Davat

نشریه ادبی

 


تحشيه بر ديوار ِ خانگی

پگاه احمدی

 

مُلايی که از کتابتِ ابجد رانده ايد

به قهر ، سمت ِ مسجدِ جامع می رود

شيخي که شعرِ شما را بيوه کرد ....

                                             ( وَ نيمه شوّال بود )

 

بر اين جمع ِ بي قبا رحم آوردم وُ زکات شدم

باران وُ نان نداشتند

در ِ اين ابرها را باز و شاعری کردم !

منقاشی در خارشتر زدم

جايی که دستهاي عاريه روئيده اند

خطی به طرز کشيدم

 

بر هرّه ای نشستم و آفتاب به افاعيلم بلند شد

بر مناره ی تهران خم شدم وَ روی سيبِ  بازِ اين دنيا گريستم

ديدم چطور از بقعه خشت های پيامبر را می برند

 در داربست مولانا کافی شدم

و پشت اين درها

پشت کردم و دستخطم را به دبستان ديگری بردم

از اينها که شاعران سرزمين من اند :

باجي ها ، روسپی ها و ابو جهل ...

 

 يک متر حرف

 همه ی اين قوم را متحد کرده ست     

وقتي که من سروده می شدم اين سرزمين علفزار بود

وقتی درخت شد به جانش افتادند

از تشکيل شاخه های من پيداست که زير سايه حکومت می کنند

وگرنه اين شهر، هيچ قرائت نداشت

اگرچه دستم را فشار دادم خوانده نشد

من هرچه درد می کنم از فارسی ست

کسی چه مي داند

ديشب چه بر من و قرآن گذشت ؟

 

رحلی زير طاق ِ ضرّابی وَ مثل والضحی تنهاست

در صوت و لحن، پرنده های باغ شفاهی می شوند! 

 

اينهمه تعويذ وُ اينهمه اسب شهيد از شاهنامه مي آيند

مادرم فردوسی

 ادبيات فارسی درس مي دهد !

 

من خاطره ی لال اين زبان هستم

دکمه های نظامی اين جنگ را که می بستم

روز جهاني کودک پير شد !

ما در اين سنه باران نداشتيم

وَ مادربزرگ گوسفندی نذر کرده بود که اسماعيل را سالم کند !

مادر به تکه ای از گاو، شير می داد وُ

 مي گريست

 

مثل غمی که چند پهلو خوابيده است 

قلب ديگری نداشت که بزرگش کند

ديروز بود و پري روز      

انگار سال گذشته نگذشته بود و فردا دارد به سمت ما نمی آيد

دستی که در اطرافمان متولد کرده اند خواب مي رود

نسلی که سيب به سرعت از او گذشت

تا زن را که خاک بکری داشت

از آبهای پر از خاويار بگيرد و قانع کند که تخم ها به تعادل رسيده اند !

 

اما هيچکس ما را نکشت

و آينده آنقدر بي الفبا بود

که زندگي را جای خلوتي بگذارند

تا توليد خودکشي بکند

 

نسلی در آلودگی هواست

رودی با خشونت از او رفته است و پوتينی

از خوابهاش در نمی آيد

                                   

او را سکوت حمايت می کند وَ ماده تاريخ

او در دروغ نوشته می شود وُ فارسی

يک در ميان به سرنوشت ايران مي رود وَ قهوه ی قجری

و پشت هر صفحه

به افتخاراتش آلوده می شود !

 

اگرچه ناصرالدين شاه هنوز جد محترمی ست

و اين سماور منقوش می تواند در آبروی من شرکت کند

 

نسلی در افسردگی من جاريست

از شارب ِ پدر گذشته و نه ماهی ست

از زن که نرده های سفارت را مي گرفت و قرن را جلو مي برد

در نمی آيد اين شعار ...

 

چه تذکره ای

وقتي که جارِ کهنه تکان می خورد

وَ " نيم تاج سلماسی " شعری بلند می گويد

" آنانکه احتجاب زنان کرده اند ورد ..."

 

هنوز می گويم

با فرشته های مرمری حوض و يک سر از سهراب بر سطح آب!

 

وَ من زنم !

ظنين به سرگذشت خودم

ايران دلگيری کنار بقعه ی شاه عبدالعظيم !

 

ايران !

نوری تپيده توی منبتهای اصفهان وَ مرد اينجا

مثل لمبرهای ماديان گرم است !

