کامران بهنيا
عارفی در پاريس
رمان

فصل دوم
جسد خردشده حقيقت
يک
[اليزابت]
روزگاری
گزارش کردن ماجراهای گذشته بخش بزرگی از کار من بود.
به تجربه دريافته بودم که از ميان تمام رقابتهايی
که از زمان پيدايش حيات در سيارهی ما برپا بوده
است، از تنازع بقا ميان دايناسورها و پستانداران
اوليه گرفته تا جام جهانی فوتبال، از نبرد روم و
کارتاژ تا جنگ قيمتها ميان شرکتهای هواپيمايی،
رقابت ميان رويدادها برای ثبت شدن از همه
ناشناختهتر است.
مگر نه
اينکه هرچه از گذشته میدانيم- يا گمان میکنيم که
میدانيم- تنها زيرمجموعهی کوچکي است از همهی آنچه
پيش آمده؟ بقيه قضايا، آنچه ثبت نشده، به سرنوشت
مشترک دايناسورها، کارتاژ و پان آم دچار
شدهاند. اگر از مردن اکراه داريد، کلمه فنیتر "حذف
شدن" را به کار ببريد.
و منظور من
تنها لحظات فراموش شدهی شگفتی نيست که در طول آنها
چشمانی گمنام در آغوش مبهوت شبی خاموش جرعه ای مهتاب
نوشيدهاند. اين بیمهری قربانيان خردتری داشته است:
رنگ زيرشلواری سزار در روز مرگش در هيچ جا ثبت نشده
است. گزارشگرانی که کارشان تشخيص این بود که کدامين
رويدادها شايستگی جاودانه شدن دارند، هيچ يک آن را-
رنگ زيرشلواری مقتول را- جدی نگرفتند. با بیرحمی در
سوت خود دميدند و او را به مرگی ابدی محکوم کردند.
پيداست که اين رقابت از پارتیبازی خالی نيست. آن
جزيياتی که برنده میشوند معمولاً با موجوداتی
انتزاعی بست کردهاند، مثل اهميت تاريخی و اثرات
دوران ساز، که نزد گزارشگران نفوذ غريبی دارند.
من که عمری
را در جهان رويدادها گذراندهام و در طول بخشی از آن
با اطمينانی سادهلوحانه از بیغرضیام در سوت
دميدهام، اکنون میدانم که اين دنيا از شيکاگوی
سالهای سی خشنتر است و ادامهی بقا در آن از
روسيهی همان سالها اللهبختکیتر!
به دلايلی
که بر من روشن نيست، برخی از رويدادها از شرکت در
اين جنگ مغلوبه برای ثبت شدن خودداری میکنند.
رفتارشان هيچ شباهتی به رويدادهای ديگر ندارد. نه به
پيش پاافتادهها(که عاجزانه به کارآيی هوسبازانهی
حافظهی ما چشم دوختهاند) و نه به خوش خط و خالها
(که دلبرانه چشمان ما را بر خود ميخکوب میکنند).
ثبت اين رويدادهای نامتعارف به اندازه صيد ماهی با
دست مشکل است. گويی در خميرهشان عنصريست که آنها
را يک راست به اقيانوس فراموشی ابدی رهنما میشود.
در اتاق
دخترم نشستهام و به صدای خندهاش گوش میدهم. اين
دوازدهمين باري است که امروز خنديده. نهمين خندهاش
قهقههای بود که بيش از يک دقيقه طول کشيد. پس از
اين قهقهه تصميم گرفتم ماجرايی را که سالها پيش در
پاريس اتفاق افتاد بازگو کنم. اين بار اول نيست، ولی
هر بار وقتی در پايان حکايت به روايتم خيره شدهام،
در آن اثری از آنچه به راستی روی داده نديدهام.
گويی که تور کلمات از به دام انداختن آن عاجز است.
با اين همه، امروز، وقتی دخترم در هزار و صد و پنجاه
و ششمين روز زندگياش برای شصت و هفت ثانيه از خنده
ريسه رفت، دريافتم که هرگز از صيد اين رويداد حکايت
ناشدنی نااميد نشدهام.
