Davat  
   

صفحه‌ی نخست

داستان

شعر

مقاله

گفت و گو

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

منتشر شد:

معمای ماهیار معمار
رضا قاسمی

حرکت با شماست مرکوشیو!
 رضا قاسمی
 

تماس

 



 ماریا بارگاس یوس

ترجمه: اسدالله امرایی

 

روشنفكران تنك مایه
 

یادم می آید كه جیمز بالدوین رمان نویس سیاهپوست امریكایی می گفت “ هر بار در میان روشنفكران سفیدپوست بودم و می خواستم نژادپرست های آنان را كشف كنم روش خاصی داشتم . چرت و پرت می گفتم ، حرف های نامناسب می زدم . بعد هم با استدلال های پوچ و واهی از آن دفاع می كردم . اگر سفیدپوست های دور و برم به خاطر موقعیتی كه داشتم با احترام دورم جمع می شدند و در پایان با كف زدن و تشویق از من استقبال می كردند شكی نداشتم كه مشتی خوك نژادپرست هستند.“

اظهارات كنایه آمیز بالدوین توع خاصی از كبر و رذالت روشنفكری را نشان می دهد . آن هم حاكی از این نكته است نژاد یا طبقه یا تربیت “ ناقص“ آنقدر محدود است كه حتی در صورت داشتن استعداد درخشان مایه سرگرمی و در نهایت ترحم است.

نكته پردازی بالدوین اخیراٌ به ذهنم رسید. به كنفرانسی درباره رمان امریكای لاتین دعوت شده بودم . كنفرانس در محل موزه هنرهای نو دانمارك برگزار می شد و البته هر جای دیگری از اروپا هم می توانست برگزار شود. تعدادی سمینار و سخنرانی برگزار شد و در میان هر سمیناری نویسنده ای پرویی با قطع صحبت در خواست اطهار نظر می كرد. هر بار اجازه می یافت بی اغراق سعی می كرد به طریقی خود را به سكوی خطابه بیاویزد. سخنرانی اول او مرا گرفت و دو خانمی كه قرار بود سخنان عامیانه او را به زبان دانماركی ترجمه كنند حیرت كردند. زبانی عامیانه و كوچه بازاری كه خاص لیما بود. ژست می گرفت . داد می زد. انگار توی مسابقه خیابانی برای هواداری آمده بود . سرانجام توضیح داد كه آثار او اهمیت فوق العاده ای دارند. به همین دلیل ناشران بورژوا حاضر به چاپ شاهكارهای او نیستند و اتحادیه های كارگری اقدام به نشر كرده اند . اتحادیه مسؤول پخش كتاب هم بود. به ما گفت كه قصد او از نوشتن ارضای میل باطنی و طبع خودش نیست . بلكه می نویسد تا توده های مظلوم پرو را بیدار كند و آگاهی انقلابی آن ها را بالا ببرد. به همین دلیل هم حاضر نیست حق التالیف بگیرد و درآمد حاصل از آن را به جنبش های خلقی تقدیم می كند.

گمانم در این لحظه یكی از حاضران بلند شد و در باره ارقام و نحوه فروش كتابهای او سؤالی كرد. هموطن من بی آنكه لحظه ای مكث كند، رقمی درشت گفت كه برای سایر رمان نویس های حاضر در تالار هم سرگیجه آور بود. فرد دیگری بلند شد و حرف زد. بی تردید از ناشران كپنهاك بود و از هموطن من پرسید آیا محدودیت و استثنایی كه برای ناشران سرمایه دار و بورژوا گذاشته فقط شامل ناشران پرو می شود یا همه ناشران از جمله ناشران دانماركی را هم در بر می گیرد؟ پرسش ناشر مزبور اثر عجیبی گذاشت. رفیق پرویی ما حسابی به معركه گیری افتاد . گفت اصلاْ  جزم اندیش نیست . نگرش تك بعدی معنی ندارد . نظریه پرداز بزرگ جنبش ماركسیستی امریكای لاتین یعنی ماریا تگی اشاره كرده است كه ماركسیسم نباید هرگز به تكرار عقاید بیهوده بپردازد. بلكه باید در آفرینش قهرمانانه پیش قدم باشد. ما باید سعی كنیم تحلیل مشخص از شرایط عینی كاملاْ مشخص داشته باشیم. زیرا اگر چنین نكنیم به دام ابتذال و ذهن گرایی می افتیم كه خطر بزرگی است و بزرگانی مثل ماركس ، انگلس و لنین به اضافه لیست بلند بالایی از اسامی دیگر كه من یادم نمانده اشاره كرده اند و از همان ابتدا ما را برحذر داشته اند . چه زوری هم می زد كه ما را با خود همداستان كند.

