گرداننده : رضا قاسمی نشريه ادبی

صفحه‌ی نخست

مقاله

داستان

شعر

گفت و گو

نمايشنامه

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

تماس

دعوت به مراسم
 کتابخوانی

 


فرانتس کافکا

پیام خسروانی
ترجمه کوروش بيت سرکيس

خاقان – چنان که روایت می کنند– برای تو، فردی تنها، بنده ای مفلوک، سایه ای حقیر در برابر آفتاب خسروانی که به دوردستی دور پناه برده ای، آن هم درست برای تو پیامی از بستر مرگ فرستاده است. پیک را واداشته است تا کنار بسترش زانو بزند و آن پیام را در گوش او نجوا کرده است؛ پیامی چنان گران مایه که از پیک خواسته است تا آن را در گوشش بازگوید. با اشارهء سر، درستی آن گفته را تأیید کرده است و در حضور همهء شاهدان مرگ خود – حصار دیوارها را فروافکنده اند و در فضایی باز بر پلکان هایی که با قوسی عریض اوج گرفته اند، دور تا دور بزرگان کشور ایستاده اند – در حضور همهء آنان پیک را مرخص کرده و او در دم به راه افتاده است؛ پیک که مردی است نیرومند و خستگی ناپذیر گاه با دراز کردن دست چپ و گاه با دراز کردن دست راست راهی از میان تودهء مردم باز می کند؛ اگر با مقاومتی رو به رو شود به سینهء خویش اشاره می کند که بر آن نشانی از خورشید نقش بسته است؛ چنان آسان پیش می رود که از کس دیگری ساخته نیست. اما ازدحام مردم بس بزرگ است؛ کوی و برزن هایشان تمامی ندارد. اگر به دشتی باز برسد، چنان به پرواز در خواهد آمد که بی تردید در اندک زمانی صدای خوش طنین کوبش مشت هایش را بر در خانه ات خواهی شنید. اما به جای این کار، چه تلاش بی هوده ای می کند؛ هنوز در صدد است تا به زور از میان تالار کاخ اندرونی بگذرد. هرگز از پس این کار بر نخواهد آمد؛ و اگر هم بر آید، چه سود؛ تازه باید برای فرود از پله ها  بجنگد؛ و اگر هم پیروز شود، چه سود؛ تازه باید صحن کاخ ها را پشت سر بگذرد؛ و پس از صحن ها از حلقهء دومین کاخ؛ و باز پله ها و صحن ها؛ و باز کاخی دیگر؛ و بدین منوال هزاران سال آزگار؛ و اگر سرانجام از آخرین دروازه بیرون بشتابد – اما هرگز چنین نمی شود، هرگز – تازه پای تخت در برابر اوست، میانهء عالم، زیر آواری آکنده از پس مانده هایش. هیچکس قادر نیست از این میان بگذرد، آن هم با پیامی از جانب یک مرده. – تو اما، در کنار پنجره ات نشسته ای و هنگامی که  غروب فرا می رسد به این رؤیا فرومی روی. 

1. تمثیلات، فرانتس کافکا، ترجمهء کوروش بیت سرکیس، کارلسروهه: 2004؛ مشخصات این مجموعهء دوزبانه آلمانی - انگلیسی به قرار زیر است:

Parables, Franz Kafka, Schocken Books: New York, 1947.

توضیحات: قطعهء بالا بخشی است از قطعهء بلندتری که بعدها توسط ماکس برود «هنگام بنای دیوار چین» نام گرفت و در مجموعه ای با همین عنوان در سال 1931 چاپ شده است. این متن در مارس/آوریل 1917 نوشته شده و در ششمین دفتر از دستنوشته های کافکا آمده است. بخش فوق اولین بار با همین عنوان در سال 1919 در هفته نامه ای در پراگ به نام SelbstwehrI و سپس درهمان سال در مجموعهء پزشک دهکدهII که آن را کافکا به پدرخود تقدیم کرده است چاپ شده است.III

i. Selbstwehr (Unabhaengige judische Wochenschrift), 13 Jg. Nr. 38-39, Prag, 24.9.1919.

ii. Ein Landarzt. Kleine Erzaehlungen, Franz Kafka, Muenchen und Leipzig: Kurt Wolf, 1919.

iii. Kafka-Symposion, Jurgen Born, Ludwig Dietz, Malcom Parsley, Paul Raabe, Klaus Wagenbach, „Drucke Franz Kafka bis 1924“, L. Dietz, Muenchen: dtv, 1969, s.88.

