گرداننده : رضا قاسمی نشريه ادبی

صفحه‌ی نخست

مقاله

داستان

شعر

گفت و گو

نمايشنامه

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

تماس

کتابخانه دوات

دعوت به مراسم
 کتابخوانی

 

jeudi, 21 avril 2016

 Birgitta Lillpers

گفت‌وگو با بیگیتا لیل پرش

همراه با پنج شعر از او

 ترجمه از سوئدی: سهراب رحیمی

 

مقدمه

 

این مصاحبه به طور کتبی انجام گرفت به این ترتیب که من سوالها را یکجا برای خانم لیل پرش فرستادم و ایشان هم یکجا جواب دادند. خانم لیل پرش حدود بیست سال است که از راه فروش شعرهایش زندگی می کند. او کمتر تن به مصاحبه می دهد. به همین خاطر و به خاطر علاقه شان به سکوت و انزواست که در روستای کوچکی در شمال سوئد اقامت گزیده است در ویلایی که از پدر به ارث رسیده و در آنجا بدور از هیاهو و تلویزیون مشغول نوشتن است.

 

 

زندگینامه ی بیگیتا لیل پرش

 

بیگیتا لیلپرش در سال 1958 دردهکده ای بنامِ اورسا در استان دالارنا متولد شد. سالها در دانشگاه اوپسالا در رشته های مختلف، درس خواند بی آنکه مدرکی بگیرد. تحصیلاتش بیشتر در زمینه ی زبان شناسی، فلسفه و زیبایی شناسی بوده است. درکنارِ درسها، برای امرارِ معاش به کارهای مختلفی از جمله  نظافت، کار دربیمارستان و کمک معلمی اشتغال داشته.

تاکنون هشت مجموعه شعر و نه رمان منتشر کرده است.

در مورد لیل پرش همین بس که بگویم جمع منتقدانِ سوئدی او را از برگترین شاعران جوان معاصر سوئد می دانند و استافان بری استن، منتقد و پروفسور ادبیاتِ دانشگاهِ استکهلم، کتابی را به نقد و بررسی اشعار وی اختصاص داده است.

لیلپرش از معدود شاعران سوئدی است که از راه فروش کتابهایش زندگی می کند. او بزرگترین جوایز ادبی سوئد را به خود اختصاص داده است. نویسندگانِ مورد علاقه ی او کلود سیمون و پاتریک وایت هستند.

لیلپرش معتقد است که اثر از نویسنده مهمتر است. و اگر شعری حرفی تازه داشته باشد

 می ماند و خودش را مطرح می کند وگرنه شهرت و فروش بسیار، نمی توانند به عنوان معیارهای ادبی، قابل اعتماد باشند. لیلپرش، شعر را غیر قابل تعریف می داند.

 

 

 

 

متن مصاحبه ی کتبی

رحیمی: به نظر شما شعر چیست؟

لیلپرش: « شاعرانه » یا « احساس شاعرانه» ، چیزی بسیار خاص و نهایتا غیر قابل تعریف. و با اینکه شعر بسیار خاص است و از همه ی چیزهای دیگر خود را بطور مشخص، جدا می کند، می تواند هرجایی ظهور کند. منظورم این است که « احساس شاعرانه » به هیچ وجه مختص فضای شعری ی خاصی نیست.

رحیمی: از کی شروع به نوشتن کردید؟

لیلپرش: از زمانی که خودم را شناختم سعی کردم چیزها را از طریق نوشتن بیان کنم، تقریبا از ۴ سالگی. اما به طور جدی از ۲۰ سالگی. البته اگر نخواهیم شور و هیجان نوجوانی و نوشتن های مکرر و طولانی را حساب کنیم.

رحیمی: بیشتر از کدام شاعران الهام گرفته اید؟

لیلپرش: نمی توانم از شاعران خاصی نام ببرم. البته اگر نتوانیم کارهای نویسندگان بزرگی چون کلود سیمون و پاتریک وایت را شعر به حساب بیاوریم( که البته من کارهای اینان را شعر می دانم). نقاشی و عکاسی برای من از ادبیات مهم ترند به عنوان سرچشمه ی الهام.

