كل‌ تبار او از آدمِ‌ ابوالبشر تاخودِ او احساس‌ كرده‌ بر كوهان‌ سپيد وال‌ انباشته‌ است‌ ...

 

 از صحبت‌ مردي‌ كه‌ خود را اشرف‌ مخلوقات‌ مي‌ پندارد، آشكاراست‌ كه‌ هيچ‌ راهي‌ برايش‌ نمانده‌ جز اين‌ كه‌ خودرا فداي‌ ريشه‌ كن‌ كردن‌ اين‌ بيماري‌ كند. و اگراين‌ كار موجب‌ مرگ‌ پيشوا و پيروانش‌ گردد چه‌ باك‌! اونمي‌ خواهد كه‌ پيشگوييهاي‌ نداي‌ عقل‌ را بشنود. اهب‌؟ يك‌  گنوستيك‌  است‌.  مانوي‌  است‌،  پارسا  است‌. آميخته‌ اي‌ است‌ از فردگرايي‌ و ضد تجمع‌ جريانهاي‌ دوران‌ نوين‌. اهب‌  كالون‌  و  لاك‌ است‌. اهب‌  هيتلر  و  مك‌ كارتي‌  نيز مي‌ شود.

 اهب‌ِ گنوستيك‌ - كسي‌ كه‌ مستعد درك‌ والاتراست‌ ـ برنامه ی‌ رستگاري‌ خودرا افشامي‌ كند:  مابه‌ دنيا آمده‌ ايم‌ تا وال‌ سفيد را بكشيم‌.  و اگر شر جهل‌ است‌، پيامبر معرفت‌، تجسم‌ خيراست‌ و ميانجي‌ اراده‌ی نيك‌. اين‌ مرد به‌ همان‌ اندازه‌ فهمش‌ اسير تقديراست‌. كسي‌ است‌ كه‌ رستگاري اش‌ يك‌ برتري‌ است‌... فرزند خداست‌. انتخاب‌ او حالت‌ خدايي‌ِ روي‌ زمين‌ به‌ او مي‌ دهد. اهبِ‌ مانوي‌ ، دنيارا بين‌ خير و شر تقسيم‌ مي‌ كند. او براي‌ مبارزه‌ برضد اين‌ شرِمشخص، ‌ همه ی‌ توانش‌ را به‌ كارمي‌ گيرد. وال‌ سفيدرا جاي‌ جادوگران‌، يهودي ها و سرخها بگذاريد.

 اهبِ پارسا خودرا كارگزار خداوند به روي‌ زمين‌ قلمدادمي‌ كند. صورت‌ الهي‌ بدون‌ شركت‌ فعالانه ی‌ شكاكان‌ و بدون‌ نام‌ نويسي‌ برگزيدگان‌ براي‌ سركوبيِ‌ شر و پيروزيِ‌ خير كمال‌ نمي‌ يابد. و خير هم‌ همان‌ نفس‌ است‌ كه‌ مسلح‌ به‌ دانش‌، خيررا  از شر تشخيص‌ مي‌ دهد. و سرانجام‌ اهب‌، رمانتيك‌ نيز هست‌ كه‌ آرمان‌ِ ذهني‌ خودرا به‌ عنوان‌ ارزشي‌ جهاني‌ تصورمي‌ كند.

 درحقيقت‌، هدفِ‌ تنفركه‌ اين‌ چنين‌ با شور و شوق‌ پی گیری مي‌ شود، چيزي‌ نيست‌ جز ظاهري‌ فريبنده‌ كه‌ با ديوانگيِ‌ رهبر متجلي‌ مي‌ شود. همان‌ طوركه‌ ملويل‌ مي‌ نويسد:

 اهب‌ در دل‌ انتقام‌ وحشتناكي‌ براي‌ آن‌ وال‌ پرورانده‌ بود و اين‌ انتقامجويي‌ از آن‌ جهت‌ شديدترشده‌ بود كه‌ او به‌ علت‌ اين‌ بيماري‌ِ ديوانه‌ وارِ خود، عاقبت‌ به‌ آنجا رسيد كه‌ نه‌ تنها همه ی غمها وگرفتاريهاي‌ جسمي‌ خودرا در آن‌ وال‌ مي‌ ديد، بلكه‌ تمامي‌ نوميديهاي‌ روحي‌ و فكري‌ خودرا نيز با آن‌ يكي‌ كرده‌ بود. وال‌ِ سفيد به‌ صورت‌ ديوانگي‌ خاص‌ او پيش‌ رويش‌ شنامي‌ كرد و تجسم‌ همه ی عوامل‌ بدخواهي‌ بود كه‌ برخي‌ مردان‌ ژرف‌ انديش‌ احساس‌ مي‌ كنند درونشان‌ را مي‌ خورد.

