بهروز
شيدا
اخلاقالاشراف
(نگاهی
به حضورِ پاكخونی، مالكیت و مذهب در پنج رمان
پاورقیگونهی پس ازانقلاب)
در صحنهی رمانِ فارسیی پس از انقلاب اسلامی،
رمان پاورقیگونه حضوری چشمگیر دارد؛ حضوری كه نه
تنها صحنهی رمان فارسی را وسعت میبخشد كه
آینهای فراز میآورد كه در آن گوشههایی از فرهنگ
ما تكثیر میشود؛ آینهای پُر
از تصویرهایی كه ارزشها میآفرینند، چهرههای
آرمانی میسازند و راه رستگاری نشان میدهند. در
میانِ همهی تصویرهای این آینه اما،
تصویر”ارزشهای اشرافی” پر رنگتر مینماید؛ سنجش
ارزش آدمی بر مبنای سه عنصرِ خون، مالكیت و مذهب.
تا به جستوجوی”ارزشهای اشرافی” در رمان پاورقی
گونهی پس از انقلاب برویم، نخست به متن بلند
تاریخ ایران نگاهی میكنیم.
1
عبید زاكانی در رسالهی
اخلاق الاشراف
از اشراف عصرِ خویش به تمسخری تلخ سخن میگوید.
عبید بر این باور است كه ویژهگیهایی چون حكمت،
شجاعت، عفت، عدالت، و رحمت نزدِ اشراف جایی
ندارند.(1).
چه این داوری به انصاف باشد چه از سر خشم، یك نكته
روشن است: خانوادهای اشرافی در همهی تاریخ ایران
نه تنها معیارهای فرهنگی و اخلاقی را تعیین
كردهاند كه ساختارِ اجتماعی ـ
سیاسیای
را پاس داشتهاند كه هنوز هم سایهی آن بر
سرزمینِ ما سنگینی میكند. ساموئل نیبِرگ در كتاب
دینهای
ایران
باستان
تأكید میكندكه اجتماعِ ایران باستان بر مبنای
ساختاری پدرسالارانه سازمان داده شده است كه
هستهی مركزیی آن خانواده است. خانواده توسط یك
خانهسالار اداره میشود؛ از جمع چندین خانواده
تیره به وجود میآید؛ تیره توسط تیره سالار اداره
میشود. از جمعِ چندین تیره قوم به وجود میآید؛
قوم توسط قومسالار اداره میشود. از جمع چند قوم
كشور به وجود میآید؛ كشور توسط كشورسالار اداره
میشود. نیبِرگ تأكید میكند كه این ساختار در
همهی اوستا به چشم میخورد.(2) ساختاری هرمی شكل
كه به یاریی زمیندارانِ بزرگ و كوچك نقشی
بیبدیل به سه عنصرِ خون، مذهب و مالكیت در تاریخِ
ایران میبخشد؛ از دیر باز تا كنون؛ از داریوش
شاه هخامنشی تا بعدها.
در كتیبهی
بیستون
میخوانیم كه داریوش به همراه یاراناش كه از
شش خانوادهی اشرافی بودند، قیامِ بردیای دروغین
را سركوب میكند و بر تخت مینشیند. این شش
خانوادهی اشرافی پنج روز پس از برقراریی آرامش
برای تعیین حكومت، شورایی تشكیل میدهند. در این
شورا یكی از اشراف به حكومتِ دموكراتیك رأی
میدهد، دیگری در ستایش حكومت اشراف سخن میگوید
و داریوش از حكومت سلطنتی دفاع میكند. سرانجام
نظرِ داریوش به كرسی مینشیند و قرار میشود اسبِ
هر كس پس از طلوع خورشید زودتر شیهه بكشد به
پادشاهی انتخاب شود. اسبِ بیقرار داریوش او را
به پادشاهی میرساند.(3)
سلطنتِ داریوش اما، قدرتِ خانوادههای اشراف را
متزلزل نكرد؛ چه داریوش شش خانوادهای را كه به
او در راهِ كسب قدرت یاری كرده بودند، قدر بخشید و
بر صدر نشاند. قدرتِ اشراف در این دوران هنوز بر
نظامِ كاستی استوار نبود؛
كه بر ساختارِ انعطاف پذیری متكی بود كه در رأس
آن اشرافِ زمیندار قرار داشتند و پس از آنها
روحانیون، دهقانان، تاجران، پیشهوران، كشاورزان و
بردهگان. ساسانیان اما نظامی ساختند كه در آن
تغییر موقعیتِ اجتماعی ـ طبقاتی ممكن نبود.
