محمد مختاری
 

تابلوی اول

يک زن
يک مرد
بر ريسمان سرخ بلند از برابر هم می آيند
نزديک ميشوند در تعادل روز و شب
بادِ عبورشان درهم ميپيچد
و لحظه ای تعادل خود را از دست ميدهند.

ديدارِ ناگزير
شوق درنگ تا گذر آسان شود.
سينه به سينه دست به دست
آئينه در برابر خود ميگردد
و راه در تعادلِ آغوش ميگشايد.

يک مرد
يک زن
يک جای پا که ميماند در روح
و ريسمان
خطي که ميدود
دور زمين

 

صفحه‌ی نخست

داستان

شعر

مقاله

نمايشنامه

گفت و گو

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

تماس

 

 

 

شعرهايی از دفتر لکنت

 

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ مگر آنکه به دوات لينک بدهيد.

برگشت