 حال‌ ديگر به‌ ريشه ی مسئله‌ دست‌ يافته‌ ايم‌. وال‌ سفيدي‌ وجود ندارد. اين‌ طيفي‌ است‌ كه‌  در تخيل‌ اهب‌ موج‌ مي‌زند. طرحي‌

 كه‌ اهب‌ ريخته‌، شرارت‌ اوست‌ كه‌ به‌ آن‌ شكل‌ مادي‌ بخشيده‌ تاعمل‌ تنفر و ديوانگي‌ اش‌ را توجيه‌ كند. اين‌ اهب‌ است‌ برضدِ اهب‌. دقيقاٌ همان‌ طوركه‌ استارباك‌ مي‌ گويد...  ولي‌ بگذار اهب‌ از اهب‌ حذركند، ازخودت‌ حذركن‌ پيرمرد...  شرارت‌ در نهاد كاپيتان‌ است‌ كه‌ او آن‌ را به‌ وال‌ منتقل‌ كرده‌. اهب‌ مي‌ خواهد از بي‌ گناهي‌ِ صرف‌ فرد آمريكاي‌ شمالي حمايت‌ كند . اونماينده‌ ی خداست‌ و دشمن‌ شر . اهب‌ مي‌ خواهد خودرا وراي‌ شراحساس‌ كند و از احساسهاي‌ گناه‌ خلاصي‌ يايد. او همه ی شرارت‌ هارا به‌ وال‌ نسبت‌ مي‌ دهد.

 درحقيقت‌ اهب‌ كالونيست‌ هم‌ هست‌ و براي‌ فرد آمريكاي‌ شمالي‌، اين‌ همان‌ كليد اصلي‌ است‌ كه‌ احساس‌ كرده‌ از همان‌ آغاز و روبه رو شدن با‌ دنيا  از اصل‌ و ريشه‌ با گناه‌ آلوده‌ شده‌ است‌. حال‌ اين‌ مردي‌ كه‌ به‌ گناهِ‌ خود واقف‌ است‌؛ دو راه‌ بيشتر درپيش‌ ندارد: يكي‌ پذيرفتن‌ گناه‌ و احساس‌ اين‌ كه‌ باساير افراد بشر وضعي‌ مشترك‌ دارد و راه‌ ديگر نپذيرفتن‌ گناه‌ و توجيه‌ بي‌ گناهي‌ اش‌. با پذيرفتن‌ گناه‌ مي‌ تواند با دنيا و برادري‌، نوعي‌ پيوند ايجادكند، ولي‌ كالونيست‌ اين‌ كاررا وسيله ی‌ خاصي‌ مي‌داند براي‌ جداييِ‌ انسان‌ از انسان‌. اين‌ مكتب‌ درخدمت‌ آن‌ است‌ تا هركس‌ را ازديگري‌ جداكند، از راهِ‌ نوعي‌ رستگاري‌ كه‌ هميشه‌ بايد فردي‌ باشد. نجات‌ «من‌ » و نه‌ هرگزرستگاري‌ و نجات‌ «ما». زمينه ی اخلاقي‌ درهمين‌ جاست‌ كه‌ ملويل‌ نمايش‌ دردانگيز خودرا برآن‌ پايه‌ گذاري‌ مي‌ كند. ملويل‌ نه‌ تنها حالت‌ ناگوار فرد آمريكاي‌ شمالي‌ را در اهب‌ زنده‌ كرده‌، بلكه‌ انسان‌ جديدي‌ را در شخصيت‌ او متجلي‌ ساخته‌ است‌. نويسنده‌ مارا در تنگنا مي‌گذارد تا بين‌ خود پسندي‌ انسان‌ به‌ مثابه يك‌ فرد، و حس‌ همبستگي‌ او به‌ عنوان‌ يك‌ موجود اجتماعي‌، يكي‌ را برگزينيم‌. اهب‌ شق‌ اول‌ راانتخاب‌ مي‌ كند.