شبيه تکيه ی  طيب

و گودِ حاج صفي خان

که اينهمه ليلای قشنگ

روي سينه های مرمری بزنند

و گوسفندی در خون غربتی من شهيد شود

....................................................

 

پاشويه بود و دق !

حافظ بود و لواط

شب بود و چکمه های نظامی

وَ زن که مسئله ای نيست

شبيه لکه ی  جوهر ديوانه شد

انکحتُ ... آخ

وزوّجتُ ... آخ

و مادرم که نصف ِ قانون است   

پيش از رسيدنم به سر درِ ارگ کريمخان

در شب نشست

وَ مثل منور يک چاله توی ابر انداخت

ما گريه های بدی کرده ايم

در بشقاب بهشت

هر شب با لکه های نان تازه فرو می رويم !

 

چه حافظه ای در کاشيهای اصفهان آبی ست

بر خواهران ِ طولانی بيغاره مي زنند وُ زنهاي مُتعه نوحه مي خوانند

امشب تمام پرده هاي مرا پاک مي کنند  

                                            خطيبان

فردا از قرائت اين زندگي به سنگ خواهد رسيد !

 

رديف شب را بگير و موسيقي

با پيچک بيا به بلند آفتاب

وَ روي تپه هاي من چادر بکش

بر ماهوت و مه لقاي قديم ، بي بي هاي گرفته و درزهايي که از خرافه پر مي شد

دسته هاي عزا دنبال من اند

قرقچي هاي شمس العماره دنبال من اند

خواجه سرايان شاه دنبال من اند

دستي بکش و پاکم کن از قاب عکس چوب بخارا !

برقع بلند و مادر بلند و مادربزرگ ...

مي رويم تا مي رويم و تا مي رويم سياهي

روئيده و بريده و تاريک ...

 

حوالي شمشادهاي باغ فيض خاطره اي نيست !

 

جز" عتيق ِ" اي  تاريک و ردايي مندرس

خليفه اي که کز کرده است بر شتري بي خواب

حَد مي زند که ساق هاي من اين مثلث تنگ را پر کنند

که ماه من که قطعي نيست

از راه ديگري برود

که پيراهني بلند بپوشيم و دستهاي بي جوراب را در مردي باطل کنيم

که دوست دارد که دوست دارد و دوست :

تابوت مرفهي در پرلاشز

عکسم را کنار لکاته قاب بگيرد

که ميان عکسهاي الفيه و ساتن هاي چروک و مغزي پوک   زيبا شوم !

 

اينجا کنار مسجد شاه

در چادر سياه

اتاق قلبي من در عقل و دردناک گوشه مي گيرد

و من که در اين مغازه خوشبختم ؟

موهاي شهروندي ِ زن را جارو مي زنم

که مثل هلوي نصفه در شب ريخت

 

نسلي سخت منقرض شده در من

و واعظِ کلبي

تنها صداي نازک خود را خوشبخت مي کند

وگرنه جلگه هاي تو آلوده اند

که برلنگي فقير مي رانم    تنگي حقير !

 

حوالي شمشادهاي باغ فيض خاطره اي نيست

فرشي بر ايوان خانگي که غلط پهن شد

خون و جنون زن را روي انار ريخت و تاريخ حوضخانه به آخر رسيد

و خون ... وخون .... وخون سهراب و رودابه در رستم هميشه يک نفرند که برگشتند

رگهاي نفت در حال رفت و برگشتند

وَ ما به فتواي شيخ هميشه دير به فردا مي رسيم

وگرنه يک رج از همين تاريخ را کسي به گردنم آويخت

که خواب ديده بودم در بهشت عروسم کرد

که بهلول در قرائت اول به مرگ مغزي من خواهد رسيد

که معصوم ِ جُلجلتا ،

 به احترام ِ من امشب عميق مي خوابد ... بخواب !

روي اين بالش

مادران تاريخ اند

ترنج هاي بلور

رو به منبت هاي پنجدري ِ شاه و بي بي خشت

لوزي هاي پاخورند و بي بي خشت  

حلاج لاعلاج اين دارند

بر بته جقه هاي فرش و بي بي خشت

رودابه خشت

سودابه خشت

رودي که رفت و از سرِما هم گذشت من بودم !