اردشیر بابكان، سرسلسلهی ساسانیان، در كارنامهی
اردشیر بابكان
بر نََسَبی كه از دارا میبرد فخر میفروشد و بدین
ترتیب بر اهمیتِ پاكیی خون برای نهادِ پادشاهی
پای میفشارد.(4) اردشیر بابكان بر اهمیت پاكیی
خون پای میفشارد، از تغییر موقعیتِ”رعایا”ی خویش
جلوگیری میكند و موقعیتِ اقتصادی .ـ سیاسیی
گروههای اجتماعی را تقدیری موروثی میخواهد.
معتبرترین منبعی كه اندیشهی اردشیر را توجیه
میكند،
نامة
تنسر
است:”از
هیچ چیز نباید ترسید كه از سری كه دم گشته و یا
دمی كه سر گشته؛ چرا كه هنگامی كه وضعیت مردم
تغییر كند، سبب میشود كه به دنبال چیزهای برتر
باشند و انتقال مردم از وضعیت خویش سبب میشود كه
آنان كه نزدیك به مقام شاهیاند، هوس شاهی كنند.”(5)
در دوران ساسانیان تلاش برای حفظِ ساختارِ
اجتماعی آیین روزانهی اشراف بود؛ آیین حفظِ ارزشِ
خون و مالكیت و مذهب. در
مروجالذهبِ
مسعودی از این آیین سخنها گفته میشود. مسعودی
مینویسد كه اردشیر پیشتاز تنظیمِ جایگاه
گروههای اجتماعی بود. نزدیكان اردشیر سه گروه
بودند: گروه نخست شاهزادهگان و اشراف و دانشوران
كه طرف راست پادشاه مینشستند. گروه دوم مرزبانان
و شاهان ولایتهای گوناگون كه در فاصلهی ده
زرعیی گروه دوم جای داشتند. گروه سوم دلقكان و
بذلهگویان كه ده زرع دورتر از گروه دوم
مینشستند.(6) این گروهبندی اما تنها در جایگاه
جلوس نزدیكانِ پادشاه به چشم نمیخورد كه تمامیی
ساختارِ اجتماعی را در بر میگرفت. ساختارِ
اجتماعیی ایران در زمان ساسانیان بر سه عنصرِ
خون، مالكیت و مذهب استوار بود؛ هرمی شاملِ
امیران، زمینداران، روحانیون، سپاهیان، دبیران و
تودهی مردم. در میانِ گروه اول پس از زمینداران
بزرگ، دهقانانی جای میگرفتند كه یامالك زمینهای
زراعتی بودند و یا ریاستِ روستاها و وظیفهی
وصولِ مالیاتها را بر عهده داشتند؛ دهقانان ـ
اشرافی كه بعدها در كنار خلفای اموی و عباسی نیز
موقعیتِ خویش را حفظ كردند.
در دورانِ تسلطِ امویان و عباسیان بر ایران نظامِ
زمینداری چندان تغییر نكرد؛ تنها جهانگشاییی
خلفا سبب شد كه عدهی زیادی از ایرانیان به
بردهگی گرفته شوند. در این دوران شكلِ مالكیتِ
دولتی بر دیگر اشكالِ مالكیتِ زمین میچربید، اما
دهقانانِ ایرانی نیز نقشِ خویش داشتند. گروهی از
دهقانان ایرانی كه اسلام پذیرفته بودند، به یاریی
فاتحانِ اسلام برخاستند و گروهی دیگر در مقابلِ
مهاجمان پرچمِ ستیز بلند كردند و در كنار شورشیانی
چون سنباد، ابن مقفع و بابك خرمدین جنگیدند. همین
گروه دوم بودند كه بعد از حملهی اعراب نخستین
سلسلههای ایرانی را به وجود آوردند؛ از طاهریان
تا سامانیان.
سامانیان حكومت خویش را به یاریی اشراف و
دهقانان بنیان گذاشتند، اما دوران حكومت آنان
چندان طولانی نبود؛ چه هرگوشه از ایران را
اشرافیتی در چنگ داشت؛ بصره در چنگ ابن رائق بود؛
خوزستان در چنگ یریدی، فارس در چنگ عمادالدین آل
بویه، كرمان در چنگ ابوعلی محدابن الیاس و اصفهان
در چنگ ركنالدین آلبویه.(7) در آن روزگار سه
عنصرِ خون، مالكیت و مذهب در هر گوشهای سازی
میزدند، بیآنكه نوای دیگری ساز كنند. از دوران
سامانیان تا دوران غزنویان، از دوران غزنویان تا
دوران سلجوقیان و از دوران سلجوقیان تا دوران
خوارزمشاهیان، اشراف نقشی تعیینكننده در
حكومتهای ایران داشتهاند. پیچیدهگیی این نقش
اما، از آنجا است كه زمینداریی ایرانی با
استبداد شرقی درهم آمیخته است و سرنوشتِ اشرافیتِ
ایرانی را بهتمامی در اختیار پادشاه قرار داده
است. تزلزلِ موقعیتِ خاندانهای اشرافی اما، چیزی
از ارزشِ خون، مالكیت و مذهب در تاریخِ ایران كم
نمیكند.
