|
|
|
نگاهى انتقادى به نظريهء نهادى و
تبعات آن
در هنر پست مدرن (به مناسبت برپايى دومين نمايشگاه هنر مفهومى در تهران)
مقدمه:
در 20 اكتبر 2001 بخش هنري روزنامه هاي بريتانيا خبر بسيار جالب توجهي را به اطلاع عموم رساندند: «يكي از چيدمانهاي هنرمند جوان و مشهور انگليسي آقاي دامين هيرست در گالري Eystorm در لندن توسط نظافتچي گالري اشتباهاً و به عنوان آشغال به زبالهداني ريخته شد» خبرنگار زيرك روزنامه ي گاردين كه گوئي خود از مخالفين هنرمفهومي (conceptual Art) است با قلمي طنزپردازانه مينويسد: «اغلب گفته ميشد كه هنر معاصر آشغال است، اما اين اظهار نظر هرگز تا بدين اندازه نزديك به واقعيت نبوده است». در واقع اين چيدمان چيزي نبود جز باقيمانده ي يكي از پارتي هاي شبانه ي هنرمند كه با مهارت يا شايد زيركي پست مدرن آنها را به جاي ريختن در سطل زباله ـ كاري كه همان نظافتچي بعداً انجام داد ـ به گالري Eystorm برد وتبديل به يك اثر هنري نمود. اين چيدمان تشكيل شده بود از شيشه هاي خالي مشروب و آبجو، فنجانهايِ كثيف قهوه، بسته هاي خاليِ سيگار، زيرسيگاري هاي انباشته از تهسيگار و خاكستر، لوله هاي تقريباً تا به آخر مصرف شده ي رنگ نقاشي، به عبارت ديگر آنچه حاكي بود از آشغالهاي باقيمانده از يك پارتي هنرمندانه ـ يعني همان چيزي كه واقعاً هم بود. آقاي Asare ، يعني همان نظافتچيِ وظيفه شناس ميگويد: «صبح اول وقت هنگامي كه سرِ كار خود حاضر شدم و چشمم به آنها افتاد آهي كشيدم، زيرا ديدم كه همه چيز ريخته و پاشيده است. حتي يك ثانيه هم به ذهنم خطور نكرد كه آنها يك اثر هنري باشند، حقيقتاً هم شباهتي به يك اثر هنري نداشتند». روزنامه ي گاردين به نقل از يك منتقد هنر مينويسد: « اگر آن (توده ي آشغال) شباهتي به يك اثر هنري ندارد، نميتوان نظافت چي را سرزنش كرد كه چرا به وظيفه ي خود عمل كرده است. جايگزين كردن آنها (با آشغال جديد) ابداً كار دشواري نيست، بلكه چيزي كه داراي ارزش جدي و دائمي باشد را نميتوان به راحتي جايگزين كرد». يك منقد هنري ديگر در اين باره ميگويد: « از زماني كه مارسل دوشان در اوايل قرن بيستم و در يك نمايشگاه هنري در نيويورك به خود جرئت داد و يك لگن توالت را به عنوان اثري هنري به نمايش گذارد هنرمندان از داشتن چنين حقي بسيار خوشحال ميشوند كه بتوانند هرچيزي را كه مايلند به عنوان اثر هنري معرفي كنند. البته به همان نسبت بايد به نظافتچي ها هم حق بدهيم كه آنچه را به عنوان آشغال تشخيص ميدهند به زباله داني بيندازند ». اين البته براي بار اول نبود كه يك اثر هنري معاصر اشتباهاً به عنوان چيزي بدردنخور و دورانداختي مورد تعرض قرار ميگرفت. در دهه ي هشتاد در يك نمايشگاه در آلمان يك وان حمام بسيار كثيف توسط يك نظافتچي ديگر كشف شد و درست مثل روز اولش تميز گرديد. اين وام كثيف حمام البته چيزي نبود جز يك كار هنري در قالب هنرمفهومي اثر هنرمند بسيار مشهور آلماني الاصل جوزف بويز. با زدودن كثافت آن اثر هنري ارزش خود را ديگر از دست داد و به چيزي بيارزش تبديل گشت، رويدادي كه تصورش كمي دشوار و غير معقول است. مورد ديگــري كه اسوالد هنفلينگ در كتابش «چيستي هنر» يادآوري ميكند مجسمهاي بود سه تني ساختهشده از تيرآهن هاي نود پائي در پارك شهرداري آيندهون در هلند كه به جاي رنگآميزي در كارگاه، اشتباهاً به عنوان آهن قراضه تصور گرديد و پس از بريده شدن به قطعات كوچكتر به يك كارخانه ي ذوب آهن فروخته شد.