 

اينجا دوباره همان بازار مس فروشان است

وقتي که ماه طلاکوب مي شود

ديگر نمي شود از زير گذر گذشت

از اين درخت ساج

برگي به جلد پنجم تاريخ مي رود که عاشق ِ سمک عيار بود ....

از مشبّک غمگيني نگاه مي کردم

تور چرک تو را پس مي زدم

پست در زيرپله مي رفتي

پير ، بيرون قلعه مي رفتي

چه شدي " گرد آفريد " ؟

 

غرق در شرح حال " طاهره " از پشت بام مي رفتم

در باغ ايلخان تکه تکه ام از غم تلو تلو مي خورد

در نسخه هاي خطي قاجار شاعر مي شدم

گوهر ... لعبت ... قمر....

  

هشتي تنگي مي کند

و بين شيشه هاي مقرنس ابر و آسماني نيست

جز باد بر طارمي نمي سايد

شب در زير خانه مي ماند

عنکبوت !

با اين ماه ِ بي استخوان چه بايد کرد ؟

نعلين هاي قاضي بر فرقش فرود مي آيد

وَ غلامان اخته تا حمام بدرقه اش مي کنند

ماه ، ماه لاغر را که خضاب کند

ماهي شديم و آب نداريم

به مريضي مي زنيم و مشتاقي

تا خطي آفتاب بيايد

 

تنهايي ام گرفته و غم کرده ام

و آسمان تا پوک

روي دستهاي چروکم افتاده است

رفته ايم خاک

تا رود و باد

درياي بي کمر ِ لخت سر مي رود

 

 

تمام باغ تنم رفت

سينه خيز و گلاويز

تاريک و بلند

هرچه سرانداخت  دستباف و اهلي شد

بر پرده هاي بي آهنگ ، شرّابه کشيد

با منگوله هاي مرده بر جهازِ شتر رفت باغ  زردآلو

خورشيد شفته و ابري ململي براي من

 مانده ست

تا شبکوکي کنم !

 

بر اصفهان اين معرّق ها ، کاشيهاي دعا ، رنگِ

 خاوري ام را مي کشند

 

براي بيت هاي رابعه خلوت کنيد که کار تمام است !

 

تمام اين اتاق کهنه منم ! پشت بام من هستم !

اگر شبيه طاق بريزم چه تذکره اي باز مي شود خداوندا !

چقدر رودهاي گلو تنگ !

خلوت مثل شلوغ ِ ميدان توپخانه به هم

                                             مي روند

 

از فرق سر دروغ

از ريشه هاي پا بي جان

بي بي هاي غريب

زير طنز کلاه هاي بي لبه در باد ...

 

نگاه کن

اين لُر چه وحشيانه مرا مي کشد

آيا من فيلَم فيلَم فيلَم که گريه مي کند آرام ؟

 

چه نفرت انگيز است دور دايره پهلوان

در شاهنامه زباني مريض مي بينم

القصه کاهدان من اينجاست

ايران ، آغوش و علوفه و آبم را مي دهد !

 

هنوز پروين محبتي نازک به زندگي دارد

لخت فروغ ، نقل شيره کش خانه هاي پدر خوانده هاست

جلپاره هاي موقر در قوز جنسي خود ميروند

تا در ملافه هاي عفوني شاعر شود

بر يک فرش دستي آشورمه با يک چراغ

از باغ مي نوشتي باغ ... ؟

 

بر فيل برده ام اين نعش را که مي بيني

اين ترمه را که مي کشم از قبر  واشور مي کنم

ايران هنوز ازلُنگ اناري ِمان مي چکد

چطور ولم مي کني بدون آجر چين ؟

ديگر عباي تو درز مرا نمي گيرد

امشب در آخرين اشکوب ، زير پنجره ات را مي برند

فردا ميروي به دست انداز

ريسمان رودي به اشک مي ريزد

 

خانه تمام شد !

از ارگ ِ شاه سليمان تا شيشه هاي رنگي سقف ِ نا صري

در انحناي مه گرفته قليان

قاري و قطعه هاي قالي کرمان تمام شد

اما هنوز در ، کبّاده مي زند

چه مرگ ِ ديوار است ؟

انگار من رفته ام که چيتِ زمين خاک

 مي خورَد

از نستعليق رفته ام انگار

آفتاب بود که زير فرش سليمان زدم

 

 

کنارِ مسجد جامع منم

يکي که از پاگرد ِ حلال مي پيچيد

و زيبايي متقارن پايان مي گرفت !

