کامران بهنيا
عارفی در پاريس
Astrlógo. - El hombre es una bestia triste a
quien sólo los prodiogios conseguirían emocianar.
O las carnicaerías.
Roberto Arlt, Los siete locos
«منجم گفت: انسان حیوان غمگینی است که فقط
اعجاز به هیجان می آوردش. یا کشتار.»
روبرتو آرلت، «هفت دیوانه»
فصل اول
مجید به دنیا می آید
یک
[---]
مجيد تنهاست. مجيد در بستر دختری تنهاست. وقتی او را
در آغوش میفشرد، گمان میبرد که عصارهی هستی در آن
لحظه خلاصه شده است. زمان متوقف میشود و تنهايی او
مطلق. لذت و بهت در هم میآميزند تا او دريابد آزادی
آنجا تجربه میشود که وجود حس نشود. چشمهايش را باز
میکند. از پنجره نسيم ملايمی به اتاق نيمه تاريک
میوزد. لابلای دستهايش بدن گرم و سفيد دخترک پيچ و
تاب میخورد و او ناظر مبهوت و تنهای آفرينش لذت از
بهم آميختن دو بدن است. در لحظهای ايستا تمام
جزييات پيش پاافتادهی محل زندگيش به اجزای حقيقی
شگرف بدل میشوند. دستش را پيش میبرد و حقيقت را
لمس میکند.
مدتهاست که مجيد به تنهايی مطلق زمان عشقورزی
معتاد
است. اگر از بستری به بستر ديگر میگريزد، به اين
خاطر است که اسیر افسون آن لحظهای شده که از جسم
خود خارج میشود و با تعجب خود را میبیند که در گوش
همبسترش کلمات نامفهوم عاشقانه زمزمه میکند. مطمئن
است که تمام راز هستی در تنهايی نوميدانهی اين لحظه
نهفته است.
زنها راز مجيد را نمیدانند. هيچيک از همبسترانش
تاکنون نفهميدهاست که کسی را که در آغوش دارد، در
واقع هزاران سال نوری از او فاصله دارد.
مجيد، اين ايرانی تبعيدی، در پاريس زندگی میکند.
پاريس، شهر فراموشی! در اين شهر بود که او موفقيت و
کامرانی و تنهايی را يکجا، چون هديهای بستهبندی
شده دريافت کرد. در اين شهر بود که بهتدريج بخش
بزرگی از خاطرات جوانياش را از ياد برد.
مجيد فراري است. بهدرستی نمیتواند پاسخ اين سوال
را بدهد که از چه فرار کرده. اين سوال سختی است.
بیشک از انقلاب! گرچه هنگام خروج از کشور کينهای
از اين "مسخره بازی بزرگ" نداشت. يا شايد از
جامعهای بسته. آنقدر بسته که نفس کشيدن را بر هر
فردی دشوار میکرد. هر بار که اين را از خود
میپرسيد، در اعماق ذهنش فرضيهی ديگری میيافت که
به اندازهی بقيه محتمل بود. شايد از تنها جايی که
میتوانست او را پايبند کند گريخته بود.
در پاريس، برعکس، قضیه روشن است. مجيد فراريست نه
پاريسی. و پاريس، همچنان که همه میدانند، بهشت
فراريهاست؛ فراريهای ابدی. فراريهايی که فراموش
میکنند از چه فرار کردهاند ولی هر روز زندگی
پاريسی آنها را بيشتر متقاعد میکند که به فرار
ادامه دهند.
در سفرها دوربين به همراه نمیبرد، يادداشت برداشتن
برايش تمرين زجرآوريست. از ثبت لحظهی حاضر
بيزاراست.
يکبار پیير سر ميز از او پرسيد: « برای چی هميشه
اينقدر تند غذا میخوری؟ چه عجلهای داری؟»
مجيد به شوخی جواب داد: «از زمان حال فرار میکنم.»
این فراری ما عاشق فراموشيست. بهخاطر سپردن يعنی
زنجير بندگي به گردن انداختن. بدون حافظه نه تاريخ
در کاراست، نه سنت و نه دلتنگی.
هر بار که نشانهی تازهای از ضعیف شدن حافظهاش
مشاهده کند لبخند میزند؛ قدم ديگری به رهايی نزديک
شده است.