 شر در اهب‌ چيست‌ كه‌ او هويتش‌ را در موبي‌ ديك‌ مي‌ بيند؟ و نتيجه ی ‌اجتناب‌ ناپذير آن‌ چيست‌؟ شر نخوت‌ است‌. ملويل‌ با صداي‌ بلند، آن‌ را غرورِ مهلك‌ مي‌ نامد. وضع‌ نخستين‌ اهب‌ به‌ عنوان‌ كاپیتان‌ كشتي‌ والگيري‌ كافي‌ است‌ تا اين‌ جنبه‌ رابرايمان‌ روشن‌ كند. جستجوي‌ اهب‌ براي‌ روشنايي‌ است‌... براي‌ روغن‌ وال‌ است‌. اين‌ آدمِ‌ تحمل‌ ناپذير، درمبارزه‌ با همه‌ چيز، لوياتان‌ سفيدرا شكار مي‌ كند. اينجا پندار ملويل‌ درباره ی اسطوره‌ صريح‌ است‌:

 خدا به‌ دادت‌ برسد پيرمرد! تو فكر مي‌ كني‌ درخودت‌ مخلوقي‌ آفريده‌ اي‌ و كسي‌ كه‌ فكر زياد وادارش‌ كرده‌ تا از خود پرومته‌ اي‌ بسازد؛ و كركسي‌ كه‌ براي‌ هميشه‌ ازآن‌ قلب‌ تغذيه‌ مي‌ كند. آن‌ كركس‌ همان‌ مخلوقي‌ است‌ كه‌ او مي‌ آفريند.

 اهب‌ بزرگ‌ نماست‌، چونان‌ خداي‌ اسطوره‌ اي‌ كه‌ مي‌ خواست‌ به‌ انسان‌ صدايي‌ وام‌ دهد، اما با اين‌ كار به‌ قلمرو انسان‌ تجاوزكرد. اهب‌ با وسوسه ی نفس‌ِ خودرا با خدا يكي‌ كردن‌ آشناست‌. اما اين‌ امر تنها بانمايشِ‌ عمليِ‌ فوق‌ انسانيِ‌ سخت‌، آلوده‌ با انتقام‌ِ خداي‌ كالون‌ ميسر است‌ . او بايد موبي‌ ديك‌ را بكشد.