************************
چنين به نظر ميرسد كه در ابتداي قرن بيستويكم و در شرايطي كه گفته ميشود
نقشه ي كامل ژنتيكي بدن انسان تهيه شده است هنوز هم براي منتقدين، علاقمندان هنر و البته
نظافتچي ها و كارمندان نمايشگاهها دقيقاً روشن نيست كه يك اثر هنري بايد داراي چه
خصوصياتي باشد تا بتواند به سادگي از يك شيء معمولي بازشناخته شود. ميتوان حالتي را به
تجسم در آورد كه در آن كارمند يك موزه را براي جدا كردن اشياء هنري از ساير لوازم به انبار ميفرستند:
آيا اين كارمند قادر خواهد بود كه با توجه به آثار هنر پست مدرن به تفكيك روشن و قاطعي بين
اثر هنري و غير هنري دست يابد؟ مواردي كه در مقدمه ي اين مقاله آورده شد به روشني ثابت ميكند
كه چنين امري به سادگي مقدور نيست، زيرا آثار هنر پست مدرن نه تنها شباهتي به آثار هنري
متداول ندارند كه عمدتاً از اشياء دورريخته شده و يا سرهمبندي شده ساخته ميشوند. حتي در
بسياري از موارد هيچ گونه اختلافي بين يك اثر هنري پست مدرن و يك شيء معمولي ديده نميشود،
مانند «جعبه هاي بريلو» از اندي وارهول و يا «تختخواب من» از تريسي اِمين. بخشي از
فيلسوفان هنر كه خود را ناچار از تبيين و توجيه اينگونه آثار پست مدرن ميديدند به اين
نتيجه رسيدند كه اصولاً چنين خصوصياتي در خود شيء هنري نميتواند وجود داشته باشد بلكه در
شرايطي نهفته است كه آن شيء به معرض قضاوت عموم گذاشته ميشود. به عبارت ديگر همينكه يك شيء
ـ حال هر چه باشد فرق نميكند ـ در يك نمايشگاه به عنوان اثري هنري عرضه شد، خود به خود
خاصيت هنري كسب ميكند. به زبان سادهتر پذيرش يك شيء در يك نمايشگاه هنري معين خواهد كرد
كه شيء مربوطه به جهان هنر تعلق دارد يا خير. اين دقيقاً همان جوابي بود كه يكبار آقاي دامين
هيرست به بازديدكننده اي داد كه نميتوانست هنري بودن يك گوسفند را كه در محفظه ي شيشهايِ
انباشته از فرمآلدهيد قرار داده شده بود بپذيرد. وي با خونسردي تمام چنين پاسخ داده بود: «مگر
نه اينكه اينجا يك گالري هنري است»؟
چنين رويكردي به معنا و مفهوم هنر را نظريه ي نهادي (institutional theory) نام نهاده اند. يكي از واضعين نخستين آن جورج ديكي بود. ديكي (شايد تحت تاثير فلسفه ي كانت) معتقد بود آنچه باعث ميشود يك شيء داراي خاصيت هنري باشد كيفيتي نيست كه بتوان آنرا در درون آن اثر يافت بلكه شأن خاصي است كه «عالَم هنر» براي آن قائل ميشود و منظور از اين عالم هنر نيز چيزي نبود جز مجموعه ي هنرمندان، صاحبان موزه ها و گالري ها، منتقدين، مخاطبين، فيلسوفان هنر و از اين قبيل. به عبارت ديگر تمامي كساني كه هركدام به طريقي در فعاليتهاي هنر معاصر سهيم هستند. آنها بدون آنكه پشت ميزي بنشينند و قرار دادي بنويسند، بطور تلويحي هنري بودن اشياء به نمايش گذارده شده در موزه ها و نمايشگاه ها را از پيش مسلم فرض گرفتهاند. وي به طور صريح به «اعطاي شأن» اشاره ميكند. منظور از آن خاصيتي است كه يك شيء معمولي ميتواند با قرار گرفتن در يك نمايشگاه كسب كند و به شأن و مرتبه ي بسيار بالاتري از آنچه در حالت عادي دارد نائل گردد. ميتوان اين حالت را با غسل تعميد يك مسيحي مقايسه كرد كه از اين طريق وي به عالم مسحيت راه مييابد. پل زيف از ديگر طرفداران اين نظريه مقاله ي مشهور خود به نام «هر چيزي را كه ببيني» را اين گونه آغاز مي كند: پهن خشك شده را تماشا كن! براي چه؟ اگر گفته بودم «غروب خورشيد را بنگر» بازهم ميپرسيدي براي چه؟ مردم غروبهاي خورشيد را با نظري زيباشناسانه مينگرند. غروبهاي خورشيد به طور متداول و مرسوم موضوعاتي هستند كه مورد دقت و توجه زيباشناسانه قرار ميگيرند. و به همين ترتيب درختها، صخره ها، گلهاي وحشي، ابرها، زنان، آهوان درحال جهيدن و اسبهاي درحال پرش. تمامي اينها گاهي موضوعاتي هستند كه مورد دقت و توجه زيباشناسانه قرار ميگيرند. اما همه ي چيزها بدين گونه نيستند: ملافه ها و روميزي هاي كثيف، ظروف چرپ و چيلي، چشمان قي آلود، دندانهاي مصنوعي، فضولات و مدفوع. اشاره ي زيف به چشمان كثيف، فضولات و مدفوع البته چندان هم نبايد ما را متعجب كند، زيرا به دليلي نه چندان روشن بخش قابل توجهي از هنر پست مدرن از چنين چيزهاي مشمئز كننده اي تشكيل ميشود. وي در جاي ديگري از همان مقاله اضافه مي كند: ميخواهم آن چيزي را توصيف كنم كه نامش را » پاكسازي ضد زيبائي شناختي آشغال « گذارده ام. و آن رويكردي است غير زيباشناختي و تمريني ساده در پوچي و بيهودگي: آشغال زننده و ناخوشايند است، آنرا جمع كن، در ظرف مخصوص زباله بريز، محيط را جارو كشيده و جمع و جور كن. با توجه به تمايل غير قابل تغيير مردم آن محوطه طولي نميكشد كه دوباره پوشيده از آشغال خواهد شد. رويكرد ضد زيباشناختي رويكردي است براي تغيير ديدگاه اشخاص تا آشغال اصيل را نه به عنوان زباله كه به عنوان چيزي مناسب براي دقت و توجه زيباشناسانه مورد مشاهده قرار دهند: يعني مظهري از عاملي بنيادين در فيزيك، يا به عبارت ديگر همان آنتروپي يا بينظمي. ميتوان بينظمي زباله ها را به عنوان شكلي از نظم، نوعي بيترتيبي زيبا و نمايش و تظاهر دقيقي از بيدقتي مشاهده كرد. (و اگر نمي تواني در روش من به زباله نگاه كني شايد برايت مقدور باشد كه آنرا توسط نگريستن به تابلوي Toby اثر پولاك و يا ساير آثار مشابه ديگر بياموزي). زباله و آشغال پخش و پلا شده احتمال دارد كه همچون ظريفترين آثار نقاش امپرسيونيست مونه از نظر رنگ و درجات رنگي لطافت و حساسيتي منقوش و ملون باشد. قوطي هاي دور انداخته شده ي آبجو نقشهاي كوبيستي جالب توجهي بوجود ميآورند. با صرف نظر از چنين رويكرد بيمارگونه در هنر معاصر به آشغال و هر چيز چندش آور ميتوان گفت كه نقطه ي قوت اين نظريه همان امكان توجيه و تبيين هنري بودن اشياء ارائه شده در نمايشگاه هاي معاصر است، بخصوص آنچه در چارچوب هنر مفهومي عرضه ميشود. طرفداران نظريه ي نهادي چنين استدلال ميكنند كه ما به هيـچ طريق ديگري نميتوانيم «هنريبودن» بسياري از اين آثار را توضيح دهيم. پيشتر به لگن توالت مارسل دوشان اشاره اي شد. اما اگر در اوايل قرن بيستم چنين اشياء در ظاهر هنري بيشتر جنبه ي استثناء داشتند و تا حدي شوخي و تمسخر هنر رسمي تلقي ميشدند امروز در كشورهاي غربي ديگر به فرم مسلط هنري تبديل گشتهاند. بنابراين پيش از ادامه ي بحث شايد لازم باشد كه به بعضي از معروفترين اين آثار اشاره ي كوتاهي انجام گيرد. يكي از جنجال برانگيز ترين اين هنرمندان (واقعاً هنرمند؟) خانم تريسي اِمين انگليسي است. اولين اثر مفهومي وي چيزي نبود جز يك چادر معمولي كوهنوردي به رنگ آبي. اما اسم اين اثر كافي است كه من شرقي را شديداً دچار تعجب و تاسف كند: «(اسامي) تمامي كساني كه با آنها بين 1963 تا 1994 همبستر شده ام». در داخل چادر مورد نظر نام 102 نفر با پارچه و به شيوه ي تكه دوزي دوخته شده بود. يكي ديگر از آثار بسيار معروف و جنجالي وي كه در سال 1999 براي اولين بار و براي دريافت جايزه ي بسيار مشهور بنياد ترنر به نمايش گذارده شد و بعداً در بسياري ديگر از نمايشگاه هاي اروپائي چشمها را به خود خيره كرد اثري بود به نام «تختخواب من». اين اثر چيزي نبود جز يك تختخواب دونفره ي نامرتب كه در كنار آن شيشه هاي خالي وودكا، لباسهايزيرچرك هنرمند و بعضي از خصوصي ترين ملحقاتي كه ادب اجازه