مجيد در رویاینوعی
هستی است که هيچ اثری از خود در زمان و مکان باقی
نگذارد. هستی آزاد! هستی شفاف! اما اين فقط يک خيال
است، و هر بار بعد از چنين رويايی او به وجود خود
خيره میشود؛ به این هفتاد کيلوگرم وزن که سالها
ادامه دارد...
دو
[مجيد]
من مجيدم. نويسندهی اين داستان با يک حرکت دست مرا
به دنيا آورد، به جلو ميزش احضار کرد و از مأموريتم،
از نقشی که میبايستی در داستان او ايفا کنم، سخن
گفت.
دقايق غريبی بود. خالق من در حاليکه به قطعهای از
باخ گوش میداد، شخصيت مرا ذرهذره آفريد. اول به
بخت خود آفرين گفتم، چون قرار بود که من قهرمان
خوشاقبال و موفق داستان باشم؛ دخترها را يکی پس از
ديگری عاشق خود کنم و از بستری به بستر ديگر بگريزم.
اما خوشحاليام دوام چندانی نداشت و هرچه میگذشت
بهتر میفهميدم که اين همه ماجرا نیست. در اصل قرار
بود که افسردگی عميق آفريدگارم را با خود به بسترها
ببرم و در آغوش فتوحاتم تلخ کامی او را در برابر
موفقيتی که خود به آن دسترسی ندارد مزهمزه کنم.
از شخصيتی که نويسندهی سرخوردهای هنگام گوش دادن
به يکی از غمگينانگيزترين تکههای موسيقی باروک او
را خلق کرده است، چه انتظار ديگری میشد داشت؟
سه
[---]
مجيد همچنان در بستر دختری تنهاست. زمانِ ايستاده
آرامآرام حرکت خود را از سر میگيرد. تندتر شدن
نالههای منظم دخترک حکايت از نزديکی نهايت دارد.
نهايت؟ چه نامی به اين لحظهی محشر میتوان داد که
در آن نه آغاز و پايان بازشناخته میشود، و نه اوج و
فرود؟ لحظهای که در آن ابديت مطلق از سر شيطنت با
نقاب دمی گذرا به ميهمانی میآيد. چون خلبانی
کارکشته که خود را برای لحظهی تماس با زمين آماده
میکند، درست در لحظهی فرود تمام بدنش دستخوش
رعشهای ناگفتنی میشود و صدايی در گوشش میپيچد:
«به زمين خوش آمدی!»
حالا دخترک در حمام است، و صدای قطرههای آب با آوای
موسيقی ملايمی که فضای اتاق را پر کرده در هم
میآميزد. مجيد احساس غريبی دارد. برخلاف هميشه ديگر
حواسش دنبال بهانهای نيست که هرچه زودتر اين خانهی
ناشناس را ترک کند. انگار در خانهی این دختری که سه
ساعت پيش او را برای اولين بار دیده است، حادثهی
مهمی در راه است. اين حالت غريب شايد نتیجهی صدايي
است که چند دقيقه پيش شنيده بود؟ اولين باري است که
کسی بازگشت او را از آسمانها خوشآمد میگويد.
در جستجوی سرنخ، به ديوارهای اتاق نگاه میکند. از
اين کتابها و نقاشیها و عکسها در اين خانه پاريس
چهاردهم چه پيغامی میتواند دريافت کند؟ ديوارها
سفيدند و سقف کوتاه. بيشتر کتابها در باب نقاشی و
معماری است. در ميان رمانها "هزار و نهصد و هشتاد و
چهار" جرج اروِل نظرش را جلب میکند. پوستر بزرگی از
کارهای پيکاسو بر دیوار روبروآویزان است. پشت جلد
نوار موسيقی را میخواند: "يوهان سباستين باخ، سه
سونات برای پيانو و ويولنسل". تمام اين جزييات
بهنظرش پراهميت میرسند. اما نمیتواند هيچ ارتباطی
ميان آنها برقرار کند. اکنون مطمئن است که رويداد
شگرفی در پیش است.
«چطوری؟»
در حمام باز شده و دخترک با چشمان آبی درخشان و
لبخندی مغرور به او نگاه میکند.
«تو فارسی بلدی؟»
اين دو کلمه را شمردهشمرده ادا میکند؛ با همان
لحن بیتفاوتی که بیاختيار همیشه چاشنی پرس و
جوهايش میکند تا از سرگرمی و دلخوشی دخترها سر
دربياورد.