 اين‌ پرومته ی آمريكاي‌ شمالي‌ِ صاحب‌ِ نخوت‌ به‌ ايده ی مسيحايي‌ آغشته‌ مي‌ شود.(به‌ استارباك‌ مي‌ گويد من‌ ناخداي‌ سرنوشتهايم‌. من‌ طبق‌ دستورعمل‌ مي‌ كنم‌.) باشور و شوق‌ ازپاكي‌ِ خود به‌ طريق‌ وهم‌ و وسواس‌ شر كه‌ گناهش‌ رابيرون‌ مي‌ ريزد دفاع‌ مي‌ كند. اين‌ پرومته‌ كه‌ باهمه ی نژادها در زير شمدهايش‌ گرفتار در هذيانِ‌ شخصي‌ خود بركشتي‌ سوار مي‌ شود، اين‌ مبارزِ مانوي‌ و گنوستيك‌، تواناي‌ تشخيص‌ بين‌ دنیاي‌ عيني‌ و دنياي‌ نفس‌ خويش‌ را ازدست‌ داده‌ است‌. اینها همگي‌، واقعيت‌ موثق‌ زندگي‌ اوست‌ و نتيجه ی بديهي‌ نخوتش‌، گناهش‌ و سرپيچي‌ اش‌. ملويل‌ متوجه‌ است‌ تاازهمان‌ صفحه‌ هاي‌ نخستين‌ كتاب‌، افسانه ی نارسيسوس‌ را پيش‌ ببرد كه‌ قادر به‌ درك‌ «تصويرعذاب‌ دهنده‌ وآرام‌» نيست‌ و سرانجام‌ به‌ هواي‌ تصويري‌ كه‌ ازآن‌ِ خود اوست‌ در آب‌ مي‌ پرد و غرق‌ مي‌ شود. نارسي‌ سيسم‌، يا آن‌ گونه‌ كه‌ اكثر تعريف‌ كرده‌ اند نامتعادلي‌ بين‌ شخصيت‌ و دنياي‌ عيني‌، حاصل‌ نخوت‌ اهب‌ است‌. ملويل‌ درصدداست‌ تا اين‌ نگرش‌ را به‌ اثبات‌ برساند. در نقطه‌ اي‌ از داستان‌، اسماعيل‌ در پست‌ ديده‌ باني‌ خود، جذابيت‌ درياي‌ گسترده‌ را احساس‌ مي‌ كند كه‌ در كشاكش‌ امواج‌ و از ميان‌ تاريكي‌، بازتاب‌ يك‌ رديف‌ از تصاوير دقيق‌را به‌ نظرش‌ مي‌ آورد. وقتي‌ اختلاف‌ بين‌ وجود خود و دنيا، اختلاف‌ بين‌ اسماعيل‌ و اقيانوس‌ را بررسي‌ مي‌ كند، چنان‌ مبهوت‌ مي‌ شود كه‌ درآستانه ی‌ سقوط‌ قرار مي‌ گيرد. اهب‌ از توجه‌ به اين‌ اختلاف‌ بازمي‌ ماند. نخوت‌، اورا  از دنيا جداكرده‌ است‌. دنيايش‌، دنيايي‌ تخيلي‌ شده‌ كه‌ ازبغض‌ و كينه‌ تغذيه‌ مي‌كند. هيچگاه‌ دنياي‌ واقعي‌ را نمي‌بيند. او لايتناهي‌ را درمتناهي‌ ترين‌ ظرف‌، يعني‌ زندگيِ‌ يك‌ مرد محبوس‌ كرده‌ است‌. او در پشت‌ اين‌ آينه‌، تنها مي‌ تواند تصوير خودرا بسازد، يا به‌ طور مبهم‌ سايه ی وال‌ را كه‌ مالك‌ فرديت‌ او شده‌ است‌؛ با اين‌ حس‌ كه‌ او(اهب‌) دنياست‌. احساس‌ نيازمي‌ كند تا به آن‌ وال‌ تسلط‌ يايد. ازاين‌ رو كاپيتان‌ با نفس‌ خود به‌ خواب‌ مصنوعي‌ مي‌ رود. با خيره‌ شدن‌ برنماد سكه‌ طلاي‌ اسپايناييِ‌ كوبيده‌ شده‌ بر دكل‌ اصلي‌ كشتي‌ ابراز شگفتي‌ مي‌ كند : برج‌ محكم‌ كه‌ اهب‌ است‌؛ كوه‌ آتش‌ فشان‌ كه‌ اهب‌ است‌؛ شجاعت‌، بي‌ باكي‌ و پرنده ی‌ پيروز كه‌ آن‌ هم‌ اهب‌ است‌. همه‌ اهب‌ است‌. همان‌ نماد سبب‌ مي‌ شود تا مردِ پارسي‌، يعني‌ فتح‌ اله‌، آتش‌ را به‌ چشم‌ شعاير خود بنگرد. پيپ‌ زنگي‌، ناممكني‌ دانش‌ را بفهمد و اسماعيل‌ تقسيمات‌ دنياي‌ دوگانه‌ را بازتاب دهد. استاب‌ به‌ اين‌ موضوع‌ بيانديشد كه‌ با چه‌ مقدار طلا، چه‌ اندازه‌ توتون‌ مي‌ توان‌ خريد، ولي‌ اهب‌، همه‌ چيزرا باخود يكي‌ مي‌ كند.  

 

نخوت‌ و خودبيني‌، دوقلوهاي‌ طبيعي‌ هستند. اگر از اين‌ ديدگاه‌ بنگريم‌، رمان‌ موبي‌ ديك‌ از فردگرايي‌ و فلسفه‌ هاي‌ ضداجتماعي‌ انتقاد كاملي‌ ارائه‌ مي‌ دهد كه‌ به‌ نوعي‌ شالوده‌ اي‌ است‌ براي‌ دنياي‌ جديد و به‌ ويژه‌ ايالات‌ متحدة‌  لاك‌ ، بركلي‌  و  هيوم‌ . زيرا اگر واقعيت‌ چيزي‌ بيتشر از درك‌ من‌ از آن‌ واقعيت‌ نيست‌، اگر درك‌ من‌ دنيارا تعريف‌ مي‌ كند، اگر تنها ماده ی‌ ذهني‌ شخص‌ اساس‌ آگاهي‌ است‌، پس‌ من‌ آزادم‌ تادرك‌ خودرا به‌ همه‌ كس‌ تحميل‌ كنم‌. ضمانت‌ ديگري‌ ازحقيقت‌ ندارم‌. ازهمين‌ روست‌ كه‌ اهب‌ برسر آزادي‌ِ  نفس‌ مي‌ ايستد و با تجاوز به‌ آزاديِ‌ ديگران‌ كاررا پايان‌ مي‌ دهد؛ ديگراني‌ كه‌ تنها براي‌ اين‌ وجوددارند تا ‌ اهب‌ به‌ موجوديتشان‌ آگاهشان‌ كند. پس‌ همه ی آنان‌ چيزي‌ بيشتر از فعاليت‌ جوهر ذهني‌ اهب‌ نيستند. دراين‌ واقعه‌، اهب‌ ممكن‌ است‌ ترتيب‌ مرگ‌ و زندگي‌ انسانهاراهم‌ بدهد.