دیكتاتوریی بیرحمانهی پادشاهان ساختارِ اجتماعی
را تغییر نمیدهد؛ تنها قدرت را با ترسِ
ازدستدادنِ آن عجین میكند. از دورانِ سامانیان
تا دورانِ صفویان تاریخ ایران شاهد عروج و فرود
قدرتهایی است كه همهگاه به پاكیی خون خویش
نازیدهاند و از تمول و مذهبِ پاك خویش قصهها
بافتهاند. ظهورِ صفویان در صحنهی قدرت مذهبِ
پاك را معنای دیگری میبخشد. شاه اسماعیلِ سیزده
ساله اما، تنها به سبب باور مریدان شیخ صفیالدین
به ارزشهای تشیع به قدرت نمیرسد كه نهضتِ
قزلباش را پشتوانه دارد؛ اشراف بزرگ را. صفویان
به شانهی اشراف بزرگ تكیه میكنند. خود اما،
میدانند كه با همهی سبعیت چند روزی بیش مهمان
نیستند. از دورانِ صفویان تا دورانِ قاجاریان، خون
و مالكیت و مذهب میمانند و قدرتمداران زمانی بر
تختِ زربفت گُرده عوض میكنند و زمانی به دستِ
پدران و اجدادِ خود سَر میبازند.
قاجاریان به هنگامِ ستیز صفویان در راه كسب قدرت
به یاریی آنها برخاستند و وشادوش لشگریان
قزلباش در ركابِ شاه اسماعیل شمشیر زدند. پس از
حملهی فغانها، فتحعلیخان قاجار به یاریی سلطان
حسین شتافت، اما كاری از پیش نبرد، به استرآباد
بازگشت و بعدها به تحریكِ نادرشاه كشته شد.
سالهایی بعد پسر او محمد حسنخان نیز به دستور
كریمخان زند به هلاكت رسید. آغامحمدخانِ قاجار،
بنیانگذارِ سلسلهی قاجار، یكی از نه پسر
محمدحسنخان بود. سلسلهی قاجار ساختار اجتماعیی
همهی تاریخِ ایران را بازتولید میكند. اشرافِ
طرفدارِ پادشاه دربار را در اختیار دارند و هر یك
بر ایالتی به مثابه تیولِ خویش حكومت میكنند.
سالهای پایانیی سلسلهی قاجار طور دیگری رقم
میخورد؛ با جنبش مشروطیت كه تغییرِ ساختارِ
اقتصادی ـ اجتماعی را هدف دارد. جنبشِ مشروطیت اما
به شكستِ اشرافیت توفیق نمییابد. نظامنامهی
انتخاباتِ مجلسِ شورای ملی، كه در تاریخِ 20 شهر
رجبالمرجب سال 1324 هجریی قمری به امضای
مظفرالدین شاه میرسد، بر حقوقِ ویژهی اشراف،
تجار و روحانیون پافشاری میكند؛ تأكیدی دوباره بر
ارزشِ خون، مالكیت و مذهب در دموكراسیی
پارلمانی:”انتخابكنندگان
ملت در ممالك محروسه ایران باید از طبقات ذیل
باشند: شاهزادگان و قاجاریه ـ علماء وطلاب ـ
اعیان و اشراف ـ تجار ـ ملاكین فلاحین و
اصناف.”(8)
سلطهی خون، مالكیت و مذهب پس از جنبش مشروطیت
نیز به حیاتِ خویش ادامه میدهد؛ هرچندكودتای
سید ضیاء و رضا خان چند روزی مزهی ترس را به
اشرافِ قاجار میچشاند.