آن شب تنها
بيرون رفته بودم. اوايل شب وارد يکی از بارهای محله
يازدهم شدم. باری به نام اقيانوس.
دو
[مجيد]
تصمیمام را
گرفتم. ديگر نه گوش به سخنان آفريدگارم داشتم و نه
چشم به دختران زيبايی که هر از چندی از کنارمان رد
میشدند. بیترديد، اگر اختيار با من باشد اين
دفعهی آخر است که در داستان نويسندهای آماتور و
جهان سومی شرکت میکنم. تصورش را بکنيد! در عرض
کمتر از سه ساعت از دنيای نيستی وارد جهانی شده
بودم که معماري ش را از بيخ و بن قبول نداشتم.
آفريدگارم ژوليدهفکر بدلباسی از آب درآمده بود که
خبر نداشت ويتگنشتاين در نيمهی دوم عمرش همهی
فلسفهبافی نيمهی اولش را رد کرده است، و
نمیدانست که رومیهای باستان زيرشلواری
نمیپوشيدند. چشمش چنان به شهر محل زندگانياش بسته
بود که نمیدانست در اين به اصطلاح بهشت فراريان
اکثر آنها در اتاقهای زيرشيروانی زندگی میکنند. در
مورد پروازهای جسورانهی خلبان بیباک هم بهتر است
صحبت نکنيم. از نحوهای که از آسمانها سخن میگويد
گمان میکنم که هرگز از سهچرخهسواری جلوتر نرفته
باشد.
غرق اين
افکار بودم که از کنار آژانس مسافرتی علاءالدين
گذشتيم. وقتی در ويترين خاموش آن اعلانهای تبليغاتی
برای سفر ارزان قيمت به شهرهای رويايی آفريدگارم را
ديدم دلم باز به حالش سوخت. خوشبختانه متوجه نشد که
چه نگاه ترحمآميزی به او کردم. بعد وارد کوچهای
شديم که در آن نشانههای آغاز زندگی شبانهی پاريسی
ديگر هويدا بود. آنجا بود که آفريدگارم ما را به
مقصدمان هدايت کرد. کافهای به نام اقيانوس.
پشت ميزی
نشستيم و او با يک گيلاس شراب به ادامه حکايتش
پرداخت.
سه
[---]
به درستی نمیتوان گفت که مجيد از چه زمانی فهميد
دورهی جديدی از زندگياش آغاز شده است. در اينکه
چنين فهميدنی روی داده باشد، حتا، جای ترديد است.
قهرمان ما آنقدر فراموشکارست که از دريافت مرز ميان
مراحل متوالی زندگياش ناتوان است. ما، که ناظران
دور و دانای زندگی او هستيم ،اما، میدانيم مردی که
شنبهای بارانی دزدانه بستر ماريان ساواری را ترک
کرد، مجيد ديگری بود.
آشکارترين علامت اين تغيير معاينهی پرحوصلهی بدن
دخترها بود. هربار که همبستر نوينی برهنه میشد، در
چشمان مجيد چنان برق شهوتی میدرخشيد که گويی
کاوشگری است در ابتدای قرن بيستم و در رويای
کتيبهای مدفون در آسيای مرکزی. چون باستانشناسی
شکيبا در جستجوی يک خط اضافی، يک ناهمواری مشکوک يا
هر شکل ديگر از دخالت بشری در دستپخت طبيعت،
پستیها و بلندیها، خمها و پيچشها را با دقت و
حوصله میآزمود تا بلکه متنی برای خواندن بيابد. چه
نوازشهای لذيدی از اين کاوشها زاده شدند! خاطرهی
لرزشی که خواندن يک مصراع در او برانگيخته بود، اما،
از آثار همهی لذتهايی که بدنهای برهنه به او
میدادند ماندگارتر مینمود. دلش برای آن لرزش تنگ
بود.
تغييرات
ديگری هم بود. گمرکچيان مرز ميان نفس او و مابقی
کيهان هر محمولهای را با دقتی دوچندان میآزمودند
تا شايد در آن بستهی مشکوکی بيابند. هر متنی که
میخواند، هر جملهای که میشنيد، هر تصويری که
میديد، بالقوه میتوانست حاوی پيغامی خطاب به او
باشد. گوشش برای ادامهی پيام تيز بود.