 

زير شکمبه ي اين ابر

گوسفند زبان مرا مي برند ...

 

در جاي گريه ام که زياد است زندگي کردم با هشت غروب

هواي دودي دريا و ... دير شد

کسي در قيف من بريزد هي

هواي پاک را زير دامنم برديم و شب را به درد اين درخت ببندد

لبها را برداريم و... دير شد

و روي جاي خالي ام هي آب و آفتاب بگيرد

با گير و گره بغل کرديم ايران را و ... دير شد

و ران هاي زندگي سرزا رفت !

 

يکي چرک ِ مرا در بياورد تا جمهوري شوم

و با خون خصوصي ام در درياچه اوين بريزد

با پستان در استقلال پير بيفتد

با آزادي ِ دراز

تا شوهرم به ديوار روبه رو بخورد

... (مي گفت و مثلث تنگي جهات تمشيتش را مي کشيد )

در هپروت و نسل

خوابي با زير پوش ايراني

يا آب مي رود و يا آفتاب

و دري که روي بسته من ساخت بست

چقدر امروز است !

زن را مي دهند و پرچمي  تکان تکان مي خورد

که مثل يک شلوار با من بايستد !

يکي به ديوارم چسبيد و دستمال پر از شير

تنها مثل چوب ، تنها مثل چوب

من مورچه

و آن يکي که گوشه ي  نان را گرفت آب

خاک از همه همه بالا مي رود

که مثل قلاده روي تخت هم مانديم تا ... آفتاب !

 

صدا بده ... وَ مثل يک قوطي احساس مي شوم

صدا بده ...

آجر ، آسمان و دمپايي به راه مي افتد

آسمان و دمپايي ...

خانه وَ هيچکس !

بي عشق هي ... بي ماهيچه هي ...

با ناراضي و زندگي بازي ...

و جاي صورتمان بر نان و برف مي ماند

 

پس آنهمه شتاب انگار بيهوده بود

وَ آنهمه دوشابِ شير

وقتي که مثل ريشه هاي گون تلخ مي شدم مي ريخت ...

تلخم تلخ ِ زهر

وَ دايه دايه وقت جنگ من است !

 

من وَ من وَ من به اتفاق ملاحت جهان گرفتن و در را که روي زن انداخت ؟

تف کرّه خواجه ي  شيراز ( با بي زاري ام و سمرقند ) !

 

يکي هنوز فقاهت مي کند وَ پشت منظره غوغاست

ما هاي هاي ... شاعرانه تر از کربلا

هنوز امامت مي کند وَ پشت منظره غوغاست

ما هاي هاي ... کتابت مي کند مادرترم ادبيات و دامنش از اشک ،  خيس دروغ ...

 

آه ، مسجد مناره مسجد مناره مسجد مناره شربت به شربت عاشورا

وَ بچه هاي من

در بن بست ِ کوچه ها ...

آه ، بچه هاي من ، در ميدان ِ کربلا

 

تمام بيستون همين چمدان بود !

ايراني که از زير قرآن مي گذشت  

با پيراهن پُري مي رفت پشت مهرآباد ، اشک از گونه ام ...

 

ازتابستانِ ِ سياه سوخته رفت

آنجا که خانه ما بود

من با روبناي مسجد جامع مانده ام !

 

خانوم ِزندگي

آفتابش را کشيد روي روسري ِ پهن و رفت

بندر ِ پا کوتاه

خودکشي ِ ترسو

واويلاي ِ آفتابي که شب هاي جمعه مي ميرد

جريده ي دنيايي که مشق مي کردم

تاريخي ست که در آن

همه چيزِ ما به ا لنگوهاي عمه مي آيد

خداي جفت شده با خاک ِ جنوب

ديوار ِ سياه شده با سنگ

يک گوشه ي پتو

مانديم و رفت ...

 

بوي شهر عجيبت پيچيده بود

هواي ارگت تا پشت کوچه مي آمد

پشت خاکي ماندم که آب مي دادي

...

بروم خانه ام !

