افشين شاهرودی

 

امروز
يك ماهی مرده خريدم.
چشمهايش پر از يخ بود.
به خانه كه رسيدم؛
نمی‌دانستم
كه گونه‌های مرضيه را ببوسم؛
يا چشمهای ماهی را بميرم.
فقط
سرم را توی چاه كردم
و شانه‌های ماه را گريستم.

 

صفحه‌ی نخست

داستان

شعر

مقاله

نمايشنامه

گفت و گو

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

تماس

 

 

 

شعرهايی از دفتر لکنت

 

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ مگر آنکه به دوات لينک بدهيد.

برگشت