سرانجام
شبی در جريان يک ميهمانی در خانهی دوستش پیير گمان
برد که کيهان به پرسشهای خاموش او پاسخ میدهد.
ميهمانان هشت نفر بودند که تا پايان شبنشينی سر جای
خود دور ميز شام نشستند و همچنان که آيين فرانسويان
است بسيار در باب غذا سخن گفتند. از آغاز، دختر
سيهگيسويی، که نمیشناخت و آن سوی ميز نشسته بود،
نگاههای او را به خود مشغول کرد. برايش آشکار بود
که اين توجه دوجانبه است. هنور هيچ کلمهای رد و بدل
نکرده بودند. آنچه بود همدستی پرسشگرانهی نگاهها
بود و هماهنگی خاموش حرکت اندامها.
مجيد
همانقدر به مکالمهی ميهمانان گوش میداد که به اين
رقص ملايم آرنجها، گردنها، ابروها و انگشتها. از
همدست خاموشش ممنون بود که لطافت اين بازی را با
جملهای پيش پاافتاده خراش نمیدهد. دور ميز سخن از
تئوری رمزنويسی بود. مرد جوانی از ميهمانان که
رياضيدان بود در باب تحقيقاتش سخن میگفت:
«موضوع
تئوری کريپتوگرافی يک داستان جاسوسی انتزاعي است پر
از قضايای رياضی. صورت مسئله به اين شرح است: بازيگر
الف قصد دارد که پيامی سری برای بازيگر ب بفرستد.
بياييد اين پيام را که مجموعهای است از گزارشهای
معنیدار، آلفا بناميم. بازيگر الف بااستفاده از
دستورالعملی مخصوص، پيام آلفا را به پيام بتا تبديل
میکند و آن را برای ب میفرستد. پيام بتا، برعکس
پيام آلفا، بیمعناست و قرائت آن هيچ اطلاعاتی
دربارهی آنچه باید دانسته شود نمیدهد. گيرندهی
پيام، بازيگر ب، با استفاده از دستورالعمل ديگری (که
در قاموس اهل فن کليد ناميده می شود) بتا را به آلفا
تبديل میکند. حال فرض کنيد که بازيگر سومی، ج، به
بتا دسترسی پيدا کند و سعی کند که بدون داشتن کليد
از بتا به آلفا برسد. در اصطلاح رمزشناسان بازيگر ج
به رمز حمله کرده است. موضوع نظريهی رياضی رمزنويسی
طبقهبندی رمزهاست بر اساس مقاومتشان در برابر چنين
حملهاي.»
مکث کرد تا
تأثير سخنانش را بر مجلس بسنجد. ظاهراً همه گوش
میدادند.
«شباهت
آشکاری ميان رمزنويسی و قفلسازی وجود دارد. بازيگر
ج که به رمز حمله میکند به کسی میماند که سعی
میکند قفلی را بدون داشتن کليد باز کند. استحکام هر
قفل به شدت مقاومتش در برابر چنين حملهای بستگی
دارد. همهی رمزها مثل همهی قفلها در نهايت
شکستنیاند. تفاوت در ابعاد سلاحهايي است که برای
شکستنشان بايد به کار برد. رمزی که برای شکستنش
بايد سوپرکامپيوتری را برای چند سال به کار گرفت، در
عمل نفوذناپذير تلقی میشود. راستی به اين ژيگو
دارچين زدهای؟»
پیير گفت:
«اعداد ذائقهی اين جوان را تباه نکردهاند. اما بگو
ببينم آيا يک نگاه به يک پيام کافي است تا خواننده
دريابد که با يک پيام نوع آلفا سر و کار دارد يا با
يک پيام نوع بتا؟ آيا شکل و شمايل پيام رمزی با پيام
آشکار متفاوت است؟»
قبل از
اينکه رياضيدان جواب دهد، مردی که در کنار مجيد
نشسته بود وارد بحث شد: «چه بسا پيامهايی که در
ظاهر معنايی آشکار و مستقيم دارند ولی در عمق
رمزياند. مثلا برای مسلمانان صوفیمسلک قرآن چنين
پيامی هست. در پشت معنی آشکار آن برای عوام، پيام
رمزی برای خواص وجود دارد که بايد کشف شود. هر کس که
با داستانهای جاسوسی آشنا باشد میداند که يک پيام
بتای خوب بايد ظاهری شبيه پيش پاافتادهترين
پيامهای آلفا داشته باشد.»