نرده هاي آبي را ببرم تا کاج ها

برسم به آب نماي خشک

بگذرم از دالان دراز و صدايم در گوشواره هاي زني بپيچد : " زن ! "

در عود و فال و کندر گم شوم

از کليساي سن خوزه تا قبرستان شوشتر

از بي بي لقا تا کافه شبانه ي ونگوگ

از شاه نعمت الله ولي تا شعر ناتمام من همه بر ديوار ارگ بنشيند

 

آينه اي در رود و کولي هاي دامنم مانده ست

بنشينم در شهر ِ کوچک منجوق و گريه ام

يک کوسن به تنهايي ام بچسبانم !

 

هر روز پنجاه متر !

املاک سازه ، نان بربري  و موزهاي آويزان

پنجاه متر آفتاب ِ مش کرده

از تاريخم بگذرد

پنجاه متر !  بچّه کشيده شود روي زمين

پنجاه متر راست

پنجاه متر چپ

پنجاه متر روبه رو

پنجاه متر پشت سر

پنجاه متر بروم يک روزنامه بردارم !

در مرگ و دود

...

 

هي از روي صورت هم رد شويم

پاهايت را در بياوري از آسمان

بگذاري در کوچه هاي شان ، خانه هايشان وَ بترسي

از جنس درخت هاشان شوي و نکبت اين شهر !

چقدر از بشقاب هاي نشسته بيزارم از پله ها

چقدر بيزارم از

يک سه چهار پنج شش سال و چارماه و چقدر ...

اسم و زنگ و آدرس

زنگ و آدرس

انسان و زنگ

صورت وَ آدرس

تقويم و اسم

دست و زنگ

عصر و آدرس

صبح و دست

پا و آدرس

آ دَ صو زَ ا آ صو زَ پا دَ صو زَ عَ  دَ  زَ ...

 

وَ برگردي ازبشقاب هاي نشسته  

با موهايت و زندگي بکني

دستت را گوشه اي بگذاري

و صورتم را مي برم قدم بزند !

پياده روها را مي گيريم و با خودمان مي بريم تا ...

وَ پله ها را مي آوريم تا بالا ول مي کنيم

پله ها مي ريزد توي زندگي ديگران ...

 

آخ ! يکي يکي يکي فقط يک روز !

 از ساعت چهار تا پنج عصر دروغ نگويد

... تا پنج عصر !

 

تا پنج عصر ، پنجره اي زير گلوي من باز است !

تا پنج عصر ، باران بر تمام دهن هاي لال مي بارد ...

تا پنج عصر ، ايراني که بايد از در و ديوار خانه بردارند

تقسيم ارث و زمين مي شود 

 

ديگر به درد ماندن نمي خورد وَ بازويش در آستين من خاليست !

 

مي شنوي شيخ شهيد ؟

 مِزغان مي زنند باز

وَ صدايي از پنج عصر مي آيد ، پنج عصر !

 

راسته اين دکّان ها را مي گيريم و مي رويم به تاريخ !

در باغ شعرِ تو شفتالو مي زنيم

 

رقصي با گوشواره هاي تو کرديم

قيچي به شهر ِ خرابت زديم

...

 

" کلبِ معلمم " !

دلم شبيه مسجد اقصي ست

وَ سيرم سيرم " نا طق معربد " از اين گفت !

ديگر نه خوب نه زشتم

درابر، مرغ هوايي ام

بر خاک ،

من گريه ام ، چراغم ، ماهي ام

کجاي جهان مي بريم ؟

 ...

 

اين سهراب ، ادبيات ِ من است !

دَوال گرفتيد و خوب شهيدش مي کنيد

 

در لُجّه مي نويسم و گرداب

وَ " مادرِ حسنک " ، بي گريه مي رود !

 

دستم تمام و دهانم تمام و ريزش اين گوشوار مرواريد

ما را درست بجنبان بادِ بهار

تا از " داغگاه ِ شهريار" در آييم !

 

 بادي شهيد ، نامه هاي مرا مي بَرَد  

تمام کسره هاي تو قبل از غروب مي افتد 

وقتي که تنگ گلويم را اذان ظهر گرفته ست  و جوهر دستم  تکرار مي شود ، روي گليم ِ فارسي شهر!

                                                                               

بر سرزمين تان باريد انگشت هاي من باريد بادم وزيده بر اين خاک ِ تُرک

مغول و ايلخان ، بر من گذشته است .

 اسطرلاب ِ شماست

رَملي که ريخته بر خاک

تقدير من است

اين که بر در و ديوار شهر ، جارو مي کشم

اينجا امامزاده يحيي نيست

جاي نشستن ِ دنيا را پاک مي کنم !

