Davat

 

 

اورهان ولی كانيك
9 شعر


 

برگردان از تركی: « و. م. آيرو »


شرح حال و نگاهی به دنيای شعری اورهان ولی كانيك:

اورهان ولی كانيك در 13 آوريل 1914 در شهر استانبول تركيه به دنيا آمد. در آنجا شروع به درس خواندن كرد و پس از مدتی پدرش او را برای ادامه ی تحصيل به آنكارا فرستاد. در دوران دبيرستان با اوكتای رفعت و مليح جودت ( دو شاعر عصيانگر ترك ) آشنا شد و آشنايی آنها به رفاقت انجاميد. پس از برگشت به استانبول وارد دانشكده‏ی ادبيات ( رشته ی فلسفه ) شد و پس از چندی، تحصيل در آنجا را به طور نيمه كاره رها كرد. در آنكارا مدتی در بخش مديريت پست و تلگراف كار كرد و نيز چند مدتی به خدمت وزارت ملی آموزش و پرورش در آمد و در قسمت دفتر ترجمه مشغول به كار شد، پس از چندی، به علت يافتن فضای غير دمكراتيك آنجا ( به گفته‏ی خودش ) از آن كار استعفا داد.
در ژانويه 1949 دست به انتشار نشريه ای زد به نام « ياپراك » ( برگ ) كه هر پانزده روز يك بار آن را در دو برگ منتشر می كرد، انتشار اين نشريه تا ژوئن 1950 طول كشيد و توانست جمعاً 28 شماره از اين نشريه را بيرون بدهد.
او در 14 نوامبر 1950، در سن سی و شش سالگی بر اثر خونريزی مغزی در گذشت.
كتاب‏های شعر منتشر شده از او عبارتند از: « غريب » ( حاوی شعرهايی مشترك با مليح جودت و اوكتای رفعت، به سال 1944 )، « پشيمان نشدم » (1945 )، « مانند رزمنامه » (1946)، « تازه» (1947)، « روبرو » (1949)،« مجموعه‏ی اشعار» (1982).
بعد از يحيی كمال كه عقيده دارند اولين ضربه را او بر شعر قديم تركيه وارد كرده است و همچنين پس از ناظم حكمت كه عقيده داشت وزن شعر، نمی تواند جزء لاتغيير شعر باشد، اورهان ولی كانيك بی شك يكی از تأثيرگذارترين شاعران عصيانگر ترك است كه تأثير عمده‏ای بر شعر تركيه داشته و دارد. به عقيده‏ی او همان طوری كه شعر، نمی تواند يك زبان و وزن مشخص داشته باشد، بر همين راستا نمی توان به آن موضوع ها و ايده‏‏های از پيش تعيين شده‏ی خود را تحميل كرد، همچنين عقيده داشت كه شعر هيچ نيازی به وزن و آهنگ ندارد، بنابراين می توان آن‏ها را از شعر برداشت. شعر اورهان ولی ظاهر بسيار ساده، شوخ و جذابی دارد، زبان شعری وی از نوع زبانهای فضل فروش ادبی نيست. او گاه با همين عنصرهای دم دست، همين كلمات جاری در گفت و شنيدهای روزمره، بدون هيچ اصراری در ادبيزه كردن زبان، خالق دنيايی می شود كه ديگر در آن حكومت معيارهای محدود زيباشناسيك و پارامترهای هنجارآفرين ادبی حتی الأمكان برانداخته می شود. او قصد ندارد تا افكار و آموخته‏های ادبی خود را تحت لوای اقتدار معطوف به تكنيك به جهت نوگردانی شعر، بر كلمات تحميل كند. شعر او به شدت با نخبه‏گرايی ادبی به ستيز برمی‏خيزد، و اين تا جايی پيش می‏رود كه شعرهای او گاهی به همان چيزهايی بدل می‏شود كه ما در گفتارهای روزانه‏مان خيلی وقت‏ها به كار می‏بريم بی‏آنكه حتی به شعر بودن آن انديشيده باشيم. شعر در همه چيز هست، حضور دارد، برای كشف آن لازم نيست در آسمان‏ها سير كنيم و يا دلخوش به چند كلمه باشيم. لازم نيست آن را فقط همان چند كلمه‏ی آمده بر صفحه‏ی كاغذ ببينيم. اين‏ها را شعرهای اورهان ولی كانيك به ما می‏گويند. شعرهای اورهان ولی می‏گويند كه برای خواندن واقعی‏شان بايد از آنها برگذريم و ارجاع داده شويم به خود متن زندگی، جايی كه شعر از آنجا می‏آيد، آمده است و خواهد آمد. كلمات فريبنده‏اند و در پيشروی‏شان گاه چنان خطرناك می‏شوند كه تنها با عبارت‏ی كه از دهانی خارج می‏شود می‏توان گورستانی آفريد. شعر اورهان ولی به دور از هر گونه زياده‏گويی و پيرايه‏ است. شعر وی، شعری جزم‏انديش نيست، و خيلی وقت‏ها با لحنی به ظاهر جزم‏انديشانه و در باطن طناز و تخطئه‏كننده هر گونه لحن قطعيت بخشی را نفی می‏كند. او گاه در شعرهايش همان دلتنگی‏های ساده‏ی انسان حاشيه‏نشين را بدون هيچ نيازی به پوشاندن آن در لباس زيبای ادبی و بدون هيچ كم و كاست بيان می‏كند. چيزی كه شايد نزد خيلی از ماها به هيچ وجه «شعر» تلقی نشود، عاری باشد از آنچه كه مبلغان صنعت شعر، شعرش می‏نامند و به دور باشد از هر گونه مقدسات زيبايی‏شناسانه‏ی زبان‏آوران و فرم‏گرايان با توجيه اين‏كه خب هر كس می‏تواند اين‏ها را بگويد؛ توجيهی ناشی از ترس؛ ترسِ رخت بربستن ديكتاتور كوچكی به نام «شاعر»، ترس از اينكه اگر شعر بدون دخالت شاعر هست، پس شاعر كيست؟ و همين ترس‏های ناشی از انديشه‏ی نخبه‏گرايانه كه درونی خيلی از ماها شده است، بی آنكه به آن اقرار كنيم و گاه بی آن كه حتی خود بدانيم. پس شعر اورهان ولی به نوعی روكننده‏ی ترس‏ها و خودداری‏های ما هم هست، نه به جهت تحقير آنها، بلكه شايد به جهت همدلی و روشن‏كننده‏ی واقعيتی ظريف. شعر او اگرچه گاه از روزمره ها سود می جويد اما الزاماً شعری در جهت و به نفع روزمرگی نيست. او برای اعلام انزجار خود از پوچی آنچه كه اصطلاحاً روزمره‏اش می‏ناميم، مفاهيم محاوره‏ای يا مفاهيم روزمره را جايگزين مفاهيم فخيم ادبی می‏كند. و در همين بهره‏جويی از لحنِ «مفهومی»ِ محاوره، ظرفيت‏های فوق‏العاده‏ی «زبان طنز» را كشف می‏كند. ( لازم به ذكر است كه در تركی زبان محاوره با زبان كتابی دچار انشقاق نشده است، و به تعبير ديگر مردم همانطور كه تلفظ می‏كنند، می‏نويسند و يا بلعكس. دليل اينكه نوشتم: « مفاهيم محاوره‏ای » و ننوشتم: « زبان محاوره»، به همين دليل بود ). به طور كلی طرز نگاه كردن شعر ِ اورهان ولی كانيك ساده است، بسيار ساده، اما در انتهای عمق نگاهش وسعتی هم‏طراز نامحدودی نشسته است. برای آموختن از دنيای شعری اورهان ولی كانيك دير نيست. او به ما می‏آموزد كه شعر جای ديگری‏ست، جايی كه مونولوگ‏ها پايان می‏گيرند، و در گستره‏ی نامحدود فروتنی، ديالوگ جانبخش انسان با خويشتن‏اش آغاز می‏شود. اورهان ولی زنده است، شعرش اين را می‏گويد. مرگ به مفهوم تمام‏شدگی تحقيری‏ست نابخشودنی برای انسان شعر او.