«تماس دلمشغولی بيمارگونه تمدن ماست که در هر
گوشهای پيام و پيامآوری میبيند. زيستشناسان از
پيام نهفته در
DNA
سخن میگويند و اقتصاددانان از پيامی که بودجهی
دولت بايد به بازارهای مالی بفرستد. بحث بر سر يک
لغزش زبانی نيست. جهانبينی ما به تدريج تغيير
کردهاست.»
زنی که اين جملات را گفت نگاه خالياش را دور ميز
چرخاند. پیير دوباره رشتهی سخن را به دست گرفت.
«بيايد اين دلشغولی را به اوج ببريم. شايد تمام
کيهان پيامی از نوع بتاست. نپرسيد از جانب کی و خطاب
به کی. نمیدانم. و ما بازيگران ج که کليدی در دست
نداريم و از هويت بازيگران الف و ب بیخبريم سعی
میکنيم که از مضمون پيام سر درآوريم که شايد
نامهاي عاشقانه باشد يا گزارشی اداری يا رسالهای
فلسفی. اين تلاش پردردی که آن را علم میخوانيم در
واقع حملهی ما بیکليدهاست به قفل کيهان.»
«آيا جهان تاب اين عطش ما برای استخراج معنا را
خواهد آورد؟ من نگرانم که پيش از آنکه بر اثر
فاجعهای اکولوژيک کلک سياره کنده شود، چاه نفت
معناهای قابل درک در چنته کيهان به پايان رسد.»
قبل از آنکه جوان رياضيدان بتواند دربارهی اين
تعبيرات بيش از حد نامتعارف از نظريهی رمزنويسی
کلمهای به زبان آورد، همبازی سيهگيسوی مجيد سکوتش
را شکست: «بياييد يک بازی بکنيم. من يک پيام بتای
کوتاه اعلام میکنم، هر که بخواهد میتواند به آن
حمله کند.»
همه موافق بودند.
چشمهای سياه در چشمهای مجيد خيره شدند و لبها به
حرکت درآمدند: «پتک، خنده، رويا.»
پیير گفت: «آقايان و خانمها، همه میتوانند در اين
مسابقه شرکت کنند. ده ثانيه فرصت داريد. اگر پاسخی
داريد با چنگال به ليوان خود بزنيد.»
و شمرد. به عدد نه رسيده بود که چنگال مجيد به صدا
درآمد. نگاهها به سوی او چرخيد. دنبالهای از
گزارههای معنیدار از دهانش بيرون آمد.
چهار
[---]
سالها پيش، در سرزمينی که اکنون از خاطرهها بيرون
رفته است، پادشاه فرهيختهای زندگی میکرد که تمام
وقت خود را به جای شکار و بازی و کشورگشايی به
مصاحبت با علما و فلاسفه میگذراند. کنجکاوی او حدی
نداشت. هر بار که از وجود علمی يا عالمی در گوشه و
کنار دنيا باخبر میشد، همهی تلاشهايش را میکرد
تا دربار خود را ميزبان دانشی با دانشمندش کند. پس
جای شگفتی نيست که اين پادشاه داناترين مرد قلمرو
خود را به وزارت برگزيده بود.
شبی پادشاه ترسان از خواب پريد و وزير خود را شبانه
به دربار احضار کرد. هنگامی که وزير ملبس به پوشاک
خواب به درگاه پادشاه رسيد، او چنين آغاز کرد: «ای
وزير دانشمند، اگر تو را ديروقت به شتاب از بستر
فراخواندهام، از آنروست که میخواهم خواب مهيبی را
که امشب ديدهام برايت بازگويم، قبل از آنکه
فراموشش کنم. تو که از هر علمی بهره داری و چيستان
نهفته در روياهای پراسرار آدميان را زبردستانه
میشکافی، شايد از چند و چون رمزآلود آن مرا باخبر
کنی.