 .....واهب‌ تنها درميان‌ ميليونها مردم‌ زمين‌ مي‌ ايستد. همسايگانش‌ نه‌ خدايانند و نه‌ انسانها!سرما! سرما! من‌ مي‌ لرزم‌.  بدينسان‌ ملويل‌ نخوت‌ كاپيتان‌ و تنبيهي‌ را كه‌ متحمل‌ مي‌ شود خلاصه‌ مي‌ كند. ازاين‌ رو موبي‌ ديك‌ پژواكي‌ ازغني‌ ترين‌ سنت‌ ادبي‌ ـ اخلاقي‌ است‌. بيماري‌ اهب‌ هوبريس‌ يوناني‌ است‌. نخوت‌ بيش‌ از انداره‌ اي‌ كه‌ هماهنگي‌ بين‌ انسان‌ و جهان‌ را به هم‌ مي‌ زند. هوبريس‌ براي‌ يوناني ها مظهرتجاوز و بي‌ عدالتي‌ و متضاد «ديك‌ »، روح‌ عدالت‌ و  سوفروسين‌ حالت‌ معنوي‌ بود كه‌ محدوديتهاي‌ انسان‌ را ناديده‌ مي‌ گيرد. اگر نابودكردن‌ يكي‌ از همزادها در هوبريس‌ الزامي‌ است‌،  پس‌ مبارزه‌ اي‌ است‌ با رب‌ النوع‌. گفته ی داريوش‌ درنمايشنامه ی‌ ايرانيان‌ اثر آشيل‌ ممكن‌ است‌ سرلوحه ی خوبي‌ براي‌ موبي‌ ديك‌ باشد:  تازماني‌ كه‌ هوبريس‌ گل‌ مي‌ كند، ميوه‌ اش‌ كوري‌ و محصولش‌ با اشك‌ بسيار برداشته‌ مي‌ شود ...زئوس‌ نخوت‌ بيش‌ ازاندازه‌ را باانتقام‌ سياست‌ مي‌ كند و دلايل‌ موجه‌ مي‌ طلبد.

 