«يک ذره.» و با خنده به فرانسوی ادامه میدهد: «من
عاشق يکی از هموطنانت بودم. تو بايد از او ممنون
باشی. برای اينکه وقتی لهجهات را شناختم، ديگر لازم
نبود به زبانبازیت ادامه دهی.»
اولين بار نيست که معشوقههای مجيد از هموطنانش حرف
میزنند. اما اين از آن موارد نادر است که ستايشی
میشنود. اغلب تلخی خاطره آنقدر بوده ودلهای شکسته
با چنان اندوه و يا کينهای از گذشته ياد کردهاند
که او به هويت ملی خود لعنت فرستاده است که در خلوت
هم رهايش نمیکند.
چرا هرگز نمیتواند از شر خيلی چيزها خلاص شود؟ از
قيافهاش، از لهجهاش، از اسم کوچکش و از سایر
هديههايی که هنگام تولد ناخواسته دريافت کرده و
برای هميشه بيخ ريشش چسبيدهاند؟
دخترک ادامه میدهد: «غريبترين مردی بود که به عمرم
ديدم. با هم به انگليسی شکسته بسته حرف میزديم. اما
نيازی به حرف زدن نبود. خانه بهدوشی بود در جزاير
سيکلاد. من برای دو هفته تعطيلات به آنجا رفته بودم
ولی بهخاطر او سه ماه ماندم و پيش از آنکه ديوانه
شوم فرار کردم. در نگاهش چيزی بود که از همان لحظه
اول مرا جادو کرد. گاه میشد که ما ساعتها خاموش
بنشنیم و چشم در چشم هم بدوزيم. اين نکتهی مهم را
من از او ياد گرفتم که آنچه ما اسمش را ارتباط
میگذاريم معمولا يک توهم است. کلمات فقط به درد
مبادلهی اطلاعات میخورند و بس. آن مواقع نادری هم
که آدمها با هم ارتباط برقرار میکنند، کلمهها
دیگر زيادياند.»
مجيد بیاختيار دخترک را ورانداز میکند. اين گفتار
را جای ديگری شنيده است. بهياد دختر ديگری میافتد
که ماهها پيش در آغوشش ازموضوع رسالهاش، از تنهايی
عصر ماهوارهها و از ناممکنی تماس سخن گفته بود.
يکباره صداي آن دختر را به خاطر میآورد که در
جديتش طنین دعوت يک پيامبر شناور بود. و لبهايش را،
که با شوری مرموز غرق بوسههای خاموش کرده بود. همان
لبهايی که مجيد را از هر توهمی در باب گردش آزاد
انديشهها و احساسات از کالبدی به کالبد ديگر برحذر
داشته بود.
«خندهدار است! وقتی حالا به آن دوره فکر میکنم،
نمیتوانم بفهمم چرا با آن شدت عاشق شدم. مثل
ديوانگی بود. ولی از يک بابت شکی ندارم. او
بزرگترين عشق زندگی من بود. هرگز نمیتوانم مثل آن
زمان عاشق شوم.»
دختر میخندد و مجيد در خندهی او تلخی حسرت را باز
میشناسد.
«ببين چقدر ديوانه بودم! وقتی از هم جدا میشديم از
او خواستم که روی بدنم به رسم يادگار چيزی خالکوبی
کند. نگاه کن!»
دختر شکم سفيد خود را نشان میدهد. مجيد روی آن
خيره میشود به نقش پيکانی با کلمات فارسی. سرش را
جلو میآورد و به زحمت حروف ريز ناخوانا را اندک
اندک شناسايی میکند. پس اين است آن واقعهی شگرفی
که بايد امروز روی میداد. اين دختری که از سر تصادف
ملاقات کرده، حامل پيامی برای اوست. کمی پايينتر از
ناف پيغامبر سپيدپوست، دور پيکانی ناشيانه ترسيم شده
اين مصرع خالکوبی شده است:
چون نيک نظر کرد پر خويش بر آن ديد
چهار
[---]
آن شب مجيد معشوقهی يکشبهاش را سختتر از معمول
در آغوش گرفت و در آغوش او حجت خراسان را به خواب
ديد.
