گرداننده : رضا قاسمی نشريه ادبی

صفحه‌ی نخست

مقاله

داستان

شعر

گفت و گو

نمايشنامه

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

کتابخانه دوات

تماس



کارهای رضا قاسمی
 روی انترنت

دعوت به مراسم
 کتابخوانی

 

jeudi, 21 avril 2016 

 

نامه ای از ميان خون آتش

اشاره :
اين نامه را در همان يکی دو روز اول جنبش دريافت کردم. نام نويسنده را برای حفظ جانش نمی آورم. کسی چه می داند شايد امروز يکی از آن دهها کشته ای باشد که جسدشان در سرد خانه انبار ميوه حفظ می شود. شايد يکی از آن هزاران دستگير شده ای باشد که در زندانها زير فشار و شکنجه اند. شايد هم يکی از آنهائی باشد که هنوز هم کتانی به پا می کند و در تظاهرات روزانه و پشت بام های شبانه شرکت می کند.  شايد در اينگونه موارد بشود گفت «هر کجا هست خدايا به سلامت دارش». اما چه طنز تلخی اگر  آن آدم در زندان باشد يا، از آن بدتر، در سردخانه انبار ميوه.
دوات

 

به تلفن خانگی اعتمادی نیست. برقراری تماس با موبایل سخت است. کانال‌های
ماهواره‌ها قطع شده. سرعت اینترنت صفر است. کوچه به کوچه آمدم تا رسیدم.
سنگر به سنگر. خانه خیلی دور بود و هرچه می‌آمدی نمی‌رسیدی. انگار قرار
بود تا آخر ولگرد ِ آن کوچه‌ها باشم. میانه‌ی دود و آتش و خون و اشک. فکر
نمی‌کردم روزی برسد که بشود به لیوان چای روی میز اینطور حریصانه خیره شد
تا یخ بزند. انگار به خانه‌ی غریبه‌ای آمده‌ام. حال سرباز در حال
استراحتی را دارم میانه‌ی نبردی سخت. سربازی دلتنگ خانه. دلتنگ کاغذ و
قلم. فرصتی تا فردا. تا دوباره. تا دو روز پیش خیابان مال ما بود و
پیاده‌رو مال آنها. امروز کوچه‌ها از ما پر بود و خیابان‌ها از آنها.
قیامت بود. قیامت است این ملت. این موتور سواری که میان دالان باتوم خودش
را به تو می‌رساند از بازویت می‌گیرد و بلندت می‌کند. قیامت است این
ملتی که در حیاط را باز می‌کند، پناهت می‌دهد. قیامت است این مرد نشسته
روی صندلی چرخدار که تا بالای پله می‌آید و با دست اشاره می‌کند به
آپارتمانش بروی. قیامت‌اند این زن‌ها که جوانی را روی دست‌ها به خانه
می‌برند. جوانی که نیم ساعت بعد از تحمل رعشه‌‌‌ی وحشتناک باتوم برقی،
بلند می‌شود و می‌خواهد باز به خیابان برگردد تا رای‌اش را پس بگیرد.
قیامت‌اند این مردان تنومند که تیر چراغ کنار خیابان را از جامی‌کنند و
می‌اندازد وسط خیابان که راه موتور سوارها را ببندد. قیامت است این ملتی
که موتور سواری را پایین می‌کشند و وقتی می‌فهمند کارگری است عضو بسیج
کارخانه‌ای که به او گفته‌اند اسلامش در خطر است، نصحیت‌اش می‌کنند و
رهایش می‌کنند برود. قیامت است این ملتی که از روی پشت بام خانه‌هایشان
برای نجات تو تنها چیزی که دم دستشان است پرت می‌کنند پایین و آن چند تکه
رخت است. قیامت است این پیرمرد مو سپید که از نانوایی برگشته و چندنان
دستت می‌دهد که در پناهش از کوچه‌ی پر از لباس پلنگی بگذری. قیامت است
این راننده‌ی تاکسی که دیر وقت کنار خیابان ایستاده‌ای تا دم خانه مجانی
می‌رساندت. قیامت است این دختر سبزه رو با مچ باند پیچی اثر ضربه‌ی باتوم
چند روز پیش و قیامت است این متنی که خودش نوشته و دویست صفحه از آن را
چاپ کرده و به دست جماعت داده.  قیامت است این پیرمرد سر خیابان
محله‌ات با این مگس‌کش‌های سبز توی دستش که یکی می‌گیرد طرف‌ات می‌کند و
می‌گوید: بیا احمدی کش بخر! قیامت است فریادهای مرگ بر دیکتاتور
همسایه‌ها در شب....

 


 

   

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ به مطالب دوات فقط می‌توانید لینک بدهید.

برگشت