ي نام بردن آنها را نميدهد اضافه شده بودند. از جمله اشياء پست مدرن ديگري كه براي افزودن قيد هنري به آنها نظريه ي نهادي به كمك رسيده است ميتوان به حيوانات واقعي و البته بيجان و بسيار تاسفانگيزي كه در محفظه هاي شيشه اي پراز فرمآلدهيد گرفتار آمدهاند اشاره كرد كه دامين هيرست مبتكر آنها است. يكي ديگر از آثار هنري وي دستگاه عجيبي بود كه ابتدا حشرات را به درون محفظه هائي آكنده از تكه هاي بسيار چندش آور سر و بدن خون آلود حيواناتِ تكه تكه شده و بدبو جلب ميكرد و اين حشرات پس از شكم چراني به سوي تله ي الكتريكي رفته و با صداي دلخراشي از بين ميرفتند. مورد قابل توجه ديگر بزرگ كردن تصوير خانم ميرا هيندلي اثر ماركوس هاروي است، زني كه به كمك شوهر روانياش چندين كودك را به وضع فجيعي به قتل رسانده بود. اين اثر در گالري سلطنتي در سال 1997 درست در همان مكاني نصب گرديد كه پيش از آن تصوير مائو اثر اندي وارهول قرار گرفته بود و اعتراضات بسياري را باعث گرديد، بخصوص از طرف خانوادههاي كودكان مظلوم. تعجبي هم ندارد كه يكي از منتقدين هنر در رابطه با برپائي چنين نمايشگاههائي نوشته بود كه پيش از اين هر وقت هوس ميكرديم دچار ترس و وحشت بسيار شويم و حالت انزجار به ما دست دهد به تونلهايوحشت سري ميزديم اما حالا كافي است كه به نزديك ترين نمايشگاه هنر معاصر برويم. روشن نيست كه تا چه حد چنين رويكردهاي نفرتانگيز و مشمئزكننده ميتوانند با نظريات متفكران پست مدرن چون ميشل فوكو در رابطه قرار گيرند. اين ميشل فوكو بود كه به جدا كردن ديوانگان از انسانهاي عادي و قرار دادن اجباري آنها در تيمارستانها معترض بود. طرفداران نظريه ي نهادي براي توجيه تئوري هاي خود به نظريه ي بسيار مشهور ويتگنشتاين در مورد بازي ها اشاره ميكنند مبني بر اينكه بين بازيهاي مختلف، مثلاً گرگم به هوا و شطرنج هيچ چيز مشتركي نميتوان يافت ولي با اين وجود هردوي آنها از نظر ما بازي محسوب ميشوند. همينكه ما چيزي را بازي تلقي كنيم ـ و به عبارت ديگر چيزي را يك اثر هنري ـ آن از آن لحظه به بعد يك بازي ـ يا اثر هنري ـ خواهد بود. شايد آنها تحت تاثير نظرات جامعه شناختي وينچ نيز قرار گرفته باشند. وينچ معتقد بود كه براي شناخت درست يك جامعه نميتوان آنرا از بيرون مورد مطالعه قرار داد بلكه بايد با مردم آن جامعه و رسم و رسومات آنها نوعي احساس همدلي پيدا كرد. در حقيقت بايد آنها را از درون درك نمود. مثالي كه وينچ از آن بسيار استفاده ميكـند پول رايج است. پول به خودي خود چيزي نيست جز تكهاي كاغذ بيارزش اما با توافقي كه در جامعه براي معادل ارزش بودن آن به عمل آمده اكنون آن تكه كاغذ قدرت مبادله و خريد يافته است. به عبارت ديگر به همانگونه كه زبان خصوصي وجود ندارد چيزي به نام پول خصوصي نيز نمي تواند وجود داشته باشد، در غير اين صورت همه ثروتمند ميبودند و ديگر كسي نياز به كار كردن نداشت (اما ضمناًً چيزي هم توليد نميشد). به سخن ديگر جامعه در مجموع و از پيش زبان و پول رايج را مورد توافق عمومي قرار داده است. ضمناً وينچ معتقد بود كه در جامعه شناسي نبايد راهي را در پيش گرفت كه بر غير عقلاني دانستن آداب و رسوم فرهنگهاي ديگر بينجامد، همانگونه كه پولها مساوي هستند شيوههاي معيشت هم مساوياند. در يك نظر سطحي ممكن است اينگونه به نظرآيد كه در درك و به رسميت شناختن هنر مهفومي شباهت بسياري مابين نظريات ويتگنشتاين و وينچ از يك طرف و تئوري نهادي از طرف ديگر وجود دارد. همانگونه كه تكهاي كاغذ در جامعه به عنوان چيزي مناسب براي مبادله ي كالا مورد موافقت قرار ميگيرد و به عنوان اوراق بهادار محسوب ميشود