در اولین دقایق بامداد سوم اسفندماه سال 1299
نیروهای قزاق وارد تهران شدند؛ وارد شهری كه
مدتها بود در وحشت میزیست. كودتاچیان كه به
وعدهی ژنرال آیرونساید انگلیسی دلگرم بودند، به
توصیهی سیدضیاء با شلیك توپهای مستقر در
ساختمان”اركان حرب” ورود خود به تهران را اعلام
كردند. صدای شلیك توپها بیش از همه پشتِ اشراف
قاجار را لرزاند. فهرست بلندبالایی كه برای
دستگیریی اشراف قاجار تهیه شده بود بیش از
پانصد نفر را در بر میگرفت. اشراف اما، چند روزی
بیش در زندان نماندند. چندی بعد سید ضیاء به
تبعید رفت و چهار سال بعد رضاخان سلسلهی پهلوی را
بنیان گذاشت. سلسلهی پهلوی نه نسب از خونِ اشراف
كهن میبرد و نه بهره از حمایتِ متولیان مذهب؛ پس
اشرافیتِ خویش را ساخت و مذهبِ حامیی خویش را
یافت. در دوران پهلوی خون و مالكیت و مذهب در
كسوتی دیگر سروری كردند و چون از تختِ قدرت به زیر
افتادند حكومت به روحانیونی بخشیدند كه خون و
مالكیت را تقدسی آسمانیتر دادند تا مذهب به كمال
جلوه كند. تاریخِ ما بار سروریی پاكخونان،
سكهداران و منادیان مذهب را بسیار بر دوش برده
است. به جستوجوی تصاویر پاكخونی، مالكیت و مذهب
به پنج رمان پاورقیگونه نگاه كنیم؛ به جستوجوی
تصاویری از شانههای خمیدهی خویش.تا تصاویری از
شانههای خویش را بیابیم به پنج رمان پاورقی گونه
نگاه میكنیم؛ به
خریدار عشقِ
محمد علی بهزادراد،
سبكباران ساحلهای
شهره وكیلی،
نقشی بر تصویر دیگرِ
حسن كریمپورِ،
پرینازِ
فاطمه زاهدی و
آقامهدیی
منوچهر مطیعی.
2
خریدار عشق
داستان زندهگیی دختر هجده سالهی شاطر فقیری است
در روستایی دورافتاده.
دختر سخت دلبستهی پسرعمهی خویش است و رؤیایی
جز وصال یار در سر ندارد. روزگار اما، برای او
سرنوشتِ دیگری رقم زده است. تاجری ثروتمند به
تصادف از روستای آنها میگذرد و دختر را از پدرش
خواستگاری میكند؛ به بهایی چنان كلان كه شاطر
فقیر در مقابل آن مقاومت نمیتواند. دختر راه
گریزی ندارد؛ با اشك و اندوه به عقد تاجر درمیآید
و روزگاری پُرغربت و ملالآور را آغاز میكند.
سبكباران ساحلهای
داستانِ زندهگیی دختر دانشجویی است كه با یكی
از استادان خویش ماجرایی عاشقانه دارد. این
ماجرای عاشقانه اما، با مانعی سخت روبرو است.
خواهر كوچكتر دختر جوان، كه از نقصی جسمانی رنج
میبرد، نیز به استاد پرجاذبه دلباخته است. دختر
دانشجو به خاطرِ مهر به خواهر از خود میگذرد و
با یكی از خواستگاران سمجاش، كه در آمریكا مشغول
تحصیل است، ازدواج میكند. خواستگار قدیمی پس از
چند روزی در مییابد كه با دختر سنخیتی ندارد؛ پس
دختر را ترك میكند و به راه خویش میرود. دختر
دانشجو ویران و سرگردان به تهران بازمیگردد و
پس از گذر از حوادث بسیار سرانجام با استاد عاشق
ازدواج میكند.
نقشی بر تصویر دیگر
داستانِ مرد جوانی است كه روزی به تصادف دختر
جوانی را از غرقشدن در رودخانهای نجات داده است.
دختر به عشق مرد جوان گرفتار میشود، با رنج بسیار
او را مییابد و به عقد او درمیآید. مردِ جوان
خود زندهگیی پُرحادثهای را پشت سر گذاشته است.
پدرش به جرم قتل یك افسر ژاندارمری اعدام شده
است، مادرش با افسری كه مأمور پیگیریی پروندهی
قتل پدرش بوده ازدواج كرده است، یاد پدر او را به
درگیریها كشانده است. دوران پس از ازدواج برای
زن و مرد جوان دورانِ شیرینی نیست. مردِ جوان با
دوستانِ گمراه آشنا میشود و به دام اعتیاد
میافتد. سرانجام خوش اما، سرمیرسد؛ نیكخواهی
و ایثار نزدیكان به مدد میآید، مردِ جوان از دام
اعتیاد میرهد و به دامان معشوق بازمیگردد.