خواب ديدم که در مکانی ناآشنا سر در هوای حشرهای
خرد گذاشتهام که از صخرهای به صخرهای ديگر
میجست. در دستانم پتک مهيبی بود که سنگينياش
بازوانم را خم کرده بود. نفسزنان و پتک در دست به
دنبال حشرهی کوچک و چالاک میدويدم. هر بار که پتکم
را فرود میآوردم، گوشم از صدای تصادم آن با صخرهها
خراشيده میشد ولی حشرهی چابک پيش از آنکه ضربه
مرگبار فرود آيد از جا بر میخاست. هرچه اين تعقيب
بيشتر ادامه يافت، حرص من برای شکار حشرهی ناچيز
بيشتر میشد. در اين تلاش بیحاصل آنقدر اصرار کردم
که سرانجام از درد خستگی و شدت نااميدی از خواب
پريدم.»
وزير خنديد. ثبتکنندگان وقايع پادشاهی مدفون
مینويسند که وزير ما خندهی عجيبی داشت که برخلاف
خندهی معمول آدميان متقارن نبود. هميشه طرف راست
چهرهاش تمام شادی يا شيطنت صاحب خود را به نمايش
میگذاشت. نيمهی چپ صورتش ، برعکس، خاموش و
بیاحساس بود. ساکنين پادشاهی از يادرفته از همين رو
وزير را "نيمخندهرو" میناميدند.
نيمخندهرو پس از نيمخندهای گفت: «رمز خواب سرور
همگی ما آنقدر آشکار است که از اين پس در مدرسه
تعبير خواب آن را به عنوان تمرين برای دانشجويان به
کار خواهم برد. مگسی که قبله عالم در پی آن میدود
حقيقت است، چالاک و دستنيافتنی، شکننده و حقير.
پتکی که در دستان توانای او قرار گرفته فلسفه است يا
دانش يا گونهی ديگری از آن سلاحهای مهيبی که ما
آدميان برای تسخير حقيقت به کار میگيريم. شکار
سلطان ما محکوم به شکست است، چرا که دستگيری چنين
قربانی خردی از چنين ابزار سنگينی برنيايد. در اين
کشاکش، اگر هم حشرهی چالاک بر اثر لحظهای غفلت هدف
اصابت پتک سنگين شود، آنچه نصيب پادشاه دانای ما
خواهد شد نه حقيقت که جسد خردشدهی حقيقت خواهد
بود.»
پيش از آنکه پادشاه از چند و چون اين تعبير پرسش
کند، مشاهدهی رويداد ناآشنايی او را در شگفتی
بزرگتری فرو برد. وزير محبوبش لبخند تام و تمامی
میزد. نه پادشاه و نه هيچکس ديگر از مردمان آن
سرزمين فراموششده تا آن زمان چنين سيمايی از
نيمخندهرو نديده بودند.
پس پادشاه پرسيد: «ای شکافندهی معماها، بر ما آشکار
کن که چرا نيمهی چپ صورتت با نيمهی راست آن
همداستان شده و تمام ماهيچههای چهرهات در نمايش
شادی صاحب دانای خود شرکت میکنند؟»
نيمخندهرو گفت: « میترسم که خدایگان محبوب ما مرا
باور نکند اگر بگويم که پيش روی من تصويري است از
زمان ديگری و جای ديگری. میبينم که در قلمرويی که
هنوز آباد نشده و به زبانی که هنوز به آن سخن گفته
نشده و در مجلسی که شبيه آن هنوز برگزار نشده،
داستان ما حکايت خواهد شد و از ميان شنوندگان نگاهی
مرموز چنان به من خيره میشود که مغناطيس لبخندش
ساحرانه نيمهی چپ صورت مرا به حرکت در میآورد.»
پنج
[---]
وقتی
مجيد روايتش را تمام کرد، چند لحظه سکوت برقرار شد.
يکی از ميهمانان شروع کرد بگويد: «جذابيت شرقی اين
داستان نبايد...»
جوان رياضيدان حرفش را بريد: «علاقمندم بدانم که از
چه آلگوريتمی برای فشرده کردن اطلاعات استفاده
کردهايد. چطور اين داستان چندصد کلمهای در سه
کلمه...»
