Davat
    نشزيه ادبی
صفحه‌ی نخست

داستان

شعر

مقاله

نمايشنامه

گفت و گو

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

تماس

 

 

يدالله رويايی

وارياسيون ظهر بر دار

 

برای چشم های من
                  آنهمه ناخن زیاد بود

                                              از سنگ رضوان که روزها روی منجنیق مانده بود
                                           واندیشه کرده بود که مرگ همان خدا باید باشد...

(کتاب هفتاد سنگ قبر ص 73

 


واریاسیونِِِ ِظهر بر دار

به : احمد سینا

 این شعر رادر سال1992 (1371شمسی) در مالمو(سوئد) در خانه احمد سینا و با او شروع کردم.چند سال بعد که دستنوشته هایم را فرستا د، در سال 1379، آنها را به صورتی که در اینجا می خوانید کامل کرد م . وبه هم او ارمغا ن می کنم *

 

به خواننده:

واریاسیون محصول نتوانستن است، ادامه ی آن است، ادامه ی آغازی است که می خواهد آغاز بماند. پایان خود را دیده است و چیزی ندیده است. پایان خود را حریق خود کرده است و در آن سوخته است. او با دهان سوخته صورت خود را آغاز می کند. همیشه، آغاز را دهان سوخته می کند.وقتی که از نگفته ی چیزی می سوزد، یعنی که گفتن از نگفته می آموزد. یا از نگفتنی، وقتی نگفتنی می خواهد گفتنی بشود، و نمی شود. به دهان می آید، می سوزد. و دهان با او می سوزد. دهان در او، و او در ادامه ی خود می سوزد.
واریاسیون می خواهد شکل باشد، خود را شکل می خواهد. شکل خود را می خواهد، و خواستن همیشه توانستن نیست، چون آن چه که درشکل شعر می گذرد جز شکلِ شعر نیست.
پس واریاسیون می ماند، شکلِ خودش، محصول نتواستن.**

 


 


و)

و رقص کشته بر نظاره ی ظهر
ظهر هوا را
یک چکه می کند
به سینه ی دیوار

وظهرخون خودش را
می خورد
با ریسمانی از ربط.








ا)


افسون ظهر
ریخته با دیوار
و ربط را
آویخته با رقص ربط
در رقص آن چه می آویزد از ظهر
در نگاهِ
ظهری که نیست

رقص قتیل !








ر)


با آن چه از نگاه در افسون ظهر می ریزد
چشمی است که بسته
در طلیعه ی زخم می ماند، می ماند
تا باز می شود روزی
و پخش می شود در داغ
وقتی که دار سینه ی دیوار را
جا می گذارد در زخم







ی)

در عدل ظهر خورشید
جایی برای زخم کهنه
کهنگی زخم می شود
وقتی که رقص کشته سینه ی دیوار را
لبخند ِداغ می کند و
ربط
گسیخته از رقص می شود.

در رقص باد
کی دار را به سینه ی دیوار می زند ؟

 




ا)


ظهر ِبزرگ
عدل بزرگ ِظهر بود که دم بود،
که دم نبود، عدم بود
یک لحظه ی نیامده-رفته
کی بود کی بود؟ آن لحظه ای که بود؟ و که نبود؟
رونده بود، روا بود، آینده بود، آیا بود.
آیا بود؟ یا بود،
یا بود؟


ظلمت از عدل ظهر می میرد
وعدل ظهر از ظهر از تولد ظلمت.







س)

روندگان شب، سایه خواران آخر ِروز می آیند
جائی برای شب خالی کن
شب را خالی کن.

شبانه شانه هایش را باد
باد ِهوا می کند


و شانه هاش : شکل تازه ای ازتاریکی!

طول طناب     مرز فضا
              مرز میان دو برج دو فاصله
              مرز میان دو فصل
              مرز هواهای مرزگرفته

وقتی که رقص کشته
          از نظاره ی ظهر
               در شکل تازه ای از شب
                       می آید

طول طناب !