پریناز
داستان دختر جوانی است كه در خانوادهای مرفه، در
شهر گنبد، به دنیا آمده است. پدر كه كارخانهداری
معتبر است، او را چون جان عزیز میدارد؛ اما چون
درمییابد كه دختر به یكی از كاركنان كارخانهاش
دلبسته است، او را وامیدارد با پسرعمویش، كه
جوانی شیاد است، ازدواج كند. دختر كه از این وصلت
جز رنج سهمی نمیبرد، تلاش میكند صورت را باسیلی
سرخ نگهدارد تا پدر از اندوه او بویی نبرد. ذات
پلید پسرعمو اما سرانجام از پرده بیرون میافتد و
دختر از او جدا میشود. زندهگیی دختر از این پس
رنگی دیگر میگیرد؛ تحصیلات دانشگاهی را آغاز
میكند، به یكی از استاداناش دل میبازد و
روزهای تلخ را به فراموشی میسپارد.
آقا مهدی
داستان زندهگیی مردی زحمتكش است در سالهای
هجوم متفقین به ایران. مرد زحمتكش كه در شهر
قزوین زندهگی میكند، از رفتارِ اهانتبار
سربازان بیگانه با مردم سرزمیناش خشمی عظیم به
دل دارد؛ پس مقاومتی خونین را در مقابل دشمن
سازمان میدهد،
تبدیل به نماد مقاومت در مقابل بیگانهگان میشود
و سرانجام در راه آرمان خویش جان میبازد.
3
در جهانِ رمانهای پاورقیگونه ارجِ پاكخونی خود
را در ستایش اصالت خانوادهگی متجلی میكند،
اصالت خانوادهگی ذات نیك میآفریند، ذات نیك
سرانجام خود را فاش میكند.
در
این جهان پاكخونی را جز در یك معنا نمیتوان
خواند: آن كس كه خون پاك دارد جز نیكی نمیتواند.
این حكم چه از زبانِ راوی به گوش برسد، چه حكمِ
نویسنده باشد و چه از دهانِ شخصیتی بیرون بیاید،
در روندِ حوادثی فریاد میشود كه راه بر تأویلهای
دیگر میبندند. نویسندهی رمان پاورقیگونه
میخواهد خواننده را با چنگ و دندان به ارزش
پاكخونی متقاعد كند؛ به یاریی تصویرهایی خام و
كودكانه.
در نقشی بر تصویر دیگرِ حسن كریمپور، بهرام،
راویی رمان به روزگار كودكیی خویش چنین
مینازد:”من
هم از این كه با متمولین و خوانین ارسنجان همكلاس
بودم و مدرسین لااقل داخل كلاس بین من و آنها
تفاوتی قایل نبودند خوشحال بودم.”(9)
بهرام به كودكیی خویش مینازد؛ هم از این رو است
كه از این كه مادرش خود را عضوی از خانوادهی
پاكخونان نمیداند، گله میكند:”مادرم
كه هنوز باور نداشت به عنوان همسر یك صاحب منصب
باید موقعیت اجتماعی شوهرش را حفظ كند، قصد كرد
به كمك باغبان برود كه با اشاره سرهنگ كنار كشید.”(10)
مادر بهرام آمیختهگی با پاكخونان را هنوز باور
ندارد. در
خریدار عشقِ
محمد علی بهزاد راد اما، راوی به پاكخونیی
طاووس، قهرمان رمان اطمینان دارد:”او
تا آن روز هرگز شأن و شخصیت خود را پایین نیاورده
بود. او اگرچه یك نانوازاده بود اما از نظر شخصیت
باطنیاش به مادرش رفته بود. مادرش فرزند یكی
از بزرگان زمان خود بود و رفتار طاووس حتی در
خانه پدر بسان نجیب زادگان اصیل بود.”(11)
پاكخونیی مادر طاوس ارزشی ستایشآفرین است؛ حتا
به چشم
آقا مهدیی
منوچهر مطیعی كه با مناعت بیشتری به پاكخونان
مینگرد.
آقا مهدی
كه از رفتار یك مرد جوان در صف غذای رانندهگان
كاروان متفقین به وجد آمده است، به او چنین
مینگرد:”آقا
مهدی نگاهی به احمد افكند. معنی این نگاه معلوم
بود. میخواست بگوید دیدی گفتم این جوان
پدرومادردار است و بعلتی از خانوادهاش جدا
شده.”(12)
جهان رمانهای پاورقیگونه از ستایش پاكخونی پُر
است؛ از ستایش اصالت خانوادگی؛ از ستایش ذاتهای
نیكی كه در زیر لایههای غبار نیز میدرخشند؛
رمانهای پاورقیگونه به یاریی یك دیگر تذكرهای
میسازند كه اصل یاوران”اردوی نیكی” را به آسمان
میرساند؛ تذكرهای كه زبانی ثقیل و بیعلامت را
واگذاشته است تا حوادثی قابل پیشبینی را بهسادگی
روایت كند. جانِ پاكخونیی جاری در جهان رمانهای
پاورقیگونه را در تذكرهای بخوانیم؛ در زبانی
ثقیل و بیعلامت كه فخر مردهگان جلیل میفروشد:”...
