/سايت رضا قاسمي/ الواح شيشه ای /

نشريه ادبی


 

مانا آقائی

دو شعر

 

يار همه ی غارها
بی شتاب و وفادارست
هر حرکت اين قطار
تا ايستگاههای تو،
خالی می برد مرا
خالی می آورد
و بی دريغ
بر استخوان و عصب من ايستاده است.


 

مرگ و باران


در مرگ ما چه كسى سياه خواهد پوشيد؟
كلاغى كه پروازش
خط مى كشد به قاب بى تمثال پنجره؟
صبحى كه سايه ها را روشن مى كند
تا عريان تر نشان دهد از پشت پرده ها
هاشور جاده، عبور تابستان را؟
يا اين نسيم كه به رسم هميشه مى آيد
تا ابرها را پيش از تيره تر شدن ببرد؟

جز خواب اين تابوت گشاده
كه پلك ما را به سپيدى آرام كفن بازمى كند،
كدام خواب آسمان را تمام خواهيم كرد؟

به وقت گريه از آن سوى خاك چه خواهيم شنيد؟
طنين سنگى كه چون بر سينه مى شكند
آخرين در جهان را به روى ما مى بندد؟
يا آهنگ ريز ريز بارانى
كه براى نرم كردن دلمان مى بارد؟

خودكشى

نه
تو ديوانه نيستى
همه مى دانند
حتى من كه گاهى شبيه خودم فكر مى كنم
مى فهمم چرا پاهايت را به تخت بستتند
و دستهايت را صليب سينه ات كردند
دنيا پشت بام سقوط آزاد
دنيا ملحفه هاى خونى بيمارستان هاست
مردانى كه عاشقم بودند هميشه
از ارتفاع مى ترسيدند
و كودكى كه سرگيجه ی آنان را در من ادامه مى داد
هر بار مرده به دنيا آمد

صفحه‌ی نخست

داستان

شعر

مقاله

نمايشنامه

گفت و گو

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

تماس

 

 

 

شعرهايی از دفتر لکنت

 

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ مگر آنکه به دوات لينک بدهيد.

برگشت