رحیمی: اشعار شما از طرف مردم و منتقدین چگونه ارزیابی شده؟

لیلپرش: به گونه های مختلف... از نفرت مطلق تا پرستش مطلق.

رحیمی: از نظر شما مدرنیسم/ پست مدرنیسم چیست؟ آیا شما خودتان را یک مدرنیست می دانید یا یک پست مدرن؟ در این صورت چه چیزی مدرن را از غیر مدرن جدا می کند؟

لیلپرش: به این سوال ها نمی توانم جواب خوبی بدهم. این ایسم ها اصولا برای من جذابیتی ندارند. برایم کاملا غیرممکن است که بر طبق مکتب خاصی کار کنم. آدم اصولن و ضرورتن در زمان خودش زندگی می کند اما هنر باید از درون ضرورتی که بیرون  از زمان وجود دارد و حرکت می کند بجوشد و بیرون بیاید.

رحیمی: نظر شما راجع به شعر امروز سوئد چیست؟

لیلپرش: سوال آنقدر بزرگ و دشوار است که مجبورم از جواب دادن خودداری کنم.

رحیمی: ازکجا می شود فهمید یک شعر خوب است یا بد؟ آیا می شود به نظر منتقدین اعتماد کرد؟

لیلپرش: آن چه حس شما به شما می گوید مهم است. این که چگونه شما با یک اثر درگیر می شوید یا در برابرش سکوت می کنید ( بعد هم آدم می تواند توضیح دهد یا تفسیر کند ). خواندن منتقدین خوب می تواند آموزنده باشد، اما آدم باید نظر خودش را خودش کشف کند.

رحیمی: با توجه با اینکه خودتان نقد می نویسید نظرتان را راجع به نقد شعر در سوئد توضیح دهید.

لیلپرش: حقیقتش مدتهاست که دیگر نقد نمی نویسم و منتقدان را نمی خوانم.

رحیمی: به نظر شما نقش رادیوو تلویزیون در اشاعه ی شعر چه بوده است؟

لیلپرش: به نظر من رسانه های گروهی نقش مهمی در اشاعه ی شعر ندارند. البته این با توجه به موقعیت کنونی و برخوردشان با ادبیات است. تعداد مجریان برنامه های فرهنگی در تلویزیون همان قدر ایت که تعداد کنجکاوان ادبی که می خواهند از طریق تلویزیون جذب شعر شوند.

رحیمی: - یک شاعر باید چگونه باشد؟ باید به چه شغلی بپردازد؟

لیلپرش: از آنجایی که نمی خواهم کلی نگری کنم، فکر می کنم خیلی وحشتناک بود اگر همه ی شاعران مثل هم بودند. می شود این طوری سوال کرد: من به عنوان شاعر چگونه می خواهم یا چگونه باید باشم؟ شدیدا متواضع در برابر اثر، در برابر زبان و واقعیت، صبور می خواهم باشم و جدی و سختگیر. کوشش می کنم نهایت سعی ام را بکنم که حقیقی باشم در برابر آنچه انجام می دهم: فعالیت و تلاش و از دست ندادن روحیه و آن چیز ضروری ی زندگی یعنی شوخ طبعی. و تلاش در جهت استفاده از ظرفیت های حسی که من به عنوان انسان دارا هستم و همچنین استفاده از حواس!

رحیمی: - آیا این یک مزیت است یا یک مضرت که شاعر نمی تواند از طریق شعرش زندگی کند؟

لیلپرش: هم این و هم آن. مزیتش در اینست که آدم اجباری ندارد که برای مدتی خودش را حذف کند یا محدود کند از طریق پرداختن به چیزهای غیرشاعرانه. اما کار شاعری آن قدر وقتگیر و پرتوقع است که تمام انرژی ی شاعر را طلب می کند.

