Davat

گرداننده : رضا قاسمی نشريه ادبی

صفحه‌ی نخست

مقاله

داستان

شعر

گفت و گو

نمايشنامه

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

کارهای رضا قاسمی
 روی انترنت

دعوت به مراسم کتابخوانی

کتابخانه الکترونيکی دوات

تماس

 

jeudi, 21 avril 2016 

 

راینر ماریا ریلکه

مرثیه های دوئینو

برگردان: ح. م. پوریا


مرثیه ی دوم

 

فرشتگان جملگی وحشت زایند، و من هنوز، ای وای،
به جانب تان، خبرشنیده از شما، ای پرندگان کما بیش مرگبارجان،
آواز سر می دهم. کجا رفته اند روزگاران توبیاس،
که از درخشنده ترینان یکی، بر آستان محقر خانه یی ایستاده بود،
برای سفرلباس اندکی مبدل بر تن، و نه دیگر رعب انگیز؛
(جوانکی همچون همزاد در چشم پرسوال جوانکی که به بیرون خیره می نگریست).
اگر امروز ولی، آن فرشته ی مقرب، آن خطرآفرین،
از پشت اختر خویش به قدر قدمی،

سوی ما فرومی شد: به ضربان تپنده قلبمان
درهم مان می کوبید. شما که هستید؟

فرخنده پیان روزهای نخست، شما ای دردانه های آفرینش،

کوهساران رفیع، قله های سرخ در طلوع پیدایش،

گرده های غنچه ی الوهیت در شکفتن،
مفاصل نور، گذرگاه ها،راه پله ها، بار
و تخت ها،
چنبره های پرداخته از جنس ذات، سپرهای ساخته از سرباختگی،
آشوب احساس خلسه درخروش، و ناگهان، تنها،
آیینه ها: که زیبایی جوشیده از صورت خود را
دوباره در رخسار خویش باز می سازند.

چرا که ما در شعله ی احساس خود چون بخار می گریزیم؛
آه که خود را به بیرون و دور نفس می کشیم؛ از بارقه یی تا بارقه یی
عطر سوختن عودمان بی رمق تر. و کسی حتی شاید به ما بگوید:
تو در جریان خون منی ، این اتاق، تمام بهار خود را
از تو لبریز کرده است... اما چه سود، نمی
تواند نگاه مان دارد.
در او و بدور او محو می شویم. و آنها که زیبایند،
آنان را چه کسی بازمی تواند داشت؟ بی انقطاع در چهره هاشان ظهور
برپا می خیزد و به پیش می رود. همچون شبنمی در چمنزار صبح
هست و نیست مان بر باد می رود. همچون گرمای خوراکی داغ.
آی لبخند، به کجا می روی؟ آه به فرا سو نگاه:
موج جوان و گرم و فرو نشسته ی دهلیز قلب ---؛
ولی افسوس: همین ایم. این فضای نا منتها
که در آن تحلیل می رویم طعمی از ما هم آیا گرفته است؟ فرشتگان آیا
بحقیقت تنها، سیل خروشیده از دل خویش را به چنگ می آورند،
یا که
شاید گهگاه، به اشتباه نگاهی، قطره یی ازعصاره ی ما هم آنجا هست؟
در خطوط چهره شان مخلوطی از ما، به قدر ابهام در چشم زنهای آبستن هست؟
در گردباد بازگشت شان به
خویشتن
به آن گوشه ی چشمی نمی کنند. (و چه گوشه ی چشمی به آن کنند.)

عاشقان می توانستند، اگر که می دانستند چگونه،
در نسیم شب شگفت انگیز سخن بگویند. چرا که به نظر
همه چیز ما را پنهان می کند. ببین، درختان هستند؛
خانه هایی که در آن زندگی می کنیم هنوز برپایند. تنها ما
از کنار این همه چون گرهی بر باد می گذریم.
و همه چیز در کار به سکوت سپردن ماست،
نیمی از سر شرم شاید، نیمی از امید نا گفتنی.

عاشقان، از شما، ای در یکدیگر خوشنودان،
از خودمان می پرسم. در
بازوان همدیگرید. برهان ادعایتان کجاست؟
ببینید، دستان من شده است که به هم خو گرفته اند
یا که گهگاه چهره ی چروکیده ی مرا در خود پناه داده اند.
احساس مختصری در همین هم هست،
ولی کدام کس، بگویید، برای این همین جرات بودن می کند؟
اما شما که از سرمستی آن دیگری فربه اید،
آنچنان که غوطه ور و تسلیم التماس تان کند:
بیشتر نه ---؛ شما که زیر آن دست ها
آب به پوست می اندازید همچون انگور در فصل شراب؛
شما که گاه نا پدید می شوید تنها از آنرو
که دیگری خوش تر درخشیده است: از شما از خودمان می پرسم.
می دانم، فرخنده این چنین از اینرو احساس لمس شماست
که در نوازشتان سلامتی است،
و آنجا که شما، نازک صفتان، زیر بال و پر گرفته اید،
تباه نخواهد شد؛ چرا که در ژرفای آن
به دیرپایی محض دست یافته اید. و به هم
آغوش رها نکرده وعده ی جاودانگی می دهید.
وقتی ولی وحشت آن نخستین نگاه ها را از سرگذرانده اید،
و تمنا را در پنجره و آن اولین
بار با هم قدم زدن را،
تنها یک
بار در دل باغ: عاشقان، آیا هنوز همان اید؟
وقتی به سوی لب دیگری خیز می کنید و لب ها تان نهاده
برهم اند ---: ساغری بر ساغری:
و چقدرغریب است آنگاه طفره ی نوشنده از مستی کردن.

بر سنگ قبرهای آتنی تانی حرکات آدمی
حیران تان نکرد؟ عشق و وداع به نرمی
بر شانه ها ننشستند گویی نه ازجنس ما

ساخته بودند؟ دست ها را بیاد آرید،
چه سبکبار آرام گرفته و نیم تن ها هنوز پر توان.
این برخودچیرگان می دانستند: تا اینجا آمده ایم،
و همین سهم ما و این چنین احساس لمس ماست؛
بر دوش ما بار خدایان سهمگین تراست. ولیکن این دراراده ی خداوندان است.

ما هم ایکاش چیزی برای آدمی، جایی محقر و پاک و امن،
دوسه باریکه یی برای خود از میوه زار میان رود و سنگ
می جستیم. چرا که قلب مان همچون قلب مغرور آنان
بر ما فزونی می گیرد. و دیگر او را به چشم در نقوشی
که تسکین اش می دهند، یا در اندام خدا گونه یی
که در آن به نیکی در بالیدن است پی نمی گیریم.  

_______________________________________

 

در "کتاب توبیاس" (از متون مقدس تایید شده در مذاهب کاتولیک و ارتدکس، اما در مذهب پرتستان جزو متون مجعول، apocrypha ( توبیاس جوان به همراهی و در پناه رافائل فرشته، که به شکل جوانکی بر او ظاهر شده است، از نینوا به مدیا سفر می کند تا اموال از دست رفته ی پدرش در آنجا را باز پس بگیرد.    

 لینک فایل صوتی

 

   

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ به مطالب دوات فقط می‌توانید لینک بدهید.

برگشت