 توسيديس‌ دركتاب‌ جنگ‌ پلوپونزي‌ مي‌ نويسد كه‌ :  هوبريس‌ روح‌ خوش‌ بيني‌ و انجام‌ كارمتهورانه‌ را در مردم‌ بيدار مي‌ كند.  بگذاريد ميزان‌ اين‌ خردِ كلاسيك‌ را در زمينه ی موبي‌ ديك‌ بسنجيم‌. ملويل‌ نويسنده اي‌ است‌ كه‌ بي‌ گناهي‌ خودرا  از آمريكاي‌ شمالي‌ بودن‌ جدامي‌ كند و توانايي‌ خودرا در توصيف‌ شر، نخوت‌ و تجاوز به‌ حريم‌ ديگران‌ به‌ نمايش‌ مي‌ گذارد. ولي‌ درهمان‌ حال‌ اشتهايش‌ براي‌ انجام‌ كاري‌ متهورانه‌ تيز شده‌ است‌. آيا در اين‌ موضوع‌ مي‌توان‌ ترديدي‌ داشت‌ كه‌ اهب‌ منتهادرجه‌ منفي‌ بودن‌ وضع‌ بشررا نشان‌ مي‌ دهد؟ با اين‌ وجود آيا خوانندگان‌ بي‌ شمار موطن‌ ملويل‌ كه‌ اهب‌ گراتر از خود اهب‌ هستند، اكثر و به‌ طورقطع‌ در هيئت‌ جسماني‌ اهب‌، اثبات‌ باشكوه‌ ارزشهاي‌ فردي‌ و نماد شر و ظلمت‌ را در وال‌ سفيد نمي‌ نگرند؟ بااين‌ حال‌ ملويل‌ نخستين‌ نويسنده‌ اي‌ است‌ درايالات‌ متحده‌ كه‌ آن‌ خوش‌ بيني‌ را كه‌ كشور برآن‌ بناشده‌ رد مي‌كند وما از گفته ‌ هاي‌  پو  هم‌ چشم‌ پوشي‌ نمي كنيم‌ كه‌ ديدگاهش‌ درمقايسه‌ با نظر ملويل‌ بي‌ اندازه‌ خصوصي‌ است‌. جدا  از اين‌ حالتها، نويسنده‌ در ايالات‌ متحده‌ به‌ گروه‌ ستايشگرانِ‌ فردگراييِ‌ خوش‌ بينانه‌ پيوسته‌ كه‌ ميراث‌ كساني‌ چون‌  امرسون‌ ،تورو ،يا وايتمن‌  است‌. ملويل‌ با تصاوير مؤكد به‌ ملتي‌ كه‌ جفرسون‌  برگزيده ی خدا توصيفش‌ كرده‌، ملت‌ خودسري‌ كه‌ عقيده‌ دارد نخستين‌ محرك‌ آينده‌ است‌، پاسخ‌ مي‌ دهد كه‌ چنين‌ يقينهايي‌ را مي‌ توان‌ رهيري‌ كرد. قدرت‌ بدون‌ مسئوليت‌، نخوتي‌ كه‌ كورمي‌ كند، جايگزيني‌ هدفهاي‌ پوچ‌، بتهاي‌ فردي‌ِ محض‌ براي‌ هدفهاي‌ حقيقي‌ انسان‌. قرباني‌ كردن‌ نيكيهاي‌ مشترك‌ بر محراب‌ آزادي‌ مجرد فردي‌. كاهش‌ نمودار زندگي‌ تاريخي‌ براي‌ جنگي‌ مانوي‌ بين‌ طرف‌ خوب‌ (ايالات‌ متحده‌) و دشمنان‌ اجتناب‌ ناپذيرش‌، طرف‌ بد(دشمنان‌ ايالات‌ متحده‌).  تنهايي‌ جمعيت‌. اتم‌ گرايي‌ جامد. آشفتگي‌ نظر شخصي‌ و حقيقت‌ عمومي‌. بهت‌ زدگي‌ اساسي‌ دربرابر حقيقت‌ ديگران‌ تا زماني‌ كه‌ اين‌ شيوه ی خاص‌ نگريستن‌ آمريكاي‌ شمالي‌ بر دنيا را تأييد نمي‌ كند... درنتيجه‌ حقيقت‌ ديگران‌ زير سئوال‌ مي‌ رود و ممكن‌ است‌ نابود شود. درحقيقت‌ كاپيتان‌ اهب‌ درزمان‌ ما هم‌ زنده‌ مي‌ ماند.

 

‌ درنيمه ی‌ قرن‌ نوزدهم‌ كتاب‌ ملويل‌ با جهان‌ شناسي‌ آمريكاي‌ شمالي‌ ها سرِ سازگاري‌ نداشت‌ و مورد بي‌مهري‌ قرارگرفت‌. نويسنده‌ به‌ زندگي‌ ادامه‌ داد، اما در گمنامي‌ و فراموشي‌ و سرانجام‌ در تنهاترين‌ وضع‌ ممكن‌ از دنيارفت‌. تا بالاخره‌ در قرن‌ ما، پس‌ ازآن‌ كه‌ آمريكاي‌ شمالي‌ به‌ دست‌  دوس‌ پاسوس‌، فاكنر، درايزر، آندرسن،لوييس‌، بيرد، ويلن‌  و  ميلز  وجدانش‌ بدجوري‌ برانگيخته‌ شده‌ بود، موبي‌ ديك‌ اجازه‌ يافت‌ تا از زيرِ خاكسترها سربه‌ درآورد، كتاب‌ قُقنوس‌ ملتي‌ كه‌ براي‌ ابد بابي‌ گناهي‌ بدرودمي‌ كند.