صوفي نگاه کن !

اينها همه ادبيات ِ من است !

همه دروغ است و دروغ

" فيه مافيه "ي که از کلماتش زشت

                                           مي شوم

کسي به بازارپنبه فروشان نبود

يکي به پَرسه نيست دراين شهر

در گردنبندم يکي که پاره مي شد و مي ريخت نيست

در غرفه " کيميا " مرده ست

... من ازاين " شمس " ها پيرهن جدا کردم !

جماعت ِ فقرند !

گِل بر غروب مي مالند

اينان به هرچه مي ارزند

عشق مي ورزند !!!

 

تهران !

( بختکي که روي نفسهام افتاده است ) ...

جناغ سينه ي من اما ادامه خواهد داشت !

 

مثل اينکه بيفتد تمام پنجره از کار

غلت و نفس ،  نفس ، نفس و غلت ...

خون در لوله هاي زمستان مي رود

چنگ و هوا ، نفس ، هوا ، نفس و چنگ ...

وقتي روي زمين کشيده مي شود اين شعر

ايران شبيه آبشش ِ من زنده است !

توي دَمه دَمه دَمه وَ هوايي که تنگ ، از روزنامه مي آيد            خلاص !

 

وَ گلويم را بايد  دراين النگوي بلند بندازم ...

 

چاه تا چاه در آب ِ گريه مي پاشد

فردا در صحن ِ مسجد جامع

بر جنازه اي لاغر نماز مي خوانند !

 

ما در جمله هاي بسته روايت شديم !

طوماري پشت ِ در است

اما من از دو گوشواره کر هستم

خدا نگاه کنيد به اين سقف !

وَ در ادامه ي من " بايزيد " بخوانيد !

خدا خدا خدا چه زندگي ِ بدي بود اين هوا

وَ اين  نفس تنگي چه دکمه هاي له شده اي داشت !

 

به بچه هاي من نگاه کنيد

بر تيغه هاي خودکشي ِ شهر!

کوچه هاي بنگ

سلول هاي دانشگاه

تيمارستان

زندان  

زيرِ چراغ هاي خيابان ...

وَ مادران ، بر سجاده هاي آه ...

به بچه هاي من نگاه کنيد !

نسلي گلوي خيابان را گرفته است و مي بارد !

 

فردا

وقتي اذان ِ مسجد جامع را مي زنند

به بچه هاي من نگاه کنيد !

 

نقّاره اي که رو به فواحش مي زنند اوست

او را به پاکي ِ اين آسمان فرستادم

روسپي زاده ، کوهي تبار وُ بي جد بود ...

 

درست وقت ِ پرده ي سهراب بود !

من بابَکَم !

شِبلي بود و پرده ي حلاج

بابک منم !

وَ قرمطيان مي گريختند !

سگ او بود !

روسپي زاده

کوهي تبار و بي اجداد ...

 

او را شبيه اسب ِ عرب مي فروختند

شعري که به پاکي ِ اين آسمان فرستادم

دقّ الباب ِ فاحشه مي کرد !

 

 

من ، آب و نان و زندگي بودم

باران بر سنگچين ِ گِل اندود ِ خانه اش

خون ، زيرِ پوستش

وَ آفتاب ِ پنجره اي باز...

 

چه " باده تري " شمس الضحي  ؟

ايران ترم ميان ِ لُنگ ِ پُر از شوخ ِ قايمان

وَ هرچه بر من رفت را

شارحان بنويسند  :

کبّاده برتباهي ِ مفروش

تحشيه بر ديوار ِ خانگي

وَ خواندن ِ مرغ ِ چروک را  !

 

اين ! راه ِ پُر خطري در تاريخ ِ بلعمي ست

اين ! در گوشه هاي کُمُد ساکت گريست

مخفي تر از کتان !

مخفي تر از ادبيات !

بَغَلش کن آسمان !

ببين چه بگير و ببندي ست

در غرقاب ِ خانه ام

وَ بچه ام ، شعرم   

ميان ِ دندانه هاي چاقو مانده است  ! 

 

                         

بازنويسي ِ آخر- آبان ِ هشتاد و دو

 

 

 


ادبیات روی انترنت
کتابخانه الکترونيکی

دستچينی از بهترين
داستان های ايرانی

به انتخاب دوات

 

 

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ مگر با ذکر مأخذ و لینک به سایت دوات

برگشت