در کنار درياچهای آرام ناصرخسرو بر تخت سنگی نشسته
و به افق چشم دوخته بود. مجيد کنار او روی شنهای
ساحل نشست. سکوتی طولانی برقرار شد. مجيد که درچنگ
قدرت سختسر مرزهای تاريخ و جغرافيا بود، نمیدانست
با شاعر قرن پنجم هجری چگونه سر صحبت را باز کند. چه
بگويد که نه ابلهانه باشد و نه سرسری که بد تعبير
شود؟
سرانجام تصميم گرفت که با پرس و جو از سفر مشهور
شاعر شروع کند. اگر ناصرخسرو رازی برای برملا کردن
داشت بیشک به همين فرارش مربوط میشد.
«سفر خوش گذشت؟»
سر پير مرد آرام به سوی او چرخيد. مجيد از اينکه
باز هم به ابلهانهترين شکل ممکن سر صحبت را باز
کرده بود خشمگين بود. آخر مگر میشد از سفری که به
زندگی آن مرد معنی داده بود و او را از يک
ديوانسالار بادهگسار به مبارزی مذهبی بدل کرده بود،
چون يک گشت و گذار آخر هفته پرس و جو کرد؟
«آنچه میجويی را در آغوش معشوقههايت نمیيابی!»
صدای پيرمرد در گوشش پيچيد. مبهوت، بیآنکه فکر کند
پرسيد: «من چه میجويم؟»
و ناگهان یقین کرد که پاسخ اين پرسش (که يکباره
برايش اهميتی عجيب پيدا کرد) را فقط اين پيرمرد عجيب
میداند.
«مر اين قيمتی دُر لفظ دری را!»
دهانش باز ماند. شک نبود که اين مرد غريب ناصرخسرو
بود. از چهرهاش همان اطمينان خاطری میتابيد که از
دبير کميتهی خراسان جنبش اسماعيليه میبايد انتظار
داشت. و چه کس ديگری میتوانست با اين همه عشق و
احترام از کلمات زبان فارسی سخن بگويد؟ به ياد آورد
که در جوانی چقدر مجذوب آن مصرع بیهمتای ناصرخسرو
در نکوهش مداحی برای سلاطين شده بود. ناصرخسرو از
ستايش زورمندان خودداری کرده بود نه برای آن که خلاف
اخلاق يا دين است، بلکه از آنرو که چنين جسارتی را
به ساحت زيبايی زبان نمیپذيرفت. گویی شاعری که در
راه هنر به شرک سخت نزديک شده باشد. گويی صنعتگری
که عاشق مصالح کارگاهش شود!
همچنان مبهوت بود که یکباره باران تندی گرفت. کف
دستهايش را مثل دو تکه پياله برای جمع کردن
قطرههای آب به هم چسباند. اما وقتی به آنچه دستانش
را لبريز کرده بود نگاه کرد، دريافت که از آسمان
کلمه میبارد! کلمههای گوناگون و زبانهای گوناگون!
از برخورد مخلوط غريبی از واژههای آشنا و ناآشنا با
زمين و سر و تنش، پژواک شگفتی برمیخاست که او را
به وجد میآورد. خيس کلمات بود و از اين خيسی شادابی
يگانهای نظير مستی در خود احساس کرد.
وقتی که دوباره به درياچه نگريست، آن را پر از کلمه
ديد. مرد قدبلندی در آن شنا میکرد. تا چشمش به دو
ساحلنشين افتاد، برایشان دست تکان داد. ناصرخسرو
پرسيد: «اين کيست؟»
مجيد او را شناخته بود و از اين که میتواند دو
شخصيت را با هم آشنا کند، بسيار مغرور بود.
«اين لودويگ ويتگنشتاين است. يک فيلسوف اتريشی که
عمرش را صرف مطالعهی کلمات کرد. میخواست نشان دهد
که مسائل فلسفی زادهی نارسايی زبان انسانياند. به
نظر او ريشهی حل تمام مسائلی که فيلسوفان را از
زمان سقراط به خود مشغول کرده، پاک کردن زبان انسانی
از هر نوع ابهام و ناروشنيست. اگر مرزهای آنچه
گفتنيست است و آنچه ناگفتنی به درستی شناخته شود،
مسائل فلسفی اصلاً طرح نمیشوند که بیپاسخ بمانند.
