Davat

 
   

صفحه‌ی نخست

داستان

شعر

مقاله

گفت و گو

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات


ویسواوا شیمبورسکا
Wislawa Szymborska
 

 دو شعر

ترجمه مارک اسموژنسکی، شهرام شیدایی، چوکا چکاد

 

منظره‌ای با یک دانه شن

اسمش را دانه‌ی شن می‌گذاریم.
اما او خود را نه دانه می‌داند وَ نه شن
بدونِ اسم زنده است
چه اسم عام چه اسم خاص
چه گذرا چه ثابت
چه به اشتباه چه درست.

با نگاه‌هامان، لمس کردنمان کاری ندارد.
خود را مورد نگاه و مورد لمس نمی‌داند.
و افتادنش روی هرّه ی پنجره حادثه ای‌ست برای ما، نه برای او.
برای او، افتادن روی هرّه ی پنجره
با افتادن روی هر چیز دیگری یکی‌ست،
بدون اطمینان به اینکه آیا دیگر افتاده
یا هنوز دارد می‌افتد.
از پنجره، چشم‌انداز زیبای دریاچه را می‌بینیم
اما این چشم‌انداز، خود را نمی‌بیند.
بی‌رنگ، بی‌شکل
بی‌صدا، بی‌بو
و بی‌درد، در این دنیا وجود دارد.

تَهِ دریاچه تَهی ندارد
ساحل ها ساحلی ندارند
آب نه خیس است نه خشک
موج‌هایی که می‌چرخند گرد سنگ‌هایی نه کوچک و نه بزرگ
درکی از صدای خود ندارند
و نه مفردند، نه جمع.
و اینهمه چیز، زیر آسمانی که طبیعتاْ آسمان نیست
و درآن آفتاب غروب نکرده غروب می‌کند
و پنهان نشده پنهان می‌شود پشت ابری که ندانسته آمده.
باد بی‌هیچ دلیلی جز وزیدن
ابر را پراکنده می‌کند.

یک ثانیه می‌گذرد
دو ثانیه
سه ثانیه
اما این سه ثانیه تنها برای ما می‌گذرد.

زمان مثل پیکی با پیغامی مهم گذشت
اما این فقط تشبیهِ ماست.
شخصیت خیالی و شتاب تحمیل شده‌اش
اما پیغامش برای انسان نیست.

 

*


 

عشق در نگاهِ اول


هر دو بر این باورند
که حسی ناگهانی آنها را به هم پیوند داده
.
چنین اطمینانی زیباست
،
اما تردید زیباتر است.


چون قبلا همدیگر را نمی‌شناختند،
گمان می‌بر
دند هرگز چیزی میان آنها نبوده.
اما نظر خیابان‌ها، پله‌ها و راهروهایی
که آن دو می‌توانست
ه اند از سال‌ها پیش
از کنار هم گذشته باشند، در این باره چیست؟


دوست داشتم از آنها بپرسم
آیا به یاد نمی‌آورند
ـ
شاید درون دری چرخان
زمانی روبه‌روی هم؟
یک «ببخشید» در ازدحام مردم؟
یک صدای «اشتباه گرفته اید» در گوشی تلفن؟
- ولی پاسخ‌شان را می‌دانم.
نه، چیزی به یاد نمی‌آورند.


بسیار شگفت‌زده می‌شدند
اگر می‌دانستند
، که دیگر مدت‌هاست
بازیچه‌ای در دست اتفاق بوده‌اند.


هنوز کاملا آماده نشده
که برای آنها تبدیل به سرنوشتی شود،
آنها را به هم نزدیک می‌کرد دور می‌کرد،
جلو راهشان را می‌گرفت
و خنده‌ی شیطانیش را فرو می‌خورد و
کنار می‌جهید.


علائم و نشانه‌هایی بوده
هرچند ناخوانا.
شاید سه سال
ِ پیش
یا سه شنبه
ی گذشته
برگ
ِ درختی از شانه ی یکی‌شان
به شانه دیگری پرواز کرده؟
چیزی بوده که یکی آن را گم کرده
دیگری آن را یافته و برداشته.
از کجا معلوم توپی در بوته‌های کودکی نبوده باشد؟


دستگیره‌ها و زنگ درهایی بوده
که یکی‌شان لمس کرده و در فاصله‌ای کوتاه آن دیگری.
چمدان‌هایی کنار هم در انبار.
شاید یکشب هر دو یک خواب را دیده باشند
،
که بلافاصله بعد از بیدار شدن محو شده
.


بالاخره هر آغازی
فقط ادامه‌ای
ست
و کتاب
ِ حوادث
همیشه از نیمه‌ی آن باز می شود.
 

*

برای خواندن دو شعر دیگر از ویسواوا شیمبورسکا اینجا را کلیک کنید

سایت شیمبورسکا: http://www.polishworld.com/wsz

 

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ به مطالب دوات فقط می توانید لینک بدهید لینک.

برگشت