 

 2

پیام امپراتوری

ترجمه فرامرز بهزاد

امپراتور، چنانکه روایت می کنند، برای تو، برای تو تنها، برای تو رعیت فلک زده، برای تو سایهء ناچیزی که در برابر خورشید امپراتوری به دور دست ترین دور دستها گریخته ای، درست برای تو، امپراتور از بستر مرگش پیامی فرستاده است. قاصد را وادار کرده که کنار تختش زانو بزند و پیام را در گوش او نجوا کرده است؛ پیام در نظرش به حدی اهمیت داشته است که قاصد را وادار کرده آن را دوباره در گوشش تکرار کند، و با تکان سر صحت گفته های او را تأیید کرده است. و در حضور همه شاهدان بیشمار مرگش – تمام دیوارهائی را که به نحوی مانع بوده اند فرو می ریزند و بر پله های عریض و بلندی که سر به آسمان می برند بزرگان امپراتوری دایره وار ایستاده اند- در حضور همه آنان، قاصد را روانه کرده است. قاصد بی درنگ به راه افتاده؛ مردی است نیرومند و خستگی ناپذیر؛ گاهی دست راست و گاهی دست چپ را دراز می کند و به این ترتیب انبوه جمعیت را می شکافد؛ وقتی مقاومت می بیند، به نشان خورشید روی سینه اش اشاره می کند؛ شکی نیست که به آسانی پیش می رود، بسرعتی که از کسی جز او بر نمی آید. ولی انبوه مردم بسیار است؛ مسکن و ماوایشان پایان نمی گیرد. اگر میدان باز می شد پرواز می کرد و لابد طولی نمی کشید که تو ضربه های جانبخش مشتهایش را بر در خانه ات می شنیدی. اما تلاشهایش عبث است؛ هنوز در تالارهای درونیترین کاخ در تقلاست؛ هرگز بر آنها غالب نخواهد شد؛ و اگر در این کار موفق شود فتحی نکرده است؛ می باید تا پائین پله ها در تکاپو باشد؛ و اگر در این کار هم موفق شود فتحی نکرده است؛ حیاطها را باید پشت سر بگذارد؛ و پس از حیاطها کاخ دوم محیط بر کاخ اول را؛ و باز هم پله و باز هم حیاط؛ و باز کاخی دیگر؛ و به همین روال هزارها سال تمام؛ گیریم که عاقبت از بیرونی ترین دروازه هم بگذرد – اما این هرگز روی نخواهد داد، هرگز – تازه پایتخت را در پیش دارد، مرکز جهان را، انباشته و آکنده از دُردهایش. از اینجا هیچ کس به بیرون راه نخواهد برد، حامل پیام یک مرده که ابداً – اما تو پشت پنجره ات نشسته ای و غروب که سر می رسد خواب پیام را می بینی.

 پزشک دهکده، چند داستان کوچک، فرانتس کافکا، ترجمهء فرامرز بهزاد، تهران: خوارزمی، 1356.

 