يك شيء معمولي نيز با ورود به يك نمايشگاه شأن هنري مييابد و ديگر نبايد به عنوان يك شيء معمولي به آن نگريسته شود. و همانگونه كه بين بازي ها نميتوان عنصر مشتركي پيدا كنيم مگر همان بازي بودن آنها، بين آن لگن توالت يا تختخواب كه شرحشان رفت و تابلوهاي مترادف موزه ها نيز نميتوان چيز مشتركي يافت. ليكن در اينجا اختلاف بزرگي ديده مي شود كه ظاهراً از چشم طرفداران نظريه ي نهادي و هنر مفهومي مغفول مانده است. اين درست كه وقتي چند مريخي از فضا به بازي فوتبال نگاه كنند چيزي درك نخواهند كرد و از آنچه در استاديوم ميگذرد دچار حيراني بسيار ميشوند، اما حد اقل اينكه بين خود ساكنين جهان از نظر بازي بودن فوتبال ديگر شكي وجود ندارد زيرا چنين توافقي به مرور بوجود آمده است و تمامي كشورها آنرا پذيرفته و بر اساس آن مسابقات جهاني برگذار ميكنند. به سخن ديگر چه از اين بازي خوشمان بيايد يا نيايد ديگر در بازي بودن آن كه شك نمي كنيم. اين برگزار شدن يك بازي در استاديوم نيست كه باعث ميشود مردم آنرا به عنوان يك بازي محسوب كنند، بلكه چنين توافقي بصورت خودجوش بين مردم بوجود آمده است (هيچكس برگزاري يك ميتينگ انتخاباتي در يك استاديوم را بازي نميخواند)، ليكن طرفداران نظريه نهادي در مورد هنري بودن آثار هنري جديد صرفاً به بهنمايش درآمدن آنها در نمايشگاه هنري استناد ميكنند. در مورد پول رايج نيز قضيه روشن است. گفته شد كه پول خصوص نميتواند وجود داشته باشد. وانگهي با پذيرش تكه كاغذي به عنوان پول رايج شرايطي مهيا ميشود كه امورات اقتصادي و معيشتي جامعه بسيار سريعتر و معقولانهتر بگذرد. حال اين مثالها را مقايسه كنيم با سوءتفاهماتي كه در مورد هنر مفهومي بوجود ميآيد. مثلاً همان مثال معروف به انبار رفتن و جدا كردن شيء هنري از آشغال را در نظر گيريم. فقط يك ديوانه ممكن است كه فرق بين پول و يك تكه كاغذ معمولي را نداند، حال آنكه نظافت چي فرضي ما از پيش خود نميتواند تفاوتي بين يك اثر هنري پست مدرن و يك شيء بدردنخور پيدا كند يا آنها را از يكديگر تميز دهد. اگر از مثالهاي ويتگنشتاين در مورد زبان و براي تائيدي براي نظريه ي نهادي استفاده ميشود بايد به خاطر نيز آورده شود كه ويتگنشتاين به طرفداران فلسفه ي پوزيتيويسم بسيار نزديك بود و معقتد بود كه معني با كاربرد مساوي است. يكي از ضرب المثل هاي طرفداران او چنين بود: don’t ask of its meaning,ask of its use . بنابراين اگر قرار بود كه نظريه ي نهادي در هنر ترجمان نظريات ويتگنشتاين و وينچ باشد چرا يك نظافت چي مخصوص نمايشگاه (يا هر شخص نامحرم ديگري با آن اثر) در حالت غير اجراي نمايشگاه قادر به تشخيص اثر هنري پست مدرن نميباشد؟ با صرف نظر از ابهام در هنري تلقي كردن اشياء حاضر و آماده كه در هنر پست مدرن و به عنوان هنر مفهومي عرضه مي گردد دليل ديگر آن اين است كه در دوره ي كنوني اثر هنري نقش و كاركرد خود را كاملاً از دست داده است. همانگونه كه پالتوي كهنه ي يك هنرپيشه ي متوفي قيمتي صـدها برابر پالتـــوي معمــولي دارد و اين اهميت و ارزش كاذب آن به خاطر پالتو بودنش نيست، يك تختخواب معمولي نيز فقط به صرف آنكه در يك محل قابل اعتنا از نظر هنري به نماش گذاشته شده است به قيمت هاي بسيار نجومي به فروش ميرسد. اما به فروش مي رسد كه چه بشود؟ مشابه همان تختخواب در منزل همه وجود دارد، و اگر قرار بود كه مفهومي در آن نهفته باشد در تك تك آن تختخواب ها هم نهفته است. اينگونه آثار هنري هم نوعي اثر هنري شخصي محسوب ميشوند، درست مثل پول شخصي، و به همين دليل هم هست كه نميتوانند توسط اشخاص نامحرم بازشناخته شوند. بار ديگر به نظريه ي بازي هاي ويتگنشتاين باز گرديم. وي اعتقاد داشت كه از تعريف كردن يا تعريف ساختن نميتوانيم به حل ابهامات فلسفي نائل شويم زيرا وقتي ما حتي قادر نيستيم كه به تعريف كامل و جامعي از بازي ها برسيم پس چگونه ميتوانيم در مورد مفاهيم دشوار فلسفي قرين موفقيت گرديم. در مورد هنر نيز همين اصل صدق ميكند و هرگونه تعريف و محدود كردن هنر با شكست و البته ابهامات بسيار مواجه خواهد شد. در اين مورد بخصوص البته طرفداران نظريه ي نهادي با نظريات ويتگنشتاين توافق كامل دارند. ليكن در حاليكه كه ويتگنشتاين هيچ گونه شرطي براي بازي بودن يك بازي قائل نيست [مگر توافق طرفين]، طرفداران نظريه ي نهادي به نمايش درآمدن يك اثر در نمايشگاه هنري را دليل كافي براي هنري بودن آن ميشمرند. به بخش ديگري از نظريات پل زيف توجه كنيم: اگر اثر هنري الگوئي است از شيءِ كه براي دقت و توجه زيباشناسانه مناسب است اين به آن دليل نيست كه آنها شيء دست ساخت هستند. البته هر شيءِ دست ساختي هم به عنوان اثر هنري طبقه بندي نميشود: يك شن كش باغباني، يك پيچ گوشتي، يك صفحه ي كاغذ سبزرنگ اگر چه همگي شيءِ دست ساخت هستند اما اثر هنري محسوب نميشوند. اما چنانچه همان صفحه ي كاغذ برروي يك پايه ي ستون مخصوص تنديس قرار گيرد و به عنوان يك تنديس به نمايش در آيد آنوقت چه؟ ميتوان موردي را به تصور درآورد كه يك كارمند موزه اشتباهاً كاغذ سبزرنگ مچاله شده اي را بر روي يك پابه ستون خاليِ مخصوص نمايش مجسمه جا بگذارد و چنانچه در همان لحظه چند بازديد كننده از آنجا عبور كنند چه بسا آن تكه كاغذ مچاله شده را يك اثر هنري تصور كنند، در صورتيكه از قبل چنين قصدي ابداً در كار نبوده است و اين حالت محصول يك سوء تفاهم ميباشد. براي مثال سال گذشته در نمايشگاه هنري گالري ترنر در سقف يكي از سالنها نورافكن بزرگي نسب شده بود كه مرتب روشن و خاموش مي شد. هيچ چيز ديگري در آن سالن نبود و بسياري از بازديدكنندگان خالي بودن سالن را در رابطه با نقص فني نورافكن كه مرتب روشن و خاموش مي شد تصور مي كردند غافل از آنكه آن نور افكن مثلاً يك اثر هنري است. اتفاقاً يك روز خانمي كه از آن سالن رد مي شد گردنبندش پاره شد. بعضي از بازديدكنندگان براي كمك به او شتافتند اما بلافاصله يكي گفت: «شايد اين هم بخشي از نمايش است». بنابراين مشاهده ميشود كه در تفكر و تلقي پست مدرن از هنر هر چيزي ميتواند يك اثر هنري باشد مشروط برآنكه در جاي مناسب قرار گيرد. هيچ فرقي هم ميكند كه آن شيء يك بازنمائي زيبا از طبيعت باشد و يا پهن خشك شده. به خاطر بياوريم كه چند سال پيش از اين تابلوئي اثر كريس اوليفي جايزه ي بنياد ترنر به مبلغ بيست هزار پوند را به خود اختصاص داد. اين تابلوي جنجال برانگيز نوعي تصوير مدرن بود از حضرت مريم كه بخش هائي از آن با پهن فيل كار شده بودند. به هنگام نمايش آن در موزه ي بروكلين در نيويورك شهردار جولياني معروف موزه را به قطع كمكهاي مالي تهديد كرد، تهديدي كه با وساطت خانم هيلاري كلينگتن همسر رئيس جمهور وقت و جنجال روزنامهها مبني بر جلوگيري از سانسور هنرمندان ناكام ماند. طرفداران هنر مفهومي ادعا ميكنند كه هرگز هنرتجسمي تا بدين حد انباشته از معنا و مفاهيم عميق نبوده است و آنها توانسته اند هنر را از قيد تصويرصرفبودن و شيء بودن آزاد سازند. ليكن بايد متوجه باشيم كه بالاخره براي هر شيء با هر شكل و شمايل، حتي ظاهري قراضه و مندرس نيز ميتوان فلسفهاي جور كرد. ميتوان روزي را به خاطر آورد كـه آن شيء در پشت ويترين معروفترين فروشگاه ها چشم ها را نوازش ميداده و دلها را تسخير ميكرده است اما اكنون زار