 

 باتوجه‌ به‌ ادبيات‌ قرن‌ نوزدهم‌، داستايفسكي‌ يگانه‌ نويسنده‌ است‌ كه‌ در درك‌ خطرهاي‌ بي‌ شمار مانوي‌ گري‌، شك‌ گرايي‌ و فردگراييِ‌ پرومته‌ وار از ملويل‌ فراتر رفت‌. اينكه‌ درآثار ادبيات‌ روسي‌، تجاوز همواره‌ مقدم‌ بر همه‌ چيز و مضمون‌ جنايت‌ مفرط‌ و ساري‌ است‌، امري‌ تصادفي‌ نيست‌ و اينكه‌ هوبريس‌، فرهنگي‌ است‌ كه‌ درآن‌ جنايت‌ پرورده‌ مي‌ شود بازهم‌  امري‌ اتفاقي‌ نيست‌. (راسكولنيكوف‌،استاوروگين‌ ،ورهوونسكي‌ و ايوان‌ كارامازوف‌)  داستايفسكي‌ درپايان‌ هرداستان‌، شخصيتِ‌ تجاوزكننده‌ را قدرت‌ مي‌ دهد تا گناهي‌ را كه‌ مرتكب‌ شده‌ به‌ گردن‌ بگيرد و خودرا سزاوارِ تنبيه‌ بداند؛ به‌ همين‌ نحو تطهيرمي‌ تواند به‌ دست‌ كسي‌ چون‌ (سونيا، ملت‌ روس‌)انجام‌ گيرد. اما در كارِ ملويل‌ هيچ‌ كس‌ گناهي‌ را كه‌ مرتكب‌ شده‌ به‌ گردن‌ نمي‌ گيرد و تمامي‌ جاشوان‌ پكويود دربرابر جناح‌ موبي‌ ديك‌ و پنجه ی قهارآن‌ درهم‌ مي‌ شكند، تا اين‌ كه‌ سرانجام‌ در قعر كفن‌ وسيع‌ دريا غرق‌ مي‌ شود. همه ی ما دربرابر هرفردي‌ براي‌ هرچيزي‌ مسئوليم‌. اين‌ خصلت‌ بارز نويسنده ی روسي‌ است‌. دنياي‌ موبي‌ ديك‌ فاقد اين‌ مركزحياتي‌ داستايفسكي‌ وار است‌. باز كوييكگ‌ كه‌ الكن‌ وار در اين‌ باره‌ چيزي‌ مي‌ گويد و پدرمیپِل‌ در نخستين‌ موعظه ی‌ باشكوهش‌، آنجا كه‌ مشكلات‌ اطاعت‌ از احكام‌ خدارا توصيف‌ مي‌ كند، مي‌ گويد كه‌  اگر فرمان‌ خدارا ببريم‌، ناگزير بايستي‌ ازفرمان‌ خود سرپيچي‌ كنيم‌. ملويل‌ همگام‌ بابزرگترين‌ ارواح‌ قرن‌ گذشته‌، پرده ی‌ سنگين‌ مثبت‌ گرايي و وجدان‌ طبقه ی متوسط‌ را كنارمي‌ زند تا يك‌ بار ديگر براي‌ پرسشهاي‌ اساسي‌ بشر پاسخي‌ بيابد. او شبيه‌ ماركس‌ ،داستايفسكي‌ و نيچه‌ هم‌ عصر ماست‌ .