دانماركی ها شش دانگ گوش شده بودند . عده ای یادداشت بر می داشتند . بعد هم كلی تشویق و كف زدن . واقعا شیفته چه چیزی شده بودند؟ به گمان من شیفتگی آنها از تصویر پروی پر جوش و خروشی بود كه در آن نویسندگان به جای آنكه دلقك مزدبر بورژوازی باشند به قهرمانان سیاسی طبقه كارگر بدل می شوند. همین طبقات كارگر و زحمتكش كتابهای آنها را چاپ می كند و تجدید چاپ آنها را به عهده می گیرد و همه اش را می خرد. البته به نظر من از شیفتگی هم فراتر بود دست كم اینطور به نظر می رسید. زیرا كسی سعی نكرد هم وطن مرا آرام كند یا به مخالفت با او بپردازد. زمان زمانی بود كه نویسندگان جوان پرو كه در كنفرانس های بین المللی شركت می كردند چنان از فقر فرهنگی خود احساس حقارت می كردند كه می ترسیدند حرف بزنند.

امروزه شرایط تغییر كرده است . مشكل قهرمان پرولتاریای ما این نبود كه حرفی نزد. بلكه زمان حرف زدنش مناسب نبود. تریبون كه دستش افتاد كسی جلودارش نبود از اول تا آخر حرف زد و زمین و زمان را به هم دوخت . دشمنان را یكی پس از دیگری به باد انتقاد گرفت . آنقدر دشمن شمرد كه كه من پرویی در شناسایی آنها كم آوردم. دشمن هایی كه ردیف می كرد و حسابشان را می رسید احتمالا گروه های كوچك دانشجویی بودند كه به اسب او گفته بودند یابو.

برای دانماركی هایی كه بعضی شان حتی جای پرو را در اطلس جغرافیا پیدا نمی كردند آن فهرست خیلی دور از ذهن می آمد.

كاش فقط این بود. عبارات باسمه ای و شعارهای دهن پر كن و بدتر از همه لحن آتشین او كه پیش از پایان جملات پر طمطراق دستش را مشت می كرد تا برایش هورا بكشند مایه آبرو ریزی بود. حرفهای او مضحك و غم انگیز بود، زیرا نه تنها یك كشور بلكه یك قاره را به دام توهم می انداخت . در پایان این سمینار تصویری كه از امریكای لاتین نقش بست چنان مسخ شده بود كه در آن تصوير جنایات پینوشه یا سركوب در آرژانتین و حكومت وحشت در امریكای مركزی به اشتلم اعضای اتحادیه های كارگری تبديل شد كه برای به دست آوردن كتاب های آن نويسنده سر و دست مي شكستند كه در بهترین حالت، مشتی قصه پریان بود و مفت نمی ارزید.
 

چطور چنین حادثه ای پیش آمد؟ نویسندگان دانماركی این مرد را از آنطرف دنیا به اینجا كشاندند و او را به بسیاری از نویسندگان و روشنفكران ترجیح دادند كه واقعا نماینده صادق و معقول امریكای لاتین بودند. یكی از سازمان دهندگان كنفرانس گفت كه چرا این كار را كرده اند: “ خیلی مهم بود كه یكی از نویسندگان طبقه كارگر در سمپوزیوم شركت كند. “ واقعاٌ چه جوابی داشتم به او بدهم؟ دانش آن ها درباره ما آنقدر كم بود كه هر كس می توانست خود را به عنوان سخنگوی طایفه استثمار شده و بدبخت جا بزند و یك سفر مفت و مجانی به این سوی عالم داشته باشد.