رحیمی: جوانان چگونه می توانند کتابهایشان را چاپ کنند وقتی که ناشرین به بهانه ی فروش کم و یا نداشتن بودجه ی کافی از چاپ شعر سرباز می زنند؟

لیلپرش: نمی دانم که آیا فکر می کنم شعر دراین کشور کم چاپ می شود یا اینکه جوانان کم شعر چاپ می کنند. اما  مطمئنم که اثر خوب دیر یا زود خود را نشان خواهد داد و مطرح خواهد کرد.

رحیمی: - چگونه می شود توجه مردم را به شعر و شعرخوانی جلب کرد؟

لیلپرش: چه سوال بزرگی! من فکر می کنم که آدم ها باید از دوران کودکی بک جور روح بازی پیدا کنند یعنی اجازه داشته باشند که آن معصومیت و سادگی ی کودکانه را در خود نگه دارند. مدرسه ها نقش مهمی دارند و می توانند داشته باشند برای آنکه یک فضای شعردوستانه بوجود بیاید و آن وقت باید یک سری ارزشهای اساسی در این جامعه عوض شوند.

*

شعرهای بیگیتا لیل پرش

 

زبانِ نوشتاری

و من می خواهم حرفهای او را

بر پوست حک کنم

چون سمبول

چون منقار،نوک

و خودم را بر او بفشارم

تا حرفها بعدا

آن سطحی بشوند که می بینم

هر بار فشار می دهم

وزنِ مردانه اش را

پایین

روی خودم

در امتدادِ آرنجِ پرقدرتش

زنده

چنگ می زنم

بدنها

چون تابلوهای نوشته

در گِلِ گرم

 

(خواندنِ دوباره و دوباره)

آه اگر گرما

منجمد می شد،

 

خدا روی یک گلدان.

 

 

 

گوزن ها

و آنان از میانِ باغها رفتند

آری آنان با پاهای نقره ای رفتند

از میانِ باغها

 

صبر می کنم بی هیچ توقعی

تنها همین صبر را طلب می کنم

و هم اکنون همه چیز ایستاده است

کامل و پُر.

 

با پاهای نقره ای می روند

می روند و تمام مدت رفتار عالی ظریف زمستان

در هوا آویزان است

بالای باغ

بعد از باغچه ی زمستانی.

 

 

 

یا زیستن با آن درد. آن   کامل است

بگذار آهسته روشن شود تا حس کنی

یک نقطه ی خاص را درونِ بال،

حس کن کسی این نقطه را  پیدا می کند.

و بدرون کشیده می شود  و بدرون کشیده می شود  

 بالِ خود را داشته باش و ببین

یک نفرمی آید با چیزی مشابه.

 گویی زمان درازی گذشته است

 چنانکه گویی زمان هرگز  نبوده است.

 فقط لحظه در درون، بسوی ماهِ کامل می رود.

 

لحظه، وقتی دو زن

لباسهای عجیبِ روشن پوشیده اند

لحظه ی کشف:  بدن های کوچکِ اضافه دردرونشان

مثل پاپریکاها و پرتغال ها با چشمانی روشن

 انگار کودکانی که نگاه می کنند درنقاشی امپرسیونیست ها. 

 

 

 

سرزمینِ دیگر

 آنجا می دانستم

من بر سطح هستم. آنجا هستم

بدونِ سبکی ی سطحی بودن.

از درد رها نمی شوم

از حس رها نمی شوم

اما عمقِ دارایی های رها شده ام را

از دست می دهم

شنیدم کسی قسم می خورد

اما همه چیز وحشی است و

 از من می گریزد

و بعد هم لابد

مرگ اینجاست

 

آه

 

در من ترس جاری ست.

مثلِ کره اسبِ کوچک، گام برمی دارم

در کرانه ی دریای سیاه.

  

 

***

 

آغاز می کنیم سرزمینی بیگانه را

با چمن هایی نو

سرشار از آفتاب و آبدیده

در فراسوی آن زمین های بارور

آری

در فراسوی زمین های دورتر

می رود رودخانه ای بزرگ

گرم و ریزان

بسوی دریا

آنجا که زمین پایان می گیرد

و آغازِ رویای رویای واقعیت

آغاز می شود.

 

   

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ به مطالب دوات فقط می‌توانید لینک بدهید.

برگشت