چه‌ كسي‌ ازبلايا جان‌ سالم‌ به‌ درمي‌ برد؟ اسماعيل‌. او به‌ تنهايي‌ و يكباره‌ از منزلت‌ شخصي‌ خود متناهي‌ بودن‌ آگاه‌ مي‌ شود. اسماعيل‌ تنها فرد مخالف‌ نخوت‌  ديوانه‌ وار اهب‌ است‌. اسماعيل‌ صداي‌ همبستگي‌ است‌.  راكويل‌  كه‌ شوروشوق‌ يافتن‌ فرزندان‌ كشتي‌ شكسته‌ را دارد، اسماعيل‌ راكه‌ به‌ تابوت‌ شناوركوييكگ‌ چنگ‌ انداخته‌، بلند مي‌ كند و  تنها يتيم‌ ديگري‌ پيدامي‌ كند.  دوستي‌ اسماعيل‌ باكوييكگ‌ وحشي‌، طي‌ كار روزانه‌ نُضج‌ مي‌ گيرد كه‌ جنبه ی همبستگي‌ آن‌ با فردگرايي‌ و خودبسندگي‌ كاپيتان‌ منافات‌ دارد. ظرفيت‌ در همين‌ جاست‌ كه‌ مي‌ توان‌ فراز و نشيبهاي‌ وضع‌ ناپايدار انساني‌ را باديگران‌ سهيم‌ كرد. هوش‌ اهب‌ به‌ اندازه‌ اي‌ تيز و نافذ نبوده‌ كه‌ به‌ اين‌ حقيقت‌ توجه‌ كند. والِ‌ ناشناس‌ ساق‌ پاي‌ عاجش‌ را شكافته‌ است‌. كاپيتان‌ مغروراختياري‌ ندارد جزاين‌ كه‌ به‌ نجاركشتي‌ اعتمادكند. اوفريادمي‌ زند:  آه‌ زندگي‌! اين‌ منم‌ دراينجا، مغرور چون‌ خداي‌ يوناني‌. با اين‌ حال‌ براي‌ يك‌ تكه‌ استخوان‌ كه‌ روي‌ آن‌ بايستم‌ مديون‌ اين‌ آدم‌ بي‌ كله‌ مانده‌ ام‌. نفرين‌ به‌ آن‌ بدهي‌ دروني‌ كه‌ با دفتر و دستك‌ هم‌ ازبين‌ نمي‌ رودبازهم‌ نخوت  به‌ طورمقتضي‌ راهِ‌ بين‌ هوش‌ و وظيفه‌ را مسدود مي‌ كند. هوبريس‌ِ اهب‌ براي‌ انسان‌ ذلت‌ مي‌ آورد. كاپينان‌ باور دارد كه‌ بشر در شرايط‌ پستي‌ و ناكسي‌ شكل‌ مي‌ گيرد. اهب‌ِ ويرانگر، رؤياي‌ بزرگ‌ برادري‌ آمريكاي‌ شمالي‌ است‌.

 

 سرانجام‌ نخوت‌ اهب‌ حالتي‌ سخت‌ ديوانه‌ وار و شيطاني‌ به‌ خود مي‌ گيرد. زوبين‌ اندازان‌ مشرك‌، هنگام‌ ساختن‌ زوبين‌ براي‌ شكار مويي‌ ديك‌ رگهاي‌ خودرامي‌ زنند تا آهن‌ را درخونشان‌ تعميددهند. اهب‌ درآن‌ حال‌ كه‌ آهن‌ِ بدخواه‌ با صداي‌ سوزش‌، خون‌ تعميدرا مي‌ بلعد به‌ حال‌ هذيان‌ مي‌ غرد:  من‌ تورا نه‌ به‌ نام‌ پدر بلكه‌ به‌ نام‌ ابليس‌ تعميد مي‌ دهم‌.

 ملويل‌ مارا بامعماي‌ خود مواجه‌ مي‌ كند. نويسنده ی موبي‌ ديك‌ به‌ مامي‌ گويد كه‌: انتخاب‌ كنيد. بين‌ خودتان‌ و برادرتان‌ انتخاب‌ كنيد. راه‌ نخست‌، راهي‌ است‌ كه‌ با نفس‌ پرستي‌ و خوشنودي‌ ظاهري‌، شمارا به‌ غير واقعي‌ بودن‌ و پراكندگي‌ِ دنيا سوق‌ مي‌ دهد. راه‌ِ دوم‌ ازحالت‌ ناپايداري‌ خودتان‌ به‌ رستگاري‌ ناب‌، به‌ شناخت‌ دنيا و انسانها، به‌ اعتماد شما به‌ مردم‌ و اعتماد آنان‌ به‌ شما منتهي‌ مي‌ گردد. اين‌ دو سرچشمه‌ است‌ كه‌ زندگي‌ از آنها آب‌ مي‌ گيرد. انتخاب‌ كنيد. اين‌ خط‌ استواي‌ تقسيم‌ كنند ه‌ اي‌ است‌ برفراز سكه‌ طلاي‌ اسپانيايي‌.

 اين‌ است‌ سرگذشت‌ مبارزه ی كاپيتان‌ اهب‌ برضد موبي‌ ديك‌ ياوال‌ سفيد.

 

   

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ به مطالب دوات فقط می‌توانید لینک بدهید.

برگشت