اين بار پیير به ميان حرفش پريد: «ای حقهباز! تو
هميشه مرا مبهوت میکنی. اين را کجا خواندهبودی؟
میدانم که در هزار و يکشب نيست.»
شب در بستر، همدست سيهگيسويش در گوشش زمزمه کرد:
«تو مرا میترسانی.»
شش
[اليزابت]
در آن ايام بار اقيانوس يکی از پاتوقهای شبانهی من
بود. دوست داشتم تنها به آنجا بروم. چيزی در فضای آن
بود که گرايش خفتهام به چشمچرانی را با خشونت
بيدار میکرد. در بارهای ديگری که با آنجلا زير پا
میگذاشتيم امکان نداشت که بتوانيم زير نگاه سنگين
مردان آسوده به تماشا بپردازيم. آنجلا نام اين
گشتهای شبانهی دو نفری را شکار مرد گذاشته بود. به
آن دسته از خوانندگانی که فاضلانه اعتراض میکنند که
همه جا شکارچی در پی شکار میدود، يادآوری میکنم که
در فرجام جنگ و گريز، پارتها روميان را شکار
میکردند و نه برعکس.
حالا که وارد مباحث تاريخی شديم اجازه بدهيد
خاطرنشان کنم که ديگر قرنهاست که شکارچيان برای رفع
گرسنگی شکار نمیکنند. مثل ورزشهای ديگر، سرچشمهی
لذتی که هنگام دستيابی به هدف يکباره جاری میشود هم
آشنا و هم مرموز است. در هر صورت (هم برای آنجلا و
من و هم برای آن نجيبزادهای که پنجشنبهها با
دوستانش به شکار خرس میرفت)، پايدارترين اثر اين
ورزش اجتماعی تقويت همبستگی ميان شکارچيان بود.
کار ما صيادان، آنجلا و من، دانه پاشيدن و انتظار
کشيدن و انتخاب کردن بود. اما ما تنها میتوانستيم
از آن ميان کسانی را انتخاب کنيم که قبلا ما را
انتخاب کرده بودند. در نهايت، ابتکار عمل از اين رو
تقريباً هميشه با مردان بود. و اين مرا بيشتر از
آنجلا رنج میداد. بعضی شبها دلم میخواست بيشتر
از تماشا شدن تماشا کنم. از آنجلا میپرسيدم مگر
نمیشود که شکارچيان هوس رفتن به باغ وحش کنند؟
بار اقيانوس باغ وحش مورد علاقهی من بود. در اين
معبد تنهايی کسی معمولاً به من کاری نداشت. در پيش
چشمهای پراشتهايم سفرهای لذيذ از موقعيتها و
شخصيتهای متفاوت چيده شده بود. دوست داشتم از روی
چهرهها زندگینامهها را در نظر مجسم کنم. درست
حدس زدن برايم مهم نبود. آنقدر سادهلوح نبودم که
گمان کنم که وقتی انحنا و عمق چروکی بر گونهای را
به درد کهنه شکستی در زندگی عشقی تعبير میکردم، سر
و کارم با واقعيت بود. واقعيت از آنچه پيش رو داشتم
فقيرتر بود. بیشک اين چهرهها، اندامها و جملهها
عصارهای از تجربيات و احساسات و عقايد واقعی بودند.
اما نگاه من از آنها آغاز میکرد تا در هزارتويی از
زندگینامههای بالقوه گم شود. چند کوچه تاريک و
خلوت اين هزار تو زندگیهای واقعی بودند.
به خاطر ندارم که با ديدن دو مرد چهل و چند ساله که
در گوشهای از بار به زبانی ناآشنا حرف میزدند، در
ابتدا چه داستانی در ذهنم متولد شد. از چهرههايشان
پيدا بود که خارجیاند و از کشوری جنوبی. عربی حرف
نمیزدند. آهنگ زبان مرا به رويا فرو برد. اين چه
زبانی بود؟ يونانی؟ ارمنی؟ ترکی؟ شايد گرجی حرف
میزدند يا مقدونيايی. نادانی من سرچشمهی فراوانی
فرضيههای ممکن بود.
چقدر به هم شبيه بودند. میشد خيال کرد که برادرند.