« سربالايی»

اون دنيا دمدمای غروب
تو ساعتِ وقفه‏ ی كاری ِ شركتمون
راهی كه ما رو به خونه‏ مون می‏ رسونه
اگه اين جور سربالايی نباشه
مرگ همچين بدك هم نيس




« جواب »

از گشنگی حرف می‏زنی
پس معلومه كه كمونيستی تو!
پس تويی كه تموم ساختمونارو آتيش می‏زنی
اونای تو استامبولو، تو...
اونای تو آنكارارو، تو ...

تو عجب خوكی هستی تو!




« برای اين كه كاری كرده باشم »

تمام زنان زيبا فكر كردند
شعرهای عاشقانه ی من
برای آنها نوشته شده. . .
ولی من اگر مدام عذاب آنها را كشيده ام
تنها برای اين بوده كه كاری كرده باشم.




« عصرهای يكشنبه »

حالا بدلباسم
ولی بعد از صاف كردنِ بدهی‏ هام
يحتمل دو برابر لباس نو خواهم داشت و يحتمل
دوباره تو مرا دوست نخواهی نداشت...
و عصرهای يكشنبه
وقت گذشتن با ظاهر آراسته از محله‏‏ ی شما
خيال می‏كنی آيا
كه باز من مثلِ حالا
برای تو تره خورد خواهم كرد؟!




« دست چپم »

مست شدم اما
در هر حال تو را به خاطر آوردم:

دستِ چپم
دستِ بی ‏تجربه‏ ام
دستِ بدبختم!




« چيزی هست »

هر روز اين قدر قشنگه اين دريا؟
هميشه اين طور به چشم مياد آسمون؟
هميشه اين قدر دلرباست
اين اشياء ، اين پنجره؟
نه،
به خدا كه نه
يه حقه ‏‏ای ـ چيزی هست تو اين كار.




« درخت من »

تو محله‏‏ مون
اگه جز تو درختِ ديگه ‏ای هم بود
تورو تا اين حد دوس نداشتم.
ولی اگه تو هم می ‏تونستی با ما
بی‏ قيد و بند بازی كنی
تورو خيلی بيش ‏تر از اينا دوس داشتم.

درخت قشنگم،
وقتی تو خشك شدی
اگه خدا بخواد
ما هم به محله‏ ی ديگه ‏ای اسباب ‏كشی می ‏كنيم!




« بالای ِ »

پرنده‏ ها از بالای ابر می‏ گذرند
باران روی ابر می ‏بارد

پرنده ‏ها از بالای قطار می‏ گذرند
باران روی قطار می ‏بارد

پرنده‏ ها از بالای گذشته می ‏گذرند
باران روی گذشته می ‏بارد

و يار می‏ آيد، پرنده ‏ها هر كجا كه می‏ خواهند بروند
بالای باران طلوع می‏ كند خورشيد




« حشرات »

فكر نكن
فقط آرزو كن
ببين، حشرات هم همين‏طور می‏ كنند

 

درباره ی دوات

ghassemi3@aol.com

 


ادبیات روی انترنت
کتابخانه الکترونيکی


 

دستچينی از بهترين  داستان های ايرانی

به انتخاب دوات

 


کارهای رضا قاسمی روی انترنت

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ مگر با ذکر مأخذ و لینک به سایت دوات

برگشت