ایل جلیل قاجار طایفه از طوایف و قبیله از قبایل
تركست كه نسب آن قبیله بزرگ بیافث ابن نوح
علیهالسلام منتهی میشود و قاجارخان كه این طایفه
گرامی بنام نامی و اسم سامیش موسوم است ابوالبطن
ابن قبیله جلیله و منتهی علیه این سلسله علیه
حضرتش اجل خاقان ترك و اعظم بزرگان تركستان
محسوبست بوفور شهامت و فرط حشمت معروف بوده و
بكثرت اولاد و ازدحام متابع موصوف.”(13)
4
حضورِ نهاد مالكیت در جهان رمانهای پاورقیگونه
حضوری پیچیده است. مالكیت به ساكنان این جهان
ارزش میبخشد. چهگونهگیی ارزش یا ضد ارزشِ
برخاسته از مالكیت اما همیشه یكسان نیست. مالكیت
گاه نشانِ برتری است؛ نشانِ رشد و هویت. كه
آنكس كه مكنت دارد از سرشتِ دیگری است؛ موضوع
رشك؛ معنای شادی در
پرینازِ
فاطمه زاهدی:”هفتمین
شب تولد نوزاد فرا رسیده بود كه تورج مهمانی مفصلی
در خانه خود برپا كرد. بیشتر افراد سرشناس و
ثروتمندان گنبد كاوس در آن مهمانی شركت داشتند و
آمده بودند كه تولد دومین فرزند تورج را به او
تبریك بگویند.”(14)
ثروتمندان اما، همیشه شایستهی مالكیت نیستند.
آنها گاه موهبتِ مالكیت را میبازند؛ باختی كه نه
تنها شكستی جبرانناشدنی است، كه نشانِ سرشتی زشت
نیز هست. ایرج یكی از چهرههای منفیی
پرینازِ
فاطمه زاهدی صاحب چنین سرشتی است:”اما
هنوز سه هفته نگذشته بود كه ایرج با دلخوری و
حالتی كه خستگی از آن پیدا بود، به سراغ تورج آمد
و گفت:”داداش جون، میدونی چیه، خر ما از كرهگی
دم نداشت. این كار، كار من نیست. بیا سهم مارو بخر
و خلاصمون كن.”(15)
در جهان رمانهای پاورقیگونه اما، مالكیت همیشه
نشان ارزشی تحقق یافته یا بربادرفته نیست كه گاه
محكی برای مقاومت درمقابل وسوسههای خاكی است؛ محك
ارزش آنان كه با همه ثروتی كه در دست دارند، خضوع
در برابر”ذاتِ الهی” را از یاد نمیبرند. چه بر
مبنای منطق جاری در جهان رمانهای پاورقیگونه،
آنكس كه از مالكیت بیبهره است جز خضوع در
مقابل آسمان گزیری ندارد؛ اما آنكس كه موهبت
مالكیت را تاب میآورد و در مقابل آفریدگار سرخم
میكند، آفرینندهی ارزشی است؛ درست مثلِ پریوش
همسرِ بهرام، راویی
نقشی بر تصویر دیگرِ
حسن كریمپور:”گفتم:
من و پریوش هم نمازمون ترك نمیشه و خونوادة
پریوش اگرچه از ثروت زیادی برخوردارن ولی آدمهای
با خدا و با ایمانی هستن.”(16)
در جهان رمانهای پاورقیگونه اما، مالكیت هرگز
قادر نیست به مثابه نشانِ هویت، معیار شكست و محك
معنویت به میدان بیاید، اگر به مثابه نهادی مقدس
تبلیغ نشود. در جهان رمانهای پاورقیگونه تنها
نیروهای شر قادرند در تقدس نهاد مالكیت تردید
كنند. راویی
آقا مهدیی
منوچهر مطیعی، در پوشش نكوهشِ هجوم نیروهای
متفقین به ایران، همهی نگاه ساكنان جهان رمانهای
پاورقیگونه به مالكیت را روایت میكند:”آنروز