3 

پیام قیصری

ترجمه علی اصغر حداد

گویا قیصر از بستر مرگ برای تو، توی منفرد، رعیت ناچیز، توئی که در برابر خورشید قیصری سایه ئی خرد به حساب می آیی و به دورترین دورها پناه برده ای، آری برای تو، پیامی فرستاده است. قیصر از پیک خود خواسته است در برابر تخت او زانو بزند و سپس پیام خود را در گوش او نجوا کرده است، پیامی چنان خطیر که از پیک خواسته است آن را به نجوا در گوش اش بازگو کند و خود با تکان سر درستی گفته ی پیک را تأیید کرده است. سپس در برابر تماشاگران مرگ خود (در برابر دیدگان یکایک بزرگان کشور، که پس از فرو ریختن تمامی دیوارهای مانع، بر پلکان گسترده و رفیع گرد آمده اند) پیک را مرخص کرده است. پیک، مردی نیرومند و خستگی ناپذیر، بلافاصله راه افتاده است و در حالی که گاهی این بازو و گاهی آن بازو را حرکت می دهد، از میان انبوه جمعیت راه خود را باز می کند. اگر با مقاومتی روبرو شود، بر سینه ی خود به نشان خورشید اشاره می کند. به واقع آسان و بی دردسر پیش می رود. اما توده ی مردم بسیار گسترده است، خانه و کاشانه ی آنان تمامی ندارد. اگر پیک می توانست برای خود راهی باز کند، چنان به پرواز در می آمد که تو به زودی صدای خوش ضربه ی مشت های او را بر در خانه ی خود می شنیدی. اما او نه فقط به پرواز در نمی آید، بل که دارد بی هوده خود را خسته می کند. هنوز سعی دارد از میان تالارهای درونی ترین قصر راهی به بیرون بگشاید. هرگز نخواهد توانست این تالارها را پشت سر بگذارد. اما اگر حتی در این کار موفق هم شود، باز کاری از پیش نبرده است. در این صورت تازه ناچار خواهد بود برای فرود از پله ها تلاش کند؛ و اگر در این کار موفق شود، باز کاری از پیش نبرده است. تازه ناچار خواهد بود از حیاط های بیرونی قصر بگذرد. پس از گذر از این حیاط ها، نوبت قصر دوم خواهد رسید که این قصر را در بر گرفته است. بعد به درازای قرن ها باز قصر خواهد بود و پلکان و حیاط. اگر هم سرانجام آخرین دروازه را پشت سر بگذارد – کاری که هرگز، هرگز شدنی نیست – تازه پای تخت را، این مرکز دنیا را، با دیوارهای بس بلندش پیش رو خواهد داشت، و از این جا کسی نمی تواند برای خود راهی به بیرون باز کند، حتی اگر آن کس پیام مرده ئی را با خود داشته باشد – و اما تو کنار پنجره ی اتاق ات نشسته ای و در آستانه ی غروب رسیدن پیام را بی تابانه انتظار می کشی.

 داستان های پیش از مرگ، فرانتس کافکا، ترجمهء علی اصغر حداد، تهران: تجربه، 1377-1378.

 

 4

پیام امپراطور

 ترجمه امير جلال الدين اعلم

تمثیلی می گوید که امپراطور برای تو پیامی فرستاده است، تو تبعهء فروپایه، سایهء بی قدری که تا دورترین کرانها از برابر خورشید امپراطوری می گریزی؛ آری، امپراطور از بستر مرگش تنها برای تو پیامی فرستاده است. او به پیک فرموده است کنار بستر زانو بزند، و پیام را به نجوا به او گفته است؛ چندان پیام را ارج می نهاد که به پیک فرمود آن را دوباره در گوشش نجوا کند. سپس به نشانهء تکان سر تأئید کرده که درست است. آری، نزد جمع تماشاگران مرگش – همهء دیوارهای بازدارنده فروریخته اند، و روی پلکانهای پهناور و فراروندهء سربازْ بزرگان امپراطوری حلقه زده اند – نزد همهء اینان، او پیامش را داده است. پیک بی درنگ رهسپار سفرش می شود؛ مردی نیرومند، نستوه؛ گاه با بازوی راستش و گاه با بازوی چپش فشار می دهد و راهی از میان جماعت برای خودش می شکافد؛ هنگامی که به مقاومتی بر می خورد به سینه اش اشاره می کند، جائی که نشان خورشید می درخشد؛ راه برای او از راه برای هر کس دیگر آسانتر می شود. ولی جمعیتها بسیار انبوهند؛ شمارشان پایان نمی گیرد. اگر می شد که به دشت باز برسد بال در می آورد، و دیری نمی کشید که بی گمان مشت کوبیدن های خوشایندش را بر درت می شنیدی. ولی در عوض، او چه بیهوده خودش را از توش و توان می اندازد؛ هنوز در کار آن است که راهش را از میان اتاقهای درونی ترین کاخ بگشاید؛ هرگز به پایان آنها نخواهد رسید؛ و اگر در این کار کامیاب شود هیچ چیز عایدش نمی شود؛ او سپس می باید به جان کندن از پلکان پائین برود؛ و اگر در این کار کامیاب شود هیچ چیز عایدش نمی شود؛ حیاطها مانده که می باید ازشان گذشت؛ و، پس از حیاطها، دومین کاخ بیرونی؛ و باز، پلکانها و حیاطها؛ و باز؛ کاخ دیگر؛ و همین طور تا هزاران سال؛ و اگر سرانجام از بیرونی ترین دروازه بیرون بزند -  ولی این هرگز، هرگز رخ نخواهد داد – پایتخت امپراطوری پیش رویش گسترده است، مرکز جهان، لبریز از رسوب خودش. هیچ کس نمی تواند در اینجا راه بسپرد هر چند حامل پیامی از یک مرده باشد. اما تو، شب که فرو می افتد، دم پنجره ات می نشینی و آن را پیش خودت در رؤیا می بینی.