اروپایی های تا فرق سر خوش نیت حاضر بودند به همین مناسبت چندین روز متوالی بنشینند و صبورانه گوش كنند به مزحرفات یك پرویی گیج گول و به به و چه چه بگویند و در پایان هر جلسه هم پای هر تلگرام و اعلامیه ای را امضاء كنند. چقدر هم علاقه داشتند كه قربانیان فقر و فلاكت را نجات دهند.

در مقابل من گمان می كنم كه درك روشن تری از این مقاصد زیبا داشته باشم. نویسندگان دانماركی از آن سخنان پر طمطراق حیرت نكردند، زیرا انتظار آن را داشتند. از همه مهم تر آن بود كه حرف دل آنها بود. كارگران پرواز قضای روزگار در آنجا حضور نداشتند. یا طرح های آن طبقه طرح نمی شد . آنها به این دلیل طرح می شدند كه میزبان می خواست حرفهایی را بشنود كه شنیدیم . اروپایی ها از آمریكای لاتین همین را می خواهند بشنوند .

چرا؟ معلوم است، اروپایی ها می خواهند آمریكای لاتین ساختگی ای را برای خود دست و پا كنند تا خواست های خودشان را فرافكنی كنند . آنها خواستار آمریكای لاتینی هستند كه اشتیاق مشاركت سیاسی را فرو بنشاند كه در كشور خودشان امكان پذیر نیست. در آمریكای لاتین آن ها به جستجوی آدم های آرمانی ای بر می آیند كه می خواهند زندگی خودشان را پی بگیرند . آرمان هایی كه روز به روز خیالی تر و دست نایافتنی تر می شوند. و البته آن ها ناامید و افسرده می شوند .

اروپایی ها به سوی ما می آیند كه در امریكای لاتین هستیم تا آنچه را می خواهند ببینند. تصویری مسخ شده كه حاصل رؤیای خودشان است ، درست مثل آینه جادویی ملكه بدجنس در سفید برفی. آنها پیچیدگی و رازوارگی قاره ما را نمی بینند كه در آن مسائل بسیاری به جز فقر و درماندگی و استثمار و سركوب وجود دارد كه از قضا نمی تواند در قالب صوربیان یك پویولیست ساده درك شود یا علاجی برای آن بیابند. تصویر مشعشع، احساساتی و بی محتوایی كه هم وطن من در نطق آتشین و كوبنده خود ارائه كرد تصویری بود كه بانیان فكری فرهنگی پیچیده تدارك دیده  و سناریوی آن را نوشته بودند . نقشه ای كه به بهترین نحو به اجرا در آمد و حتی با زرنگی، جبران مافاتی است كه به نیابت از طرف اروپایی های بیچاره كه از سر بدبختی باید در اوج دموكراسی زندگی كنند و در كشوری كار كنند كه سنت های دیرینه فرهنگی دارد و باید برای مردمی بنویسند كه اتحادیه هایش ترجیح می دهند به جای چاپِ آثار آگاهی بخشِ نویسندگانِ انقلابی توی خانه شان پای تلویزیون بنشینند.

ایساك دنیسن در یكی از داستان های كوتاهش عادتی را شرح می دهد كه در میان زنان اشراف دانمارك در قرن هجدهم رایج بود به ابن معنی كه آنها میمون های آفریقایی را با خود به میهمانی های مجلل می بردند . میمون ها دو نقش ایفا می كردند هم تمایل اشراف را برای چیزهای غریب ارضا می كردند، هم از طرف دیگر وقتی در كنار زنان پر فیس و افاده راه می رفتند سفیدی آنها را دو چندان نشان می دادند كه در میان همراهان پشمالو بیشتر به چشم می آمد. من از اینكه رسم پالایش شده اشراف دانماركی را می بینم كه در میان فرزندانشان جا افتاده و آن را درك می كنم دچار آرامشی بی حد و حصر می شوم.


برگرفته از مجله گرانتا

 

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ به مطالب دوات فقط می توانید لینک بدهید.

برگشت