(مهدی) خیلی دیر از خواب بیدار شد زیرا نمیخواست
برای كار از خانه بیرون برود. او از چند ماه قبل
بیكار شده بود. فعالیتهای ساختمانی از رونق افتاده
و شاید بطور كلی راكد شده بود. اساس مالكیت
متزلزل شده و كسی خود را صاحب چیزی نمیدانست تا
برای بهبود و آبادانی آن بكوشد.”(17)
نگاه ساكنان جهان رمانهای پاورقیگونه به مالكیت
اما، نگاهی بیریشه
نیست كه در “متنی بلند” ریشه دارد؛ در قصهها،
شعرها، سیاستنامهها، پندنامهها و
سفرنامهها؛ در هویتها و بخششهای برخاسته از
مالكیت. نگاه ساكنان جهان رمانهای پاورقیگونه به
مالكیت را در
سفرنامة
ابن بطوطه
بخوانیم؛ در ستایش سخاوت یك پادشاه:”...سلطان
هدیهای برای خلیفه ابوالعباس به مصر فرستاده و
بلحاظ اعتقادی كه در بارة خلیفه داشت تقاضا كرده
بود كه وی فرمان حكومت هند و سند را برای او
بفرستد. ابوالعباس فرمان را توسط ركنالدین كه
شیخالشیوخ دیار مصر بود برای سلطان فرستاد. چون
ركنالدین به هند رسید سلطان در اعزاز و اكرام وی
مبالغت فرمود و عطایای بسیار دربارة او مبذول
داشت.
هر وقت ركنالدین وارد مجلسی میشد پادشاه باحترام
او قیام میكرد و آخر سر بعد از آنكه اموال
فراوانی به او بخشید او را به مصر بازگردانید. از
جمله عطایایی كه به او داد تعدادی نعل اسب و میخ
آن بود كه از زر ناب ساخته شده بود و به او توصیه
كرد كه چون از كشتی پیاده شدی این نعلها را بر
اسب خود بزن.”(18)
5
درجهان رمانهای پاورقیگونهی پس از انقلاب مذهب
نقشی دوگانه بازی میكند؛ گاه به مثابه محور
تقدیرگرایی و گاه به مثابه معیار ارزشهای اخلاقی.
به مثابه محور تقدیرگرایی، مذهب به آدمی پذیرش
جایگاهی را توصیه میكند كه بر بنیان پاكخونی و
مالكیت فراز آمده است؛ دستآویزی برای لیلیی
سبكباران ساحلهای
شهره وكیلی تا تلخیی اندوه تحمل شود: “سر
را به آسمان بلند كرد. ابرهای پر تهدید نشان از
بارانی سیلآسا داشتند. در رویایی آمیخته به
دلتنگی و سرگردانی در دل خدا را فراخواند.”(19)
همهی نقش مذهب اما این نیست كه گاه به مثابه
معیار ارزشهای اخلاقی نیز به میدان میآید. به
روایتِ جهان رمانهای پاورقیگونه
رهروان”اردویشر” یكسره منكر وجود اهمیت
مذهباند؛ بددلانی كه آیین تزكیه و زهد
نمیدانند؛ كجروانی كه به راه كِشِش تن میروند.
همانگونه كه شاهرخ همسرِ تحمیلیی لیلی، قهرمان
سبكباران ساحلهای شهره وكیلی، میرود: ”بگذار
در یك جمله برایت بگویم: خدای قدیم مرده، خدای نو
هم نیامده... به همین دلیل معتقدم كه همه چیز باید
اشتراكی باشد، حتا زن!”(20)
در جهان رمانهای پاورقیگونه تقدیر و فطرت به
یكسو میروند؛ همهی مذاهب اما، همشأن نیستند،
كه اسلام پاكترین است.
در جهان رمانهای پاورقیگونه تنها صدای اسلام
حقانیت دارد و صداهای دیگر حتا اگر به صحنه
بیایند، به قصد اثباتِ حقانیت این صدا آمدهاند.