 تمثیلها و لُغَزواره ها همراه با نامه به پدر، فرانتس کافکا، ترجمهء امیر جلال الدین اعلم، تهران: نیلوفر، 1383.

 

 5

(بدون عنوان)

ترجمه سیاوش جمادی

. . . می گویند که امپراطور در بستر مرگش پیامی به سوی تو گسیل کرده است. آری، تنها به سوی تو رعیت مسکین، به سوی تو سایهء ناچیزی که از آفتاب امپراطوری به دور دست تر گوشه ای رمیده ای، آری، تنها به سوی تو، امپراطور پیامی گسیل کرده است. او پیک خود را وادار کرده است که در برابرش زانو بزند و پیام را فراگوش او نجوا کرده است. وزن و اهمیت پیام برای امپراطور آن قدر زیاد بوده، که پیک را وادار ساخته که آن را در گوشش تکرار کند. با سر درستی گفته های پیک را تأیید کرده است و در برابر همهء شاهدان مرگش- در حالی که همهء حصارها از سر راه برداشته شده و مقامات امپراطوری بر پله های پهن و سر به فلک کشیده فراگرد او حلقه زده اند- در حضور همهء این بزرگان پیکش را گسیل کرده است. پیک بی درنگ راهی شده است. او مردی نیرومند و خستگی ناپذیر و شناگری بی مانند است. گاه با این دست و گاه با آن دست از میان انبوه جمعیت راه باز می کند و اگر با مقاومتی روبرو شود، به سینه اش که مزین به نشان آفتاب امپراطوری است، اشاره می کند و چنان به آسانی راهش را باز می کند که هیچ کس به گرد پایش نمی رسد، امّا انبوه جمعیت بسیار زیاد است. خانه های آنان پایان ندارد. اگر او زمین باز می دید، تیز و تند پرواز می کرد و بی تردید دیری نمی گذشت که تو صدای دق الباب شکوهمندش را بر در خانه ات می شنیدی. امّا هیهات که کوشش های او عبث است. او هنوز راهش را از میان تالارهای درونی ترین کاخ باز نکرده است و هرگز به آخرین تالار نخواهد رسید، و گیرم که برسد باز هم کاری از پیش نبرده است. باز هم باید برای طی کردن پله ها تقلا کند و گیرم به آخرین پله هم برسد باز هم کاری از پیش نبرده است. باید حیاط ها را پشت سر بگذارد و بعد از حیاط ها کاخ دوم که بیرونی تر است و سپس باز هم پله ها و حیاط ها و پس از آن کاخی دیگر و بدین سان هزاران سال می گذرد و اگر هم سر انجام از دروازهء اصلی قصر بیرون بجهد- امّا هرگز، هرگز چنین چیزی رخ نخواهد داد- تازه پایتخت امپراطوری را فراپیش دارد؛ مرکز جهان با لایه لایه رسوبات انباشتهء آن. هیچ کس نمی تواند برای باز کردن راه این پیکی که می خواهد پیامی را از مرده ای به سایه ای برساند کمترین کاری کند. امّا تو کنار پنجره می نشینی و پسینگاهان خواب پیام را می بینی.

. . .

بر گرفته از قطعهء" دیوار بزرگ چین" با مشخصات زیر:  یادبود ایوب در جهان کافکا؛ همراه با آثاری از کافکا، نویسنده و مترجم سیاوش جمادی، تهران: قطره، 1379.

   

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ به مطالب دوات فقط می‌توانید لینک بدهید.

برگشت