باد است این که می گذرد از دار؟
ویا که دار می گذرد از باد؟







ی)


رقص طناب
ظهر هوا را میان همهمه ی معبر
یک تکه می کند

            به سینه ی دیوار
            با ریسمانی از ربط
            با ریسمانی از مرگ
            از مرز
            مرز فضا.


کجای فضا آغاز فضا است ؟







و)


سیمای کوه از حرف
جائی برای پای فراری
که جا نمی گذارد از پایش جائی
وقتی که پچپچه در سیم ها
تیری متواری را
می بَرد
و حرف را عصب سنگ می کند
فهم من از کویر
جائی در انتظار تقدیر می ماند
جائی برای تحویل حرف.


وقت فرار ، حرف
جائی برای پای فراری ست






ن)


کی در سکون سنگ
از سنگ
جائی برای جای پای فراری
می سازد؟


کی پچپچه را از حرف
خالی می کند
که پژواک از سمت سیم ها
می آید
با سهمی از عصب؟









ظ)


سیمای کوه از معانی ِدرهم
درهم می ماند
وقتی که جای پای فراری بر سنگ
سیمای سنگ را
پرچم می کند
و در صدای صخره تیرها متواری می مانند.









ه)


صورت سنگ
وقتی سیاه نیست
جائی برای پای فراری است
آنجا که پچپچه ها بر جا
و تیرها در سیم ها متواری می مانند
جاهای پاها و پچپچه ها را
با خود می برند
تا کوه سطح سنگ را
جائی برای پای فراری کند.
جائی برای اوج
جای فرود.









ر)


طول طناب    سطح طناب
سطح طناب    تعقیب طول
وقتی که طول
تعقیب ِطول می شود
و
می افتد.
بر سطح
و سطح می شود.

 

 


ب)

سطح جز شبیه خودش نیست
سطح تنها است
تنها است سطح
و جز شبیه خودش نیست.
جز با خودش
جز با تمام خودش نیست
تنها است سطح
و سطح، زندگیِ ِسطح، جز با خودش، جز با تمام خودش
نیست
تنها است سطح
جز با خودش نمی خوابد سطح
جز با خودش نمی ماند سطح
و سطح مفرد است
(با آن که در خود جمع است) جمع ِتمام مفردهااست
یعنی که سطح، وقتی که زندگی را در خود دارد، و زنده در خود است، جمع است، سطح ِجمع


و سطح،سطح ِمفرد
در انفجارِِ ِسطح، جمع می شود
و سطح ِجمع جمع ِتمام مفردها است.

هر مفردی در انفجار خودش جمع می شود.








ر)


در سیم ها عصب سنگ
با یاد پاشنه
از سکون فراری حرفی را
از سنگ می کند
و می بَرد جائی
که جای پای دیگری عصب سنگ را
دوباره به سنگ می دهد.
و باز یاد پاشنه در سکون فراری،
پژواک!

 




د)

تن قتیل و تن ظهر هیئاتی هوائی دارند
مثل هوا که در نوسان هوا


تن قتیل و تن ظهر هیئاتی هوائی را با هم بردند

وقتی میان باد
تاب ِطناب قامت بود
وقامت استقامت بود

 




ا)

دریاوآسمان و زمین درشب
شبییتی دارند
تن قتیل منظره است
تن قتیل منظر است
منظر که ناپدید می شود پدید می شود

آنجا آنجا بازآنجا وبازآنجا همیشه آنجا
              با ریسمانی از ربط.

کجای فضا آغاز فضاست ؟

 

 




ر)




یداله رویائی
1372و1379

* نقل این شعر در انترنت، غیر از سایت "دوات" ممنوع است
وهر تحریف یا تغییری که در وبلاگ ها از آن شده باشد،چه
در عنوان شعر و چه در متن آن،از درجه اعتبار ساقط است.
** اگر خواننده های شاعر، ویاشاعران خواننده ی این شعر، بخواهندویا
بتوانند ترکیب ویا کمپوزیسیون تازه ای از این واریاسیون پیشنهاد
کنند، وآن را"محصول توانستن" خود کنند، خوش آمده اند. چه در ساختمان
شعر و چه در متن آن.

     

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ به مطالب دوات فقط می توانید لینک بدهید.

برگشت