تمام عمرش را در کنکاش اين مرز گذراند، اما ناکام
ماند.»
پيروزمندانه خنديد. احساس کرد که تمام وجودش از شادی
مرموزي لبريزست که تا آن زمان تجربه نکرده بود. زير
باران میرقصيد و میخنديد و در واژههايی که
قطرهقطره میباريدند، چنگ میانداخت. آنقدر خنديد
که از صدای قهقههی خودش از خواب بيدار شد.
پنج
[مجيد]
وقتی که نويسندهی اين داستان، آفريدگار من از
خوابی که قرار بود در جريان داستان ببينم برايم صحبت
کرد، مجبور شدم حرفش را قطع کنم و بگویم: «ببينم، تو
خودت از اين داستان سر میآوری؟»
سرش را بالا آورد و با تعجب به من نگاه کرد. ادامه
دادم: «ببين، من با هزاران اميد و آرزو به دنيا
آمدهام. درست است که انتخاب با من نيست و بايد نقشی
در داستانی از نويسندهی تازهکاری چون تو به عهده
بگيرم، ولی لطفاً آبروی مرا نبر. آخر خودت تصور کن،
اگر من زير باران کلمات برقصم و به لغات چنگ بزنم،
مردم چه میگويند؟ من دلم میخواست که قهرمان ماجرای
سترگی باشم، در راه آرمانی والا بجنگم، پیروز شوم و
خواننده را شاد کنم يا شکست بخورم و اشک او را
دربياورم. ادبيات يعنی بيان احساس. اگر میخواهی با
ويتگنشتاين جدل کنی، لطفاً يک رسالهی فلسفی بنويس و
جان مرا خلاص کن. آخر ساختار اين داستان کجاست؟ آن
را نه بدايت نه نهايت پيداست! راستی درد تو چيست؟»
آفريدگار من که از پشت ميزش بلند شده بود شروع کرد
در اتاق به قدم زدن: «درد من؟ درد من نداشتن خوشبختی
رويايی توست در آن خوابی که برايت تعریف کردم. درد
من
اين است که زندگی در غربت مرا هر روز بيشتر و
بيشتر از زبان مادریام دور میکند. از فرار کلمات
چيزی شنيدهای؟ هر روز که نه، هر ساعت، کلمات فارسی
که قيمتشان را ناصرخسرو میدانست، دستهدسته از ذهن
و حافظه و جسمم فرار میکنند. هر سال که میگذرد
توانايیام در آن زبان کمتر میشود، و نمیتوانم
آنچه را که در فکرم میگذرد به زبانی که فردوسی هم
بفهمد بنویسم. درد مرا میفهمی؟ انگار رگم را
بريدهاند، خون از تنم روان است و آرامآرام دارم
جان میکَنَم. چه ساعتها که صرف آفريدن ماجراهای تو
نکردهام! شبها بعد از روزهایی که حتا کلمهای به
فارسی نشنيدهام، بايد با حوصله به صيد واژههايی
بروم که جايی در گوشههای ناشناس ذهنم مخفی شدهاند.
بايد قبل از آنکه برای هميشه مرا ترک کنند به
دامشان بيندازم. کسی مثل من، هزاران کيلومتر دور از
سرزمينی که فضايش از جريان روزانهی زبان حافظ سيراب
است میفهمد که رقصيدن زير باران کلمات چه لذتی
دارد.»
آفريدگار من سخت به هيجان آمده بود. دلم به حالش
سوخت. پرسيدم: «اين وسط با ويتگنشاين چه کار داری؟»
خنديد و گفت: «آن کس است اهل بشارت که اشارت داند!
قرار نيست که آنچه را نوشتهام خودم نقد و تفسير
کنم. به بقيهی داستان گوش کن.»
شش
[---]
صبح خيلی زود مجيد آپارتمان معشوقهاش را ترک کرد.
هنگام خارج شدن از ساختمان به اسمی که کنار زنگ درِ
ورودی آپارتمان حک شده بود آخرين نگاهش را انداخت:
ماريان ساواری. اين نام را بايد به خاطر میسپرد.
همچنان که عادتش بود، بدون سر و صدا و تقريباً
دزدانه بستر معشوقهاش را ترک کرده بود. میخواست از
عذاب خوردن صبحانه و آغاز روزی جديد با زنی که به شب
قبل متعلق بود بپرهيزد و اين هم شايد بخشی از فرار
هميشگیاش به سوی آينده بود.
