Davat

گرداننده : رضا قاسمی نشريه ادبی

صفحه‌ی نخست

مقاله

داستان

شعر

گفت و گو

نمايشنامه

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

کارهای رضا قاسمی
 روی انترنت

دعوت به مراسم کتابخوانی

کتابخانه الکترونيکی دوات

تماس

 

jeudi, 21 avril 2016 

پال سلان

ترجمه ح. م. پوریا

 

 

 

قرچ قروچ کفش‌های آهنین است در درخت گیلاس.

از کلاهخود‌ها بر تو تابستان بیرون می‌خروشد. فاخته‌ی سیاهرنگ

به مهمیز الماس چهره بر دروازه‌های آسمان نقش می‌زند.

 

برهنه سر رخ می‌کند از شاخ‌و‌برگ سوار.

در سپر غروب کنان لبخند تو اش در دست،

میخکوب شده بر چارقد پولادین خصم.

به وعده‌ی بوستان رویاها آمده است،

و نیزه راست کرده است تا گل سرخ قد بکشد ...

 

برهنه پا باری از دل هوا آید او که از همه بیش به تو می‌ماند:

کفش‌های آهنین گره زده در دست‌های ظریفش،

نبرد را و تابستان را خواب می‌ماند. گیلاس برای او خون می‌فشاند.

 

 

*

 

 

چشم ها:

براق از بارانی که فرومی‌ریخت،

آنگاه که خدایم به نوشیدن فرمان داد.

 

چشم ها:

طلایی که شب در دستانم شمرد،

آنگاه که گزنه می‌چیدم

و سایه‌های احادیث را داس می‌زدم.

 

چشم ها:

غروب که بر فراز من شعله‌ور شد آنگاه که در برگشودم

و سرا پا زمستان شده از یخ شقیقه‌هایم

از دل دهکده‌های ابدیت به انفجار گذشتم.

 

 

*

 

 

داغ

 

دیگر به خواب نرفتیم، چرا که در چرخ دنده‌ی ساعت اندوه لمیده بودیم

و عقربه‌ها را همچون ترکه‌ها خم می‌کردیم،

و عقربه‌ها به عقب شتابیدند و زمان را به شلاق به خون کشیدند،

و تو تارروشنا ی روینده را گفتی،

و دوازده بار من به شب واژگان تو تو گفتم،

و او خویشتن را گشود و گشوده ماند،

و من یک چشم بر کشاله‌ی او گذاردم و یکی در موی تو بافتم

و بین این دو شمع‌نخی گره زدم، آن دریده رگ --

و صاعقه‌یی جوان شریان گرفت.

 

 

 

*

 

 

بر اقیانوس بلند

 

پاریس، کشتی کوچک، جا شده در جامی در لنگرگاه:

با تو ای خوان نوش چنین پا‌به‌پا می‌مانم، به کام تو می‌نوشم.

آنقدر می‌نوشم که دلم بر تو تار شود،

آنقدر تا پاریس در اشک خود شناور شود،

آنقدر که رو به سوی آن نقاب دوردست راندن آغاز کند

که جهان را بر ما پوشیده است، آنجا که هر تویی ساقه ایست

که بدان همچون یک برگ که خاموش موج می‌زند، آویخته‌ام.

 

 

 

*

 

 

 

ستایش دوری

 

در سرچشمه‌ی چشمان تو

 می‌زیند تار و پود صیادان دریای جنون.

در سرچشمه‌ی چشمان تو

دریا به وعده‌اش وفا می‌کند.

 

اینجا برمی‌کنم من،

قلبی که در میان آدمیان خانه کرده است،

جامه‌هایم از تن و تلالو یکی سوگند.

 

سیاه‌تر در سیاهی، من عریان‌ترم.

تنها در طغیان خویش صادقم.

من تو ام آنگاه که من منم.

 

در سرچشمه‌ی چشمان تو

می‌رانم و غارت به خواب می‌بینم.

 

تاری پودی را به تور انداخت:

ما درهم آویخته رخت‌برمی‌بندیم.

 

در سرچشمه‌ی چشمان تو

به دار کشیده‌یی گلوی ریسمان را می‌فشرد.

 

 

*

 

 

خمره‌ها

 

بر سفره‌های دراز زمان

خمره‌های خدا میگساری می‌کنند.

سرمی‌کشند به تمامی چشمان بینایان و چشمان کوران را،

قلوب سایه‌های زمام در دست را،

گونه‌ی تهی‌ی شامگاه را.

اینان قدرترین میگسارانند.

تهی را همچون لبریز به کام می‌رانند

و چون تو یا من به کف نمی‌آیند.

 

 

 

 

 

   

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ به مطالب دوات فقط می‌توانید لینک بدهید.

برگشت