آنچه بينشان میگذشت گفتگو نبود، يکی داشت به
سخنان ديگری گوش میکرد. جريان کلمات آرام و منظم
بود و در اين نظم چيزی بود شبيه قرائت. انگار که
داشت متنی را میخواند. اما روی ميزشان هيچ نوشتهای
نبود و نگاه گوينده بر چهرهی شنونده دوخته شده بود.
شايد داشت متنی را از حفظ میخواند.
به تدريج محو تماشای چهرهی شنونده شدم. تلاش کردم
که بازتاب کلمات ناآشنا در آن را بخوانم. با دقت
گوش میداد ولی از ناآرامیاش پيدا بود که چيزی
آزارش میدهد. به نظر میرسيد که کنجکاویاش برای
دنبال کردن سخنان گوينده مانع میشد که حرف او را
قطع کند و مخالفتش را ابراز کند. هرچه بيشتر
میگذشت، اين ناآرامی کاسته میشد و شگفت زدگیاش
افزون. بعد به تدريج اين شگفتی جای خود را به چيز
ديگری داد. پلکهايش سنگينتر و سنگينتر شد تا که
چشمهايش را بست. به ميزشان نزديک شدم. نه شکی نبود.
نفس کشيدنش منظم بود و حتا خرخر خفيفی میکرد.
اکنون چهرهی گوينده را رودرروی خود داشتم. جريان
کلمات ادامه داشت. ظاهرا برای مرد مهم نبود که
مخاطباش خوابيده بود. برای چند دقيقه به قرائت
عجيبش ادامه داد و بعد متوجه نگاه من شد. لبخند زد و
ساکت شد. لبخند همدستانهای زدم و گفتم: «شما حتما
هيپنوتيزور هستيد. آفرين! چه زبردستی
خارقالعادهای! آن هم در ميان اينهمه سروصدا.»
خنديد و با لهجهای غليظ گفت: «متشکرم. اما کار من
هيپنوتيزم نيست. تخصص من داروهای خوابآور غير
شيميايي است. اميدوارم که شما ابعاد بازار بالقوه
برای اين محصول را دريابيد. جامعهی معاصر به خواب
احتياج دارد و از شيمی وحشتزده است. روزی که
داروخانهها کاستهای خوابآور مرا به فروش بگذارند،
من شما را با خود به باهاما خواهم برد. ولی فعلا
بياييد سر ميز ما و مرا به مشروبی ميهمان کنيد.»
هفت
[مجيد]
آفريدگارم هچنان مشغول روايت بود که من ناگهان خود
را در اتاقی يافتم که به دفتر مجللی میمانست. جلو
ميز مرد چاقی ايستاده بود که سرگرم نوشتن بود. به
محض آگاهی از حضورم سرش را بلند کرد و نيمه لبخندی
زد که باعث شد به سرعت او را شناسايی کنم.
«پس بالاخره آمديد؟»
پرسيدم: «مگر منتظرم بوديد؟»
گفت:
«البته. گمان میکنم که پس از خوابيدن انتظار کشیدن
اساسیترين فعاليت من در زندگی باشد.»
پرسيدم: «منتظر من؟ مطمئنايد که مرا با کسی عوضی
نگرفتهايد؟»
«عوضی؟»
نيمخندهرو اين بار نيمه لبخند عريضی زد که به
نيمخنده میمانست. در عدم تقارن ميان دو نيمه نگاهش
چيزی ديدم که به محبت شباهت داشت. ورقهای را از روی
ميز برداشت و شروع به خواندن کرد:
«نام: مجيد
نام خانوادگی: ندارد
شغل: قهرمان داستان
تجربه کاری: ندارد
عقايد سياسی اجتماعی: ناراضی
خصوصيات اخلاقی: کمحوصله و غرغرو
مهارت ويژه: فرود نرم از آسمان هفتم در پايان
عشقبازی.»
پس از خواندن اين عبارت آخری از گوشهی چشم نگاهم
کرد و چشمک زد. پرسيد: «عوضی گرفتهايم؟»
«من سر در نمیآورم که اينجا چه میکنم.»
«حدس میزنم که میخواهی پا به پای ما در نبرد شرکت
کنی!»