باران ملايمی بر خيابان مونپارناس که از رهگذر خالی
بود میباريد. گهگاه، آخرين بازماندگان شب زنده داری
شب گذشته، خسته و مست به خانه برمیگشتند. مجيد وارد
کافهای شد، قهوهای سفارش داد و به فکر فرو رفت.
به هموطن غريبش انديشيد که در جزاير يونان پرسه
میزند. مطمئن بود که آن خالکوبی يادگاری بر شکم
ماريان يک سرگرمی ساده نبوده است. مصرعی که از
ناصرخسرو انتخاب شده بود، به پيغامی مرموز
میمانست. بیترديد اين خالکوبی برای آن نوشته شده
بود که فارسی زبان ديگری در گوشهی ديگری از
سيارهای که ماريان در مینورديد آن را بخواند.
فارسیزبانی که بخت همبستری با او را بيابد.
به ياد آورد که جايی مقالهای درباره فرستادن يک
سفينهی فضايی بیسرنشين به خارج از منظومه شمسی
خوانده بود. چقدر مجذوب پيام نقششده در سفينه شده
بود! اگر موجودات باهوش غيرزمينی به اين سفينه بر
میخوردند، چند نقش موجز میديدند که از وجود
موجوداتی دوجنسی در سومين سياره منظومهی شمسی خبر
میداد. به نظرش رسيد که ماريان بیآنکه خودش بداند
نقش چنين سفينهای را بازی کرده است.
چون نيک نظر کرد پر خويش بر آن ديد. پر خويش؟ آيا
اين پيامی برادرانه است به همزادی ناشناس يا فقط
سلامی است مودبانه به يک رهگذر؟
صدايی رشته افکارش را پاره کرد...
هفت
[مجيد]
آفريدگار من ناگهان رشته داستانش را برید. پس از
دقيقهای سکوت سرش را بلند کرد و به من اطلاع داد:
«گمان میکنم که در بنبستی گرفتار شدهام. نمیدانم
چطور ساعت هفت صبح شخصيت ديگری را وارد داستان کنم.
چه کسی حوصله دارد اين موقع صبح از عشق و مستی و يا
از درد هستی حرف بزند؟ بهتر اين است که تو به
خانهات بروی.»
بعد سرش را ميان دستهايش گرفت و زيرلب زمزمه کرد:
«اين مفتعلن مفتعلن کشت مرا!»
از پنجرهی اتاقش بيرون را نگاه کردم. شب نورانی
پاريس ذرهذره متولد میشد. همهمهی شهر در گوشم
آوای دعوتی اغواکننده داشت، و در پس تلألو
روشنايیهای دور و نزديک چشمکهای عشوهگرانه
میديدم. شهر با همه گنجينههايی که در رحم بارورش
داشت مرا به سوی خويش فرا میخواند . دلم خواست در
آغوش پراسرار اين شب با کسی ديدار کنم. به آفريدگارم
گفتم: «مرا به ملاقات کسی ببر.»
سرش را بلند کرد و به من نگاه کرد. تعجب اوليهاش به
قهقههای شاد مبدل شد: «عاليست! بسيار خوب! هر طور
که تو بخواهی. تو علاالدينی و من جن چراغ جادو.
برويم به استقبال ماجراها.»
فکر کردم که او هم مثل هموطنان همنسلش داستانهای
شهرزاد قصهگو را لابد با کارتونهای والتديسنی
شناخته است.
شادمانه شروع به لباس پوشيدن کرد. جلو آينه در حالی
که کلاه مسخرهای به سر میگذاشت، به تصوير خود در
آينه گفت: «شخصيتها را بايد آنقدر زنده آفريد که
خود سرنوشت خود را به دست گيرند.»
دستش را روی شانهی من گذاشت و گفت: «بيا برويم
بيرون. داستان را میبريم جايی ديگر. موضوع؛ يک
دیدار. زمان: چند ماه يا چند سال بعد در زندگی مجيد.
مکان: بغداد. نه، ببخشيد، پاريس. نه، هرجا که تو
بخواهی. وين؟ پراگ؟ ونيز؟ سمرقند؟ يا نيويورک؟»