و نزار در گوشه ي زباله داني شهر درحال طي كردن آخرين مراحل حيات خود است. ميتوان با ترتيب صحنه هاي مشمئزكننده ي گوشت هاي در حال فاسد شدن و لاروهاي حشراتي كه روي آنها ميلولند (همان كاري كه دامين هيرست هم كرد) مثلاً زوال سرمايه داري جهاني يا پوچي زندگي را مد نظر داشت. ميتوان با بزرگ كردن تصوير يك قاتل سنگدل به شرايط اجتماعي كه اورا بوجود آورده است لعنت فرستاد. اما ضمناً ميتوان به نحوه ي زندگي اين هنرمندان و كساني كه افكار ماليخويائي آنها را به نمايش ميگذاردند نيز توجهي نمود. آقاي دامين هيرست معــروف كه بيشتر از آنكــه يك هـنرمند باشد شخصي معتاد و الكلي است قادر نيست چند جمله بگويد (آنهم چند جمله ي بسيار كم ارزش) اما از آوردن آن كلمه ي بسيار زشتي كه ورد زبان هنرپيشگان آمريكائي است خودداري ورزد. مروري بر مصاحبه هاي انجام شده با ايشان نشان مي دهد كه وي اصولاً انسان متعادل و سالمي نيست و ميل و علاقه ي شديد و غريبي دارد به هرچيزي كه بوي مرگ و زوال ميدهد. خانم تريسي امين در فيلم تبليغاتي خود (كه خودش ساخته است) با بدن برهنه ظاهر ميشود و مخفيترين و خصوصيترين جزئيات زندگي خود را با نحوي زننده وشرم آور و با لحجه اي بسيار پائبن شهري تعريف ميكند. آيا به راستي هيچ راه ديگري براي نشان دادن گرفتاري ها و يا شقاوتهاي بشر وجود ندارد؟ فرانسيس بيكن هنرمند معاصر و متوفي انگليسي (الگوي دامين هيرست) كه در ايران نيز طرفدران بسياري دارد يكبار گفته بود: » هنر واقعاً خوب آن هنري است كه براي مخاطبين آسيب پذيري و شكنندگي وجود انسان را كاملاً آشكار سازد «. و لابد براي انجام وصيت ايشان راه بهتري از توسل به ايجاد زشت ترين صحنه ها نيست. اما جامعهاي كه در آن هنر به چنين زشتي هائي تن ميدهد جامعه ي سالمي نميتواند باشد. هنري كه قرار بود در برابر نيهيليسم جامعه ي مدرن و جا خالي دادن علم به وضعيت نااميد كننده ي انسان ماصر مايه ي تسلائي شود امروز در وضعيت تاسف انگيزتر از هميشه قرار گرفته است و نظريه ي نهادي نيز ميكوشد كه با توسل به آراي فلسفي آنرا توجيه كند. در حقيقت هيچگاه به اندازه ي امروز هنر به كمك فلسفه نيازمند نبوده است. يك گنجه ي معمولي انباشته از دارو به عنوان يك اثر هنري توسط دامين هيرست به قيمت بيش از 560 هزار مارك به فروش ميرسد. گنجه اي كه مشابه آن در هرجاي ديگري نيز يافت ميشود. بايد پرسيد كه چگونه افرادي حاضر ميشوند كه چنين مبالغ كلاني را براي يك چيز بسيار معمولي بدهند كه حتي خودشان نيز ميتوانستند فقط با كمي حوصله و بسيار بسيار ارزانتر مشابه آنرا بسازند. آيا اينها نوعي خرافات جديد كه در بسته بندي هاي بسيار روشنفكرانه و فلسفي پيچيده و عرضه ميگردند نيستند؟ آيا اين فقط شرقي محروم و بيسواد است كه به خرافات و داروهاي عجيب و غريب پناه ميبرد؟ هر انسان منصفي ميتواند با مطالعه ي گرايش هاي جديد هنري در غرب به ميل شديد اين سبكهاي جديد به مرگ و نابودي پيبرد. حتي بازديد از خوشبينانه ترين نمايشگاه هاي هنر مفهومي غرب (حداقل از طريق اينترنت) انسان را دچار نوعي حالت ياس و سرخوردگي ميكند. اين فقط به زور كلمات و مفاهيم است كه اينگونه آثار هنري ميتوانند خودي نشان دهند. اما مفاهيم براي چه كسي و براي چه منظوري؟ سالها پيش از اين سر ارنست گمبريچ در مقاله اي با نام «تصوير و كلام در هنر قرن بيستم» منتشر شده در كتابي با نام «موضوعاتي از زمانه ي ما» ما را متوجه ي اين مشكل در هنرمفهومي نمود. وي به اثر هنري از اورسولا ماير اشاره ميكند كه چيزي نبود مگر يك مربع مشكي و با اين عنوان هنري: «محتواي اين تابلو نامرئي است. خصوصيت و ابعاد محتوا بايد به طور دائم سري بماند و فقط هنرمند است كه از آن مطلع است». گمبريچ چنين اظهار نظر ميكند كه ظاهراً هنرمند اين اثر چنان به دنبال خلوص هنري است كه از تماس با اين جهان آلوده و از چشمان كنجكاو ميگريزد. امـــا با چنين گرايشي هنرمند چيزي را به جهان هنر وارد ميكند كه پيش از اين يك تابو و چيزي منع شده باقي مانده بود، يعني استفاده از كلام در هنرتجسمي يا به قول خود گمبريچ منع آزادي تصوير از قيد تهاجم كلام. مثال ساده اي ميتواند اين قضيه را روشن تر كند. ميتوان يك عينك شكسته را مجسم كرد كه بر روي بوم خالي چسبانده شده و بر روي بدنه ي شكسته ي عينك اثر تخت يك كفش يا چكمه نقش بسته است. نصب چنين اثري در نمايشگاه يك گروه مبارز دانشجوئي (و يا حتي تصويري از آن در روزنامه ي دانشجوئي) به معناي مظلوميت دانشجو و تهاجم نيروهاي امنيتي و از اين قبيل خواهد بود. چه بسا به خاطر همين تصوير نمايشگاه تعطيل شود و گروهي به زندان انداخته شوند اما نصب همان تابلو در نمايشگاهي از هنرمندان جناح راست معناي كاملاً متضادي ميدهد: «ما با جاسوسان غرب همواره با خشونت رفتار خواهيم كرد ». در اينجا عينك مظهري است از دخالت غرب و ايادي داخلي آن و اثر چكمه نشاني است از هوشياري مردم. اما دقيقاً همين تصوير در مطب دكتري كه عمل هاي ليزري بر روي چشم انجام مي دهد معنائي كاملاً غير سياسي و متفاوت از آن دو ميدهد. در اينجا ميتواند معناي آن چنين باشد: «با كمك ما و جراحي ليزري عينكهاي خود را به دست خود بشكنيد و دور بيندازيد، ديگر به آنها احتياج نخواهيد داشت». بنابراين چنانچه چنين تابلوئي در يك نمايشگاه هيچگونه عنواني نداشته باشد هركس با نگرش خود آنرا تفسير ميكند و براي آنكه چنين توهماتي روي ندهد هنرمند ناچار از افزودن عنوان يا به عبارت ديگر دخالت دادن كلام است. دليل محكوم به شكست بودن هنرمفهومي نيز همين است. مفهوم يك شيء چيزي جدا از بافت (context) و جدا از تصورات و انتظارات شخص ناظر نيست. زمين زراعي براي كشاورز همان معنا و مفهومي را ندارد كه براي يك زمين شناس دارد، فروشنده ي يك كالا، توليد كننده ي آن و مصرف كننده اش هركدام به چشم ديگري به آن كالاي مورد نظر مينگرند. به قول فردريش فون هايك مفهوم يك شيء براي ما همان انتظارات ما از آن شيء است. به همين دليل هم هست كه ساعتهاي آفتابي، شني و امروزي براي كسي كه ميخواهد وقت را بداند يك چيز بيشتر نيستند، حال هرچقدر هم كه ظاهر آنها يا نحوه ي كاركردشان با يكديگر فرق داشته باشد. كوتاه سخن. جهانِ بدون هنر پست مدرن يقيناً جهاني محدودتر و فقير تر نيست، بلكه جهاني سالمتر و شادابتر است. منتقدين هنر پست مدرن به جاي نگاهي انتقادي به زياده روي هاي هنر مدرن و دورشدن آن از ريشه هاي انسانياش به نحو معكوس عمل كردند، خواستار شدت عمل بيشتر در دوري و بريدن نهائي از سنتهاي هنري گذشته شدند. نظريه ي نهادي نيز بي جهت سعي دارد سرهم كردن اشياء بدون محتوا توسط انسانهاي بريده از اجتماع را چيزي در خور انديشه عميق انساني و داراي ارزشهاي ناب هنري جلوه دهد. ------------------ منابع مورداستفاده: 1 ـ شماره هاي مختلف روزنامه ي گاردين و اخبار بي بي سي بر روي شبكه ي جهاني اينترنت. 2 ـ اسوالد هنفلينگ، چيستي هنر، ترجمه ي علي رامين، هرمس 1377 . 3 - E.H.Gombrich, Topics of Our Time, Phaidon,1994. 4 - Paul Ziff in Aesthetics,Oxford University,1997. 5 ـ دكترعبدالكريم سروش، درسهائي در فلسفه ي علم الجتماع، نشر ني، 1374. 6 ـ دكترموسي غنينژاد، معرفت شناسي علم اقتصاد، موسسه ي عالي پژوهش، 1376. برگرفته از سايت ايران امروز
|