Davat

گرداننده : رضا قاسمی نشريه ادبی

صفحه‌ی نخست

مقاله

داستان

شعر

گفت و گو

نمايشنامه

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

کارهای رضا قاسمی
 روی انترنت

دعوت به مراسم کتابخوانی

کتابخانه الکترونيکی دوات

تماس


چاه بابل
رضا قاسمی
چاپ دوم
نشر باران ـ سوئد


وردی که بره ها می خوانند
رضا قاسمی
پاريس ـ انتشارات
خاوران


 
همنوايی شبانه ارکسترچوبها
 رضا قاسمی 
چاپ ;دوازدهم
 تهران ـ انتشارات نيلوفر

 

jeudi, 21 avril 2016 

 

 رضا سیروان

انجیل نگار

 

 

سرب تفت‌خورده می‌نهند کنار سر کودک که فرو پیچیده به کابوس تو به تو و غلت می‌خورد از چشمان تا بو به پوست خواب بگیرد و برخیزد:

شاه و شاد شوی پسر

یادم مانده

آنکه صحرا به صورت داشت

همو او او کمک کار دوزخی

که با افاده یاری می‌داد

یاری می‌داد و می‌فرسود در جان حبه‌های انگور شکل سعادت را

می‌گفت آن دو درخت شاخه از عشق در هم فرو برده‌اند

من که دیدم، بیشتر نبرد بود

و رام کننده‌ی گیاهان سرکش   آن پر آذین

که دعاهای توش-ربا می‌خواند

مثل هشداری

چشم ام را به هوای زخم خورده بینا کرد

یادم مانده وقتی بی سال در مادرت بودی

و چیزی بودی چون آن   ورم کرده از خلسه‌ی بودن

چیزی بودی نه مثل آن ناچیزهایی که نور فارق بر ایشان نتابیده

درخشاندی در خون‌ات گرگ‌ها را

و شب را معلم‌ات کردی

رفتی کنار آن   آن پدرِ در دوردست

که مثل دریایی بر اسب‌اش موج داشت

و همچنان که تو زنده می‌شدی از روایح کاری صمغ و خون

می‌مرد آن و می‌ریخت از زین طلایی‌اش

یادم مانده مزاری به روی اسب

که پله می‌خورَد به گلوی اسب

و آن آن لطمه‌ی چیره را در شیهه می‌ترکاند

یادم مانده

من که در چشم‌انداز

مثل خارشی بر تپه حس می‌شدم

می‌دیدم دو بیماری پنجه افکنده‌اند در هم به آسمان و می‌کوشند شیوع کنند مهلکه‌وار

تو شادمانه در پرواز بودی

از دست می‌دادی شادمان دست‌ها را

و می‌رقصیدی و می دادی صورت را به ازای عقاب پاها را به ازای تبی در آخر آگوست

به ازای آن شانه‌ها که روی‌اش نوشته بود فورتونا فورتونا دوبار اریب  می‌دادی سرتاسرت را

و مادرت می ایستاد فارغ

یادم مانده در دل می‌خواندی :

آدم دل‌اش می‌خواهد به سوی آن رود

پرخاش کند و به سوی آن رود

از سَرور مرگ سلام بگیرد و ورق خورد

به سوی آن رود و نعره کشد

و آتش که مادگی شب شده بود

و سلطنت مکنده‌اش را حول تو می‌کرد تا مادرت شود

به درون‌ات می‌گرفت که پیش پیش بزایدت

و یادم مانده

مردد و محفوظ در صلحی سوزان

که با چند حرف حلقی و بارانی کج بار تزئین شده بود

باز آمدی

و من گرسنگی می کشیدم و بر باصره‌ای میزان می‌شدم که مرز میان چیزها را می‌زدود

 

کودک، شیرجستی می‌زند به زندگان با دنباله‌ی خونی کنج کاو بر شیار دهان‌اش که می‌خواهد از تن دور رود  و می‌چکد به ملحفه‌ها می‌چکد به فرش‌ها و بچکد به زمین‌ها به قلب‌ها بچکد کودک به یادم که بماند.

 

 

   

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ به مطالب دوات فقط می‌توانید لینک بدهید.

برگشت