مذهبباوران رمانهای پاورقیگونه به دو گروه
تقسیم میشوند: گروهی كه مذهبی متناسب با فطرت را
برگزیده است و گروهی كه خود را فریب میدهد. در
جهان رمانهای پاورقیگونه تقدیر و فطرت و اسلام
دست در دست یكدیگر دارند. قرآنی كه كه قهرمانِ
آقا
مهدیی
منوچهر مطیعی از پیرمردی به یادگار میگیرد، كتاب
آسمانیی همهی رمانهای پاورقیگونه است؛ كتاب
آسمانیی نسلها:”بیا
جوون. این قرآن كوچك یادگار پدرمه، اونم از پدرش
و پدرشم از پدر بزرگش گرفته. بكوچكیاش نیگاه
نكن، این قرآن خطی است، ببین چه چشم و چه دستی
بوده، كه با خط این قرآن كوچك را نوشته، پدر بزرگم
میگفت اینقرآن توی جیب همسنگرش بوده، جنگ هرات
با انگلیسیها. بیا این قرآن تو را از هر بلائی
حفظ میكنه.”(21)
جهان رمانهای پاورقیگونه وعدهگاه همهی
توكلها، تقدیرپذیریها و تكفیرها است؛ وعدهگاه
پیروزیها و شكستهای برآمده از آسمان؛ وعدهگاه
معجزههای خالق و پیامبر و فرشته. جهان رمانهای
پاورقیگونه باز تولید هزاران مقدمه و فصل و مؤخره
است؛ باز تولید تكهای كه به تفنن از عجایبنامهی
محمدابن محمود همدانی برمیگزینیم:”...
و اسرافیل را”صاحب صور” خوانند و”مُنادی اَموات”
زیرا كه روز قیامت مُردگان را بخوانَد و گوید”ای
پوسیدگان، برخیزید، همه برخیزید!” وی
را”عبدالخالق” گویند در كُتُبها و بر
آسمانها”ابوالمَنافخ” و بدان كه جماعتِ مدعی كه
خود را از جمله حُكَما شمرند، از این معانی هیچ
قبول نكنند و قیاس بر عقل كنند و گویند”جانهای
اولینان و آخرینان در صوری چون گنجد؟” و به حَشر
ایمان ندارند. و این نوعی از خِذلان است و ما
ایمان داریم به هرچه”قرآن مجید” خبر داد و رُسُل و
انبیا خبر دادند.”(22)
6
در جهان رمانهای پاورقیگونهی پس از انقلاب
ارجِ پاكخونی و مالكیت و مذهب در خانهها و
كوچهها و میدانها آواز میشود؛ خانهها و
كوچهها و میدانهای جهانی كه در آن شورش و عشق و
جوانی و زنانهگی و دیگرگونهگی میكُشند.
خردادماه
1382
پانوشتها:
1ـ نگاه كنید
به: اتابکی، پرویز.(ناتا)،
كلیات عبید زاكانی،
تهران
2ـ نگاه كنید به:
نیبرگ، ساموئل. (1359)،
دینهای ایران باستان،
ترجمة
دكتر سیفالدین نجمآبادی، تهران
3ـ نگاه كنید به:
راوندی، مرتضی. (1354)،
تاریخ اجتماعی ایران،
جلد اول، تهران
4ـ نگاه كنید به:
فرهوشی، بهرام. (1378)،
كارنامة
اردشیر بابكان،
تهران
5ـ
مینوی، مجتبی. (1311)،
نامة تنسر،
تهران، ص 56
6ـ نگاه كنید به:
مسعودی، ابوالحسن علیبن حسین. (1360)،
مروجالذهب،
ترجمة
ابوالقاسم پاینده، تهران
7ـ نگاه كنید به:
راوندی (1354)،
جلد دوم
8ـ
کرمانی، ناظمالاسلام. (1357)،
تاریخ بیداری ایرانیان،
به اهتمام سعیدی سیرجانی، جلد اول، تهران، ص 602
9ـ
کریمپور، حسن. (1378)،
نقشی بر تصویر دیگر،
تهران،
ص 21
10ـ همانجا، ص 79
11ـ
بهزادراد، محمد علی. (1371)،
خریدار عشق،
تهران، ص 169
12ـ
مطیعی، منوچهر. (1365)،
آقا مهدی،
تهران، ص221
13ـ
گروسی، فاضلخان. (1374)،
تذكرة انجمن خاقان،
با مقدمة
دكتر توفیق سبحانی، تهران،
ص 9
14ـ
زاهدی، فاطمه. (1380)،
پریناز،
تهران، ص 5
15ـ همانجا،
ص 10
16ـ
کریمپور (1378)،
ص 175
17- مطیعی (1365)، ص 1
18- ابن بطوطه،
سفرنامه.
(1376)، ترجمة دکتر محمد علی موحد، تهران، ص 85
19- وکیلی، شهره. (1377)،
سبکباران ساحلها،
تهران، ص 9
20- همانجا، صص 124- 123
21- مطیعی (1365)، ص 135
22- همدانی، محمدابن محمود (1375)،
عجایبنامه،
ویرایش جعفر مدرس صادقی، تهران، ص 13
برگرفته از کتاب تراژدیهای ناتمام در قاب قدرت ـ
نشر باران، سوئد